logo





به یاد رضا زرشگه ، برای «مامان حشمت»

روایتی تلخ و دردناک از خشونت و بی رحمی و رفتار وحشیانه با خانواده جانباختگان

دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹ - ۱۲ اکتبر ۲۰۲۰

محمد اعظمی



در تمام فصول و ماهها و روزهای سال به جان عزیزی از ما دستبرد زده اند. دو تن از بستگان جوان ما رضا (عبدالحمید) زرشگه‌ و جمشید سپهوند را هر دو، در اولین روز مهر ماه کشتند. رضا را اول مهر ماه سال ۱۳۶۰ در زندان بروجرد و جمشید را نیز در همین ماه و همین روز در سال ۱۳۶۴ در زندان اوین تهران. می خواهم امروز از رضا زرشگه ای بنویسم. جوان ۲۲ ساله ای که مهربانانه زیست و ناجوانمردانه قربانی جنون مشتی تازه به قدرت رسیده ای شد که گوئی رسالتی نداشتند جز پراکندن سایه سیاه مرگ بر جسم و جان مردم کشورمان. رضا را در خیابان به جرم دگراندیشی، به جرم تمکین نکردن به مشتی احکام ارتجاعی عهد عتیق، ربودند. او را چون هزاران ایرانی دیگر، بدون داشتن دادگاهی عادلانه‌، بی هیچ دلیلی، تنها به جرم ایستادگی در برابر مرتجعان حاکم، به جوخه مرگ سپردند.

روایت چگونگی اعدام رضا زرشگه و برخوردی که با خانواده او شد، یکی از روایت های تلخ و دردناکی است که شنیدنش خشم و نفرتی بیکران در دل ها می نشاند. شنیدن این حکایت بی رحمانه خون را چون نهری در رگها به حرکت در می آورد و مغز را به آستانه انفجار می رساند. به واقع این همه وحشی گری و خشونت در تصور نمی گنجد:

حوالی ظهر روزی که رضا را به سینه دیوار گذاشتند تا با گلوله پیکرش را به زمین اندازند، حاکم شرع با پدر رضا، عبدالاحد زرشگه تماس می گیرد و در صحبت اشاره می کند که اگر رضا پنج نفر را معرفی کند امشب آزاد می شود. پدر رضا می گوید نام فرزند کدام خانواده بیچاره را بگوید تا شما به قیمت گرفتار شدن آنها رضا را آزاد کنید. اضافه می کند که اگر شما نام پنج نفر برایتان مهم است لطف کنید و به او بگوئید نام من و مادر و دو خواهرش و برادر مرا بدهد... حاکم شرع می گوید منتظر بمانید رضا را آزاد می کنند. چنان جدی و قاطع این وعده را داد که برای آقای زرشگه جای شک و تردیدی نماند. با شنیدن این خبر خوش، امیدی در دل خانواده جوانه می زند. پس از دوماه نگرانی خیالشان آسوده می شود و آرام می گیرند. می دانند که رضا کاری نکرده بود که حتی در خور زندان باشد، اما اخبار نگران کننده ای که از وحشی گری های حکومت دیده و شنیده بودند انها را نگران کرده بود. به انتظار آزادی لحظه شماری می کنند. شب همان روز حدود ۱۲ شب با تلفن تماس می گیرند که بیائید و رضا را تحویل بگیرید. ادرس محل را هم میدهند، که برایشان آدرس نا آشناست. هنگام رفتن "مامان حشمت" نیز راه می افتد تا پسرک جوان خود را زودتر در آغوش گیرد. راننده ماشین که یکی از بستگان نزدیک آنها بوده آدرس را می شناخته است، اما چیزی نمی گوید. البته چه می توانست به خانواده ای که خود را آماده آزادی فرزندشان کرده بود، بگوید. یعنی جرات بیان فاجعه را نداشت. با نزدیک شدن ماشین به محل، صدای شیون و زاری برخی از خانواده هائی که زودتر رسیده بودند چون پتک بر سر پدر و مادر رضا فرود می آید. با کمال ناباوری می فهمند چه فاجعه ای برایشان رقم خورده است. دور تا دور ساختمان کنار محل تحویل اجساد، سپاهیان مسلح مستقر شده تا خانواده ها را کنترل و زیر نظر گیرند. مجریان و ماموران جنایت پیشه، جسد را تحویل خانواده می دهند و می خواهند که خود خانواده با دستان خودشان قبر فرزندشان را در محل دیگری، به دور از گورستان شهر، بکنند و فرزند خود را به خاک بسپارند. یعنی به جای آزادی فرزندشان، جسد گرم گلوله خورده و پیچیده شده در پارچه ای در یک وانت بار را تحویل می دهند تا به محل دفن برده شود. تصور این همه بربریت در ذهن نمی گنجد. در آن نیمه های شب پدر و مادر رضا، فرزند خود را با وانت بار ماموران حکومت به گورستانی دیگر می برند تا خودشان با دستان خود، گورکن فرزند دلبندشان شوند. پدر رضا سن بالائی داشت و مامان حشمت داوطلب کندن قبر می شود. پدر یکی از جانباختگان به نام شجاعی که فرزند ۱۴ ساله اش جزو تیرباران شدگان بود نمی گذارد و علاوه بر کندن محل دفن پسرش، رضا را هم به خاک می سپارد. من واژه ای در خور این همه رذالت و پستی نمی شناسم که چنین رفتاری را بتوان با آن توصیف کرد. آیا برای این همه توحش و وحشی گری، برای این همه سنگدلی و ددمنشی واژه مناسبی وجود دارد؟

رضا زرشگه زاده شهر بروجرد بود به سال هزار و سیصدو سی و هشت خورشیدی در خانواده ای فرهنگی.

پدرش عبدالاحد زرشگه مردی اهل مطالعه و با سواد که به خوشنامی مشهور بود و با داشتن مدرک بالا در آن روزگاران، راه تدریس و آموزگاری را برای خود برگزید. جزو تحصیل کرده های قدیمی شهر و لیسانس ادبیات بود، فارغ التحصیل دانشگاه تهران در ۱۳۳۰ خورشیدی و دبیر فقه و ادبیات دبیرستان های بروجرد. انسانی بود بسیار شریف، آرام و محترم و باورمند به اسلام، اما هرگز کسی را به خاطر عقیده اش قضاوت و ارزش گذاری نمی کرد. دین داشت اما تعصب نداشت و به شدت ضد خرافات بود. حاکمان را تاجران دین فروش می دانست. از تحجر و عقب ماندگی آنها و از قلدری و زورگوئی شان داد و فغان داشت.

مادر رضا، "حشمت خانم سجادیان" همان "مامان حشمت"، هم مهربان مادری است کم نظیر که به رغم مشکلات و رنج های بسیار، اما استوار و با روحیه بالا زندگی را پاس می دارذ. درد و رنجش را پوشیده و در درون پنهان می کند تا غم و اندوهش به دیگری ننشیند. هر چند از یک خانواده روحانی زاده شده، اما بسیار فکری باز دارد، مدرن است و دائم خود را به روز می کند. عاشق زندگی است و دائم گوش به موسیقی های شاد می سپرد و در مجالس و عروسی ها حتی با عصا هم که شده رقص فراموشش نمی شود. گشاده روئی است که لبانش همیشه به خنده گشوده است. مهر و محبتش از اندازه برون است و دنبال بهانه است تا پیرامونیان را دور هم جمع کند. هر کجا که هست مرکز و کانونی گرم و پر ز مهر می شود برای دوستان و خویشانش. اما این "مامان حشمت" عزیز ما که در به در به دنبال شادی می دود تا لحظه های شاد را شکار کند، نمی دانم چرا شادی در برابرش اینهمه گریز پاست. دائم بر سرش درد و رنج است که آوار می شود. در آستانه انقلاب دختر ۱۵ ساله اش روشنک عزیز در جریان کوهنوردی در کوههای اطراف بروجرد به هنگام کوهنوردی روی برف سقوط کرد و به شکل دردناکی به دلیل مشکلات دوره انقلاب و کمبود پزشک و دارو در کمال ناباوری جان داد. گویا در زیر عمل جراحی برق بیمارستان قطع می شود و چاقوی جراح به یکی از اعضای حساس بدنش آسیب می رساند، که موجب مرگش شد.

سه سال بعد رضا تنها پسرش را از دست داد و درست یکهفته بعد از آن، برادر داماد ۱۶ ساله اش، قدرت کردی را و سال بعد دامادش، فریدون اعظمی را. از آن پس کمتر سال و ماهی است که عزیز دیگری از خویشان و آشنایانش را از دست نداده باشد. اما طی همه این سالها در هیچ حمعی لب به آه و ناله نگشوده و حتی در محیط خانوادگی نیز هر گز خودش سخنی از عزیزان از دست رفته به میان نمی آورد تا فضا سنگین و خاطری آزرده و رنجیده نشود.

رضا زرشگه جوانی خوش فکر بود و ذهن خلاق و پرسشگری داشت. فعال، کوشا، درس خوان و باهوش بود. در رشته مهندسی شیمی دانشگاه تهران درس می خواند. در کنکور سراسری جزو صد نفر اول بود که هر رشته ای را می خواست، می توانست برگزیند. رضا در جو و محیطی سیاسی پرورش یافت و به مبارزه علیه دیکتاتوری و استبداد متمایل شد. به درس و مطالعه علمی هم علاقه زیادی داشت. به موازات آن، بسیاری از آثار اندیشمندان چپی را که در دسترش بود، با ولع زیاد می خواند. در سلول های مطالعاتی بدون درک از احکام کتاب ها، از آنها نمی گذشت. رفتار بسیار خوبی با دوستانش داشت. یکی از افرادی که دانش آموز و دوست رضا بوده در باره اش نوشته است:

"با وجود چهار سال تفاوت سني که با او داشتم دوستي و رفاقت برابر پايه رابطه ما بود و تفاوت سني در اون كم رنگ. علاوه بر این جامعه بين يك دانش آموز و دانشجو تفاوت بسيار قائل بود اما اين تفاوت اصلا در رابطه ما انعكاسي نداشت. رضا واقعا خاكي و بدون عقده بود براي همين خيلي راحت رابطه مي گرفت. در جريان حل يك مسئله درسی درست مثل يك استاد راهنمايي مي كرد، بعد از درس مثل من مي شد، مي گفت و مي خنديديم گاه لج مي كرديم و زماني براي يه سهم بيشتر از بستني يا شيريني با هم كشتي مي گرفتيم."

در دوران انقلاب در تظاهرات بی باکانه شرکت می کرد. شروع فعالیت سیاسی متشکل خود را با جمعی از مبارزان در لرستان، که شاخص ترین آنها بهروز معینی چاغروند از زندانیان سیاسی آزاد شده دوران شاه بود، به نام "گروه زحمتکشان لرستان" آغاز نمود. این گروه در ارتباط با سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان- کومله قرار داشت که بیشتر فعالیت سیاسی اش موضع گیری به شکل اعلامیه و توزیع آن علیه تهاجم حزب الهی ها به کتابخانه ها و تجمعات و میتنگ های گروههای سیاسی مخالف حکومت متمرکز بود. رضا یکی از فعالان هسته بروجرد گروه زحمتکشان لرستان بود. پس از مرگ بهروز معینی (که نقش رهبری این گروه را در لرستان داشت) در یک حادثه رانندگی مشکوک، هسته بروجرد گروه زحمتکشان لرستان ادامه فعالیتش متوقف شد. از این پس رضا در جستجوی تشکلی برای فعالیت سیاسی به "رزمندگان آزادی طبقه کارگر" پیوست. پیش از این مدتی به عنوان کارگر ساختمان کار کرد که هنگام کار قیر داغ روی دستش ریخت و دستش بشدت آسیب دید. دوره ای هم مشغول کار در کوره پزخانه شد و به صورت روزمزد، به ازاء هر خشتی که می‌زد مبلغی دریافت می کرد. در سال ۱۳۵۹ در جریان انقلاب فرهنگی که پاکسازی استادان و دانشجویان غیر اسلامی از دانشگاه‌ها در سطح وسیعی صورت گرفت، از دانشگاه تهران اخراج گردید. و به بروجرد باز گشت. در شهر بروجرد به دلیل ترس از گرفتار شدنش، تحت کنترل و نظارت شدید خانواده قرار داشت. از اینرو ناگزیر به ترک خانه پدری خود، به بهانه بازگشت به تهران برای ادامه تحصیل می شود. یکی از دوستانش خاطره ای در این رابطه برایم نوشته است که بیانگر چگونگی فعالیت سیاسی او در جوار خانواده است:

یکبار که من از گیلان به بروجرد رفته بودم قرار شد در جلسه شش نفره به بحث در منزل پدری رضا بنشینیم. نمی خواستیم افراد همدیگر را شناسائی کنند. ترکیب شش نفره طوری بود که هر سه نفر یکدیگر را می شناختند. قرار شد به دو گروه سه نفره تقسیم شویم تا همدیگر را روُیت نکنیم. منزل پدری رضا مطابق معماری مرسوم زمان ساخت حیاطی در وسط و عمارت اصلی در ضلع شمالی و در ضلع جنوبی هم بخش فرعی ساختمان چند اتاق داشت. با پیش بینی های لازم گروه سه نفره اول وارد اتاق شدند و رو به دیوار شرقی نشستند. و پس از آن گروه سه نفره دوم وارد شدیم و پشت به همدیگر، به ردیف رو به دیوار غربی نشستیم. پنجره اتاق رو به حیاط قرار داشت. در حالی که ما درحال بحث و جدل داغی بودیم ناگهان دو در پنجره کاملا باز شد و پدر رضا چشمش به دو گروه سه نفره پشت به هم افتاد و با تعجب به این ترکیب و نحوه نشستن عجیب و غریب شان نگاهی انداخت و با اعتراض و تعجب جمله ای با این مضمون گفت: شما کافرها چرا اینطوری می نشینید! مگر با هم قهرید؟ همگی ما با شنیدن صدای پدر رضا یکه خورده و به حالت نیم خیز بلند شدیم و مشغول سلام علیک و خوش و بش با پدر رضا شدیم بدون اینکه به بکدیگر نگاه کنیم. رضا از در بیرون پرید و پدرش را به بهانه ای از صحنه دور کرد."

رضا برای خارج شدن از زیر نظارت خانواده و برای ادامه فعالیت سیاسی اپارتمانی در شهر بروجرد کرایه گرفت و مدتی در آنجا و مدتی هم در شهر درود مخفیانه زندگی کرد. مسول تشکیلاتی او مرتضی عسکری بود که پیشینه مجاهد داشت و از الیگودرز به دلیل شناسائی که روی او داشتند به بروجرد آمده بود. مرتضی انسان شریف و صادقی بود که به رغم سن جوانش دانش زیادی داشت و بسیار صمیمی و سنجیده رفتار می کرد. او در پایان تابستان ۱۳۶۱ در جریان اجرای "طرح مالک و مستاجر" در تور گشتی های سپاه در تهران گرفتار شد. ابتدا ناشناخته ماند اما بعد شناسائی و به جوخه مرگ سپرده شد. رضا در جریان کار مشترک با رزمندگان تحت مسولیت مرتضی رشد چشمگیری کرد و به سرعت در رده بالاتری قرار گرفت. پس از هفت تیر و انفجار در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی که به کشته‌شدن هفتاد و پنج نفر از اعضای این حزب از جمله سید محمد حسینی بهشتی رئیس دیوان عالی کشور و دبیر کل آن حزب انجامید، فضای جامعه در سراسر کشور در اختناق فرو رفت و حزب اله یکه تاز میدان شد. در بروجرد نیز حکومت دسته های اوباش خود را برای شناسائی و دستگیری جوانان راهی خیابان ها کرده بود که تعداد قابل توجهی از جوانان شهر توسط آن ها دستگیر شدند. متاسفانه رضا به دلیل جسارت زیاد احتیاط لازم را رعایت نمی کرد. در روزهائی که اوباشان حرب اله به شکار مخالفین در شهر جولان می‌دادند رضا مجموعه آثار لنین را آشکارا و به طور علنی در دست میگرفت و مثل یک کتاب دانشگاهی با خود در خیابان حمل می‌کرد . سرانجام در روزهای پایانی تیر در خیابان توسط حزب الهی ها به عنوان چپ و کمونیست دستگیر و به زندان بروجرد منتقل شد.

در زندان هر گروهی که دستگیر می شد پس از مدت کوتاهی به پرونده آنها رسیدگی می شد. اما بدون طی کردن مراحل قضائی. به همان سادگی که زندانی دستگیر شده می توانست اعدام شود، به همان اندازه هم ممکن بود او را آزاد کنند. محاکمه و دادگاه و وکیل و .. همه طنز تلخی بیش نبود. خیابان های شهر به شکارگاه حزب الهی ها بدل شد. "جرم" دستگیر شدگان مخالفت با حکومت بود. بسیاری از دستگیر شدگان به طرز ناباورانه ای اعدام شدند. افرادی که در گشت خیابانی همزمان با رضا دستگیر شدند با یکدیگر رابطه ای نداشتند. از هواداران فدائی و مجاهد و پیکاری و رزمندگانی و .. در میان آنها وجود داشت. از این افراد خواسته شده بود که با معرفی پنج نفر، آزادی خود را تضمین کنند. هیچکدام تن به خواست حکومتیان ندادند. آنان که گویا هشت نفر بودند همراه هم تیرباران شدند. در میان آنان نوجوان ۱۴ ساله ای به نام شجاعی نیز وجود داشت. رضا در دوران بازجویی فشار و شکنجه های وحشیانه ای را تحمل کرد. با وجود اطلاعات زیادی که داشت کلامی نگفت. او را با دست شکسته به گلوله بستند. بدون شک دادخواهی این جنایت ها به ثمر خواهد نشست و جنایتکاران در تمامی سطوح بدست عدالت سپرده خواهند شد. یاد عزیزش فراموشمان نمی شود.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد