logo





گرهگاهی تاریخی، مصافی عظیم!
به مناسبت صدسالگی تأسیس حزب کمونیست ایران
بخش آخر – شکست جمهوری، مسیر آتی

سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹ - ۰۴ اوت ۲۰۲۰

امید بهرنگ

چگونه شکست جمهوری شوروی گیلان رقم خورد؟

در مرحله آخر عمر جمهوری گیلان، وضعیت را سه روند اصلی شکل می داد:

- تلاش ‌های حیدر خان برای سروسامان بخشیدن به جمهوری گیلان از طریق اتحاد سیاسی با میرزا کوچک خان و گسترش نیروی نظامی و ایجاد فرماندهی واحد.

- کودتای سوم اسفند 1299 توسط سید ضیا و رضاخان برای ایجاد اراده سیاسی - نظامی واحد در تهران.

- و سرانجام آغاز روابط دیپلماتیک میان شوروی و دولت ایران و خروج قوای ارتش سرخ شوروی از گیلان.

این سه روند تقریباً پا به پای هم پیش رفت.

زمستان و بهار (1299 و 1300) با صبر و انتظار گذشت. اردوی انقلاب و ضدانقلاب هر یک به شکلی در حال تدارک سیاسی – نظامی برای نبرد بودند. نبردی که برای همگان نبرد نهایی تصور می شد. در 7 اردیبهشت 1300 حیدرخان با هزار رزمنده قفقازی وارد گیلان شد. ورود حیدرخان با این نیروی تازه نفس در زمانی صورت گرفت که جمهوری هم در زمینه نظامی و هم در سطح تبلیغات سیاسی در حال تجدید سازمان بود. شمار ارتش سرخ ایران در گیلان تا اوایل اسفند به 7 هزار نفر رسیده بود. از این عده تنها 400 تن از ارتش سرخ شوروی بودند. حیدرخان کمیته ای به نام "کمیته مرکزی انقلاب برای آزادی ایران" بنیان نهاد تا میرزا کوچک خان را نه به نام حزب کمونیست بلکه تحت لوای این کمیته با خود متحد کند. هدف فوری نظامی کمیته کماکان فتح تهران بود.

کمیته برای تحقق هدف فوق تلاش کرد با برخی از رهبران ایلات به غیر از جنگلی ها ملاقات کند و متحدشان کند. برای مثال در فروردین 1300 نمایندگان این کمیته با ضرغام السلطنه رهبر یکی از بزرگ ‌ترین ایلات تالش ملاقات و گفتگو کردند تا نیروهای تحت فرمان خود را در اختیار ارتش سرخ قرار دهد و موفق شدند او را با خود هم رأی کنند.

میرزا در نامه ای به حیدرخان از "تاکتیک ها و تزهایش" ابراز رضایت کرده اعلام کرد: «سازگاری آن‌ ها با دیدگاه های انقلابیون محلی مرا بر آن می دارد تا آن ‌ها را بپذیرم و همان راه را دنبال کنم.» (1)

با تلاش کمیته جدید و توافق با دولت های شوروی روسیه، آذربایجان و گرجستان (که به تازگی تشکیل شده بود) قرار شد «ولایت گیلان پایگاه انقلاب در ایران باشد و ازآنجا برای آزادی بقیه ایران تدارک دیده شود؛ هیچ کشور خارجی اجازه داده نخواهد شد که در امور داخلی ایران دخالت کند؛ کمک شوروی فقط در مواقع اضطراری طلب خواهد شد.» (2) علاوه بر این کمیته انقلابی اعلام کرد دهقانان به مدت سه سال از تحویل محصول خود به دولت به عنوان مالیات و سهم زمین دار معاف خواهند شد. پس از پایان این دوره از دهقانان فقط 10 درصد از محصول به عنوان مالیات جنسی به دولت خواسته خواهد شد.

به رغم این تصمیمات و اقدامات، تردیدها و بدگمانی های میرزا کوچک خان ادامه یافت. میرزا حاضر نشد به رشت بیاید و دولت ائتلافی تشکیل دهد. عملاً پیشنهاد 16 اردیبهشت حیدرخان برای احیا کمیته انقلابی قدیمی با شرکت حیدرخان، کوچک خان، احسان الله خان و خالو قربان و میرزا محمدی (از همکاران نزدیک میرزا) شکل نگرفت. میرزا شرط همکاری را خروج نیروهای باقیمانده شوروی در خاک ایران گذاشته بود. او عملاً مخالف اتحاد و ادغام نیروی های نظامی بود و تمایل داشت هر نیروی سیاسی منطقه نظامی از آن خود را داشته باشد. اصطکاک بین جنگلی ها با طرفداران کمونیست ها همچون احسان الله خان و خالو قربان تشدید شد و به تدریج به فروپاشی جبهه انقلاب انجامید. (3)

ظاهراً تغییراتی در نقشه و استراتژی نظامی برای فتح تهران صورت گرفت. البته مشخص نیست که در اساس نقشه واحد و متمرکزی وجود داشته یا خیر. مسیر مازندران برای فتح تهران انتخاب شد. احسان الله خان با ساعد الدوله فرزند بدنام سپهسالار و داماد وثوق‌الدوله متحد شد. (4) او روابطی با احسان الله خان و ارتش سرخ ایجاد کرد و قول همکاری نیروی 2500 نفرِ خود با آنان را داد. احسان در تیرماه 1300 با 200 نفر به نواحی جنوبی مازندران رفت تا حمله به تهران را سازمان دهد. او به پیروزی های نظامی اولیه دست یافت. در جریان عملیات مازندران، مجدداً در تاریخ 8 تیر میان نیروهای احسان الله خان و خالو قربان درگیری نظامی پیش آمد و منجر به کشته شدن 8 تن از افراد احسان الله خان شد. احسان الله خان مجبور شد از نقاط استراتژیک نظامی که فتح کرده بود عقب نشیند. در اواخر مردادماه با پیوستن ساعد الدوله به دولت عملاً جبهه مازندران فروپاشید. عملیات نظامی قزاقان در جبهه ها با موفقیت هایی همراه شد و نومیدی نیروهای نظامی وابسته به جمهوری را فراگرفت. احسان به سختی نیروهای خود را ترمیم کرد و با 500 نفر توانست لنگرود را از دست قزاقان بیرون کشد اما نیروهای دولتی دست به ضد حمله زدند و نیروهای وابسته به احسان الله خان را با 150 اسیر و 200 کشته به عقب راندند. (5)

در چنین شرایطی حیدرخان تلاش کرد ائتلاف کمونیست ها و میرزا را دوباره احیا کند. از همین رو اعلامیه ای به نام کمیته انقلابی ایران در رشت منتشر شد و طی آن تشکیل دولت جدید جمهوری شوروی ایران اعلام شد. حیدرخان کابینه جدیدی تشکیل داد و احسان را از این جرگه به دلیل عدم هماهنگی و "به دلیل حمله غیرمجاز به تنکابن" اخراج کرد. (6)

اما این واپسین تلاش حیدر نیز نتوانست موجب نجات ائتلاف شود. کماکان چگونگی برخورد به مسئله ارضی مشکل ساز بود. زمانی که کوچک خان از انتشار برنامه ارضی پیشنهادی حیدرخان خودداری کرد، حیدر خود در مقام کمیسر امور خارجه آن را منتشر کرد و تلاش کرد نیروی نظامی ویژه و مستقل تحت رهبری حزب ایجاد کند.

درست در همین دوران کوچک خان به مذاکره با دولت کودتا روی آورده بود، هرچند تلاش هایش حاصلی نداشت اما آشکارا در پروسه مذاکره از "جمهوری خواهی" دست کشید و خواهان برگزاری انتخابات جدید برای مجلس شد. تنش میان جنگلیان و کمونیست ها رفته رفته شدیدتر می شد. میرزا در جبهه داخلی به فکر سازمان دادن کودتایی علیه حزب کمونیست و متحدینش افتاد. در شهریورماه ترورهایی توسط نیروهای هوادار میرزا علیه وفاداران به جمهوری در رشت و انزلی صورت گرفت. شهردار انزلی که منصوب خالو قربان بود کشته شد. توطئه چینی های میرزا در 6 مهرماه در واقعه ملاسرا به اوج خود رسید. او خالو قربان و حیدرخان را برای مذاکره فراخواند، در حین مذاکرات خانه محل ملاقات آتش زده شد و حیدرخان و یارانش هدف تیراندازی قرار گرفتند. در جریان اتفاقاتی که هرگز جزئیاتش به دقت روشن نشده، چند تن از یاران حیدرخان درجا کشته شدند. خالو قربان و حیدرخان توانستند فرار کنند ولی حیدرخان به دلیل ناآشنایی با جنگل توسط متحدین میرزا اسیر و چند روز بعد تیرباران شد. در شب 9 مهرماه نیروهای کوچک خان به رشت حمله بردند و مقر حزب کمونیست ایران را در هم کوبیدند. در انزلی زدوخورد کوتاهی صورت گرفت که منجر به مجروح شدن یکی از حامیان خالو قربان و حاکم بندر شد. روز 10 مهر نیروهای خالو قربان و احسان الله خان توانستند افراد میرزا را از رشت بیرون برانند. ولی فردای آن روز دوباره میرزا شهر را باز پس گرفت. چند صد نفر در این درگیری ها کشته شدند. جبهه های جنگ از هم پاشیده شد و فشار نیروهای نظامیِ دولتی افزایش یافت. خالو قربان در 29 مهرماه خود را به نیروهای دولتی تسلیم کرد و احسان الله خان در 16 آبان ماه راه تبعید به باکو را در پیش گرفت.

در ادامه نیروهای قزاق با همکاری افراد خالو قربان با نیروهای میرزا وارد جنگ شدند و سرانجام در یکم آبان ماه پایگاه اصلی او را به تصرف درآوردند. کوچک خان همراه با 300 تن از افرادش تا 20 آبان به درگیری های پراکنده ادامه داد اما سرانجام نیروهایش به کلی از هم پاشیده شدند و خود وی در 15 آذر در منطقه کوهستانی از سرما یخ زد. خالو قربان سَرِ بریده او را به رضاخان تقدیم کرد. بدین‌ سان حکومت مرکزی توانست به یاری رضاخان جمهوری را در خون خفه کند و استان گیلان را به کنترل درآورد.

نقش کودتای سوم اسفند 1299 در این شکست چه بود؟

بی شک کودتای سوم اسفند نقش مهمی در به شکست کشاندن جمهوری گیلان داشت. مارکس می گوید در مقابل انقلاب فشرده، ضدانقلاب فشرده نیز شکل می گیرد. هرچند انقلاب آن‌ طور که باید فشرده می شد، نشد. اما خطرش آن میزان جدی و فوری بود که امپریالیسم انگلیس و طبقات حاکم دنبال راهکار اساسی باشند. مهمترین نتیجه کودتای سوم اسفند، تولد ارتش واحد ضدانقلابی بود. امپریالیسم انگلیس دریافت که نمی تواند مانند گذشته با تکیه به ارتش ایلی، ایران را کنترل کند و از پس عوارض انقلاب اکتبر در ایران - مشخصاً ارتشی که در گیلان در حال شکل گیری بود - بربیاید.

هدف فوری کودتا، ایجاد اراده سیاسی، نظامی واحد و ضروری در مرکز برای مقابله با جمهوری گیلان بود. کودتا اهداف سیاسی خرد و کلان دیگری نیز داشت. قبلاً گفته شد که به واسطه تجدید ساختار جهانی سرمایه در اثر جنگ جهانی اول و تأثیرات انقلاب اکتبر، شکل جدیدی از اعمال سلطه اقتصادی - سیاسی - نظامی امپریالیسم بر ایران آغاز شد. کودتا به ‌طور قطع بر یک دوره از حیات دولت ارتجاعی در ایران پایان نهاد و آغازگر دوران نوین شد. این روند جدید نرم و راحت پیش نرفت. بخش هایی از هیئت حاکمِ ایران و انگلیس مخالف کودتا بودند. کودتا باید کارایی و مفید بودنش را در عمل اثبات می کرد.

کودتای سوم اسفند گیجی و سردرگمی هایی را نیز در میان مردم و به ویژه انقلابیون و حتی حزب و دولت شوروی ببار آورد. مقاصد کودتاچیان شناخته شده نبود. این مقاصد تکامل یابنده بودند و به مرور روشن شدند. به ویژه زمانی که سید ضیا به عنوان عامل مشهور انگلیسی کنار نهاده شد، بر این ناروشنی ها افزوده گشت. مانورهای ماهرانه رضاخان بر ابهام ها می افزود. مشخص نبود که او دقیقاً چه می خواهد و چگونه می خواهد به اهداف خود دست یابد.

فراموش نکنیم که کودتاچیان چهار روز بعد از قبضه کردن قدرت سیاسی، معاهده مودت ایران و شوروی را امضا کردند و تصویب نهایی آن را به مجلس سپردند. آنان وعده تقسیم املاک و زمین های دولتی میان دهقانان را دادند؛ قرارداد 1919 را لغو کردند؛ خواهان رهایی کشور از الزام به وام گرفتن از خارج و لغو نهایی حقوق و قضاوت کنسولی قدرت های خارجی شدند و با تأکید بر تشکیل ارتش واحد خواهان بازسازی و پیشرفت مملکت گشتند و خود را مشروطه خواه جا زدند و برخی مواقع زمزمه جمهوری خواهی سر دادند.

برخلاف آنچه شایع است، حزب و دولت شوروی و منجمله کمونیست ها و انقلابیون ایرانی به کودتاچیان خوش بین نبودند. زیرا سید ضیا بشدت بدنام بود و خیلی زود مجبور شد با اشراف قاجار از در سازش برآید. کابینه اش سه ماه بیشتر به درازا نکشید و رضاخان به عنوان وزیر جنگ او را وادار به استعفا کرد. خطاهایی که در تحلیل طبقاتی از رضاخان به عنوان بورژوازی ملی رخ داد، اساساً پس از شکست جمهوری گیلان صورت گرفت. اما دو موضوع خاص، یعنی قرارداد دوستی با شوروی و "اخراج" مربیان انگلیسی در لشکر قزاق و برچیده شدن پلیس جنوب به دستور کابینه قوام در 18 سپتامبر 1300 تأثیرات بلا واسطه و مشخصی بر جنبش گیلان به دلیل سیاست ها و تاکتیک های دولت شوروی داشت که در ادامه به آن می پردازیم.

با کودتا صحنه نظامی به نفع ضدانقلاب چرخید. قزاقان که به دنبال شکست مفتضحانه شان در تابستان 1299 به شکل تحقیرآمیزی از منجیل تا قزوین با پای پیاده فرار کرده بودند، دوباره روحیه خود را به دست آوردند. با کمک افسران انگلیسی و پول انگلیس پیشرفت بزرگی در نحوه تمرین و تجدید سازمان نیروهای قزاق ایرانی حاصل شد و تعدادشان به 6000 نفر رسید. رضاخان که در نبردهای ضدانقلابی دوران مشروطیت آبدیده شده بود تمامی استعدادهای خود را بکار گرفت. او تلاش کرد استراتژی نظامی خود را با استفاده از ضعف های سیاسی نیروی مقابل طراحی کند. او هم به توطئه چینی دست یازید، هم به حداکثر از تفرقه های سیاسی موجود در جمهوری گیلان سود جست. نقشه های وی متکی بر جداسازی نیروهای مقابل خود بود. او سعی می کرد با هر یک از نیروهای مقابل مجزا از هم برخورد کند و برای مثال با پیش بردن مذاکراتش با میرزا او را از ساعد الدوله جدا کند یا به روی تزلزل یا تسلیم طلبی برخی دیگر نیروها حساب باز کند. همه این توانایی ها به لحاظ تاکتیکی برای او موفقیت ببار آورد.

آیا برقراری روابط دیپلماتیک میان شوروی و دولت ایران نقش اساسی در شکست جمهوری گیلان داشت؟

شاید لفظ "اساسی" زیادی باشد اما بی‌شک برخی سیاست‌های دولت شوراها نقش منفی ایفا کرد. می ‌دانیم که دولت شوروی در 16 مارس 1921 (اواخر اسفند 1299) با انگلیس قرارداد تجاری بست. از زمانی که این قرارداد بسته شد نقش عنصر دیپلماسی در سیر رویدادها پررنگتر شدند. از قبل نیز در جریان کمک به جنبش گیلان دولت شوروی در برخی زمینه ها ملاحظات دیپلماتیک را رعایت می کرد و کمک ها به نام دولت آذربایجان ارسال می شد. تا جایی که شواهد نشان می دهد پس از برقراری روابط مجدد با دولت ایران و تعیین روتشتاین به عنوان سفیر شوروی، تلاش شد تا این دیپلماسی هم جهت با منافع جنبش گیلان به کار برده شود. روتشتاین تقریباً همزمان با ورود حیدرخان وارد تهران شد. (7 اردیبهشت 1300) سیاست او به تعویق انداختن حمله دولت مرکزی به گیلان بود. دولت شوروی می خواست تا حد امکان فرصتی برای حیدرخان فراهم شود تا بتواند بر نابسامانی های جمهوری فائق آید. آنان احتمالاً منتظر نتایج نهایی عملیات نظامی جمهوری علیه تهران بودند.

روتشتاین چندان برای برکناری سید ضیا همراهی نشان نمی داد. از سوی دیگر تلاش می کرد خروج نیروهای ارتش سرخ شوروی را تا حد امکان به عقب اندازد. طبق قرارداد مودت ایران و شوروی این نیروها می بایست در اسرع وقت ایران را ترک کنند. او به لحاظ تاکتیکی اخراج مربیان انگلیسی از لشکر قزاق را پیش شرط خروج قوای شوروی قرار داده بود. برای این منظور او حتی به رضاخان وعده داد که اگر مربیان انگلیسی را از لشکر قزاق اخراج کند، می تواند با جلب توافق مسکو 3 میلیون تومان دراختیار او قرار دهد. در هر صورت او مدام بر رضاخان فشار می آورد تا همه راه های سیاسی را امتحان کند. روتشتاین از این طریق می خواست عملیات نظامی علیه گیلان به تعویق افتد. رضاخان نیز در مقابل مدام بر خروج قوای شوروی تأکید داشت تا بتواند حملات خود را آغاز کند.

سرانجام خروج نیروهای انگلیس از ایران در نیمه دوم خرداد 1300، بهانه های دیپلماتیک را از دست روتشتاین خارج کرد. قرار بود در 28 اردیبهشت 1300 نیروهای روس از کشور خارج شوند. اما روتشتاین به دلیل برکناری سید ضیا و برقراری "ثبات بیشتر" در تهران این تصمیم را به حال تعلیق درآورد. پس از آن نیز مدام از این "به تعویق انداختن ها" اظهار بی اطلاعی می کرد و عدم خروج را به تک روی دولت باکو نسبت می داد با این توجیه که مسکو "مشکل زیادی در کنترل آن " دارد.

همزمان از نظر لجستیک توسط دولت آذربایجان پول و سلاح در اختیار نیروهای جمهوری گیلان قرار گرفت. سرانجام در 27 تیرماه همه نظامیان شوروی (جز یک گروه کوچک طبق قرارداد) گیلان را ترک کردند. آنان بخشی از فشنگ و مهمات خود را به خالو قربان و احسان الله خان تحویل دادند.

به هر حال قرارداد دوستی میان ایران و شوروی در میان ناسیونالیست هایی نظیر میرزاکوچک خان، بدگمانی هایی را دامن زد. همچنین خروج ارتش سرخ شوروی نه تنها موازنه قوا را به هم زد بلکه بسیاری از هواخواهان جمهوری و متحدین وفادار حکا (همچون احسان الله خان و خالو قربان) را به تردید انداخته و موجب دلسردی آنان شد.

زمانی که قزاقان عزم جنگ کردند و حیدرخان نیز در پیشبرد سیاست های خویش ناکام ماند، سیاست دولت شوروی از طریق روتشتاین، به حداقل رساندن کشت و کشتارها در گیلان بود. به همین خاطر او فراخوان مصالحه و حل مشکل از طریق مسالمت آمیز را داد. پیام معروف روتشتاین به میرزا مبنی بر کنار آمدن با دولت بر متن چنین اوضاع و دورنمایی ارسال شد. او در پیامش به میرزا متذکر شد که به دلیل وضعیت جدید بین المللی، جنبش نتوانسته است دولت مرکزی را مرعوب کرده و مجبور به تغییرات کند و مملکت را از نفوذ و حضور انگلیسی ها برهاند و دیگر برای شوروی امکان ندارد که از قوای انقلابی ایران در مقابل دولت حمایت کند. (7) پیغام ‌و پسغام های میان روتشتاین و میرزا از اوایل شهریور تا اوایل مهر ادامه یافت. جنایت ملاسرا و اقدامات ضد انقلابی میرزا، نقطه اتمامی بر همه این تلاش ها بود.

برخلاف تبلیغاتی که ناسیونالیست ها و به ویژه بعدها بنیادگرایان دینی در ایران به راه انداختند "خیانتی" از جانب شوروی صورت نگرفت. افسانه خیانت دولت شوروی در کنار افسانه چپ روی حزب کمونیست ایران ساخته شد تا ضدیت با کمونیسم در ایران تبلیغ و ترویج شود. اما این امر به معنای آن نیست که خطایی از جانب دولت شوروی صورت نگرفت.

چه خطایی از زاویه دیپلماسی و سیاست خارجی از جانب دولت شوروی در ارتباط با جنبش انقلابی در گیلان صورت گرفت؟

هر انقلاب یا جنبش انقلابی در روند پیشروی و تکامل خود ناگزیر است درگیر دیپلماسی یا روابط دیپلماتیک با دولت های دیگر شود. این امر در عین اینکه ضروری است، محدودیت هایی را نیز برای پیش برد انقلاب در سایر نقاط ببار می آورد. در دوران کمون پاریس، کمونیست ها فکر می کردند، شرط دیپلماسی انقلابی، علنی بودن آن است. اما تجربه نشان داد که در همه زمینه ها نمی توان این اصل را به راحتی به کاربست. دیپلماسی (یا مذاکره و گفتگو) ابزاری است برای ایجاد اعتماد موقتی یا میان مدت، بین نیروها یا دولت هایی که با هم مخالفند یا تضاد آشتی ناپذیری با هم دارند. به همین دلیل در بسیاری از زمینه ها در عرصه روابط دیپلماتیک نمی توان با دست باز، ورق بازی کرد. زیرا برای پیشبرد دیپلماسی نیاز به مانور دهی، تهدید، فریب و وقت خریدن است. قطعاً هر دولت یا نیروی سیاسی این کار را بر مبنای اصول، پرنسیپ ها و منافع طبقاتی خود انجام می دهد. برای کمونیست ها مهم است که در این مورد نیز در مقابل کشش های خودبه‌ خودی هشیار باشند و مدام روابط دیپلماتیک شان را بر پایه اهداف نهایی و استراتژیِ سیاسیِ پایه ای شان بسنجند تا خطا نکنند. تبلیغات بورژوائی همواره سیاست و دیپلماسی را هنر انتخاب از میان گزینه های ممکن می داند و نه انتخاب ناممکن ها. مسئله این است که ممکن و ناممکن بودن صرفاً امری ذهنی یا آرمانی نیست، بلکه امری واقعی است و مستقیماً به درک صحیح از واقعیت عینی که تضادمند بوده و امکان تحقق "ناممکن" ها را نیز در بطن خود می پروراند، ربط دارد. از این رو تحلیل از درستی یا نادرستی روابط دیپلماتیک، مستقیماً به خط سیاسی وابسته است که ناظر بر تحلیل مشخص از اوضاع مشخص است. دیپلماسی نیز همانند جنگ، ادامه سیاست به طرق دیگر است. طرقی که ظرافت های خاص خود را داراست.

خطاهایی که بلشویک ها از لحاظ دیپلماتیک در ارتباط با جمهوری گیلان صورت دادند در درجه اول ماهیت سیاسی داشت. ای اچ کار مورخ برجسته انگلیسی به نکته مهمی اشاره دارد. او می گوید «پائیز 1920 در ایران، مانند سراسر خاورمیانه، دوره تردید سیاست خارجی شوروی بود.» (8) از نظر او دولت شوروی با این پرسش ها روبرو شده بود که آیا بایستی از اقتدار میرزا کوچک خان دفاع کند؟ آیا باید حزب کمونیست ایران را که خواهان سرنگونی شاه بود تشویق کند یا به جلب نظر دولت ایران بپردازد؟

پیش از این گفته شد بلشویک ها برای پیشبرد انقلاب جهانی به شرق روی آورده بودند. آن هم در دوره ای که تناسب قوا میان انقلاب و ضدانقلاب در عرصه جهانی در حال رسیدن به تعادل استراتژیک بود. نیاز به عقب نشینی های معینی بود و این امر پایه اصلی چنین تردیدهایی بود. این دودلی از زمان برپایی جمهوری گیلان وجود داشت. در 20 سپتامبر 1920 (شهریور 1299) در پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست روسیه با حضور لنین حول نامه کاراخان کمیسر امور خارجه پیرامون پرونده ایران بحثی درگرفت. در آن نامه به دو امکان در سیاست خارجی در ارتباط با ایران اشاره شده بود: افزایش تعداد سربازان شوروی برای سرعت بخشیدن به مداخله و سرنگونی مسلحانه و سریع شاه ایران و یا به شیوه ای متفاوت از طریق اعمال نفوذ طولانی و مسالمت آمیز در ایران برای تقویت نیروهای انقلابی و کمونیست در درازمدت. انتخاب گزینهٔ دوم متضمن عقب نشینی سربازان شوروی و برقراری روابط دوستانه با حکومت شاه و همچنین حمایت همه جانبه شوروی از نیروهای ملی دمکراتیک داخل و به ویژه نیروهای کمونیستی بود. پلنوم تمایل داشت تا گزینهٔ دوم را برگزیند اما راه را برای گزینه اول نبست. از زاویه حفظ ظاهر دییلماتیک تحقق امکان اول به دولت آذربایجان سپرده شد و ابتکار امکان دوم را دولت مرکزی در دست گرفت. البته دولت مرکزی برای مدتی درخواست برقراری روابط دیپلماتیک از سوی دولت ایران را به تعویق انداخت. به نوعی آنان منتظر سرنوشت نهایی نبرد بودند.

آنچه قابل مکث است نوع تفکر رهبران شوروی است. ازنظر آنان یا باید مسیر انقلاب مسلحانه از طریق کمک مستقیم ارتش سرخ شوروی در پیش گرفته شود یا مسیر مسالمت آمیز طی شود. گویا شق دیگری ممکن نبوده است. البته سیاست "یا این یا آن" دست و پای دیپلماسی آنان را نیز می بست. بی جهت نبود که علیرغم نقش تعیین کننده شان در برپایی چمهوری گیلان از به رسمیت شناختن آن سرباز زدند و روتشتاین نیز سیاست دولت خود را "مبهم و دو پهلو" خواند. چیچرین نیز به عنوان معاون اول کمیساریای خلق در امور خارجی در ملاقات با نمایندگان دولت ایران مجبور بود هم زمان دو نقش ایفا کند. هم به عنوان وزارت خارجه روسیه خواهان برقراری روابط مستمر و حسن همجواری با ایران شود و هم خود را میانجی مذاکرات میان باکو- تهران برای عقب نشینی فوری سربازان آذربایجانی نشان دهد.

لازم به اشاره است که تاریخا در جنبش کمونیستی ایران، برخی ها این تناقضات را به اختلاف های خطی درون حزب بلشویک، یا سابقه منشویکی برخی افراد دست اندرکار در وزارت خارجه شوروی نسبت دادند که واقعیت ندارد. درمجموع سیاست ها واحد بودند و لنین شخصاً این سیاست ها را رهبری می کرد. هنوز اختلاف میان گرایش های مختلف رو نیامده بود. هرچند که در آن مقطع برخی مانند تروتسکی برای مؤلفه انقلاب در غرب و افرادی چون استالین (و به درجاتی زیادی خود لنین) برای انقلاب در شرق اولویت بیشتری قائل می شدند و یا درمورد نحوه پیشبرد سیاست ها راهکارهای متفاوتی ارائه می دادند. برای مثال پس از شکست جمهوری گیلان، استالین به روش روتشتاین برای حل مسئله گیلان اعتراض کرد. (9)

نسبت دادن سیاست های اتخاذ شده به سوابق سیاسی مسئولین مانع از آن است که پیچیدگی های واقعی امور در هر دوره درک شوند. اوضاع واقعاً دشوار و غامض بود و راه حل های مختلف و متضاد به اذهان می رسید. هر دو امکان مطروحه طرفدارانی داشت. ولی سازش دادن این راه ها با یکدیگر ممکن نبود و لذا بایستی سرانجام یک راه برگزیده می شد.

با نگاه امروز عناصر نادرست نامه روتشتاین به میرزا کوچک خان آشکار است. این عناصر غلط بعدها پایه ای شد برای اتخاذ خط اپورتونیستی راست در سیاست خارجی شوروی در برخورد به رضاخان که مستقیماً بر خط مشی حکا نیز تأثیر گذاشت.

روتشتاین در نامه خود به نوعی از تلاش های دولت مرکزی برای پایان دادن به ملوک الطوایفی حمایت می کند و آن را مخالف سیاست انگلیس قلمداد می نماید. این امتیاز بزرگی برای رضاخان بود و راه را برای عروج بیشتر او باز کرد.

او در نامه خود به رابطه اقتصادی ایران با شوروی پر بها می دهد و آن را کمکی به استقلال ایران وانمود می کند. این نیز پیش کشی بود به طبقات ارتجاعی تا از وجهه شوروی برای مشروعیت بخشیدن به خود سو استفاده کنند. حکا همواره در تحلیل هایش برقراری رابطه سیاسی - اقتصادی دولت ایران با شوروی را ناشی از فشار توده ها قلمداد می کرد. گویا از این طریق تغییری در ماهیت نظم اقتصادی کشور ایجاد می شد. نظمی که کنترلش در دست بورژوا – ملاکان بزرگ بود.

از همه بدتر دعوت روتشتاین به سازش با دولت مرکزی تحت عنوان اوضاع نامساعد بین المللی، راه را برای تسلیم طلبی باز می کرد و مانع تفکر در مورد چگونگی ادامه مبارزه و کشف راه های جدید می شد. در نهایت مجموع این عناصر غلط عوارضی ببار آورد که گریبان حکا را گرفت و دست و پایش را برای پیشبرد سیاست انقلابی مستقل بست.

از دید کلان تر این مسائل خاص به تضاد بنیادی تری که در اثر پیروی انقلاب اکتبر به وجود آمده بود، ربط داشت. "تضاد بین تحکیم و پیشروی انقلاب در یک کشور با گسترش انقلاب جهانی". درک روشن و صحیحی از چگونگی برخورد به این تضاد و پیچیدگی هایش در بین رهبران انقلابی آن دوران موجود نبود.

این تضاد دقیقاً چه بود و چه تأثیراتی بر روند اوضاع داشت؟

بگذارید از یک مثال ساده آغاز کنیم. شاید این مثال به نظر مضحک و خنده دار بیاید اما واقعیتی را نشان می دهد. زمانی که جمهوری گیلان برپا شد. سررشته داری ارتش سرخ آذربایجان به منظور خرید اسب وارد رشت شد. در اثر صدمات ناشی از جنگ های داخلی در روسیه ارتش سرخ شوروی نیاز به اسب داشت. این سررشته داری شروع به خرید اسب های منطقه کرد. احسان الله خان معترض شد و گفت با این خریدها اسبی در منطقه باقی نمی ماند، در حالی که ما برای لشکرکشی به تهران نیاز به اسب داریم. از چند و چون بحث ها و تصمیات اطلاعاتی در دست نیست. ظاهراً قرار شد سررشته داری به مازندران برود ولی امکان خرید اسب در آنجا به دلیل حاکمیت دولت مرکزی چندان میسر نبود.

این مثال مینیاتوری و ساده شده در عرصه لجستیک، تضاد واقعی میان تحکیم و پیشروی انقلاب در شوروی و گسترش انقلاب در ایران را نشان می دهد. روشن بود که هم ارتش سرخ شوروی نیاز به تقویت خود داشت هم ارتش جمهوری گیلان، هر دو در تقویت هم ذینفع بودند؛ اما تضاد منافع هم واقعی بود. در عرصه گسترده تر و کلی تر نیز نمی توان گفت که منافع دولت شوراها با منافع پیشروی همه جانبه انقلاب در ایران (و همین طور انقلاب جهانی) مطلقاً یکسان و همگون بودند و تضادی میان منافع پرولتاریای صاحب قدرت دولتی و پیشروی انقلاب در کشور دیگر وجود نداشت. نمی شد منافع ساختمان سوسیالیسم در اتحاد شوروی را همان منافع انقلاب در ایران (یا جهان) جا زد. این تضاد منافع نه تنها موجود بود بلکه همان‌ طور که دیدیم در مقطعی بشدت حاد و به درجاتی آشتی ناپذیر شد. در آن دوره همه کمونیست ها در شوروی و ایران این منافع را همگون می دیدند.

بحث بر سر این نیست که شوروی می توانست (و می بایست) به پیشروی نظامی در ایران ادامه دهد. مسئله چگونگی حل تضاد میان ضرورت عقب نشینی برای تحکیم انقلاب در شوروی با حفظ دستاوردهای انقلابی در ایران بود. زمانی که دولت شوراها برای حفظ و تحکیم قدرت خود نیاز به عقب نشینی هایی در عرصه داخلی و خارجی داشت، این عقب نشینی در تضاد آشکار با پیشروی انقلاب در ایران قرار گرفت. برخورد نادرست به این تضاد، به انقلاب ایران آسیب زد. کسی به این فکر نکرد یا اگر هم این مسئله مورد توجه قرار گرفت هنوز روشن نبود که چگونه می توان خسران های ناشی از مقتضیات تناسب قوای بین المللی نامساعد و ملاحظات دیپلماتیک ضروری را به حداقل رساند. حل تضاد میان پیشروی و عقب نشینی ارتش سرخ به ایران به سادگیِ پیشروی و عقب نشینی از مناطقی در خود روسیه نبود؛ عوارض جانبی خاص و شدیدتر خود را داشت.

با نگاه امروز، لزومی نداشت که همه امور از ابتدا به حضور ارتش سرخ شوروی گره بخورد و عملاً تلاش جدی برای ایجاد نیروی مسلح مستقل تحت رهبری حزب کمونیست ایران صورت نگیرد. لازم نبود بر کسب پیروزی سریع از طریق فتح تهران تأکید شود. ضرورتی نداشت که این عقب نشینی به تمام جبهه ها تحمیل شود و به خاطر مراودات اقتصادی سیاسی با دولت ایران، فراخوان عقب نشینی به کمونیست های ایرانی داده شود. نیازی نبود که شوروی دیپلماسی خود را به پایان جنگ مسلحانه در گیلان گره زند، می توانست مبارزه مسلحانه در ایران به شکل دیگری ادامه یابد و ...

می دانیم که اوضاع بشدت متراکم و اضطراری بود و کل این پروسه 18 ماه بیشتر به طول نکشید. همچنین می دانیم مسائل خطی عدیده ای – به ویژه در زمینه پیشبرد انقلاب در مستعمرات - موجود بود که نیازمند حل و فصل بودند. اما در مجموع روشی که اتخاذ شد فرصت کافی برای حل معضلات را در اختیار آنان قرار نداد. سیاست یا "انقلاب مسلحانه سریع" یا "تحولات مسالمت آمیز" ذهن را از جستجوگری برای کشف راه حل های دیگر بازداشت.

پرسشی که می بایست طرح می شد، این بود که چگونه می توان دستاوردهای آخرین پیشروی انقلابی را حفظ کرد و در عین حال مبارزه انقلابی را در ایران ادامه داد. می دانیم که صرفاً با نگاه به توازن قوای داخلی نمی شد به این پرسش اساسی پاسخ داد. همانطور که ورود ارتش سرخ شوروی نقش تعیین کننده در شکل گیری تناسب قوای مساعد به نفع انقلاب داشت، خروج آن نیز تأثیرات منفی بسیار به جای گذاشت. اما کاملاً امکان پذیر بود که حفظ دستاوردها و اهداف سیاسی در آن منطقه از نو تعریف شود و آمادگی های لازم در بین حزب، متحدین حزب و اهالی فراهم شود.

تضاد میان ضرورت های پیشبرد دیپلماسی انقلابی شوروی با میزان کمک به جمهوری گیلان تأثیر بلا واسطه بر روحیات و رفتار متحدین باقی گذاشت و بر تردیدها و تزلزل های آنان نیز افزود. متحدینی که به میزان توان مادی طرفین جنگ چشم دوخته بودند و روحیات شان بر این مبنا افت و خیز می کرد. در شرایطی که جمهوری پشتوانه بین المللی خود را از دست می داد دشوار بود که افرادی چون میرزا کوچک خان و جنگ سالاری چون خالو قربان را با خود متحد نگه داشت. اما حداقل می شد چرخش های ناگهانی و احتمالی شان به سمت ضدانقلاب را پیش بینی کرد. دست کم لازم بود که حزب تدابیری برای مقابله با این چرخش های ضد انقلابی اتخاذ می کرد و مانع از به دام افتادن رهبر انقلابی چون حیدرخان می شد.

حیدرخان علیرغم اشتباهاتی که داشت وجودش با توجه به نفوذ و اعتبار انقلابی اش در آن مقطع کلیدی بود. امتیاز رهبری چون حیدر خان این بود که حداقل دریافته بود حزب نیاز به نیروی مسلح مستقل خود دارد. اگر نیروی مسلح تحت رهبری حزب قوی تر می شد و حفظ می گردید، شانس این نیز بیشتر می شد که اشتباهات پراتیک رخ داده تصحیح شود. شبیه این مشکلات را بعدها حزب کمونیست چین نیز از سرگذراند. اما آنان توانستند اهرمی به نام ارتش سرخ تحت رهبری حزب شکل دهند و جلوی ضربات بیشتر را بگیرند و توان شان برای حل ‌و فصل مسائل خطی را نیز افزایش دهد.

درمجموع نمی توان گفت که در آن شرایط کسب سراسری قدرت میسر بود اما با قطعیت می توان گفت که برپایی مناطق سرخ پایگاهی در شمال ایران ممکن بود، به شرط آن که کمونیست ها به جای کسب پیروزی سریع به جنگ طولانی مدت می اندیشیدند. هنوز در تفکر و عمل جنبش بین المللی کمونیستی به ویژه رهبران حزب بلشویک چنین راه و روشی جا باز نکرده بود. حتی ممکن بود ادامه چنین جنگی مشکلاتی برای دیپلماسی شوروی به وجود آورد اما حتماً مانع سقط انقلاب در ایران می شد. همچنین از زاویه دیپلماسی انقلابی شوروی هم می توان گفت که ادامه جنبش انقلابی و جنگ انقلابی در درازمدت فضای مانور بیشتری برای دولت شوروی فراهم می کرد.

از منظر تاریخی باید گفت که درمجموع کمونیست ها در آن مقطع حساس نتوانستند به خوانش صحیحی از عینیت در سطح داخلی و بین المللی دست یابند. تناسب قوای نامساعد، پیچیدگی شرایط، بروز برخی خطاهایی که ناشی از محدودیت تاریخی بودند و برخی خطاهای دیگر که ناشی از اتخاذ متد و تفکر نادرست بودند، جمهوری گیلان را به شکست قطعی کشاند. علیرغم این خطاها، بهیچوجه نباید از موضع ناسیونالیست ها به وقایع آن دوران نگریست. می دانیم که بلشویک ها چه تلاش هایی برای به پیروزی رساندن جمهوری گیلان صورت دادند. اغلب مورخین که عینک ناسیونالیستی بر چشم دارند قادر به تحلیل درست از مشکلات، تلاش ‌ها و خطاهای اتفاق افتاده در آن دوران نیستند.

پس از گذشت صد سال روشن شد علیرغم روایت های مختلفی که از آن دوران موجود است، بلشویک ها عمیقاً به ضرورت و امکان انقلاب جهانی باور داشتند و بر آن پایه عمل کردند، این را حتی مورخان ضد کمونیست نیز اذعان کرده اند. (10)

حزب کمونیست ایران پس از شکست جمهوری گیلان چه مسیری را طی کرد؟

پس از شکست گیلان، حزب به کلی مشی انقلاب مسلحانه را کنار نهاد. اگر چه حزب جهت گیری انقلابی اش را حفظ کرد اما به شدت به رفرمیسم آغشته شد. اکثریت اعضای کمیته مرکزی حزب به تهران منتقل شدند. حزب به فعالیت اتحادیه ای و تا حدی فعالیت در زمینه زنان روی آورد و همزمان فعالیت سیاسی علنی در تهران را کانون توجه خویش قرار داد. افرادی چون پیشه وری قبل از شکست گیلان در تهران ساکن شدند و روزنامه "حقیقت" را طی سال های 1301 – 1300 منتشر کردند. به نظر می رسد با توجه به چند شقه شدن حزب تا مدت ها هر جناحی سیاست خویش را پیش می برد. پیشه وری در نوشتارهایش در نشریه حقیقت صحبتی از انقلاب و کسب قدرت سیاسی نمی کند. به عنوان یک تریبون علنی خود را مدافع حفظ دستاوردهای انقلاب مشروطه و قانون اساسی قلمداد می کند و سیاست های ارتجاعی هیئت حاکم به ویژه وثوق الدوله و امپریالیست ها را افشا می کرد. او در دفاع از حقوق کارگران و شوروی سوسیالیستی قلم می زد و خواهان گسترش روابط اقتصادی با شوروی بود و گاه‌گاهی از اقدامات رضاخان حمایت به عمل می آورد. در آن دوره برخی از کادرهای حزب – عمدتاً در گیلان – برای شرکت در انتخابات مجلس کاندید می شدند اما حکومت با دستگیری و تبعیدشان مانع از حضورشان در انتخابات می شد.

دو مقاله از روزنامه "حقیقت" به اوضاع گیلان پس از شکست جمهوری اختصاص دارد که به شدت رفرمیستی و سازشکارانه است. پیشه وری در آن مقالات ضمن افشای اعمال وثوق الدوله و ملاکین محلی، دولت را نصیحت می کند «اصول مشروطه و قانون را مراعات نماید. از آزادی اجتماعات، آزادی کلام و مطبوعات جلوگیری نکند. عفو عمومی که داده بود، عملی نماید تا این که ملت دوره انقلاب را فراموش کند و این دوره را به آن دوره ترجیح دهد.» (11) این سیاست زمانی تبلیغ می شد که هنوز تهران قادر به تثبیت قدرت خود در گیلان و کلاً صفحات شمالی ایران نشده بود. پس از نافرجامی قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز در نیمه اول سال 1299 و قیام کلنل محمد تقی خان پسیان در مشهد و ابوالقاسم لاهوتی در تبریز در اواخر سال 1300 کماکان گیلان شاهد شورش های دهقانی بود. در برخی از این شورش ها زنان نقش برجسته ای ایفا کردند. سلطانزاده در کتاب "انکشاف اقتصادی ایران و امپریالیسم انگلستان" شرح مفصلی از چند شورش گسترده در گیلان، سلماس و خراسان طی سال های 1926- 1921 ارائه می دهد که همگی به خون در غلطیدند.

در اواخر سال 1300 پس از شکست جمهوری، محمد تقی خان شورش مسلحانه خود را آغاز کرد. عمده نیروهایش را دهقانان فقیر گیلان تشکیل می دادند که از زمین های شان بیرون رانده شده بودند. به دنبال این شورش در بسیاری نقاط دهقانان از پرداخت بهره مالکانه خودداری کردند.

در ماه ژوئن سال 1926 در سلماس قیام مسلحانه سربازان رخ داد. که با بیرحمی تمام سرکوب شد و 150 سرباز از 700 سرباز شورشی به تیرباران محکوم شدند. در مراوه تپه خراسان عده ای از افسران که سابقه انقلابی داشتند، قیامی سازمان دادند و توانستند بجنورد و شیروان را به تصرف خود در آورند. این قیام مورد پشتیبانی دهقانان قرار گرفت و به خواست دهقانان یکی از بزرگترین اربابان منطقه که ظلم زیادی در حق آنان کرده بود، همراه با 4 افسر دولت با حضور دهقانان محاکمه و اعدام شدند. این قیام با حمایت انگلیس و بمباران قوچان توسط هواپیمایی های انگلیسی شکست خورد و پراکنده شد.

در همان مقطع در منطقه جنگلی فومن، آتش شورش ابراهیم خان برافروخته شد. منطقه ای که 75 درصد آن را دهقانان بی زمین تشکیل می دادند. ابراهیم خان سربازانی که با اسلحه از ارتش فرار کرده بودند را به دور خود جمع کرد و به مأموران و اداره های دولتی حمله برد و از دهقانان خواست که از پرداخت بهره مالکانه خودداری کنند. شورش نزدیک به شش ماه دوام داشت علیرغم پایه گیری در میان مردم شهر، شورش نتوانست در برابر لشکرکشی دولت تاب بیاورد و اکثریت شرکت کنندگان آن کشته و اسیر شدند. در اکتبر 1926 به مدت یک هفته در شهر رشت چوبه های دار برپا بود. 22 سرباز و دهقان شورشی در ملأ عام در شهر رشت اعدام شدند. ابراهیم خان و اطرافیانش نیز چند ماه بعد اعدام شدند. شورشیان با شعار مرگ بر شاه و زنده باد انقلاب به پیشواز مرگ رفتند. (12)

از خاطرات آوانسیان بر می آید که حزب در آن دوران تنها وظیفه ای که در قبال دهقانان برای خود قائل شده بود، حمایت از دهقانان شورشی، پناه دادن به فعالین آن بود. حزب هیچ برنامه و سیاستی برای سازماندهی چنین شورش هایی نداشت. بین حمایت از امری عادلانه با رهبری کردن آن زمین تا آسمان فاصله است. تا مدت ها حزب در قطعنامه هایش از خود به دلیل کم کاری در میان دهقانان انتقاد می کرد، اما قادر نبود اقدام اساسی در این زمینه صورت دهد. حزب درنیافته بود که دهقانان را نمی توان با کار آرام سیاسی بسیج و سازماندهی کرد. سلطانزاده در کلاس های آموزشی خود به رفقای جوانتر می گفت "چینی ها یواش یواش راه می روند اما تند تند انقلاب می کنند." اما خودش به عنوان یکی از مسئولین کمینترن، نگاه عمیقتری به تجربه کمونیست های چینی نکرد. او حتی دریافت که عمدتاً مناطق شمالی کشور هستند که دستخوش شورش های انقلابی اند. اما از این امر نتیجه نگرفت که انقلاب در کشورهای تحت سلطه عمدتا ناموزون رشد می کند. این ناموزونی با اقدامات رضا شاه برای اعمال قدرت مرکزی وسعت بیشتری یافت و به مناطق فارس، لرستان و کردستان نیز سرایت کرد.

سلطانزاده کمتر از دیگر رهبران حزب به رفرمیسم آغشته بود و بیشتر از هر فردی در آن دوران به اهمیت مسئله ارضی و نقش دهقانان در انقلاب تأکید می کرد و در این عرصه نیز آثار تحقیقی ارزنده ای از خود باقی گذاشت. اما تصویر او از استراتژی انقلاب کماکان تکرار انقلاب اکتبر بود. او می خواست از طریق افشاگری سیاسی و کار سازمانی درازمدت زمینه را برای شورش عمومی فراهم کند. (13) امری که منطبق بر عینیت جامعه ایران نبود.

اما آنچه حزب را از تکالیف انقلابی اش بازداشت خط اپورتونیستی راستی بود که تمامی نکات منفی فوق را به هم متصل می کرد. خطی که رضاخان را نماینده بورژوازی ملی می دانست و او را مترقی ارزیابی می کرد و اصلاحاتش در جهت ایجاد دولت "متمرکز" و جامعه "مدرن" را قابل دفاع می دانست. پس از شکست جمهوری گیلان ناروشنی و ابهامات اولیه در مورد ماهیت طبقاتی رضاخان به یک خط کاملاً غلط جهش یافت. این خط عمدتاً توسط کمینترن فرموله شد. اقداماتی چون مقابله رضا خان با سید ضیاء، تشکیل ارتش مرکزی، از بین بردن ملوک الطوایفی و مقابله با سیاست سنتی انگلیس مبنی بر ایجاد نفاق و تفرقه میان عشایر و عشایر با دولت مرکزی و مهمتر از همه ژست جمهوری خواهی رضاخان زمینه ساز بروز این خطا شد. البته این خطا ریشه در درک های تئوریک غلط از امپریالیسم داشت. زمانی که امپریالیسم مانع عمده رشد نیروی مولد و رشد مناسبات سرمایه داری قلمداد شود، به ناگزیر به هر جریانی که پرچم این رشد را در دست گیرد، امتیاز داده می شود. این خط موجب شد که عملاً توافق اعلام نشده ای بین رضاخان و حزب برقرار شود و تا حدی حق فعالیت علنی حزب به رسمیت شناخته شود. نیازهای دولت شوروی برای بسط بیشتر روابط اقتصادی با دولت ایران این خط غلط را بیشتر توجیه می کرد. این خطا تا زمانی که رضاخان، رضا شاه شد و اقدامات خصمانه ای علیه دولت شوروی انجام داد و مشخصا کارزار سرکوب و پیگرد اعضای حزب در سال 1304 را به راه انداخت، بر حزب غلبه داشت.

سلطانزاده مبارزه نظری جدیی علیه این درک در کمینترن و حکا براه انداخت. سرانجام در کنگره دوم حزب در آذرماه 1306 به طور رسمی این خط مورد انتقاد قرار گرفت. کنگره دوم بر ایجاد ساختار تشکیلاتی مخفی حزب و پیشبرد امر انقلاب تأکید کرد. البته کنگره هنوز خواهان آن بود که حزب از سوی دولت به رسمیت شناخته شود. این نکته نیز چند سال بعد در نشریه "ستاره سرخ" مورد نقد قرار گرفت.

سلطانزاده با تحلیل نسبتاً همه جانبه ماهیت ارتجاعی طبقاتی رضاخان را نشان داد، همدستی اش با امپریالیسم انگلیس را آشکار کرد و دفاعش از مناسبات فئودالی را برجسته نمود. اگرچه چارچوب و جهت گیری مصوبات کنگره در این زمینه درست بود اما تمایلی موجود بود تا اهمیت رفرم های بورژوایی در دستگاه دولتی نادیده انگاشته شود. مصوبات تلاش می کرد با تکیه به زمین خواری رضاشاه او را یک فئودال نشان دهد که همکار و نوچه امپریالیسم انگلیس است و صرفاً مورد حمایت بورژوازی فوقانی تجاری قرار دارد. حال آنکه رضاشاه هم در ایجاد کارخانه های صنعتی و کلاً رشد مناسبات سرمایه داری – به ویژه رشد سرمایه داری بوروکراتیک – ذینفع بود و هم به دلیل تغییرات در ساخت و آرایش قدرت در سطح داخلی و بین المللی امکان مانوردهی در برابر انگلیس را هم داشت و یک نوکر بی اختیار نبود.

دستاوردها و کمبودهای حزب در زمینه فعالیت در بین کارگران و زنان چه بود؟

فعالیت های حزب قبل از بازداشت های گسترده در سال 1304 در بین کارگران، زنان و بخشا محصلین موفقیت هایی ببار آورد. حزب توانست در تهران ده اتحادیه کارگری علنی با ده هزار عضو سازمان دهد. آن زمان برای شهر 250 هزار نفری تهران این کمیت قابل توجهی بود. مشابه این سازماندهی در شهرهای تبریز، رشت و انزلی نیز صورت گرفت و در تهران و اغلب شهرهای فوق چندین اعتصاب موفقیت آمیز سازمان دهی شد. برای نخستین بار حزب کمونیست ایران توانست اول ماه مه را در سال 1301 برگزار کند و این روز را به یک سنت مبارزاتی در تاریخ ایران بدل کند. ولی بعد از پیگردهای سال 1304، در این فعالیت ها اختلال به وجود آمد.

پس از کنگره دوم، حزب از فعالیت علنی اتحادیه ای صرفنظر کرد و مجبور شد به فعالیت مخفی در بین کارگران روی آورد. این فعالیت ها سودمند بودند اما نقش کمّی آنان بسیار محدود بود. آن دوره کل شمار طبقه کارگر ایران صد هزار نفر بود که نیمی از آنان در صنعت نفت در جنوب مشغول به کار بودند. پس از کنگره دوم توجه حزب به کار در بین کارگران صنعت نفت جلب شد و توانست با کار مستمر، پیگیر و مخفی حدود 3 هزار نفر را در اتحادیه کارگران نفت متشکل کند و بزرگترین و فراگیرترین اعتصاب کارگری تا آن زمان را در 4 اردیبهشت 1308 حول خواست های اقتصادی سازمان دهد. هرچند اعتصاب به خواست های خود نرسید اما فرصتی برای حضور کارگران در صحنه سیاسی جامعه و قدرت نمایی حزب شد و در سطح بین المللی نیز انعکاس گسترده ای یافت. این فعالیت ها مهم و مثبت بودند اما در کشوری که هنوز 85 درصد جمعیت آن در روستاها زندگی می کرد و اکثریت شان اسیر مناسبات ارباب رعیتی بودند، تأثیر این فعالیت های انقلابی از زاویه تحول کلی جامعه محدود بود. به ویژه آنکه این مبارزات عمدتاً در چارچوب مبارزات اقتصادی کارگران به پیش می رفت و اهمیت کافی به ارتقا آگاهی سیاسی همه جانبه کارگران در جهت کسب قدرت سیاسی و تحقق کمونیسم داده نمی شد. حزب در این زمینه اساسا تحت تأثیر تزهای کنگره پنج و شش کمینترن قرار داشت که به اکونومیسم چپ گرائیده بود. گرایشی که مبارزه اقتصادی کارگران را اصلی ترین عرصه مبارزه طبقاتی می دانست.

این گرایش را باید بر بستر آن دوره تاریخی نیز قرار داد. عملاً جدایی میان جنبش کمونیستی و جنبش کارگری در سطح جهانی شکل گرفته بود. تا قبل از انقلاب اکتبر جنبش کمونیستی به نادرست عمدتاً با جنبش کارگری معنی می شد. کمونیسم با جنبش اتحادیه گرایی یکسان انگاشته می شد. کمونیست ها اتحادیه های کارگری را پایگاه اصلی و ستون فقرات انقلاب و سوسیالیسم به حساب می آوردند. این جدایی زمانی آغاز گشت که مشخص شد، از درون دینامیک های اتحادیه های کارگری، نیروی پیش برنده و نیروهای اصلی مبارزه برای انقلاب بیرون نخواهد آمد. دلایل عینی و ذهنی متعددی باعث این جدایی شدند. هم به دلیل شکل گیری اشرافیت کارگری و انشعاب در میان طبقه کارگر در کشورهای امپریالیستی و هم انتقال مرکز انقلاب از غرب به شرق و همچنین خدمت بزرگ کتاب "چه باید کرد" لنین و تبعات ناشی از انقلاب اکتبر. لنین نه تنها محدودیت های تاریخی مبارزات اقتصادی را نشان داد بلکه بر اهمیت توجه به مبارزات دیگر اقشار و طبقات و فعالیت در میان آنان تأکید کرد.

درست است که انقلاب در روسیه اساساً با تکیه به پرولتاریا در مناطق شهری و سربازان و ملوانان متشکل در ارتش آغاز شد اما برای تحکیم پیروزی اولیه آنان مجبور شدند به دهقانان روی آورند. به کسانی روی آورند که از قبل فعالیت چندانی در میان شان انجام نداده بودند. این کمبود در جریان جنگ داخلی و پس از آن مشکلات حادی برای بلشویک ها به وجود آورد.

مسئله جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری در انقلاب چین به شکل حادتری جلوه گر شد. مائو با دیدگاه هایی که محرک انقلاب را صرفاً در جنبش کارگری می دیدند مقابله کرد و نشان داد انقلاب پرولتری مفهومی در چارچوب جنبش کارگری نیست بلکه مبارزه ای است برای سرنگونی کلیت سیستم سرمایه داری و حرکت به سوی کمونیسم. به این معنا انقلاب کمونیستی صرفاً انقلابی برای پرولتاریا نیست و صرفاً با اتکا به پرولتاریا به پیش نمی رود. در این انقلاب نیروهای اجتماعی مختلف می توانند برای رهایی بشریت نقش ایفا کنند. زیرا همگی تحت تأثیر تضاد اساسی عصر سرمایه داری یعنی تضاد میان مالکیت خصوصی و تولید اجتماعی قرار دارند. از این رو نیاز به تجزیه و تحلیل مشخص از هر جامعه است تا به نقش نیروی اصلی و دیگر نیروهای اجتماعی متفاوت که می توانند به درجات گوناگون پایه پیشبرد انقلاب در هر جامعه باشند، پی برد. (14)

حزب کمونیست ایران با الگوبرداری از انقلاب اکتبر نتوانست به ضرورت های ناشی از این جدایی که در حال شکل گیری بود، پاسخ صحیح دهد. هرچند حزب فعالیت هایی در بین محصلین و روشنفکران و زنان سازمان داد. اما نه درک روشنی از نقش و جایگاه مهم این فعالیت ها در استراتژی انقلاب داشت نه خط درستی در ارتباط با پیشبرد این فعالیت ها اتخاذ کرد.

یکی از دستاوردهای حزب سازماندهی اعتصاب 13 روزه شاگردان دارالفنون در سال 1306 بود. ولی حزب در مجموع علاقه زیادی به فعالیت در بین روشنفکران جامعه از خود نشان نمی داد. تاریخا در اساسنامه اولیه حزب کمونیست ایران آمده بود که تنها کسانی که در نتیجه کار خود زندگی می کنند مانند کارگر، دهقان، پزشک، معلم، کارمند، کارآموز و خدمه منازل و ... می توانند به عضویت حزب درآیند. طبق اساسنامه مدت زمان کاندیداتوری برای کارگران دو ماه و برای روشنفکران 6 ماه در نظرگرفته شده بود. اطلاعی در دست نیست که اساسنامه حزب در طول زمان دچار چه تغییراتی شد. اما کلاً با توجه به خط حاکم بر کمونیست های آن دوران در سطح جهانی دید چندان مثبتی نسبت به روشنفکران وجود نداشت. (15) در عرصه فکری روشنفکران تا حدی مزاحم قلمداد می شدند و در عرصه عملی بخشا عامل تزلزل طبقاتی محسوب می شدند. منشأ کارگری داشتن اعضا امتیاز به حساب می آمد و به منشا طبقاتی نسبت به خط فکری اولویت بیشتری داده می شد.

حزب در زمینه زنان اما نقش پیشرویی ایفا کرد. با توجه به عقب ماندگی مفرط جامعه در این زمینه، نقش روشنگرانه حزب کمونیست ایران برجسته بود. برای اولین بار در 17 اسفند 1300 (8 مارس 1922) به ابتکار حزب مراسم روز جهانی زن برگزار شد. تا زمانی که فعالیت های علنی امکان پذیر بود، حزب چندین جمعیت سازمان داد و حول نشریات این تشکل ها به تبلیغ و ترویج آزادی زن در جامعه پرداخت. جمعیت "پیک سعادت نسوان" در رشت و "جمعیت بیداری زنان" در تهران از جمله این تشکل ها بودند. تا اندازه ای که روشن است حزب عمدتاً این فعالیت ها را از طریق سیاست جبهه واحدی به پیش می برد. (16)

حزب با کمک تعیین کننده متحدین، مجلاتی را نیز منتشر کرد. این مجلات عمدتاً از زاویه بورژوا دمکراتیک به افشای ستم بر زن می پرداختند و تمایلی نداشتند که ستم بر زن را به کل سیستم سیاسی - اقتصادی مسلط بر جامعه ربط دهند. حتی برخی مواقع از زاویه اهمیت سهم مادرها در ترقی و تجدد ایران قلم زده می شد. به نظر می رسد این متحدین دمکرات بودند که حزب را در این زمینه رهبری می کردند به جای اینکه حزب آنان را رهبری کند. بی شک این محدودیت ها ناظر بر محدودیت های کلی جنبش بین المللی کمونیستی در آن زمان در برخورد به مسئله زنان بود که مسئله زن را موضوعی صرفا بورژوا دمکراتیک قلمداد می کردند. هنوز ترکیب احزاب کمونیست به ویژه در سطوح رهبری مردانه بود و در گزارش های سیاسی و جمعبندی های نظری از فعالیت های حزبی کمتر به مسئله زنان پرداخته می شد.

از اسنادی که موجود است تنها در یکی از مقالات است که از منظر جنبش کمونیستی، رهایی زنان به مبارزه علیه نظام سرمایه داری و انقلاب ربط داده می شود و بر رهبری کمونیستی برای انقلاب و رهایی زنان تأکید می شود. جالب اینجاست که در این مقاله برای نخستین بار "دور انداختن جوال ننگین سیاه" و کشف حجاب به عنوان اولین گام برای محو و نابودی رژیم سلطنتی طرح می شود. (17) این مقاله به نام "نسوان و فرقه کمونیست" در شماره سوم و چهارم نشریه "ستاره سرخ" در خرداد/ تیرماه 1308، یعنی سال ها قبل از کشف حجاب اجباری توسط رضاشاه منتشر شد. با توجه به اینکه اغلب مقالات "ستاره سرخ" به قلم سلطان زاده بوده، احتمال اینکه "نسوان و فرقه کمونیست" را او نوشته باشد بسیار است. اگر چنین باشد مقایسه این مقاله با اولین مقاله ای که او در سال 1921 به نام "موقعیت زن ایرانی" نگاشته بود پیشرفتی در تفکر او را نشان می دهد. البته در مقاله سال 1921 از فرهنگ اسلامی (در زمینه هایی چون حق داشتن چهار زن عقدی توسط مرد، مسئله صیغه، حجاب زن و فقدان حق طلاق) و همچنین عدم دسترسی زنان به آموزش انتقاد می شود. سلطانزاده از حق فعالیت جمعیت های زنان و انتشار نشریات شان دفاع می کند اما به گونه ای معترض است که: "جنبش آنها محافل زنان توانگر را در بر می گیرد و عناصر پرولتری در حال حاضر در آن شرکتی ندارند." (18)

حزب سرانجام به چه سرنوشتی دچار شد؟

پس از سازماندهی اعتصاب کارگران صنعت نفت و همچنین کارگران نساجی اصفهان فعالیت های حزب بسیار محدود شد. حزب در فاصله 1308 تا 1310 اقدام به انتشار ارگان تئوریکی به نام "ستاره سرخ" در اروپا کرد. به نظر می آید انتشار این نشریه برای ارتقا درک تئوریک همه جانبه اعضا و همچنین جلب نظر دانشجویانی ایرانی در خارج از کشور بوده که شمارشان در حال افزایش بود. "ستاره سرخ" به مسئولیت سلطانزاده نشریه ای وزین کمونیستی بود که به مسائل سیاسی، نظری جنبش کمونیستی می پرداخت. در سطح بین المللی از خط کمینترن در برابر فاشیسم رو به رشد در اروپا دفاع می کرد. نشریه بحث فلسفی ماتریالیسم و ایده آلیسم را آغاز می کند. هر چند مشخص نیست این مقالات تا به کی ادامه یافت اما نسبتاً عمیقتر از آثار فلسفی بود که بعدها منبع مطالعاتی حزب توده و حتی نسل های بعدی جنبش کمونیستی ایران شد. آثار سطحی و سرشار از ماتریالیسم مکانیکی مانند "اصول مقدماتی فلسفه - ژرژ پولیتزر" که سرمنشأ بسیاری از بد آموزی های فلسفی در میان کمونیست های ایرانی شد.

متأسفانه این فعالیت ها به دلیل سرکوب ادامه نیافت. رضاشاه در سال 1310 قانون منع فعالیت اشتراکی در مجلس را گذراند. در پی این قانون یورش گسترده به صفوف حزب آغاز شد و صدها تن از رهبران، کادرها، اعضا و فعالین اتحادیه های کارگری بازداشت شدند و به حبس های طولانی مدت محکوم شدند. اغلب آنان تا شهریور 1320 در زندان بودند. عملاً حزب نتوانست در مقابل این سرکوب تاب بیاورد. تشکیلات حزب در داخل کشور به کلی متلاشی شد. برخی از ارتباطات حزب که ضربه نخورده بودند، جلب فعالیت های گروه ارانی (معروف به گروه 53 نفر) شدند که اغلب دانشجویان ایرانی خارج از کشور بودند و یا دانشجویان داخل ایران که جلب ایده های کمونیستی شده بودند.

تراژیک آن است که بخشی از اعضای کمیته مرکزی حزب که دستگیر نشده بودند و در شوروی زندگی می کردند، بعدها در جریان تصفیه های دوران استالین، بازداشت و تبعید شدند و برخی از آنان همچون سلطانزاده متأسفانه به قتل رسیدند. شوربختانه احسان الله خان نیز علیرغم وفاداریش به نظام شوروی در جریان این تصفیه ها اعدام شد. هیچگاه مشخص نشد که "جرم" سلطانزاده یا احسان الله خان چه بود. به نظر نمی رسد اتهام سلطانزاده دفاع از تروتسکی بوده باشد. زیرا از نظر صف بندی های سیاسی آن دوران سلطانزاده با جریانات تروتسکیستی درون حزب بلشویک و کمینترن مرزبندی داشت. این مرزبندی در نشریه "ستاره سرخ" نیز منعکس است.

این قبیل تصفیه های فیزیکی ناشی از درک غلط و مکانیکی استالین از مبارزات درون حزبی و مبارزه طبقاتی تحت سوسیالیسم بود. استالین فکر می کرد در جامعه شوروی طبقات از میان رفته در نتیجه هر مخالفتی در جامعه و حزب ناشی از دخالت های بورژوازی بین المللی است. به همین علت به بسیاری از مخالفان اتهام جاسوسی برای بیگانه زده شد و عملاً مرز میان تضادهای درون خلق با تضاد خلق با دشمن مخدوش شد. بعدها مائو این خطاها را به شکل همه جانبه ای در دهه پنجاه و شصت میلادی مورد انتقاد قرار داد و از آنها جمع بندی کرد.

در اثر این خطاها هم جامعه شوروی از بهترین کمونیست های خود محروم شد و هم جنبش کمونیستی ایران از رهبر انقلابی چون سلطانزاده برای همیشه محروم ماند. با متلاشی شدن تشکیلات حزب کمونیست ایران و از بین رفتن رفقایی چون سلطانزاده، کمونیسم تا مدت‌ها در ایران قد راست نکرد. صحنه برای رفرمیسم حزب توده باز شد که هیچ ربطی به سنت انقلابی حکا – به ویژه تجربه دوران جمهوری گیلان - نداشت.

پس از گذشت صد سال و در پرتو عقب گردی که در شوروی صورت گرفت، اصلی ترین نکته در جمعبندی از آن تجربه چیست؟ به ویژه آنکه بسیاری باور دارند که اگر حزب کمونیست ایران در آن مقطع پیروز می شد، ایران حداکثر شبیه جمهوری های آسیای شوروی سابق می شد.

در جریان این بحث ها تلاش شد نشان داده شود که به دلیل تناسب قوای میان انقلاب و ضدانقلاب کسب پیروزی امکان پذیر نبود. چرخش هایی که در اوضاع عینی – در سطح ملی و بین المللی - صورت گرفت، نقش تعیین کننده ای در شکست جمهوری گیلان داشتند. علاوه بر این نمایان شد که چگونه خطاها و اشتباهات کمونیست ها در مواجهه با معضلات عظیم به نامساعدتر کردن اوضاع یاری رساند. آنچه که به قطعیت می توان گفت این است که ضعف ها و خطاهای جنبش کمونیستی عامل اصلی شکست نبودند، اما به شرایط شکست یاری رساندند.

فراموش نکنیم که در آن مقطع تاریخی جامعه ایران بر سر یک دو راهی بزرگ و تاریخی قرار گرفته بود. یا می بایست جامعه بر مبنای منطق دیکتاتوری پرولتاریا از نو سامان می یافت یا بر پایه منطق سرمایه در سطح جهانی بازسازی می شد. یعنی یا از طریق راه حل انقلابی و از پائین تغییراتی همه جانبه در زیربنا و روبنا جامعه صورت می گرفت یا از طریق راه حل بورژوا - ملاکی با رفرم های ارتجاعی از بالا روبرو می شد. یا انقلاب پرولتری یا حفظ، بازتولید و بخشا تغییر روابط عقب مانده در چارچوب نیازهای انباشت سرمایه در سطح بین المللی. نبرد بر سر این دو راه بود. راه سومی موجود نبود. تمام کسانی که در جستجو راه سومی برآمدند در تحلیل نهایی دنباله رو رضاخان شدند. راه رضاخان با سرکوب خونین راه اول هموار شد.

اینکه اگر راه اول پیروز می شد، چه اتفاقی می افتاد؟ پرسش چالش برانگیزی است. برای پاسخ به این پرسش می توان به دور از هر گونه پیشداوری روابط سیاسی – اقتصادی – اجتماعی حاکم بر جامعه رضاشاهی را با روابط حاکم بر جمهوری های آسیایی آن دوران قیاس کرد. در آن مقطع، مردم جمهوری های آسیایی حاکم بر سرنوشت خویش شدند. آنان حق تشکیل دولت های ملی خود را کسب کردند. ستم ملی از میان برداشته شد. آموزش به زبان مادری در این جوامع آزاد شد، بودجه قابل توجهی برای مکتوب کردن زبان ها از طریق انتشار انبوهی کتاب، مجلات، روزنامه و توزیع فیلم برای رشد زبان و هنر و فرهنگ ملی اختصاص یافت. تئاتر سینما، سالن های موسیقی در اختیار مردم قرار گرفت. کارزارهای مهم مبارزه با بیسوادی صورت گرفت و در مدت کوتاهی اکثریت مردم باسواد شدند. مردم در جامعه ای زندگی می کردند که کتاب ها به 40 زبان غیر روسی چاپ می شد. دست مذهب از زندگی مردم کوتاه شد و از اذیت آزار مذهبی دیگر خبری نبود. فقر، نابرابری و ستم و استثمار تا حد امکان در آن جوامع محدود شد، مردم به کار، بهداشت و مسکن رایگان یا ارزان دسترسی پیدا کردند، در مدت کوتاهی بیماری های واگیر دار و اعتیاد از بین رفت. زنان از زنجیر اسارت هزاران ساله رها شدند؛ حجاب از سر برداشتند و از حق رأی و حق سقط جنین برخوردار شدند. با ازدواج های از پیش تعیین شده و سنت مهریه مقابله شد. مقامات اداری و دولتی دنبال ثروت اندوزی شخصی و زمینخواری نبودند. می توان این لیست را تا بی نهایت ادامه داد. (19)

علیرغم برخی اشتباهاتی که حاکمیت سوسیالیستی در آن دوران داشت، دستاوردها و شرایط زندگی مردم آن دیار قابل مقایسه با زندگی مردم ایران تحت حاکمیت رضا شاه نبود. فقط کافیست نگاهی به موقعیت ملیت ها و زنان در دوران رضاخان بیندازیم تا شکاف آشکار شود. استثمار کارگران و دهقانان و سرکوب ملیت ها و ستم بر زنان رکن های اساسی حکومت رضا شاه بودند. در دوران این حکومت ستم بر اقلیت های مذهبی (به ویژه بهایی ها) ادامه یافت و به ابزاری برای جلب نظر روحانیت شیعه بدل شد. به "همت" رضاشاه ملیت ها از هر گونه حقی منجمله آموزش به زبان مادری ممنوع شدند. با "تلاش" های دولت "شهر نو" افتتاح شد و تا دهه اول حکومتش زنان بی حجاب با آزار و اذیت نظمیه اش روبرو می شدند. می توان حتی بر محتوی، کیفیت و شیوه انجام رفرم های رضاخانی تمرکز داد و آن را با اقدامات انقلابی و رادیکال در جمهوری های آسیایی مقایسه کرد و دریافت چگونه رفرم های ارتجاعی او به دلیل جزئی و کُند بودن هم بازگشت پذیر بودند و هم بر درد و رنج‌ها می افزودند. برای مثال به زور از سر زنان حجاب برداشته شد اما همزمان با کشف حجاب دولت اعلامیه صادر کرد و چگونگی رفتار زنان در ملأ عام و مجامع خصوصی را تعیین کرد و به زنان توصیه کرد که وقتی مرد غریبه ای در خانه هست نباید کلاه، دستکش و نیمه تنه را در بیاورند. (20)

با ادامه این قیاس ها می توان به تفاوت زندگی هیجان انگیز مردم در جمهوری های آسیایی با زندگی خفقان زده و فقر زده ایران دوران رضا شاه پی برد. بدون شک رضا شاه اصلاحاتی در نحوه زندگی ایرانیان انجام داد. اما این اصلاحات را باید بر بستر تاریخی و ضرورت های پیشاروی آن دوره از تاریخ ایران و جهان قرار داد؛ به نسبت آنچه در آن مقطع برای بشر امکان پذیر بود، مورد قضاوت قرار داد نه در مقایسه با دوران قاجاریه. وظیفه اصلی رضاشاه مقابله با تحقق افق های متعالی و رهائیبخش بود. او با سرکوب جنبش های آزادی بخش – مشخصاً جمهوری گیلان - و خون ریزی از پیکر مردم مانع از آن شد که ضرورت های زمانه به آزادی بدل شوند. اینکه وضعیت جمهوری های آسیایی بعدها تغییر یافت و دوباره نظم کهنه بر آنها حاکم شد، ذره ای از حقانیت تاریخی اهدافی که حزب کمونیست ایران در آن مقطع دنبال می کرد، نمی کاهد.

از منظر دیگری نیز می توان به این پرسش چالش برانگیز پرداخت. در نظر بگیرید اگر جمهوری گیلان شکست نمی خورد یا حداقل موفق می شد جنگ انقلابی درازمدت تری را به پیش می برد. فضای سیاسی منطقه و دنیا دچار چه تغییراتی می شد. این خود کمک بزرگی بود به اولین دولت سوسیالیستی جهان بود که در آن مقطع در انزوا و محاصره کامل قرار داشت. این امر تأثیر بلاواسطه بر تناسب قوای میان انقلاب و ضدانقلاب در سطح جهانی می گذاشت و می توانست امکانی به وجود آورد که خطاهای کمتری در شوروی صورت گیرد.

چرا جنبش کمونیستی ایران به جمعبندی از تجربه جمهوری گیلان اهمیتی نداد و این امر چه تأثیرات منفی از خود به جای گذاشت؟

نمی توان با قطعیت به این پرسش پاسخ داد. پیش از هر چیز و تاریخا اسناد قابل دسترس بسیار محدود بودند. به نظر می رسد علت عمده، برخورد حزب و دولت شوروی به ماجرا بود. شکست کمونیست های ایرانی حالت استخوان لای زخم را پیدا کرده بود. تا مدت ها به دلیل اختلاف میان گرایش های مختلف در حزب بلشویک این مسئله مسکوت گذاشته شد. این مسئله تا حدی هم تابع سیاست های دیپلماتیک شوروی در ایران نیز شده بود. گرایش راست به دلیل ادامه روابط با رضاشاه، چندان تمایلی به جمعبندی از خود نشان نمی داد و گرایش چپ نیز توان جمعبندی درست را نداشت. بعد از گذشت چند سال، راست ها "چپ روی" کمیته مرکزی اول به ویژه "چپ روی" شخص سلطانزاده را علم کردند و بیشتر دنبال توجیه روابط با رضاشاه بودند. سلطانزاده هم با احتیاط به مسئله برخورد می کرد و غیر از اشاره به چند نکته کلی چندان به اشتباهات حزب و شوروی در دوره جمهوری نمی پردازد و بیشتر تلاش می کند توضیح دهد که چرا رضاخان ارتجاعی است.

بعدها نیز تاریخنگاران رسمی شوروی مانند م. س. ایوانوف تصمیم گرفتند که روایت دلبخواه خود را ارائه دهند. بدین ترتیب افسانه "چپ روی" حکا ساخته شد و حیدرخان به اسطوره ای بدل شد که نماینده تام و تمام خط درست بود. البته این گرایش در دوره کمینترن (به ویژه در فاصله کنگره ششم و هفتم و پس از آن) منطبق بر فراخوان اتحاد احزاب کمونیست با بورژوازی ملی در این کشورها بود و در دوران پسا استالین منطبق بر راه رشد غیر سرمایه داری بود که رویزیونیست های خروشچفی فرموله کرده بودند. (21)

با تشکیل حزب توده به عنوان جبهه متحد ضد فاشیستی تجربه جمهوری گیلان به کلی کنار نهاده شد. زیرا آن تجربه انقلابی به گروه خونی و رفرمیسم حزب توده نمی خورد.

درک اهمیت تجربه های پیشین انقلابی در درجه اول مسئله ای خطی است. اینکه کمونیست ها سراغ کدام تجربه می روند و کدام تجربه را برجسته می کنند یا الگو قرار می دهند کاملاً با خط ایدئولوژیک - سیاسی شان مرتبط است. در تفکر اکثریت غالب کمونیست های دوران انقلاب 1357، تجربه جمهوری گیلان جایگاهی نداشت. جدا از فاصله زمانی 50 ساله اغلب کمونیست ها در آرزوی تکرار مدل حزب توده در دوره 32 - 1320 به عنوان حزبی توده ای با پایگاه گسترده کارگری بودند. آنان ظاهراً حزب توده را بدون رفرمیسم می خواستند. اما هر مدلی محتوی و فرم خود را دارد. غرض تأکید این نکته است که رجوع به تاریخ و انتخاب از میان تجربه های مختلف تاریخی عمیقاً به دورنما و افق امروزی نیروهای کمونیستی مرتبط است.

در هر صورت عدم جمعبندی درست از آن تجربه انقلابی تأثیرات منفی بلاواسطه ای بر حیات جنبش چپ ایران گذاشت. تقریباً دو دهه و نیم پس از جمهوری گیلان، بسیاری از اشتباهات قبلی به شکل دردناک تر و تراژیک تری در جمهوری آذربایجان به رهبری فرقه دمکرات رخ داد. پیشه وری به عنوان رهبر فرقه، هیچ درسی از تجربه قبلی حکا نگرفته بود و اتحاد جماهیر شوروی نیز این باربه مراتب بدتر از گذشته عمل کرد. بسیاری از تضادها و پیچیدگی ها در آن مقطع مشابه دوران پیشین بودند. ولی چارچوب خط حاکم بر حزب و دولت روسیه و آذربایجان بشدت به رفرمیسم و ناسیونالیسم آغشته شده بود.

مطمئناً اگر کمونیست های شرکت کننده در انقلاب 1357 با تجربه جمهوری گیلان آشنا بودند با چشمان بازتری در انقلاب شرکت می کردند و بهتر عمل می کردند. به طور قطع مسائل خطی و پیچیدگی های اوضاع عینی در دوران 57 کیفیتا متفاوت تر از گذشته بود. اما تداوم برخی درک ها و متدهای غلط کمونیست های آن دوره را در مقابل خطوط راستی که در جنبش کمونیستی – به ویژه در جریان شکست چین سوسیالیستی در سال 1976 - سربلند کرده بود، ضربه پذیر کرد.

به عنوان مثال اتحادیه کمونیست های ایران تشکیلات نظامی 200 نفره خود به نام "تشکیلات پیشمرگه زحمتکشان" را در سال 1359 به بهانه "کارگری شدن سازمان" منحل کرد و کادرهای نظامی خود را از کردستان به کارخانه ها منتقل کرد. در آن مقطع اگر رفقایی که مخالف با این تصمیم بودند و یا حداقل نادرستی آن را حس می کردند با تجربه شکست جمهوری گیلان آشنا بودند با هشیاری و جدیت بیشتری می توانستند در مقابل خط اپورتونیستی راستی که در اتحادیه کمونیست های ایران سربلند کرده بود، ایستادگی کنند.

شبیه این واقعه در کومه له نیز اتفاق افتاد. در سال 1369، فراکسیون کمونیسم کارگری تحت رهبری منصور حکمت، با مزاحم دانستن مبارزه مسلحانه برای رشد جنبش کارگری پوششی برای هزیمت طلبی خود ایجاد کرد و با انتقال اکثریت پیشمرگان به خارج از کشور این مبارزه را به تعطیلی کشاند. آنان در مقابل مشکلات راحت ترین راه را انتخاب کردند و چهره چپ به این اقدام تسلیم طلبانه خود دادند. زمانی که تجربه های تاریخی درست جمعبندی نشوند، به اشکال تراژیک یا کمدی دوباره تکرار خواهند شد و انقلابیون به راحتی می توانند توسط چهره نمایی های "چپ" فریب بخورند.

و کلام آخر؟

پژوهش ما به پایان رسید. بی شک مانند هر پژوهشی کمبودهای خود را داراست که باید توسط دیگر رفقا و صاحب نظران و با طرح پرسش های دیگر تکمیل شود. انجام پژوهش تاریخی بدون رنج میسر نیست. منظور از رنج صرفاً تلاش و زحمت مادی نیست. بلکه فشار معنوی است که مدام در جریان تحقیق با آن روبرو می شویم.

از یکسو باید هرگونه پیشداوری و پیش قضاوتی و جانبداری را کنار گذاشت و مدام در جستجوی حقیقت بود. از سوی دیگر کشف حقیقت به ناگزیر، انسان را جانبدار می کند. ما مجبور بودیم، مدام به این فکر کنیم که اگر ما به جای آنها بودیم چگونه عمل می کردیم. حتی با تکیه به شناخت کنونی جنبش کمونیستی چگونه می شد در آن شرایط مشخص تاریخی بهترین راه را برای رویارویی با پیچیدگی های اوضاع عینی ارائه داد و صحیح ترین متد را برای حل تضادهای گوناگون بکار برد. این همذات پنداری بار مسئولیتی گرانبار بر عهده پژوهشگر و حتی خواننده این اثر پژوهشی می گذارد. این بار به اندازه خود موضوع پژوهش سنگین و مهم است.

فشار دیگر، دست یابی به قضاوت های جدید در مورد شخصیت های تاریخی است. قضاوت هایی که لزوما منطبق بر تصویری که از پیش داشتیم، نبود. به ویژه در مورد حیدرعمواوغلی که حداقل الگوی سه نسل از کمونیست های ایران بود. رهبری که بی عیب و نقص شناسانده شده بود و به قهرمان اسطوره ای بدل گشته بود. در جریان تحقیق دریافتیم که مانند هر کمونیستی او نیز نقاط قوت و ضعف خود را داشت. برخورد علمی به واقعیات تاریخی همچون واقعیات اجتماعی و طبیعی انسان را وادار می کند که دیالکتیکی تر نسبت به گذشته و گذشتگان برخورد کند. اما این امر به معنای کاستن از ارج و قرب آنان نیست. فهم دیالکتیکی تر از نقش و جایگاه رهبران موجب می شود که اهمیت آنان بیشتر درک شود. زیرا انسان، عظمت تلاش این رفقا برای انجام وظایف شان را بهتر از قبل در می یابد. آنان انسان های بزرگی بودند که به انجام کارهای عظیم همت گماشتند. رفقائی که با همان شدت و با همان جدیتی مورد انتقاد ما قرار گرفتند که کار عظیم شان کمتر از آن نمی طلبید.

با نقد علمی، آنان دوست داشتنی تر و محبوب تر از هر زمانی بر صحنه تاریخ می درخشند. به همین دلیل باید بارها گفت:

یاشاسین گُزل عمواوغلی
یاشاسین گُزل سلطان زاده

یاشاسین جان های شیفته و زیبایی که پرچم کمونیسم را با خون سرخ خود رنگین کردند و آن را به ما سپردند تا بر فراز قله های پیروزی فردا به اهتزاز در آوریم.

منابع و توضیحات:

1 - میلاد زخم، صفحه 398.

2- میلاد زخم، صفحه 399.

3 - در این اوضاع، میان احسان الله خان و خالو قربان نیز اختلافاتی پیش آمد. در اوایل مرداد در شهر رشت به دلیل فقدان انضباط در میان افراد خالو قربان که به قتل و غارت دو خانه در رشت منجر گردید اختلاف میان این دو بسیار حاد شد.

4 - ساعد الدوله با وقوع کودتای سوم اسفند همراه با پدرش به دستور سید ضیاء دستگیرشده بود. او توانست از زندان فرار کرده و به املاک خانوادگی خود در تنکابن برود. احسان الله خان با ورودش به مازندران فرمان تقسیم اراضی در میان دهقانان را داد. اما سریعاً برای حفظ اتحاد با او عقب نشست و فرمان خود را تغییر داد و خواهان تقسیم محصول تقریباً به سه قسمت مساوی (برای مالک، هزینه های نظامی کمیته انقلابی و دهقانان) شد. این امر نیز نتوانست مانع پیوستن او به دولت شود.

«کوچک خان در 12 شهریور یکی از همکاران نزدیک خود را نزد ساعد الدوله در لاهیجان فرستاد تا ظاهراً وی را تشویق به تجدیدنظر در تصمیم خود مبنی بر پناهندگی کند. ساعد الدوله گفت که از سیاست پدرش، سپهسالار، در تهران حمایت می کند، زیر خاندان وی در صورت مخالفت با دولت، املاک زیادی را از دست خواهد داد.» به نقل از کتاب میلاد زخم، صفحه 407

5 - در مورد این عملیات روایت دیگری نیز موجود است. بنا به اسناد جدید، ارژنیکیدزه و گیکالو (فرمانده وقت بریگاد مختلط مرزی هدایت قوای شوروی در ترک ایران را بر عهده داشت) احسان الله خان را تشویق به این عملیات کردند. احسان الله خان نیز بعدها عنوان کرد که او "با انجام این کار دستورات رفیق ارژنیکیدزه را اجرا کرد. و کاملاً از حساس بودن آخرین عملیات آگاه بود." او با کمک گیکالو و کاملاً مستقل از کمیته انقلابی در 11 خرداد با تکیه به نیروی 3000 نفری پیاده و سوار نظام در منطقه لاهیجان به سوی قوای قزاق یورش برد و توانست در 24 خرداد شهسوار یا تنکابن را به تصرف در آورد. گیکالو تدارکات جبهه مازندران را شروع کرد. و در اوایل تیرماه به وسیله یک کشتی 300 نفر از نیروهای ارتش سرخ را با تجهیزات کامل همراه با یک واحد توپخانه به شهسوار اعزام کرد. این پیشروی نظامی در مازندران در روزنامه ایزوستیا منعکس شد. در اوایل تیرماه احسان الله خان از طریق ارتفاعات کوهستانی راه خود را به سوی دشت تهران باز کرد و به 60 کیلومتری تهران رسید. اما به دلیل فقدان شناسایی جدی نتوانست ظهور ناگهانی نیروهای قزاق را به موقع ردیابی کند. نیروهای 2000 نفره قزاق به واحدهای پشتی که تحت رهبری افسران ارتش سرخ شوروی بود حمله کردند و آنها وادار به عقب نشینی شدند. احسان الله خان که خود را در انزوای کامل دید به سختی توانست عقب نشینی کند. او عدم توفیق واحدهای پشت جبهه را "خیانت روس ها" دانست و با پریشانی تمام عملیات را شکست خورده اعلام کرد و دست به عقب نشینی طولانی تا لاهیجان زد.

طبق این روایت کمیته انقلابی از ابتدا با عملیات مازندران مخالف بود زیرا ارزیابی شان این بود که برای تسخیر تهران حداقل به دو لشکر مجهز کامل (یعنی 20 هزار نفر) نیاز بود که قابل دسترس نبود. کمیته در 18 خرداد از احسان خواسته بود تا به رشت بازگردد اما او از این کار امتناع کرد. بر این اساساً در 8 مرداد پس از شکستن عملیات کمیته انقلابی احسان را از عضویت خود برکنار کرد.

رجوع شود به کتاب "بلشویک ها و نهضت جنگل" مویسی پرسیتس، مترجم حمید احمدی، نشر شیرازه، پائیز 1379.

6 - ترکیب کابینه جدید از این قرار بود: «کوچک خان سرکمیسر و کمیسر امور مالی، حیدرخان کمیسر امور خارجه، خالو قربان کمیسر جنگ، میرزا محمدی کمیسر امور داخله و سرخوش به عنوان کمیسر دادگستری معرفی شدند. کمیسرهای جدید با رأی مخفی 600 افسر، رهبر چریکی و ستاد اجرایی ائتلاف جنگلیان و کمونیست ها انتخاب شدند. جالب این است که در پایان این سند ائتلاف جدید کمونیست های با جنگلیان، برای نخستین بار از توسل و ابراز "وفاداری مطلق به پروردگار" گفتگو شد.» - میلاد زخم، صفحه 408.

7 - نکات مهم پیام روتشتاین به میرزا کوچک خان از این قرار است: «من سعادت ایران را می خواهم و از برای استقلال و آزادی داخلی و خارجی این مملکت می کوشم ... لازم نیست من برای شما شرح دهم که وضع سال گذشته چقدر نفوذ (انگلیس) را زیاد کرد و به نام نیک مان لطمه زد ... به واسطه اوضاع (جدید) بین المللی، برای تان امکان نیافت با تاکتیک های خودتان دولت را مرعوب و مجبور به تغییرات کنید و یا مملکت را از نفوذ و حضور (انگلیس) آزاد نمایید. تکرار می کنم تقصیر شما نیست، بلکه به علت وضعیت بین المللی است ... از آن جا که ما، یعنی دولت شوروی، در این موقع، نه تنها عملیات انقلابی را بی فایده و بلکه مضر می دانیم، این است که سیاست مان را تغییر داده و طریق دیگری اتخاذ کرده ایم ... بنا به مفاد قرارداد فوریه 1921 (اسفند 1299) ما مجبوریم دولت ایران را از وجود انقلابیون و عملیات آنها راحت کنیم. اجبار ما منحصر است به خارج کردن قوای روس و آذربایجان از گیلان. از طرف دیگر طبق همان قرارداد ما مکلف نشده ایم که در مقابل دولت از قوای انقلابی ایران حمایت کنیم.» - میلاد زخم، خسرو شاکری، صفحه 414

شاکری در ادامه می نویسد :«روتشتاین انتظار داشت کوچک خان عقب نشینی و نیروهایش را خلع سلاح کند و خود را با سیاست جدید شوروی "هماهنگ" سازد. از نظر روتشتاین گشایش راه تجاری به روسیه شوروی "یک وظیفه ملت دوستانه" و "وطن پرستانه" بود. وی هشدار داد فرمانده کل قوای کابینه قوام رضاخان قصد داشت تا مسئله گیلان را از راه زور پایان دهد، اما وی (روتشتاین) تا کنون از آن جلوگیری کرده و امیدوار بود که این مشکل را به طور مسالمت آمیز حل کند. وزیر مختار شوروی تکرار کرد که کوچک خان بایستی با یک نیروی حداقلی به جنگل های گیلان عقب نشینی می کرد و دولتی در گیلان با مشورت سه جانبه (دولت مرکزی و سفارت شوروی) برمی گزید. وظیفه حفظ نظم و قانون بر عهده یک نیروی کوچک ژاندارمری گذاشته می شد.» - همانجا صفحه 415.

در کتاب سردار جنگل اثر فخرائی اشارات دیگری به نامه روتشتاین شده است: مبنی بر اینکه چگونه اقدام خود سرانه احسان الله خان موجب تأخیر کار جمهوری شد. او مجزا شدن گیلان را برای آزادی و ترقی ملت مضر دانست و ضعف دولت مرکزی را به نفع بیگانگان ستمگر اعلام کرد.

جالب اینجاست که میرزا در پاسخ به نامه روتشتاین توافق اصولی خود را با مفاد آن اعلام می دارد. این نکته اغلب توسط کسانی که به شوروی و حزب کمونیست ایران اتهام خیانت می زنند آگاهانه پنهان نگاه داشته می شود.

8 - "تاریخ روسیه شوروی، انقلاب بلشویکی، 23 – 1917 " - ای اچ کار، ترجمه نجف دریابندری، انتشارات بهمن 1371، جلد سوم صفحه 300.

9 – چیچرین در گفتگو با فیشر نویسنده زندگی نامه لنین اشاره دارد که استالین به دلیل به شکست کشاندن تلاش هایش در شوروی کردن ایران از دست روتشتاین خشمگین بود و او را در حضور لنین در دفتر سیاسی حزب نکوهش کرد. لنین که چندان از جزییات امور و شخصیت های درگیر در جمهوری گیلان آشنا نبود در پاسخ به انتقاد استالین گفت: "توبیخ جدی رفیق روتشتاین به خاطر کشتن کوچک خان." که یک عضو دفتر سیاسی با اعتراض گفت "نه رضاخان کوچک خان را کشت" لنین در موافقت گفت "توبیخ جدی رضاخان برای کشتن کوچک خان." استالین به میان حرف او پرید و گفت: "اما ما نمی توانیم رضاخان را توبیخ کنیم وی شهروند روسیه نیست." که لنین به خنده افتاد. - به نقل از کتاب میلاد زخم، صفحه 429.

10 – نویسنده ناسیونالیست و ضد کمونیست کتاب بلشویک ها و نهضت جنگل که به اسناد جدید دسترسی داشته در نتیجه گیری پایانی کتابش می نویسد: «بدین ترتیب ملاحظه می شود که آرشیوهای شوروی سه روایت متفاوت به ما عرضه می کنند. این روایات ازنظر اهمیت، طرح و موقعیت و طول زمان با هم متفاوت اند اما در اساس، معنی و شیوه خشونت اعمال شده یا طراحی شده به هم شباهت دارند. همه آنها بیانگر پایداری ایمان بلشویک ها به ضرورت، امکان و اجتناب ناپذیری انقلاب سوسیالیستی جهانی و اراده شکست ناپذیر آن برای انجام آن به هر قیمتی، از جمله به قیمت جان فرزندان بی شمار مردم روسیه می باشند.» - "بلشویک ها و نهضت جنگل" مویسی پرسیتس، مترجم حمید احمدی، نشر شیرازه، پائیز 1379، صفحه 107.

11- به نقل از کتاب "آخرین سنگر آزادی – مجموعه مقالات میر جعفر پیشه ‌وری در روزنامه حقیقت، ارگان اتحادیه عمومی کارگران ایران 1301 – 1300 " – به کوشش رحیم رئیس نیا، نشر شیرازه، 1377، صفحه 336.

12 - اجرای قانون نظام وظیفه اجباری در سال 1305 خود موجب جنبش های اعتراضی مختلف در گوشه و کنار کشور شد.

هراس مالکان محلی و مسئولین دولتی چنان بود که در سال 1309، 15 – 10 نفر از دهقانان اردبیل و سراب را به جرم "خواب دیدن" در رشت زندانی کردند. زیرا یکی از آنان خواب دیده بود که کسی آمده و به او گفته این وضع پایدار نخواهد ماند و به زودی دهقانان از ظلم ارباب و ژاندارم رهایی خواهند یافت. دهقانان این خواب را برای هم نقل کردند تا اینکه به گوش مالک و ژاندارم رسید. "جرم سیاسی" این دهقانان رویای رهایی بود. رجوع شود به کتاب "زندگینامه شمیده، از بنیانگذاران سازمان جوانان کمونیست و اتحادیه های کارگری توده ای در ایران" به کوشش و ویرایش بهرام چوبینه، چاپخانه مرتضوی در آلمان، اسفند ماه 1373، صفحه 99.

13 – رجوع شود به "دو سند از فرقه کمونیست ایران" شامل "بیانیه فرقه کمونیست ایران (1301) " و "کنگره حزب کمونیست ایران (1308)" انتشارات علم، 1359.

14 – برای بحث بیشتر در این زمینه رجوع شود به کتاب "کمونیسم نوین" - باب آواکیان، گروه مترجمان حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست – مائوئیست)، 1397. بخش جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری.

15 - برای مثال می توان به برخوردی که آوانسیان با نیما داشت اشاره کرد. آوانسیان در خاطراتش می نویسد که طبق خواست لادبن (برادر نیما) هنگام ورود به ایران به دیدار نیما رفت. نیما از اهمیت کاری که در زمینه ادبیات مشغول به انجامش بود با او سخن راند که چه تحولی در ادبیات ایران به وجود خواهد آورد. نیما حتی کار خود را با کار انقلابی لنین مقایسه کرد. آوانسیان را از این قیاس خوش نیامد و آن را به حساب خودشیفتگی نیما گذاشت و کلاً اهمیتی به وی نداد. قیاس نیما (به ویژه از زاویه برد و تأثیر اجتماعی در جهان) درست نبود اما او داشت بر اهمیت نوآوری کارش تأکید می کرد. به طور قطع آوانسیان نمی توانست کمکی به نیما کند. حتی در حد کمکی که لادبن به برادرش می کرد و مدام با فرستادن آثار مارکسیستی و کتاب های دیگر سعی می کرد افق دیدش را گسترش دهد. اما آوانسیان میتوانست به ابداع و نو آوری اش توجه کند و حتی در این زمینه از او الهام گیرد. مگر انقلاب خود بزرگترین ابداع و قوه خلاقانه بشر نیست؛ امری که بیش از هر امر دیگری نیاز به تقویت روحیه نوآوری در جامعه در عرصه های مختلف دارد.

16 - حزب تلاش کرد با زنان پیشرویی که برای آزادی زنان تلاش می کردند و لزوماً تعلق حزبی نداشتند، متحد شود. عمده ابتکار عمل ها دست این دسته از زنان بود. نشریه "نسوان شرق" در بندر انزلی و "پیک سعادت نسوان" (به مدیریت روشنک نوعدوست) به ترتیب در سال های 1305 و 1306 منتشر شدند و نقش مهمی در ارتقا آگاهی زنان ایفا کردند. در نشریه "پیک سعادت نسوان" بر اهمیت آموزش دختران و نیاز به تأسیس مدرسه‌های دخترانه تأکید می شد؛ با عقایدی که نابرابری های اجتماعی میان زن و مرد را به تفاوت جسمی زن و مرد ربط می دادند، مقابله می شد و به "اوضاع اسفناک و رقت آور حیاتی و معارفی نسوان ایران" پرداخته می شد و "سلطه نفوذ ظالمانه عادات و آداب و رسوم» افشا می گردید و با رجوع به تجربه افغانستان کشف حجاب تبلیغ می شد. در نخستین شماره نشریه در مقاله ای عنوان شد: "ملتی که با زنان خود مثل بهائم و جانوران وحشی معامله کند، حق دعوی آزادیخواهی ندارد." به دستور دولت این نشریه در سال 1307 توقیف شد.

برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به کتاب "پیک سعادت نسوان – مجلهٔ پیک سعادت نسوان (1307 – 1306) " - به کوشش بنفشه مسعودی و ناصر مهاجر، نشر نقطه، زمستان 1390. مقدمه کتاب حاوی اطلاعات ارزنده ای در مورد تاریخ این مجله و فعالیت های روشنک نوعدوست است.

17 – مقاله "نسوان و فرقه کمونیست" در مجموعه "ستاره سرخ – ارگان مرکزی فرقه کمونیست ایران 1310 – 1308" قابل دسترس است. این مجموعه به کوشش حمید احمدی توسط نشر باران در سال 1373 منتشر شده است. شعر زیر پیوست این مقاله بود:

بنگر که به ملک ما چسان باشد زن / در کیسه گه ای سیه نهان باشد زن

محکوم شریعت و قوانین و رسوم / پیوسته اسیر این و آن باشد زن

ای دختر رنجبر! چه تأخیر کنید! / هان بهر نجات خویش تدبیر کنید!

آزاد شوید وگر بداخلاق شدید / چون شیخ مدام مرا تکفیر کنید!

به نظر می رسد حزب کمونیست تحت تأثیر کارزار ضد حجابی که در سال 1306 در جمهوری های آسیایی به راه افتاده بود، اهمیت مقابله با حجاب را بیش از پیش دریافت.

18 - مقاله موقعیت زن ایرانی در "اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیالیستی و کمونیستی ایران – جلد چهارم" قابل دسترس است.

19 – برای اطلاع بیشتر از دامنه و عمق تحولات انقلابی در شوروی سوسیالیستی در آن دوران رجوع شود به کتاب "تاریخ واقعی کمونیسم" – اثر ریموند لوتا، مترجم منیر امیری، ناشر حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست – مائوئیست)، 1394.

20 – "رضا شاه و شکل گیری ایران نوین، دولت و جامعه در دوران رضا شاه" - استفانی کرونین، ترجمه مرتضی ثاقب فر، نشر جامی، 1382 صفحه 252

21 – از سال 1956 و به ویژه 1960 رویزیونیست ها خروشچفی نظریه ای تحت عنوان "راه رشد غیر سرمایه داری" تدوین کردند، مبنی بر اینکه کشورهای جهان سوم با کمک های فنی و اقتصادی شوروی می توانند راه دیگری را طی کنند. این تئوری ربطی به تزهای لنین در ارتباط با انقلاب در مستعمرات و نیمه مستعمرات نداشت که می گفت این کشورها می توانند مرحله سرمایه داری را دور بزنند. اولین شرطی که لنین گذاشت. سرنگونی دولت های ارتجاعی حاکم بر این کشورها از طریق انقلاب بود. ولی تئوری راه رشد سرمایه داری و کمک های فنی اقتصادی شامل هر حاکم مرتجعی می شد. شوروی از زمانی که در آن سرمایه داری احیا شد از این طریق می خواست به تدریج در کشورهای تحت سلطه نفوذ اولیه اقتصادی – سیاسی بدست آورد و زمینه را برای ایجاد کودتاهای درون قصری توسط احزاب برادر خویش در ارتش فراهم کند. کودتا در افغانستان و سومالی نمونه هایی از این عملکرد بودند. حزب توده بر پایه همین تئوری به دفاع از روابط اقتصادی شوروی با شاه پرداخت و با حمایت از جمهوری اسلامی سعی می کرد توجه سران جمهوری اسلامی را به راه رشد غیر سرمایه داری جلب کند.

آدرس تماس : Behrang1384@yahoo.com
آدرس کانال تلگرام : @obehrang

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد