logo





یک اتفاق ساده

دوشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۷ سپتامبر ۲۰۲۰

علی اصغر راشدان

new/aliasghar-rashedan6.jpg
جشن و پایکوبی تمام شد. هیاهوی بچه ها پایان گرفت، عده ای وسایل شان راجمع وجورکردند و رفتند، گروهی در گوشه دنجی، دوباره دورهم جمع شدند، پیاله گرفتند، سر کنار گوش هم گرفتند و پچپچه کردندو هرازگاه، قهقه زدند. پیرها به مقدمه چینی فصل خوابیدن پرداختند. مهربان خانم، معروف به داش مشدی، ما را سوارفولکس قورباغه ای خود کرد و گفت:
« تا رو سرمون خراب نشدن، محکم بشینین که رفتیم. »
خیابان اصلی خلوت آخرشب را، ازشرق به طرف غرب، تخت گازرفت. روصندلی به گودی نشسته ی عقب، پهلوبه پهلوی هم چسبانده، پراشتیاق نشستیم. دستهاراتودست هم گذاشتیم، لبخندبرلب، باشادی ملایم توام باخجالت، نگاه به نگاه هم دادیم وردوبدل کردیم. مهربان خانم توآینه پائیدمان، خندید. توآینه نگاهش کردیم، شرمزده خندیدیم. گفتم:
« دوست دارم اززبون خودت بشنوم، چی بلائی سرم آوردی!...»
« شب درازه وقلندربیدار!...عجله کارشیطونه، یواش یواش می فهمی... »
« حالابفرماواسه چی بی سروصدا، ماروانداختی توماشین وتنهائی درمون بردی؟ »
« دوست دارم کاری که خودم شروع کرده م، خودمم تمومش کنم. الان می برم میگذارمتون توحجله، وظیفه م تمومه. »
« درست میفرمائی، اون روزکه واسه خواستگاری اومدم، اگه خودتوبه درویشی نمی زدی، رفته بودم، نمیدونم کدوم رندی بهت گفته بودمن خاکی ودرویش مسلکم، چم وخمموخوب می دونستی، جلوم خودتومشغول خیاطی کردی، اگه اون توروننداخته بودی، ماجفتی الان توفولکس واین تور، اینجوربه هم جوش نخورده بودیم، رندروزگار.»
« جمع کن دکون دستگاتو، بایدخیلی مخلص منم باشی که یه همچین خواهرگلی روتوبغلت گذاشته م! »
« اون که به جای خود، شوماخیلی خانومی، بازم کامل نگفتی واسه چی یواشکی ماروتنهائی انداختی توفولکس وازمیون جماعت فراردادی؟ »
« واسه این که خودت ده دفعه گفتی من شلوغی وحجله بازی واین حرفاروخوش ندارم. ورتون داشتم آوردم تاهمونجورکه دوست دارین، توسکوت، توخلوت وخلسه ی خودتون، شب اول زندگی مشترکتونوبگذرونین، خوش ندارین، برتون میگردونم تایه گردان دوره تون کنن وباساق دوش، تاصبح سحر، سرتونوبه سیخ بکشن. ها؟ چی میگین؟ دوربزنم؟ »
« نه بابا، داش مشدی! کارخیلی بجاوخوبی کردی، خودم تنهائی نوکرتم. راهتوبرو...»

یک آپارتمان یک خوابه تازه سازنقلی قشنگ توطبقه ی سوم، برای شروع زندگی مشترکمان اجاره کرده بودیم. مهربان خانم جلوی درآپارتمان پیاده مان کردوبی هیچ مقدمه چینی رفت... برای همیشه رفت. زودرفت. هنوزهم یادش که می افتم، چشمهام به نم می نشیند...
آپارتمان نوسازنقلی مان قشنگ بود، درودیوار، دروپنجره وپرده وکف وسقف وتمام وسائلش نورباران بود. سکوت وخلوتی خدائی داشت. چیزی که تمام عمربرای پیداکردنش، پرسه زده بودم...
رختخوابمان راکنارپنجره ی بزرگ تمام شیشه، روی فرش کف اطاق پهن کردیم. شب چهاردهم ماه بود. قرص کامل ماه اطاق راسایه روشن میکردوتمام قدروی رختخوابمان می تابید...
صبح بایدمی رفتیم سراغ کاروزندگی عادی. لباس پوشیدیم، من اداری بودم وعروس خانم فرهنگی ومعلم. دست هم راگرفتیم وزندگی تازه مان راشروع کردیم، واردخیابان وقاطی جماعت روزمره شدیم....
توپیاده روخیابان اصلی، کنارپارک کوچک سرسبز، واردساندویح فروشی معروف شهر شدیم، هرنفریک ساندویچ مارتادلابایک نوشابه خوردیم ونوشیدیم...
بادل های لبریزازشادی، دست دردست هم، پیاده روخیابان انقلاب رازیرقدم گرفتیم. مهربان وکناربه کنارهم، باهم بهترین قدمهای زندگیمان رازدیم.سرخیابان لاله زار، ازهم جداشدیم...
زندگی همین تکه هاست، بقیه ش، بی حوصلگی، تنگ خلقی، عرق ریزی مزخرف وحمالی است....



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد