logo





تقدیر هنرمندان

پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹ - ۰۸ اکتبر ۲۰۲۰

علی اصغر راشدان

new/aliasghar-rashedan6.jpg
رو کلیپ سه تارش تو یوتیوب کلیک می کنم. تخصصش تار است. کوک تارش سالهاست، از خود بیخودم می کند. این سه تار نواختنش هم از خود رهایم می کند، می بردم، به آنجاها می بردم که مگو و مپرس. ازهمه چیزوهمه جای دور اطراف، حال و دیروز و امروز، فارغم می کند...
حالا دیگر پیر قلندری شده. ریشی سفید و تا روی سینه دارد، پیراهنی بلند و پیژامه ی بلند سفیدی همرنگ ریش و موهای بلند دور اطراف وپس سرش، به تن دارد. با اندوه می نوازد، به تار و پودم زخمه می زند و اندوه را از اعماقم بیرون می کشد. نوازش سه تارش تمام که می شود، دوباره روش کلیک می کنم و از اول شروع به نواختن میکند...
نرم نرم آبجومی نوشم، دوباره، سه وباره وچندباره به زخمه های سه تاردردانگیزش گوش می سپارم وسرگذشت دردآورش را، مثل صدهاهنرمنددیگروازانواع سنخ ها،توذهنم مرورمی کنم...
دهه شصت است، باهم توشورای نویسندگانیم. من داستان نویسی تازه رسیده ودربخش داستانم، او، میانه مردی کارکشته درهنرموسیقی سنتی وسالهاتورادیووتلوزیون کاروبرنامه اجراکرده. سرپرست بخش موزیک شوراست. دورادورباهم آشنائیم، هرازگاه به صورت رهگذر توراهروهای شورایکدیگررامی بینیم وخوش وبشی می کنیم. خواهرش که وکیل وارباب رجوع اداری من است، روزی تواداره نوار « ای یارمن، ای یارمن / ای محرم اسرارمن » رابه من میدهدومی گوید:
« آقاداداشم سلام رساندوگفت این نواررامخصوصابرای شماضبط ومن رامامورکرده تحویلتان دهم...»
نواررامی گیرم ومیگویم « عزیزش میدارم وصدبارگوش میدهم. ارادت وسلام خاصم راخدمتشان برسان...»
مردی یل وبلندقامت بود. وصف عشق وعاشقیش باخانم...مترجم سرشناس وخوش قلم وخوشگل آن زمان، وردزبان اهالی شورای نویسندگان بود...
هجومهاشروع شد. دفترودستک ومیزوبساط شورای نویسندگان راغارت کردند، شکستندو تو خیابان پرت کردند. عده ای ازسران واعضای شوراراگرفتندوکت بسته بردند. بقیه هم دربه دردیاران شدند....
هردونفرمان، مثل خیلی های دیگر، دربه دردیاران شدیم. مدتهاینگه دنیابود. مثل خیلی های دیگر، خیلی فرازونشیب داشت، ازدست بیدردان وبیسوادهای پرمدعای خارج نشین، خون دل میخورد. اینجاوآنجا، هرازگاه، برنامه ای اجراوگذران زندگی ئی میکرد...
ده سال یادرهمین حدودگذشته بودکه باخبرشدم به اروپاامده ودرشهرماازدواج دوباره کرده...
کلاس موسیقی سنتی ایرانی راه انداخته بودوروزوهفته وماه وسالی میگذراند. ده سالی درشهرمابود، چندبرنامه تودانشگاه اجراکرد. یک عده شاگردتعلیم داده بودکه آنهاهم حالادیگر توشهرهای مختلف برنامه موسیقی سنتی ایرانی اجرامی کردند...
روزی توهوای گرگ ومیش بعدازغروب رفته بودم بلویوی کناردریاکه طبق معمول ساعتی قدم بزنم، باهیبتی دگوگونه دیدمش که ازروبه رومی آمد، آنقدرعوض شده بودکه نشناختمش، آماخیلی آشنابه نظرم آمد، ناخودآگاه به زبان آلمانی سلامش کردم، انگارمرانشناخت، امافهمیدکه ایرانیم، سری به احترام تکان دادوبه زبان فارسی جواب سلامم راداد. دیگرآن هنرمندسرزنده وشاداب گدشته نبود، دربه دریهای ولایات غربت، سالهاپیرتروشکسته ترازسن وسال واقعیش کرده بودش. آشنائی ندادم که ناراحتش نکنم، گذشتم وخودراتوتاریکی گم کردم...
بازمدتی ازش بی خبربودم. بعدتواخبارخواندم که برگشته به ایران. کلاسهائی راه انداخته وبرنامه هائی اجرامی کندومزاحمتهای عدیده ای براش ایجادمی کنند. انگارسن وسال وتوانش دیگراجازه مقاومت بیشتررابهش ندادوسرآخرازپادرآمد...
کلیپ سه تارلبریزازاندوهش راگوش میکنم، به تقدیرسخت هنرمندایرانی، ازهرسنخش، می اندیشم...



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد