logo





آرخالق

سه شنبه ۱۰ تير ۱۳۹۹ - ۳۰ ژوين ۲۰۲۰

علی اصغر راشدان

new/aliasghar-rashedan6.jpg
سالای آزگارتنش کرده ورنگ ورخ باخته بود، خیلی جاهاش به تیرگی میزد. سرآستینا، دورلب گردون ولبه های یقه ش نخ نماشده بود. آسترش رنگ بی رنگی به خودگرفته وازچندجا پارگی داشت، زیربغلهاش جرخورده بودند.
بابام چندمرتبه گفته بود« اجازه بده بریم بازار، هرآرخالق رنگاوارنگی روپسندکردی بخریم. »
جواب داده بود« مگه همینی که دارم چشه؟ »
بابام گفته بود« دیگه خیلی ساله می پوشیش، تودوست وآشناودرهمسایه خوبیت نداره، پرمعنی نگاهت می کنن. »
« دروهمسایه خیلی بدمی کنن. این آرخالقموباهمه ی لباسای اونجوریشون طاق نمیزنم. »
« واسه چی طاق نمیزنی؟ »
« واسه این که یادگاریه، پسرم ازفرنگ واسه م فرستاده، ازاون گذشته، بهش خوگرفته م، وقتی تنم می کنم، راحت ترنفس می کشم، سرخوش وشادترم.»
چندروزپیش ازعیدنوروزباخواهرم رفتیم بازار، یک آرخالق مخملی رنگارنگ خریدیم. توجعبه مقوائی گذاشتیم، روش یه کاغذکادوی رنگارنگ باگلای رزبرجسته ی سرزنده پیچیدیم، بانستعلیق خوش خط نوشتیم:
« عیدت مبارک! صدسال دیگه زنده باشی، همه ی روزات نوبهارونوروزباشه. »
جعبه کادورابازکرد، آرخالق رادرآورد، جلوی صورت وچشماش بالاگرفت، طرف چپ وراست برد، بالاوپائین ووراندازش کرد. ازخوشحالی مثل همیشه لبهاش رابی صداتکان داد، چیزائی زیرلبی گفت. آرخالق راروجعبه کادوگذاشت، صورت من وخواهرموبوسید.
به خواهرم گفتم « کلکمون گرفت، ازشرآرخالق پاره راحت شدیم. »
تومهمانیهاورفت آمدهای نوروزی آرخالق نوراپوشید. بعدازسیزده تاکردوگذاشت توجعبه کادووگذاشت توکمد، دوباره آرخالق کهنه راپوشید. آرخالق نوبه مرورفراموش شد.
نشستم وتوخودم باریک شدم. یک روزازبیرون برگشت، توفاصله ی دوش گرفتنش، آرخالق راتومتکاچپاندم، درش رادوختم وتوصندوق خانه، گذاشتم زیررختخواب پیچ ها. مدتی سراغش رانگرفت، انگارفراموشش می کرد. یک روزقراربودبرودمهمانی، تمام خانه راجستجوکه کرد، باحالتی مات روبه من کردوپرسید:
« آرخالق منوندیدی؟ نمیدونم کجاگذاشتمش، هرچی به ذهنم فشارمیارم، یادم نمیاد. »
« « خیلی وقته ندیدمش، شایدشستی وپشت بوم روبندانداختی وبادبردتش.
« یادم نمیادشسته باشمش، حتمارودستم بوده، ازبیرون که میومدم، افتاده وملتفت نشده م. تازگیاحواسم خیلی پرت وپلاشده. »
آرخالق نوراازکمدوازتوجعبه کادودرآوردم، تنش کردم وگفتم:
« مهمونی دیرمیشه، حالابرو، بعدمی گردیم، شایدپیداش کردیم. »
آرخالق نوراچندماه پوشید، دایم بهانه می گرفت ومی گفت:
« رنگ بنفش ارخالق قدیممودوست دارم، باهاش انس گرفته بودم. رنگ این یکی اصلاباب مذاقم نیست. ازش خوشم نمیاد. »
دوباره باخواهرم رفتیم بازار، یک ارخالق رنگارنگ، باگل های برجسته ی به ژاپنی بازمینه بنفش خریدیم. بازآرخالق راجلوی صورت ونگاهش گرفت، بالاپائین کرد، سرش راتکان دادوبابی میلی قبولش کرد.
تونیشابورخیاطخانه داشتم، تعطیلی تابستانیم تمام شد، چمدانمهام راکه می بستم، پرسیدم:
« این بالش قدیمی خیلی نرم وملایمه، میتونم باخودم ببرمش؟»
« اون بالش کهنه بوی ناگرفته وبیدزده ست، این متکای نوروواسه ت دوخته م ورش دارببر. »
« همین بالش قدیمی رودوست دارم، ازبچگی سرموروش گذاشته م، باهاش خووانس گرفته م. »
تابستان وپائیزگذشت وزمستان ازراه رسید. گلبهارسی چل ساله، خیاطخانه رااداره ونظافت می کرد، تکه لته هاراجمع وجوروروزی یکی دوبارچای دم می کردوباهم می نوشیدیم وگرم می شدیم.
غروبی موقع رفتن گلبهاربود. مزدمختصرش راکه می گرفت، دست وبالش زیریک لاپیرهن نازک می لرزید. نگاهم رووجنات ازسرماسرخ شده ش خیره ماند، گفتم:
« تواین سوزسرمابااین بالاپوش، چیجوری خودتومیرسونی خونه، گلبهار؟ »
باسرماانس وخوگرفته م، چادرمو خوب دورم می پیچیم، تندراه میرم که گرمم شه، کارهمیشه مه، چیزیم نمیشه...»
گلبهارکه رفت، جمع وجورمی کردم که دراببندم. ناغافل یادآرخالق کهنه افتادم . کرکره راپائین کشیدم وتوخیاطخانه ماندم. توپستوراگشتم، بالش راپیداکردم، درش راشکافتم، آرخالق کهنه رابیرون کشیدم. به اندازه یک ونیم مترازپارچه کت دامن زرشکی زن حاج حجت پارچه اضافه آورده بودم. پارچه اضافی، سوزن ونخ کوک، قیچی وآرخالق رارومیزکنارچرخ خیاطی گذاشتم. لامپ راروشن کردم، کنارمیز خیاطی نشستم ومشغول شدم.
توگرگ ومیش صبح تمام زدگیهای آسترراتکه اندازی چندرنگ کرده بودم. سرآستینهاودورتادورلب گردان ولبه های لچکی هردوطرف یقه وجلوی سینه راباپارچه های رنگارنگ جانشین کرده بودم.دورتادورلبه ی پایینش راپارچه دوزی کردم...دیگرچشمهام نمی کشید، بالباس روکاناپه افتادم...
نفهمیدم چقدرگذشت، یکی ازبیرون روکرکره تقه زد. کرکره رابالاکشیدم. گلبهارداخل شدوگفت:
« بازدیشب توخیاطخونه موندی وتاصبح نخوابیدی؟ چشمات شده دوتاکاسه خون! حالاچای دم می کنم، میرم نون سنگک وپنیروفرنی می خرم میارم، بخورتاحالتو جا بیاره. »
اول اطوزغالی روروبه راه کن، بعدبرودنبال اماده کردن صبحانه، گلبهار. » »
گلبهاربانان سنگک ووسائل صبحانه داخل که شد، آرخالق چندرنگ تماشائی نونواراطووآماده شده بود.
« لوازم صبحانه رو بگذاررومیزخیاطی، بیااینجاجلوی آینه، ببینم چطوره، گلبهار. »
گلبهارتوآینه خودراوراندازکرد. آرخالق انگارازاول عالم به اندازه وقاعده ی قدوقامت گلبهاردوخته شده بود. خنده دلنواز، چهره ی شکفته ی گل انداخته ووقدوقامت سراپاشوروشوق گلبهارتوآینه ی قدنمامی درخشید...



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد