logo





«رادیو زحمتکشان «قسمت سوم

دوشنبه ۹ تير ۱۳۹۹ - ۲۹ ژوين ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
یکنواختی وکسالت بار بودن زندگی ، یک نواختی موضوعات که حتما باید طبق پرونکل اجرا می شدرادیو را از طروات و شادبی تهی می ساخت فاقد روح زندگی.
درجواب درخواستم از یکی از جوان هائ بسیار با هوش حزب که آن روزها برای بولتن مطلب تهیه می کرد برای ذکر یک حاطره: ایشان نوشتند"یک خاطره که یادم میاد راجع به پیاده کردن رادیو صدای ملی بود! چند بار با رفیق عزیز درا‌ین باره جر و بحث کردیم. میخواست رادیو صدای ملی را پیاده کنیم. من مسیول پیاده کردن آن بودم. برخلاف رادیوهای بی‌بی‌سی ‌ صدای آمریکا و صدای جمهوری ‌اسلامی که فرکانس قوی داشتند و میشد راحت ضبط کرد و پیاده کرد، کیفیت صدای رادیوی ملی خیلی خراب بود. ساعتها تلاش میکردم که نیم ساعت برنامه را پیاده کنم. واقعیت این است که رادیو صدای ملی محتوی هم نداشت. چیزی شبیه سرمقاله‌های خشک نامه مردم. کمدی کار اینجاست: اینجا نامه مردم یک مقاله مینوشت! رادیو صدای ملی آنرا میخوند. ما با زحمت اونو پیاده میکردیم! بعد بولتن میشد و میرفت تحریریه رادیو زحمتکشان". " ب " از امریکا
در مباحث چپ نقد فرمالیسم جایگاهی ویژه دارد! اما ما خودسحت گرفتار آن بودیم.
یک نوشته گفتاری توام با ظنز ودادن یک فضای راحت وخودمانی به گویندگان محال بود! یک ساعت کلاس درس جدی که باید گویندگان متن را مانند یک امریه نظامی می خواندند. خواندنی این چنین گاه باعث تکرار چندین باره آن مطلب میشد.
هنوز سیمای خانم "نفیسه: را که عرق کرده با خستگی در حالی که با برگ کاغذ متنی که خوانده بود صورتش را باد می زد و از اطاق ضبط بیرون می آمد بیاد دارم."خسته شدی؟" "نگو نگو" با سر اشاره به مسئول می کرد و می خندیدو از اطاق بیرون میرفت.
حتی یک نوار شاد در طول عمر کوتاه این رادیو نتوانست از دیواره های بلند و قطور این خانه قدیمی که در زیر دروازه ورودیش ده ها جمجمه مخالفان ودشمنان صاحب خانه قبلی چال گردیده بود بداخل نفوذ کند. دروازه ای که هربار از آن عبور میکردم یاد ده ها سر بریده زیر پایم می افتادم که برخی مهمانان خاص صاحب خانه موقع آمدن برسم تحفه برای او می آوردند. رسمی مانده از تفکری بدوی و قبیله ای که هنوز ادامه داشت. چه سرها که در این چرخه خشونت، جنگ بین قبایل بریده نشده و در زیر دروازه ها دفن نگردیدبود.
افغانستان ازاین جنگ های بسیار بیاد داشت. جنگ بین دو قبیله که می توانست دهه ها دوام داشته باشد. رازی که موقع کندن زمین برای کار گذاری یک ژنراتوربرقی بزرگ روسی برای رادیو برملا گردید. جمجمه هائی که هنوز زمانی طولانی بر آن ها نگذاشته بود.
یاد کتاب ارمینوس وامیری " سیاحت درویش دروغین در خانات آسیای میانه " و صحنه ای می افتادم که مهمانان خان بخارا هرکدام باتعدادی از سرهای بریده دشمنان خان که بر خورجین اسبها نهاده شده بودند حضورخان می رسیدند و برحسب تعداد سر و مهم بودن آن ها سکه ای از طلا یا نقره و یا مس می گرفتند.
یاد آقا محمد خان قاجار که میل داغ بر مردمک چشم مخالفانش می کشید! دستور داد جمجمه واستخوان های کریم خان زند را از شیراز به تهران منتقل کنند و زیر یکی از پله های کاخ گلستان که او هر روز بر روی آن پای می نهاد دفن کنند تا روزانه بر روی آن پای بگذارد.
مانند داستان های"گارسیا مارگز" یک ریالیسم جادوئی! ما نیز داخل این جادو هر روز از روی جمجمه هائی می گذشتیم که ممکن بود بسیاری از آنان در مخالفت با استبداد شاهی و شهامت اعتراض به صاحب همین خانه ای که ما در آن از آزادی سخن می گفتیم گشته شده باشند. بازی غریب روزگار بود.
اما چه باک با چنین عقبه و تفکر ارتجاعی خوابیده در بطن جامعه . حال درتمامی خانات آسیای مرکزی حکومت سوسیالستی اتحاد جماهیر شوروی حاکم بود!در افغانستان انقلاب دمکراتیک هفت ثور شده و حزب دمکراتیک خلق بر سر کاربود و در ایران انقلاب به اصطلاح ضد استبدادی بوقوع پیوسته بود وما برای یک حکومت دمکراتیک سوسیالیستی مبارزه می کردیم !!
کشورهائی که هنوز خشونت تنیده شده با بدویت مذهبی با تمام نیرو در زیر دروازه های ورودی خانه هایشان صیقل می یافت وشمشیرهای پنهان شده در صندوقهای تاریخی که غلاف هایشان هنوز بوی خون می داد! منتظر! که باز از نیام خود بیرون کشیده شوند وچهره آشکار نمایند. ما افراد تحصیل کرده و روشنفکر جذب شده در احزاب وسازمان ها که خود را انسان طراز نوین می دانستم! نیز بری از این خشونت نبودیم .خشونت فکری وعملی که متاسفانه حتی در کار گروهی کوچک مشترک نیز نمود می یافت. فرهنگی بغایت تمامیت خواه ومستبدی که نه تنها درلحظات حساس تاریخی! بلکه در زندگی روزمره ما ،حتی درکار رادیووروابط ما در آن محیط کوچک حزبی و سازمانی نیزخود را بر ما تحمیل می کرد.
تمام بضاعت نوارهای موسیقی اطاق فنی برای مونتاژ میان پرده ها فرا تراز نوار های دهه سی و چهل نبود. بنان ، مرضیه، پروین، شجریان و مرا ببوس سرقفلی این مغازه آنتیک فروشی کلاسیک بودند. وقتی که در مسکو در مدرسه حزبی بودم روزی مترجم فارسی مان که خانم بسیار زیبا و شیک پوشی به نام "سویتلانا" که کاراصلیش در رادیو مسکو به زبان فارسی بود. بعد از ختم کلاس گفت" شما رفقای ایرانی آیا هیچ کدامتان نواری از خانم گوگوش یا خواننده های جدید ایرانی ندارید که بمن بدهید؟ تا از رادیو پخش کنم! چون فضا عوض شده! اما ما بیشتر از ده پانزده صفحه قدیمی از خانم مرضیه و آقای بنان نداریم"! تعحب آور بود در عین حال دردناک. نوار های ما هم با وجود یک نسل فاصله همان ها بود ما قرابتی با نسل جدید و مدرن خواننده های ایران نداشتیم! چه همخوانی عجیبی بین شیوه نگرش و کار ما با نگرش حاکم بر رادیومسکو بود.

ادامه دارد



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد