logo





خانه «آندرش زورن»

سفر در دوره کرونا

چهار شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۲ سپتامبر ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
سند ویکن را بطرف "مورا" ترک می کنیم جاده ساحلی بسیار زیبا، یک طرف جنگل های بی پایان ، طرف دیگر دریاچه سیلیان خسته از تب وتاب شبانه بستر حریر جمع کرده وبربستری از آبی لاجورد در زیر آفتاب گرم وهوای ساکن ،بی هیچ جنبشی با عظمتی خاص بسان سرداری خسته از جنگ غنوده است.
این دومین بار است که بعشق دیدن این شهر زیبا و یکی از زیباترین موزه های خصوصی اختصاص یافته بیک نقاش! به این شهرکوچک شمالی می آیم. خانه وموزه "آندرش زورن" یکی از غول های امپرسیونیست اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده سوئد.
تاریخ معاصر دالارنا با نام دو نقاش برجسته"کارل لارشون "و "آندرش زورن "گره خورده است. نام آورانی که پهلو به پهلوی "رنوار"و "ماتیس" می زنندوسیمای کامل دالارنا ، نه! نه! سوئد را در یکصد پنجاه سال قبل می توان بتمامی در آثار نه چندان کم این دو اعجوبه نقاشی دید .در نقاشی های "زورن"
فضائی انسانی با لباس ها، جشن ها،کارگاه های تولیدی، زنانی نسبتا فربه با گونه های گل انداخته ، پیکر های لخت که هنوززیبائی شناسی دوران فئودالی واشرافیت را درران های ستبر،در ماهیچه های سفت وشکم های اندکی چربی گرفته وچین انداخته آن ها می توان مشاهده کرد. سادگی زندگی، شفافیت هوا و آب ،درخت وگل !گوئی هنوز اسب ها وکالسگه هادر خیابان های باریک وسنگفرش "مورا" درحرکتند.
حیاط موزه ورستوران آن لبریز از گردشگران محلی است.بسیار کم وانگشت شمار گردشگر خارجی می بینی! این گرونا وبسته شدن مرزها لطمات جدی به صنعت گردشگری وارد ساخته است. در طول مسیر ماتک و توک گردشگری دیدیم آن هم با لست بیلی که داشتند واکثرا درون همان لست بیل های مجهز خوددر حرکت بودند! بی آن که ارتباطی با اهالی، هتل ها ورستوران ها داشته باشند. بطورعمده تمرگز یافته در کمپ های زیبا وراحت سوئد که بمیزان زیاد در مسیر دیده می شدند، متاسفانه اکثرا خالی.
موزه در د اخل خانه "زورن " قرار دارد خانه قدیمی بازسازی شده که بیشتر نقاشی های نقاش را در سه طبقه در خود جای داده است.
براستی توان آفرینش گری یک انسان ، یک هنرمند در بازتاب طبیعت پیرامون چه میزان است ؟بازتاب چهره هائی که گوئی زنده در مقابلت ایستاده اند در فضائی متجاوز از یکصد پنجاه سال قبل . می توانی شادی ،غم ، رنج کاررا در یکی از شمالی ترین نقطه های جهان ببینی.شادی ها ورقص های دسته جمعی آنها را که چنان استادانه مواج، پر تحرک وهیجانی تصویر شده که می توانی حرکت ،چرخش و جستن ریتمیک آن ها را از ورای سال ها حس کنی وبا موزیک فولکوریک و آرام پخش شده دراطاق های موزه در آمیزی و خود را در آن فضای شاد وانسانی غرق سازی .
گرمای برخاسته ازاجاق حمام وعرق نشسته بر چهره وبدن دوزن که در حال خشک کردن خود هستند گوئی در جانت می نشینندوبتمامی لهیب بدن گر گرفته آن ها را حس می کنی.جوانی وشادابی دو رکن اصلی پرتره های عمدتا زن "آندرش زورن"است چشمانی درخشان که زندگی در آن ها همراه باهوسی گنگ و اغواکننده در چهره وبدنشان انعگاس می یابد .حسی خاص از زنانگی که حتی در نقاشی زنی که روبان سر را بدندان گرفته ودر حال بافتن موهای خویش است احساس می کنی. فشار نرم دندان ها بر روبان که هوس از آن بر میخیزد .
بهر میزان که می چرخی گوشه هائی از زندگی بر تو گاه لبخند می زند و گاه متاثرت می سازد .شفافیت درختان ، موج های دریا مسحورت می کند .حتی حضور نسیم آرام برخاسته از دریا را حس می کنی .
دل سیری نمی گیرد اما هر آغازی را پایانی است حتی اگر" آندرش زرون " باشی با قلمی جادوئی!لحظات را ،آن ها زیبای زندگی را با حضور شکوهمند انسان ترسیم کنی. نهایت تنها تصویری از تو خواهد ماند تصویر مردی که نابغه بود.عاشق و همیشه در کار! چراکه هیچ اثر بزرگ بدون نبوغ ، عشق و رنج کار قلبی عاشق آفریده نمی شود.
موزه را بطرف مرز نروژ ترک می کنیم .کوه ها وجنگل ها .در مسیرمان آبشار بلندی بر بالای یکی از بلندی های شمال سوئد قرار دارد .آبشاری دور افتاده در میان جنگل های بیکران .مگر می شود از کنار چنین آبشاری بدون دیدن آن عبور کرد فاصله بیست کیلمتری آن با جاده را که ماشین رو است طی می کنیم. در پای ستونی بلند بر بالاترین نقطه مسافرتمان می ایستیم .تا آبشار دو کیلومتر نا هموار پیاده راه است. آسمان در حال غریدن و قطراتی را بشوخی بر سر ورویمان ریختن.
رسول وسرمد می گویند "تو می توانی با این وضع جسمی تا پای آبشار بکشی ؟راه ناهموار است سرازیری وسر بالائی دارد .بهتر است منصرف شویم "! جوابشان نمی دهم. کاپشنم را بسرم می کشم وراه می افتم .می خندند ودنبالم روان می شوند.می گویم "اگر شده سینه خیز بروم خواهم رفت وباید قبل از شما دو نفر به آبشار برسم :اولسمده گدرم ایه گویدن داش یاغا "! "بمیرم هم خواهم رفت حتی اگر از آسمان سنگ ببارد "!
راه کوتاه است اما نفس گیر بخصوص سر پائینی ها که گویا کسی ترا هل می دهد .یکی از علائم پارکینسون. به شوخی می گویم "من که دارم میرم چرا هولم میدی "خودم خنده ام می گیرد.با هر جان کندنی قبل دوستان به پای آبشار می رسم .این چالش ومصاف برایم لذت بخش است .هنوز هستم !
رسول می گوید "زنده باشی! قلب من اذیتم کرد سر بالائی نمی کشد یک سیگار طلب می کند ."می خندد می نشیند و سیگاری می گرداند .سرمد می گوید "همان بچه لجوج که از رو نمی رود،ببین عمرم را با که سپری می کنم"!هر دومی خندند .خنده آسمان ریختن برق آسای باران است وقهقه زدن بر ما که هیچ حفاظی نداریم .
جای ایستادن نیست هوا رو بتاریکی است وباران رو بشدت.رسول کاپشنی خوب بر تن دارد سرمد بدون کاپشن .من عرق کرده و خیس که قادر به پوشیدن کاپشن نیستم .نفسم می گیرد.گاپشن برسرمی کشم .بلند بلند شروع بخواندن شعر چاووشی اخوان می کنم .راه برگشت سخت تر است اما ساعتی بعد پای ستون کنار ماشین هستیم با آبی که از تمامیی بدنمان می چکد.
سرمد می گوید "عالی بود"! رسول در غم خیس کردن ماشین و من در فکر ناصراسدی رفیق دوران نو جوانی که تا باران در می گرفت پشت در خانه ما حاضر بود. "برویم زیر باران قدم بزنیم "؟تا زمانی که باران می بارید بی چتر، بی کلاه در خیابان فرمانداری در کوچه ها قدم می زدیم وشعر می خواندیم ".
یک شب هوای گریه ،
یک شب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو کرده است ....
شب را مهمان کوچه های بارانی خواهم بود
بند بند دفترغمگینم را در باران خواهم شست ...
ای نام تو تغزل دیرنم در باران..... " حسین منزوی
شسته شده زیر باران بر می گشتیم یا در خانه آن ها ویا خانه ما تن به گرمای چای می دادیم ...ادامه دارد ابوالفضل محققی"



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد