logo





كلاريس ليسپكتور: يك وجه ديگر من

جمعه ۲۱ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۰

عزت گوشه گیر

gooshegir-ezat.jpg
شايد هنوز به درستي معلوم نيست كه چرا براي عده اي دنياي درون بسيار حقيقي تر از دنياي قابل رويت برون است؟
در زندگي روزمره، ما چقدر به خود فرصت ميدهيم تا به عمق چشمهاي كساني كه هر روز از كنارشان بي اعتنا ميگذريم، عميقا نگاه كنيم و در لايه لايه هاي فكرشان رخنه كنيم، و در مقابل هر كنش يا واكنشي، هر واژه يا جمله اي يك علامت سئوال بگذاريم؟
در سفر جستجوگرانه در ژرفاي درون هر انساني، دنياهاي شگفت انگيزي به روي ما گشوده ميشود. و اينگونه است كه آنكه پيوسته در جستجوي پيچيدگي نهان هستي است، آدمهايش را پيدا ميكند و با آنها همخانه ميشود.
گيلگمش و همزادش را پيدا ميكند، پاندورا و پرسفونه را، افئوس را، و . . . در زمانهاي نه چندان دور، داستايوسكي، كافكا و ادگار آلن پو را، جور‌ج بوشنر و هدايت را، اينگمار برگمان و مارگريت دوراس را، فروغ فرخزاد را، فرناندو پسوآ و الن سيكسو را و بعد . . . كلاريس ليسپكتور را . . . و بسياري بسيارهاي ديگر را هم . . .
و بعد چه آنها زنده باشند يا مرده، روبروي آنها مينشيند و با آنها قهوه مينوشد. يا قهوه هم نمينوشد اما كنجكاوانه به آنها خيره ميشود و بعد بي پيرايه با آنها شروع به گفت و گو ميكند. و بعد ميبيند كه زنداني كردن زمان و مكان در يك چهارچوب فرموله شده چه بي معناست. چرا كه او به سرعت حركت اتمها و مولكول ها، در تمامي ادوار زماني و مكاني سفر كرده است. و حتي بعضي از آنها در خواب او هم رخنه كرده اند و چنگه پا (چهار زانو) كنار سفره با او نشسته اند و ناهار خورده اند.
حالا مهم نيست كه چه اتفاقات ديگري هم در رويا رخ داده است. مهم اين است كه آنچه كه بايد رخ بدهد، رخ داده است.
در ابتدا واژه بوده است و بعد فراتر از واژه . . . يعني ژرفا و عمق معنا در وراي واژه . . . مهم نيست كه آدم تمام نوشته هاي آنان را بخواند، تا هم انديشگي و هم حسي را در آنان بيابد. گاه يك جمله . . . فقط يك جمله كار خودش را براي يك ارتباط عميق انجام داده است.
"و ما هرگز نبايد فراموش كنيم كه هر چند ساختمان اتم نامريي است، اما به هر حال واقعي است. هيچكس نميتواند موجوديت آنچه را كه واقعي است ثابت كند. بلكه اساسي ترين چيز آن است كه انسان به آن معتقد باشد." (1)
با كلاريس ليسپكتور Clarice Lispector از طريق خواندن چند‌ اپيزود كوتاه از نوولي كه در 20 سالگي به چاپ رسانده بود آشنا شدم. نوولي به نام Olustre (چراغ). اين كتاب درباره دختر بسيار جوان باكره اي به نام ويرجينياست كه سفري متهورانه به درون خود ميكند. در آغاز ويرجينيا در مقابل آيينه ايستاده است و به خود نگاه ميكند.
"در آيينه به خود نگاه كرد، چهره سفيد و ظريفش محو در تاريكي، چشمهايش كاملا باز، لب هايش بي حركت . . . بدون هيچ نشاني از يك معنا . . .
ويرجينيا ناگهان فرياد كشيد: اما من ميخواهم كه كسي مرا تصاحب كند، كسي مرا بخرد . . . وگرنه خودم را خواهم كشت.
او فرياد كشيد و به چهره وحشت زده اش در حين بيان اين جمله نگاه كرد.
سرافراز از اين اشتياق، به خنده افتاد. يك خنده كوتاه مصنوعي . . .
آره، آره براي بودنش، براي هستي اش، او به يك زندگي پنهان اسرارآميز نياز داشت.
لحظه بعد دوباره جدي شد. قلبش آرام و سرخ، در تيرگي به تپش افتاد. يك حس نو، يك عنصر تازه كه تا هم اكنون عجيب و بيگانه بود، در تنش رخنه كرد. حالا ميدانست كه خوبي هميشه در او موجود بوده است. و خوبي اش او را از نامهرباني (و يا پليدي اش) دور نكرده است. او همين چند روز پيش كشف كرده بود كه چنين شوري در او، يك شور باستاني بوده است.
يك هوس تازه به قلبش نوك زد. هوس اينكه از محدوده زندگي اش فراتر برود.
اينكه آزادتر و آزادتر باشد.
اين جمله، اين جمله لفاظانه چرخيد و چرخيد در تنش، مثل يك نيروي ساده." (2)
وقتي يكي از نوول هاي ليسپكتور را به نام "ساعت يك ستاره" The hour of the star شروع به خواندن كردم، نتوانستم آن را زمين بگذارم و در يك شبانه روز آن را تمام كردم.
هدفم اين نيست كه با تمجيد از كار يك نويسنده چهره اي غيرواقعي و مبالغه آميز از وي نشان بدهم، هدفم اين است كه با بيان آنچه كه از او دريافت كرده ام، دنياي فكري و حسي او را بهتر بشناسم.
كلاريس ليسپكتور در دهم دسامبر 1920 در يك دهكده كوچك در اوكراين در يك خانواده كليمي به دنيا آمد. دو ماهه بود كه همراه پدر و مادر و دو خواهرش به شهر "ماسه ئيو" ي برزيل مهاجرت كرد. و نه ساله بود كه مادرش درگذشت و دو سال پس از مرگ وي، خانواده چهار نفره به ريودوژانيرو سفر كرده و در آنجا سكونت گزيدند. در سال 1940 پدرش نيز درگذشت و كلاريس كه چند‌سالي بود كه در كالج در رشته حقوق درس ميخواند، به عنوان نويسنده در آژانس خبري برزيل شروع به كار كرد. پس از ازدواج با يك ديپلمات براي مدت 7 سال در اروپا و آمريكاي شمالي به سر برد و به زبان انگليسي و فرانسوي تسلط كامل پيدا كرد. اولين نوول او به نام "نزديك به قلب وحشي" در سال 1944 و دومين كتابش به نام "چراغ" در سال 1946 به چاپ رسيد.
او در طول حيات كوتاه پنجاه و چند ساله اش بيش از 25 كتاب به چاپ رساند، و از همان آغاز نه تنها جايگاهي به عنوان برجسته ترين زن نويسنده در تاريخ ادبيات معاصر برزيل كسب كرد، بلكه در جهان نيز نوشته هاي او به خاطر زبان شاخص و تفكر بديع زنانه او از ارزشي ممتاز برخوردار گرديدند.
اشتغال و وسوسه ذهني كلاريس در پرسشهاي مستمر، در خود‌ بيداري، در تلاش براي پيدا كردن هويت مستقل زنانه و پرسش درباره ي روابط انساني و قيد و بندها و اضطرارهاي اجتماعي و سياسي، او را به اين نتيجه كشاند كه مسئله و مشكل هستي در زبان نهفته است. در تمامي نوشته هايش يك خودپرسي سخت و آگاه و پيچيده از خود موجود است: گويي او به جاي همه افراد بشر ميخواهد راز هستي را دريابد. او خو گرفته به اين معنا كه شرايط بشر پرنقص، ناتمام و تكه تكه است و بخش تيره طبيعتمان تركيبي است از ترس، تلون و دگرگوني هاي ناگهاني. در حالت و مود بيرحمي و نفرت، ميگويد: "من آنقدر پر راز و رمزم كه خودم را نميشناسم."
اما با تشخيص تضادهاي ذات بشر، او سعي ميكند كه بين تضادهاي موجود، آشتي برقرار كند. آزادي را با موانع، تحقير را با غرور، و انزوا را با نياز به تجمع پيوند ميدهد. او معتقد ‌است كه قدرت از درون ضعف تراوش ميكند و واژگوني و انحطاط بشر به رهايي و رستگاري او ميانجامد.
آيا از دست دادن ها، مهاجرت ها و هستي غير ثابت، آگاهي از در اقليت بودن(هر چند وي خود را كاملا برزيلي ميدانست)، او را به اين معنا نرسانده است كه دنياي جديد اساسا دنيايي پراكنده و "آواره آنه" است؟

در كتاب علائق خانوادگي Family Ties، مجموعه اي از 13 داستان كوتاه كه موضوع بارز و محوري اكثر قصه ها درباره خانواده و عشق است، ليسپكتور در هر قصه سفري عميق و روانشناسانه به درون شخصيت هاي اصلي زن كرده، و اثر دگرگون كننده يك حركت، يك نگاه، يك شئي، يك دسته گل و يا يك حيوان را،(ــ در روند معمول و روزمره زندگي ــ)، بر شخصيت اصلي و شخصيت هاي ديگر قصه، برجسته ميكند.
در قصه «عشق» يك مرد نابينا كه آدامس ميجود، چهره يك روز را براي «آنا» شخصيت اصلي قصه دگرگون ميكند، و عادات مكانيكي روزمره متصل به آن را درهم ميشكند و «آنا» را در يك تجربه شگفت انگيز، در تجربه اي ماوراء آن زمان و مكان بخصوص سهيم ميكند. يعني دنياي بيروني را به دنياي دروني شخصيت راه ميدهد و در واقعيت دروني تغيير و دگرگوني ايجاد ميكند.
در قصه «كوچكترين زن در جهان» مفهوم پيچيده عشق را لايه لايه ميكند. يعني تصوير كليشه اي و غيرواقعي عشق را درهم ميشكند. او به نياز بي رحمانه انسان براي دوست داشتن انگشت ميگذارد، به چنگك زنداني كننده عشق، به شكل آزادكننده اش و اثر گرم كننده اش...
«و او به لزوم بي رحمانه عشق ورزيدن انديشيد. به خباثت هوسهايمان براي طعم شادي و لذت. به درنده خويي مان، وقتي كه ميل به بازي داريم. و به قتل هاي بسياري كه به خاطر عشق مرتكب ميشويم.
بعد او به پسر بدجنس و موذي اش نگاه كرد. آن گونه كه گويي به يك بيگانه خطرناك چشم ميدوزد. و بعد بيشتر از جسمش، از روحش وحشت زده شد. دريافت كه موجودي را به دنيا آورده است كه استعداد عجيبي براي زيستن و شادي كردن دارد.
و بعد با دقت و با غروري متزلزل به كودكش نگاه كرد. به كودكِ در حالِ رشد و تكامل تدريجي اش... و به دندانهايش نگاه كرد... به دو دندان جلويش كه افتاده بود، و جاي خالي دندانها، منتظر رشد دندانهايي بود كه بتوانند به بهترين وجهي گاز بگيرند.»(3)
ليسپكتور، قبل از آن كه به خاطر بيماري سرطان بستري شود، دچار يك نوستالژي شديد براي شهر دوران كودكي اش در شمال شرقي برزيل شد. به طوري كه هر يكشنبه به بازار ويژه اي ميرفت كه مخصوص مهاجران شمال شرقي در شهر ريودوژانيرو بود. در اين بازار بوميان آن منطقه براي خريد و فروش يا براي ديدار تجمع ميكردند. ليسپكتور در اين ديدارهاي مداوم هسته نوول بي نظيرش «ساعت يك ستاره» را طرح ريزي كرد. قصه «ماكابه آ»، دختري از سرزمين قحطي و خشكسالي و فقر در «ماسي ئيو».
دختري نازيبا، باكره، بي تجربه و فروتن، كه عمه اش او را با فقر و شرايط سخت مذهبي بار آورده است.
داستان زندگي كوتاه «ماكابه آ»، توسط راوي، نويسنده جهان وطني كه «رودريگو. اس. ام» نام دارد، بيان ميشود.
«ماكا به آ» وقتي كه به تنهايي به ريودوژانيرو مي آيد، از طريق پول بسيار ناچيزي كه از تايپ كردن به دست مي آورد، زندگيش را ميگذراند. يك تايپيست بد كه نوشابه مورد علاقه اش كوكاكولاست و مورد نيشخند و تمسخر همكاران و دوست پسرش قرار ميگيرد.
ليسپكتور در اين رمان به نتايج روانشناسانه فقر و به اثرات مركب آن يعني به بيسوادي، ترس، و محروميت ميپردازد. و در سير اين گردونه علت و معلولي، شخصيت «ماكابه آ» را به پرسش تراژيك فلسفي ميكشاند كه: من كه هستم؟ راوي داستان، «رودريگو. اس. ام» نيز به شكلي ديگر و در بستره رده بندي نوعي ديگر، همچون «ماكابه آ» در پي هويت است. وي در تجربه ذهني زندگي مخلوقش، خودش را جستجو ميكند و كنكاشانه به كشف خود در اين جهان ميپردازد. در ابتدا ميداند كه ميخواهد زندگي «ماكابه آ» را به تصوير بكشد، اما هيچ چيز دقيقا واضح و روشن نيست.
«هر چيزي در دنيا با يك آره شروع شد. يك مولكول به مولكول ديگر بله گفت و زندگي آغاز شد. اما قبل از ماقبل تاريخ، يك ماقبل تاريخ پيش از تاريخ وجود داشت و هرگز ... و آره... و همين گونه بوده است. من نميدانم چرا، اما ميدانم كه هستي هرگز آغاز نداشته است. (4)
اما ميداند كه فكر كردن يك عمل است، يك حركت، و احساس كردن، يك حقيقت. و ميداند كه در مقابل تمام پرسش هايش، پاسخي نيست. و ميداند كه«مرگ يك مقابله با خود است».(5)
ليسپكتور در پيشگفتار كتابش مينويسد:«اين كتاب، بدون واژه نوشته شده است، يك عكس خاموش است. يك سكوت... يك پرسش...»(6)
و ميگويد:«اين كتاب، كتاب ناتمامي است. زيرا كه پاسخي براي پرسش ها ندارد. اميدوارم كسي، جايي در جهان بتواند پاسخي برايش پيدا كند.
شايد شما؟»(7)

پانويس:

1ــ نوول «ساعت يك ستاره» نوشته: كلاريس ليسپكتور
2ــ نوول «چراغ» نوشته: كلاريس ليسپكتور
3ــ مجموعه داستان علائق خانوادگي نوشته: كلاريس ليسپكتور
4ــ نوول «ساعت يك ستاره»
5ــ همان
6ــ همان
7ــ همان



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد