logo





اسکولاستیک موکاسونگا / جُردن استامپ

سوگ

ترجمه فارسی: گیل آوایی

سه شنبه ۳ تير ۱۳۹۹ - ۲۳ ژوين ۲۰۲۰

new/S_
( این ترجمه همراه با متن انگلیسی بصورت فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر منتشر شده است. برای دریافت/دانلود کردنِ آن
اینجا کلیک کنید یا به نشانی زیر مراجعه فرمایید:

(http://www.mediafire.com/file/6cop52p3t4g4jl6/grief_S__Mukasonga_j_stump_gilavaei.pdf/file )



سوگ
اسکولاستیک موکاسونگا / جُردن استامپ
ترجمه فارسی: گیل آوایی
دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۵ ژوين ۲۰۲۰

آنها در تلویزیون، در رادیو، هرگز آن را قتل عام ننامیدند چنانکه قتل عام واژۀ مگو ومحفوظی بوده باشد، بیش از حد جدّی، بیش از حد جدّی برای افریقا بود. بله. قتل عام روی داد. اما در افریقا همیشه قتل عام روی داده بود. و این قتل عامها در سرزمینی روی می داده که هیچ کس از آن هرگز با خبر نشده بود. سرزمینی که هیچکس نمی توانست آن را در نقشه ای بیابد. نفرت قبیله ای، نفرت بدوی پیشینیان: در آنجا هیچ چیز درک نمی شد. مردم به او می گفتند در جایی که او از آنجا می آمد اتفاقات عجیبی روی داده است.
او خودش این واژه را نمی دانست اما در کینیارواندا واژه خیلی قدیمی ای برای چیزی که در میهن او اتفاق افتاد، وجود داشت. واژۀ " گوتسِمباتسِمبا ، و این واژه یک فعل است، برای زمانی بکار می رود که در بارۀ نابود کردن انگلها یا سگهای هار، چیزهای از این دست، بخواهند بگویند و در بارۀ توتسی ها، نیز همچون اینیِنزی به معنی سوسکها، چیزهایی که از بین برده می شوند، می گویند. او داستان همکلاسیش از قبیلۀ هوتو در دبیرستان کینگالی را بیاد می آورد که به او خنده کنان گفته بود:
" روزی بچه ای از مادرش خواهد پرسید:
- "مادر، این توتسی ها چه کسانی بودند که من درباره آنها مرتب می شنوم؟ چطور بنظر می رسیدند؟"
و مادرش جواب خواهد داد:
- "آنها اصلاً هیچ چیز نبودند پسرم. ( اصلاً اهمیت نداشتند-م) آنها فقط داستان هستند."
با این حال او امید از دست نداده بود. می خواست بداند. پدرش، مادرش، برادرش، خواهرانش، تمام
خویشانش در روآندا- برخی از آنها ممکن بود هنوز زنده بوده باشند. شاید قصاب از قتل آنها در آن لحظه صرف نظر کرده بود؟ شاید آنها توانسته بودند به تبعید بگریزند همانطور که او گریخته بود؟ پدر و مادرش، البته در آنجا تلفن نداشتند، اما او به یکی از برادرانش زنگ زد، همان که در روهنگری درس می داد. تلفن زنگ زد.. زنگ زد... هیچکس جواب نداد. او به خواهرش که با یک دکاندار در بوتاره ازدواج کرده بود زنگ زد. صدایی که او هرگز نشنیده بود و نمی شناخت گفت:
" هیچکس اینجا نیست"
او به برادرش در کانادا زنگ زد که بزرگترین فرزند خانواده اش بود. اگر پدر و مادرش مرده بودند، او بزرگ خانواده محسوب می شد. شاید او خبری می داشت شاید او راهنمایی ای می کرد شاید او می توانست کمکش کند تا روبرو شدن با وحشت خود را بیاغازد. آنها با هم حرف زدند و سپس سکوت کردند. چه چیزی برای گفتن مانده بود؟ از این پس آنها تنها مانده بودند.
از این پس، او تنها می ماند. البته کسانِ اندکی از سرزمینش را می شناخت. دوستانی که در دانشگاهِ اینجا پیدا کرده بود. جایی که می بایست تمام تحصیلاتش را از نو آغاز می کرد چون مدارک تحصیلی افریقاییش در فرانسه معتبر نبود. اما بخش کوچکی از او- بخشی که او را هنوز به آنهایی که او در روآندا جا گذاشته بود و علیرغم دوری و زمان درازی که گذشته بود و پیوستنِ دوباره اش غیرممکن بود، پیوند می داد- بخشی که در وجودش ریشه داشت و شناسه اش بود و او را در رفتنِ به آنجا مصمم می کرد. آن پیوند محو می شد و در سردیِ تنهاییش ناپدید می شد و به نوعی در او یک گسست باقی می گذاشت.
او حس می کرد شدیداً شکننده می شد.
" مانند یک تخم مرغ شکننده شده ام" او به خودش می گفت." با کوچکترین ضربه خواهم شکست."
با احتیاط بسیار حرکت می کرد. او چنانکه در حالتِ حرکتهای آهسته باشد می زیست. طوری راه می رفت که گویی راهش را در تاریکی می جست. طوری که هر لحظه ممکن بود از نردۀ پلکان بپرد و روی زمین بیافتد. بالا رفتنِ از پلکان توان بسیار زیادی از او می گرفت. سنگینی زیادی بر شانه هایش بود. خود را می دید که پله هایی را که باید از آنها بالا می رفت می شمرد. نردۀ پلکان را طوری می گرفت که انگار بر لبۀ پرتگاهی بسیار ژرف قرار گرفته باشد و هنگامی که به طبقۀ ای که آپارتمانش بود می رسید دهانش خشک شده و از نفس افتاده بود.
او می کوشید از وظایف بی موردِ خانه داری راه گریزی بیابد. باز و باز هم آپارتمانِ استدئوییش را مرتب می کرد. چیزی باید همیشه سرجایش نمی بود: کتابها روی کاناپه، کفشها در راهرو، سبدهای بافته شدۀ روآندایی بطور بهم ریخته در قفسه ردیف شده بودند. او مطمئن بود که احساس بهتری می داشت اگر همه چیز سرانجام جایی بودند که باید می بودند. اما او انگار برای همیشه باید مرتب کردن آنها را از نو شروع می کرد.
چه خوب بود اگر او حداقل یک عکس از پدر و مادرش می داشت. او چمدانی را که در تمام این مدت با خود داشت می گشت. در چمدان نامه هایی بود و دفترهای یادداشتی که از کلمات پر شده بودند. از مدارک تحصیلی بی مصرف، حتی کارت شناساییِ روآنداییش با تمبرِ توتسی که او سعی می کرد آن را از روی کارت شناسیش پاک کند. شماری از عکسها با دوستانش در بروندی بود( عکسهایی که او در استودئوی عکاسی در منطقۀ آسیاییِ بوجومبورا گرفته بود. برای همین هم فراموش نمی شدند). شماری کارت پستال از برادرش در کانادا بود، چند صفحه ای از روزنوشته هایش که بسرعت کنار گذاشته بود اما هیچ وقت عکسی از پدر و مادرش نیافته بود.
برای همان هم خودش را به تلخی سرزنش می کرد. چرا فکرش را نکرده بود که از پدر و مادرش می خواست عکسی از آنها گرفته می شد و برایش می فرستادند؟ آیا دختر سر به هوای بی تفاوتی بود؟ آیا او با گذشتِ سالها آنها را فراموش کرده بود؟ نه. آنها هنوز در خاطرش بودند. او می توانست هر وقت که دوست داشت چهره های آنها را بیاد بیاورد. او کنار میز می نشست و سرش را میان دستهایش می گرفت، چشمهایش را می بست و حافظه اش را متمرکز می کرد و یکی یکی را تصور می کرد. همۀ چهره هایی که مرگ ممکن بود تا کنون آنها را از حافظه اش پاک کرده باشد.
تا هنگامیکه او در اواخر ماه جون، نامه ای دریافت نمود. در مورد اینکه نامه از کجا بود اشتباهی وجود نداشت.: نامه ای با کناره های سرخ و آبی، نقش پرنده ای عجیب روی تمبر، آدرسی که ناشیانه نوشته شده بود....دلِ باز کردن نامه را نداشت. او نامه را روی قفسۀ کتابها پشتِ سبدهای روآندایی، گذاشت. وانمود می کرد که آن را فراموش کرده بود. کارهای ضروریتر و مهمتری بودند که باید انجام می شدند: درست کردن شام، اطو کشیدن یک جفت شلوار جین، مرتب کردن یادداشتهای درسیش، اما با این حال باز هم نامه هنوز آنجا پشت سبدها بود. ناگهان به خود آمد دید پاکت نامه را برای باز کردن پاره می کند. او یک ورق کاغذ خطی مربع شکل که باید از دفتر مشق یک بچه مدرسه ای بوده باشد، از داخل پاکت بیرون کشید. نیاز به خواندن چند جمله ای نداشت که در ابتدای نامه آمده بود و اسمهای زیادی فهرست شده بود، پدرش، مادرش، برادرانش، خواهرانش، عموها و داییهایش، عمه و خاله هایش، عمو و عمه زاده هایش.... اینها فهرستی از کشته شده هایی بودند که بسیار دور از او مرده بودند. بدون او، و او نمی توانست هیچ کاری برایشان انجام دهد. نه حتی با آنها بمیرد. او به نامه خیره شد، قادر نبود بگرید و شروع کرد به اندیشیدن این که نامه توسط همان مرده ها ارسال شده بود. پیامی بود از سرزمین مرده ها. و این، او می اندیشید، احتمالاً باید گورهایشان می بود و ستونی از نامهای آنها که او حتی نیازی به بازخواندن آنها نداشت. زیرا او آنها را چنان خوب می شناخت که در سرِ او مانند فریادهای درد پژواک می شد.
او نامه را تمام مدت با خودش نگه می داشت. هرگز آن را به کسی نشان نمی داد. هر بار کسی می پرسید:
" چه بر سر خانواده ات آمد؟"
او همیشه پاسخ می داد:
" کشته شدند، همه آنها کشته شدند. تک تک
آنها"
وقتی مردم می پرسیدند:
" او چطور با خبر شده است،"
او به آنها می گفت:
" فقط می دانم. همین. چیز دیگری از من نپرسید"
او اغلب حس می کرد نیاز به لمس کردنِ آن پاره کاغذ داشت.
او به ستون نامها بدون آنکه بخواند و اشک در چشمهایش باشد، خیره می شد. و نامها در سرش بازتاب می شد که از او می خواستند کاری کند اما او نمی دانست چه پاسخ بدهد.
چیزی که او نمی خواست ببیند، تصویرهای در تلویزیون بود. عکسهایی در روزنامه ها و مجلات، جنازه هایی افتاده در کنارجاده ها، بدنهای متلاشی شده، چهره های پاره و دریده شده با کاردها. چیزهایی که نمی خواست بشنود: هر شایعه ای که ممکن بود آن تصاویر خونین و دیوانگیِ جنسی که روی زنان، دختران و بچه ها آوار شده بود..... او می خواست از مرده های خویش حفاظت کند، آنها را دست نخورده در حافظۀ خویش نگه دارد، پیکرهای کامل و پاک، مانند تقدیس شدگانی که او درباره آنها در پرسشنامه های دینی خوانده بود که به شکلی سحرآمیز از آلودگی و فاسد
شدن محفوظ مانده بودند.
بالاتر از همه، او نمی خواست بخوابد چون به خواب رفتن به منزلۀ تسلیم خود به قاتلان بود. هر شب آنها آنجا بودند. آنها در خوابش می آمدند: آنها استادانِ خوابهایش بودند. آنها چهره نداشتند، آنها به رنگی خاکستری و خونآلود بسویش می آمدند. یا این که فقط یک چهره داشتند یک چهرۀ بسیار بزرگ همچنانکه پلیدانه می خندیدند خود را به او می فشردند و لِه می کردند.
نه. خواب بی خواب.
البته او می بایست گریسته باشد. او گریستن را به مرده هایش بدهکار بود. اگر می گریست، می توانست به آنها نزدیک باشد. او آنها را پشت پردۀ اشکهایش، نزدیک و غیرقابل دسترس تصور می کرد. شاید برای این بود که او چنان دور گریخته بود، برای همان هم رو به تبعید نهاده بود: برای همین که در تبعید با همۀ یادمانهای اندوهباری که قاتلاتن سعی کرده بودند آنها را پاک کنند، کسی باشد که برای او بگرید. موجودیت کسی که آنها کوشیدند انکار کنند.
اما او نمی توانست بگرید.
"پدرم فقط مُرد. همین." یکی از دوستانش به او گفت.
" من به مراسمِ خاکسپاری او خواهم رفت." او بی آنکه بیاندیشد پاسخ داد.
از اینکه چنان قولی داده بود، بلافصله پشیمان شد. آیا برای او درست بود که سوگوارِ مردۀ کس دیگری باشد هنگامی که برای مردۀ خودش نمی توانست بگرید؟ در فکرش، تصویر روآنداییهایی را مجسم می کرد که می توانستند بر عزیزان خود اشک بریزند، می توانستند بگریزند چون جنازه در برابرشان بود پیش از این که دفن شوند. بله. زنان روآندایی می دانستند چطور سوگواری کنند. نخست این که آنها راست و ساکت و بی حرکت نشسته و اشکهایشان فرو می ریخت مانند چکه های باران که از درختانِ اوکالپیتوس فرو بریزد. آن گاه زاری و شیون شروع می شد. زنان سخت به سر و رویشان زده، به شکل اندوهباری هق هق می گریستند. سرانجام زیر لباسهایشان، پنهان شده بی صدا همچنانکه اشکشان
خشکیده باشد، آه می کشیدند. سپس آن هم به آرامی از بین می رفت. و در این لحظه عزیزِ مرده شان وارد سرزمین مرده ها می شد. مرده هم اشکهایی که سزاوار بوده می گرفت. اگرچه دردِ از رفتنش هنوز سرجایش بود. می دانی که درد هم به آرامی می کاهد، دردی که می توانی با آن کنار بیایی و به زندگی ادامه دهی. آن عزیز از دست رفته، یادمان آرامبخشی در دنیای زنده ها باقی می گذاشت. شاید یادمانی خوشایند همان چیزی بود که سفیدپوستان معنی می کردند وقتی که دربارۀ گذارِ اندوه و سوگ حرف می زدند و با آن، عزیزِ از دست رفته هم می گذاشت او را در خانه آخرتش رها کنند. جنازه با اینگوبیی، سبد درازی که از لولۀ خیزران ساخته شده، حمل می گردید. زنان نگاههایشان را روی آن متمرکز می کردند و او را در سفرش همراهی می نمودند طوری که برای آخرین بار پشتیبانیشان را به او وام می داده اند پیش از این که به دنیای آخرت، دنیای ناشناختۀ ارواح، می رفتد.
اینگوبیی برای عروسان هم در روز عروسی استفاده می شود. او نیز انتظار داشت بگرید. زمانیکه او را از خانه پدر و مادرش به خانوادۀ تازه می بردند. آههای او- بلندتر از آن بود که خالصانه دانسته می شدند- به همه نشان داده می شد که او برخلاف میلش خانواده اش را ترک می کرد.
اینگوبیی همیشه با اشک همراه بود.
او گورستان کوچک را با اندوه بیاد آورد. گورستانی که او و سه همپناهندۀ او دوست داشتند از آن دیدار کنند. این دیدار در بروندی، بوجومبورا بود. در سمیناری که بطور موقت آنها را پس از اینکه از روآندا گریخته بودند، بردند. در مقابل نیمه پذیرایی ای از آنها، چهار همراه تبعیدی، کارهای خانه داری انجام می دادند، در آشپزخانه کمک می کردند، برای شام خدمت می کردند، ظرفها را می شستند. آنها از اصرار کنجکاوانۀ شرکت کنندگان در سیمینار خسته شده بودند. شرکت کنندگانی که حضور دختران بیتابشان می کرد. دختران دنبال بهانه ای بودند تا دعوت روحانیان را نپذیرند و بروند کتابی بردارند و در اتاقشان با هم حرف بزنند. وقتی ساعت استراحت رسید، دختران به باغ رفتند و در مورد همۀ آنچه بر سرشان آمده بود، گفتند و دربارۀ آیندۀ نامعلوم خود حرف زدند. ورای درختستان موز، آنها گورستان فراموش شدۀ کوچکی با تعدادی صلیبهای چوبی یافتند که رنگ سفید آنها پریده بود و حروف سیاه نامها تقریبا محو می نمود." بگذار نیایش کنیم" اسپران گفت و ادامه داد " برای مرده ها همیشه باید کاری بکنی"
نیمروز هنگامی که ظرفها شسته شده بودند، آنها به محض فرا رسیدن ساعت استراحت، به گورستان کوچک رفتند. گورستان محل ملاقت پنهانیشان، پناهگاه و محل امن آنها شده بود. دور از خیره نگریستنهای آزاردهندۀ راهبه های بدبخت پیر، دور از زُل زدنهای سرزنشانه و تُندِ روحانیان و شرکت کنندگان در سیمینار. آنها علفهای هرز از گورها را می کندند و گلهای بنفش از بوگینویلا که بر نمای بیرون خانۀ کوچکِ پدرِ مقدس( روحانی علالیمقام مسیحی- م) بالا رفته بودند، بریده و روی گورها می گذاشتند.
" این گورها می توانستند گورهای پدر و مادرمان باشند"
یوژانه گفت و ادامه داد:
" آنها ممکن است کشته شده باشند. بخاطر ما ممکن است کشته شده باشند چون ما از آنجا گریختیم، آنها کشته شدند"
کنار هم می ایستادند و همدیگر را طوری که در روآندا به یکدیگر سلام می کنند، نگه می داشتند. سپس به گریه می افتادند و زاری کردنشان با هم سبب راحتی و آرامش آنها می شد.
آنها هر کدامشان یک گور انتخاب می کردند و از کسان خود به شمار می آوردند. گاهی به پدر و مادرشان متعلق می شد گاه به برادر، گاه به خواهر، گاه به نامزدشان..... و آنها برای نبودن عزیزانشان یا احتمالاً مرگ آنها، سوگواری می کردند. گویی که هر کدامشان بخاطر این که آنها از آنجا فرار کرده بودند، کشته شده بودند. آنها تَرَکهای روی گورها را که از گرما و باران ایجاد شده بودند، با مشتی سنگریزه که از پیاده روها کنده شده بودند، پُر می کردند. آنها تعدادی گلدانِ کمی ارزان از اتاق کشیش پیدا کردند و در برابر صلیبهایی که با سختی راست و مرتبش کرده بودند قرار دادند. گلدانها را از گلهایی که از محراب باکرۀ مقدس برداشته بودند پر کردند. و بعد کنار گورها زانو بغل کرده و چانه روی زانو، نشستند. به آرامی گریستند، همیشه دلهره داشتند که کسانی از شرکت کنندگان در سیمنار آنها را می دیدند و رفتارشان را به تمسخر می گرفتند.
مدتها بعد که گروه پناهندگان هر کدام به راه جداگانه شان رفتند، او دلش برای بهشتی که در گورستان یافته بود تنگ می شد. و امروز درک می کرد چقدر او دلش می خواست که به آن گورهای بیگانگان بر می گشت، جاییکه چنان اشکهای زیادی می ریخت.
در آنجا یک جور مینی وان به رنگ خاکستری بود که جلوی کلیسا به خوبی پارک شده بود. دو مرد در لباس تیره، روی پلکان، کسالتبار منتظر بودند. او داخل رفت و از راهروِ میان صندلیها گذشت تا این که روی یک صندلی خالی، رو به گروه کُر در محراب کلیسا، نشست. کشیشی پشت میکروفون ایستاده بود و درباره آرامش و تسلیِ پس از مرگ حرف می زد. هیچ حرفی درباره مردۀ او نبود. دوستش را در ردیف جلو دید، بی تردید خانواده اش هم با او بودند. تعجب می کرد که زنان گریه نمی کردند. هرچند چندتایی از آنها چشمهاشان سرخ می نمود و او متأسف بود از اینکه آنها در لباس عزا، آنطور که در عکسهای قدیمی دیده بود، نبودند. مردان همه در حالتی سوگوارنه بودند که از نگاه او حالتی ظاهری بخود گرفته بودند.
خیلی زود نگاهش به تابوت افتاد که بر پایه ای گذاشته شده بود و گلهایی بروی آن قرار داشت. هر کاری می کرد نمی توانست از تمیزی تابوت و دستگیره ها و چوبهای جلا داده اش خوشش نیاید. او سر در نمی آورد از پیرمردی که بهترین لباسش را پوشیده بود و در تابوت دراز کشیده بود. همچنانکه او می شنید مردم می گفتند چهرۀ مرده را چنان آرایش کرده بودند که مردم فکر کنند مرگ، خوابِ آرام است. دوستش به او گفته بود
" یک مرگ خوب".
دوستش بارها و بارها گفته بود. و همانطور که به تابوت زل می زد حس می کرد که می توانست داخل آن، طوری که چوبِ تابوت شیشه ای شفاف بوده باشد، را ببیند،. پیکرِ پیچیده در لباس روشنِ کمرنگِ ابریشیمی که در تابوت آرمیده بود، پیکرِ پدر خودش بود. لباس بی دکمۀ سنتی که نشان می داد آدم محترم وبزرگی بود و پیراهن سفیدِ خاص نیایش یکشنبه تنش بود. ناگهان حس کرد اشک روی گونه هایش می غلطید. لحظه ای که دیگر نمی توانست جلوی اشکش را بگیرد.
صدای گریه اش بلند شده بود. او هم مهار از دست داده گریست و گذاشت اشکهایش سرریز شود. او حتی سعی نکرد جلوی اشکش را بگیرد یا آن را از گونه اش پاک کند. طوری می گریست که موج گریه هایش نشان از اندوه قلبیِ او داشت و آرامشش می داد.
او نمی توانست نجوای سوگوارنه اش را که همچون زاری برای مرده در روآندا رسم بود، بگیرد. او ناراحتی و خیره شدن کسانی که دور و برش نشسته بودند را حس می کرد. او پچ پچ هایی که در ردیفِ جلو و پشتش جریان داشت را می شنید. بلند شد و رفت. هنگام رفتن گاه زنی که او از کنارش می گذشت، به او تنه، یا پا به پای او، می زد.
صدای پای او روی کفِ سنگیِ کلیسا، می پیچید طوری که خروج او را بیان کند. چه حقی داشت که برای مردِ مرده که خویشان او با اندوه و زاری برایش محترمانه سوگواری می کردند، بگرید. او انگلی برای سوگواری انها بود.
او آرزو می کرد کاش می توانست آنچه که در کلیسا روی داده بود را فراموش کند: تصورِ جنازۀ پدرش، اشکهایش. او از دیدن دوستش پرهیز کرد تا مجبور نمی شد به پرسشهای دوستش پاسخ می داد. اما فکر عجیبی به جانش افتاد. فکری مقاوم و سمِج، فکری که به او می گفت مرده اش به او نشانه ای داده بود و او نمی توانست بروشنی درک کند فکرهایش چه می گفتند. به هر روی دریافت که قدم زدنهای طولانیش که مایل بود در خیابانهای شهر داشته باشد او را به کلیسا آورده بود. جایی که همیشه امیدوار بود ماشین جنازه برِ خاکستریِ سیاه تمیزی را که جلوی کلیسا پارک شده باشد ببیند. بیش از یک بار هم دیده بود و همان وقت هم نیرویی او را بی اختیار همراه با گروه سوگواران به داخل کلیسا کشانده بود. او دقیقاً می دانست کجا می نشست.: همیشه پشت یک ستون که تابوت هم قابل دیدن بود. او به سختی و طولانی به تابوت زل می زد تا شاید باز هم ممکن می شد از ورای چوب تابوت، داخل آن را ببیند و در میان تابوت یکی از مردگان خودش را بنگرد.: مادرش پیچیده در ردای زنانه اش، خواهر کوچکش در لباس مدرسه اش..... همیشه آنطور پیش نمی آمد بجز اشکهایی که هر بار می ریخت. و او از آن مطمئن بود زیرا در آنجا با آنها بود.
- آنهایی که برای سوگواری آمده بودند بخاطر پسرکی بود که در تصادف با ماشین مرده بود یا برادری پس از یک بیماری طولانی مرده بود یا پدری که پس از سکته قلبی درگذشته بود---- آنها نیز در پاسخ به حضورش در سوگواری، برای مرده او می گریستند. به خود می گفت من اندوهشان برای از
دست دادن یکی از کسانشان، با آنها قسمت می کنم، پس آنها نیز نمی توانند با من همدردی نکنند.
او می اندیشید که مُرده هایش از او می خواستند که در مراسم خاکسپاری حضور داشته باشد همینطور هم آنها چنین بودند. و او می توانست سوگواری و اشک آنها را نیز برای سوگواری خود داشته باشد. در گذشته او هرگز روزنامه نمی خواند. اکنون او هر بامداد روزنامه را با نگرانیهای شدیدی باز می کرد تا آگهیِ در گذشتگان را بخواند. او مشتری هموارۀ کلیسای نزدیک خانه اش شده بود. این کار ماهها ادامه داشت ولی بی ایمانیِ عجیبش در واقع مورد توجه قرار گرفت. یک روز، همچنانه که بی ملاحظه از کلیسا خارج می شد، کشیش جوانی جلوی درِ کلیسا او را متوقف کرد. پرسید:
" خانم... لطفاً...."
نمی توانست کشیش را از خود دور کند و خودش هم نمی توانست به داخل کلیسا بر گردد.
" خانم. لطفاً به من اجازه دهید. می خواهم با شما حرف بزنم..... من متوجه شده ام که شما تقریباً به هر مراسم خاکسپاری می آیید و این که گریه می کنید طوری که مرده را می شناسید. این کار شما ممکن است برای خویشان مُرده در مراسم ناخوشایند باشد. برای هرکسی هم که سوگوار است ناخوشایند است. شاید بتوانم به شما کمک کنم؟ من هیچ چیز جز گوش دادن به حرفهای شما نمی خواهم. می خواهم کمکتان کنم... اگر کاری هست که بتوانم انجامش دهم"
" نه. بگذارید به حال خودم باشم. قول می دهم شما هرگز مرا دوباره نبینید."
در خیابانهای شهر که مارپیچِ نومیدیهای او، بی هیچ راه برونرفت شده بود، سرگردان می گشت. حس می کرد پیوندهای بسیار نازُک، بسیار شکننده که مرده های خودِ او را به مرده های دیگران مرتبط می کرد، برای همیشه گسسته بود. حس می کرد در تنهایی ای فرو می رفت که هرگز پایان نداشت. تمام چیزی که باقی گذاشته بود کاغذهای دفتر یادداشت بود که اکنون پاره پاره شده بود و فهرست نامهایی که او خودش هم نمی توانست بخواند جز اینکه با خودش بارها و بارها، همچون اندوه و پشیمانی هیپنوتیزمی، زمزمه کند.
به خانه رفت و سعی کرد خود را در تازه ترین یادداشتهای کلاس مشغول نماید. یادداشتهایی که با دقت در کاغذهای تازه مرتب و تازه کرده بود اما نامهایی از کسان خود یافت که فهرست را پر کرده بود. حالا می ترسید که حافظه اش را داشت از دست می داد. او پیشتر حافظه اش را از دست داده بود، این چیزها کارهایی نبود که مرده هایش می خواستند او انجام دهد. آنها اینجا نبودند، در این سرزمین تبعیدی، در این کلیساهای بیگانه. آنها در میهنش منتظر بودند. در سرزمین مرده که روآندا شده بود. آنها منتظرش بودند. او به سوی آنها می رفت.
" بایستید"
او به راننده گفت.
" اینجاست. این گذرِ خانه ام است و اگر بیشتر به راهت ادامه دهی به درختستان اوکالیپتوس در بالای تپه می رسی. وآن کلبه در آنجا، کنار جاده، کابارۀ نپوموسن است. او آبجوی موز و فانتا می فروخت حتی گاهی، ولی نه همیشه، پریموس می فروخت. یک بار، حتی تا امروز هم یادم است، پدرم وقتی که از بازار به خانه بر می گشت برای من فانتا پرتقالی خرید. او می بایست قهوه اش را به قیمت خوبی فروخته باشد."
راننده گفت:
" تو واقعاً می خواهی اینجا پیاده شوی؟"
آهی کشید و ادامه داد:
" می دانی. بی فایده است. هیچ چیز باقی نمانده است. شاید برای تو خوب نباشد. به هر حال، نباید تنها بروی. هرگز نمی دانی که ممکن است با یک مرد دیوانه روبرو شوی و افزون بر آن کسانی هستند که هنوز می خواهند کار را تمام کنند پس تنها در آنجا بودن با آن آدمهایی که در آنجا مرده اند...."
" من قول دادم. شاید چیزی را که برایش به اینجا آمده ام پیدا کنم..... قول دادم. باید بروم."
" همین غروب بر می گردم. پیش از این که خورشید غروب کند. بوق خواهم زد و ده دقیقه منتظر می مانم. ببین. کسانی هم در خانه دارم که منتظرم هستند"
" من اینجا خواهم بود. امروز غروب می بینمت."
پیکآپ تویوتا با بار موز، تشک، ورقهای فلزی، شاید ده مسافر و چندتایی بُز که در هم فشرده شده بودند، رفت و در ابرِ سرخ رنگِ غبار ناپدید شد. صدای موتور ماشین دیگر شنیده نمی شد. او لحظه ای طولانی ماند و به اطراف خودش نگاه کرد. جادۀ خاکی بین تپه و مرداب، پیچاپیچ دیده می شد. اما در زمین آبگیرمانندی که مادرش زمانی در آن سیب زمینی شیرین و ذرت می کاشت اکنون پر از پاپیروس و نیزار شده بود. کابارۀ نِپوموسِن ویرانه شده بود. در دیواره های گِلیِ آن بامبوهای داخلش نمایان بود. راهگذرِ از ابتدای جاده به بالای تپه پر از علفها خشکِ هرز شده بود. لحظه ای چنانکه مانند جیهانگا شده باشد، حیران ماند. ولی بزودی به خودش آمد. او باید می دانست که همه چیز متفاوت شده بود: مرگ به این محل آمده بود. اکنون اینجا سامانۀ مرگ بود.
تپه سراشیبی بود اما راهگذرِ آن بزودی صخره ای می شد و از انبوهیِ درهمِ علفزار که رفتنش را در آغاز راه کُند می کرد بتدریج کاسته می شد. او سعی می کرد از آنچه که می دید، زمانی را تجسم کند که انبوه علفهای هرزِ در تکه زمینی که در یادش مانده بود گرفته و تمام بخشهای تپه را نپوشانده بود. تکه ای که در آن درختهای قهوه کاشته شده بود به آسانی قابل تشخیص بود اما با انبوه علفزارهایی که تمام آن را پوشانده بود نشان از رها شدن به حال خود داشت. چندتایی گیاه مانیوکِ نازا در میان علفهای هرز قد کشیده بودند و آخرین ساقه های ذرت خوشه ای را در خود پوشانده بودند.
در نیمۀ راه تپه، میانۀ دشتهای متروک، قطعه جنگلی تقریباً غیر قابل عبور باقی مانده بود. درختان انجیر بر دریایی از برگهای تیزِ گیاه خون سیاوشان، انبوه شده بودند. پدرش به او گفته بود که آنها برجای ماندۀ آثارِ یک پادشاه پیر بود. حالا این محل توسط روح او، اوموزیمو، متروک شده است و او احتمالاً آن را بصورت یک مار اژدها، پیتون ، دوباره زنده کرده است که از این جنگل مقدس پاسداری کند تا هیچ کس جرات نکند در آن پا نهد.
" از آن فاصله بگیر."
پیرمرد گفت و ادامه داد:
" از هنگامی که اباپادری ما را برای آوردن قربانی برایش به اینجا، منع کرد، اژدها ترسناک شده است. اگر به آن نزدیک شوی، ترا خواهد بلعید!"
او نمی توانست از اندیشیدن اجتناب کند این که این
جنگل سیاهِ تاریک و اژدهایش حالا مالکانِ تپه بودند و او
را می بلعیدند.
به قطعۀ درختان موز رسید که برگهای صاف و برّاق آنها زمانی محوطه را می پوشاندند. بسیاری از درختان افتاده بودند و پوسیده، به رنگ قهونه ای ناخوشایندی در آمده بودند. برگهای برخی از آنها که هنوز نیافتاده بودند، پاره و زرد شده بودند. چندتایی از آنها هنوز میوه های نرسیده داشتند و غم انگیز می نمودند.
او در حالیکه به حصار زمین نزدیکتر می شد حس کرد از سرعت گامهایش کاسته شده بود. مطمئن نبود که تابِ دیدن این همه را تا به آخر می داشت و با چیزهای که پیشتر به او گفته شده بود روبرو می شد. اما حالا او در مقابل پرچین ایستاده بود. دیوارِ ساخته شده از شاخه ها، فرو ریخته بود و از هم جدا شده بود و بخشی که هنوز نیافتاده بود، حالا درختچه هایی به رنگ سبز تُند یا گلهای سرخِ مایل به زرد بود که او را که با خود می اندیشید، شدیداً متأثر می نمود. آن تکه های ساده دوباره سبز شده بودند. سبزشدن با مرگ کسانی که آنها را کاشته بودند. هیچ چیز بجز دیواری ویران از خانۀ اصلی مستطیلی شکل ، باقی نمانده بود. او دنبال ردی از اجاق و سه پایۀ سنگی آن می گشت. اما فقط ستون کوتاهی از کاشیهای شکسته یافت. نمی توانست جلوی غرورش را بگیرد: هر چه بود پدرش خانه اش را با کاشی سقف کرده بود! اما او همان حال دریافت که قاتلان از کاشیها هم نگذشته بودند و آنها را نیز کنده و باخود برده بودند. آنها هر دلیلی برای قتل همسایه هایشان را داشتند: همسایه هایشان توتسی بودند. آنها خانه ای با سقف کاشی داشتند. در حیاط پشتِ خانه شان سه سبد بزرگِ دانه، تکه و پاره و برگردانده شده بودند. و طویلۀ گاوها انبوهی از خاکستر شده و کاه ها به آتش کشیده شده بودند. او نمی خواست بیشتر ببیند و روی خُرده ریزهایی که حیاط را پوشانده بود قدم بگذارد. تمام خُم های بزرگی که خانواده از آنها برای جمع آوری آبِ باران استفاده می کردند، خرد و ریز شده در حیاط خانه پخش شده بودند. در میان خرد و ریزهای حیاط، تکه های سایبانی بود که اجاق خانه را می پوشاند. او تکۀ پارچه ای یافت که فکر می کرد شاید پاره ای از ردای مادرش بوده باشد. اما وقتی نزدیکتر رفت
دید فقط برگ زرد شدۀ تارو بود.
او می دانست که دنبال چیزی که در ویرانه های خانه بود، نمی یافت. به محض این که به آبادی رسید، پیش از این که به روستای جیهانگا برود، به کلیسای مبلغان دینی رفت. کلیسایی که توتسی ها در آن پناه گرفته بودند. جایی که قصابی شده بودند. چهارهزار، پنج هزار، هیچ کس نمی دانست چند نفر. بیرون درِ جلوی کلیسا پیرمردی کوتاه قد با ریش سفید و کلاه لبه دار حصیری، پشت یک میز چوبی نشسته بود. او نگهبان کشته شده ها بود و کتابچه ای در برابرش بود. از مراجعه کنندگان خواسته می شد چند کلمه ای به زبان خودشان چیزی بنویسند، درست مانند کاری که در نمایشگاههای هنری می کنند. پیرمرد نگاه خیره طولانی به او انداخت، سر تکان داد و سرانجام گفت:
" می شناسمت. تو دختر میهیگو هستی. آمدی کشته شده ها را ببینی؟"
" بله. آنها مرا فرا می خوانند"
" آنها را اینجا پیدا نمی کنی. اینجا فقط در گذشته ها هستند"
" اجازه بده داخل بروم."
" البته. چه کسی می تواند حق ترا انکار کند؟ من با تو می آیم. دنبالم بیا. اما بعد چیزی هست که باید به تو بگویم."
پیرمرد گفت:
" همانطور که می بینی. اباپادریس و پسرهای خدمتکارش همه چیز را پاک کرده اند. چیزی باقی نمانده است نه حتی یک چکه خون. نه روی دیوارها نه محراب. اگر نزدیکتر نگاه کنی شاید چند قطره ای در حجاب مریم باکره باشد. هنگامی که تمیز شده بود، دستیار آمد. او می خواست در اینجا دوباره نیایش برقرار شود درست مانند قبل. تمام چیزی که نیاز مراسم نیایش بود، آبِ مقدس بود. اما زنده ها اعتراض کردند. آنها می گفتند:" خدای تو کجا بود وقتی که آنها ما را می کشتند؟ سربازان سفید آمدند کشیشها را از اینجا دور کردند و او با آنها رفت. او باز نمی گردد. حالا کلیسا به کشته شده های ما تعلق دارد. شهردار کاملاَ موافق بود. بنظر می رسد آنها می خواهند کلیسا را به خانه ای برای کشته شده ها تبدیل کنند--- یک جایی که به آن یادبود می گویند. ضمناً من به تو نشان می دهم مرده های ما کجا منتظرند."
پیرمرد کلیدی که با یک ریسه به گردنش آویز بود، دری را پشت محراب، رویۀ دیگر محراب، را باز کرد. ورای آن یک اتاق بزرگ و تاریک بود که در آن کیسه های بزرگی تا سقف، درست مانند انباشت و حمل زغال، انباشته شده بودند.
" اینها جمجمه ها هستند"
راهنما گفت و به کیسه هایی که کنار دیوارِ سمت چپ او
بود، اشاره کرد. ادامه داد:
" و آنهایی که درست روبرویت قرار دارند، استخوانها هستند. اینها استخوان تمام کسانیند که در کلیسا بودند و همۀ استخوانهایی که روی تپه، سگهای ولگرد و شغالها باقی گذاشتند، گیر آوردیم. حتی بچه ها هم هنگام تعطیلات و روزهای بی مدرسه، برای جمع آوری استخوانها رفتند. شنیدم که می خواهند نمایشگاهی از صندوقها، مانند دکانِ پاکستانی در بازار، راه بیاندازند. استخوان خانواده ات در این کیسه ها هستند اما هیچکس نمی تواند بگوید کدام استخوان از آنِ کدام عضو خانواده ات است. تو فقط بچه ها را می توانی از کوچکی اسکلتها بشناسی چون آنها در کف دستت جا می گیرند. اما چیزی که می توانم به تو بگویم این است که استخوان پدرت اینجاست. استخوانهای او هنوز در همانجا، جیهاگا، جایی که زندگی می کرد، هست. اما دنبال آنها نرو. آنها در جاهایی هستند که تو نباید ببینی. بسیار خوب حالا برویم، لازم نیست چیزی در کتاب بنویسی- کتابی که در باره بازونگو، است. تصورم این است که آنها خواهند آمد. یا بخاطر بزرگانِ کیگالی در گروه چهارنفره شان. برای تو چیزی نیست که بنویسی. تو طرفِ کشته شده ها، هستی. ولی بگذار این را به تو بگویم: دنبال استخوانهای پدرت نباش. تو نباید جایی که استخوانهایش باقیمانده، بروی. "
او در حیاط کلیسا از روی سیم خاردارِ پاره شده، گذشت و به سمت دیگر آن رفت. خود را با بیشۀ دیگری از درخت موز روبرو دید که بنظر بطور خودرو بیشتر از معمول بزرگتر از زمانی بود که از کنارش می گذشت. و همان راه، او را به جایی برد که بوی بسیار تند و حشتناک از آن بلند می شد و صدای وِز وِزِ آزار دهندۀ پشه ها و مگسهای سبز و حشرات دیگر آن را در خود گرفته بود. یک گودال سیاه مانند مواد مذابِ سرد شدۀ آتشفانی دورِ آن گسترده بود. کرمهای رنگ پریدۀ تقریباً ناپیدا در هم پیچیده در هرجایی که هنوز کاملاً خشک نشده بود بشکل تهوع آوری می لولیدند.
بسختی راهی میان علفهای هرزِ بلند پیدا کرد و لحظه ای روی پُشته ای برآمده از موریانه ها، نشست. بنظر جایی می آمد که مردم هر بامداد برای این که نوبتشان بشود، روی آن می ماندند. بویی که به مشام می رسید زننده تر از آن بود که او می توانست تحمل کند. هوا سنگین و ضخیم بود. مطمئن نبود که می توانست ادامه دهد و شهامت آن را می داشت که چند متری دیگر بالاتر به آن درختزارِ متعفن برود. اما به خودش گفت که باید این را تا آخرش ببیند. تا چند گام دیگر سفرش به آخر می رسید. طوری که نیافتد آخرین شیب را بالا رفت. سعی کرد از موج انبوهِ کور کنندۀ حشرات در امان بماند و روی آخرین برآمدگی خم شد. فکر کرد می توانست چیزی مانند بدنِ یک انسان را در آن تعفن تشخیص دهد و شاید--- اما یقیناً یک توَهم بود--- ساطع شدن روشنیِ هولناک به دشواری می شد چیزی باشد که زمانی چهره یک انسان بود. حالت شدیدی از تهوع به او دست داد و همچنانکه با شتاب به پشتۀ برآمده از موریانه ها بر می گشت، استفراغ نمود. چشمهایش را بست. باز در همان حالت چشم بسته تصویری به نگاهش آمد که همان چهرۀ بی استخوان با آن نقابی از پوست چسبناک بود. چشمش را باز کرد تا آن تصویر وحشتناک از نگاهش دور شود. مطمئن بود که هرگز نمی توانست دوباره چشمانش را ببندد بی آن که آن چهره غول آسا از عمق تاریکی باز ظاهر نشود. او از انجا شتابان دور شد و کنارِ دیوارِهای ویرانِ کابارۀ نپوموسن پناه گرفت و برای این که چشمانش را باز نگه دارد، به دندانه های لولۀ خیزران که هنوز با چند جایی از آن لکه های خشک شدۀ سرخ بود، خیره شد. با حالتی از تب و استفراغ می لرزید. ساعتها در آنجا نشست و منتظر ماشینش همچون قولِ تحویل
سفارشی باشد، ماند که برگردد.
تمام شب، در اتاقی که در محل هیئت مبلغانِ دینی اجاره کرده بود با بیخوابی کلنجار رفت و می ترسید حتی اگر لحظه ای چشم بر هم می گذاشت گرفتار آنچه که دیده بود شود. تصاویر هولناکی که به نظرش هنوز می آمدند و کابوسهایی که او را به دنیای وحشتشان می کشاندند. و سعی می کرد از آنها دور بماند. وقتی زمان حکومت نظامی شروع شد و ژنراتورهای برق خاموش گردید، محلی که بود در خاموشی فرو رفت. از پنجره کوچک اتاقش، روشنای آتشی دید که در میان تاریکی درخشید: مردان نگهبان، خود را در این شب سرد و فصل خشک، گرم می کردند. آروز می کرد کاشکی می توانست به آنها بپیوندد. دستانش را در برابر شعله های آتش می گرفت، با آنها حرف می زد اما البته یک دختر نمی توانست به بیگانگان آن هم میانۀ شب حرف بزند. یادش آمد که فانوسی روی میز کوچک دیده بود و یقیناً کبریتی هم کنارش بود. روکش گرم دور خود کشیده کبریت را برداشت و با چندبار تلاش کردن، یکی گرفت و با آن توانست فتیلۀ فانوس را بگیراند. حس کرد نُکِ آبی رنگِ شعلۀ لرزان به او می نگرد و نیروهای تاریکی را که اطراف او کمین کرده بودند، را از او دور می کرد. او روی تخت دراز کشید و سرانجام بی آنکه خواب ببیند، بخواب رفت.
وقتی بیدار شد یک نفر در اتاقش بود. در روشنای گرگ و میش صبح، او نگهبان کلیسا را شناخت که روی تنها صندلی اتاق نشسته بود.
"تو به خانه، تا در جیهانگا رفتی "
پیرمرد گفت. ادامه داد:
" به من نگو در آن جا چه دیدی یا چه فکر کردی. تو درست تا آخرش رفتی. پس از آن هیچ چیز نیست. و هیچ راه برونرفتی از آن نیست. تو مرده های خودت را در میان گورها یا استخوانها یا گودالها نخواهی یافت. آن جاها، جایی نیستند که آنها منتظر تو باشند. آنها درونِ تو هستند. آنها فقط در تو زنده می مانند و تو از میان آنها زنده ماندی اما از حالا تو تمام نیروی خودت را از آنها می گیری. گزینۀ دیگری نیست. و هیچ کس نمی تواند آن نیرویت را از تو بگیرد. با آن نیرو می توانی کارهایی بکنی که حتی فکرشان را هم نمی کردی. بخواهی یا نخواهی، مرگِ عزیزانمان به ما نیرو داده اند--- نه با نفرت، نه با انتقامجویی بلکه با نیرویی که هیچ چیز نمی تواند آن را شکست دهد. آن توان در تو زنده است. به هیچکس اجازه نده به تو بگوید که تو کشته شده هایت را از یاد ببری. نه حتی به این معنی که از آنها خداحافظی کنی. تو نمی توانی: آنها هرگز ترا ترک نمی کنند. آنها در کنارت خواهند بود تا اگر برگردی به تو شهامت زندگی کردن بدهند. آنها همیشه در کنارت خواهند بود و تو می توانی همیشه به آنها متکی باشی."
در این لحظه خورشید بالا آمده و اتاق کوچک وتاریک را روشن می کرد. او روی لبۀ تختخواب نشست، آرنج روی زانوانش، سرش میان دستها، گوش می کرد. او می کوشید حرفهای نگهبان در حافظه اش بنشینند. و نومیدیِ تنهایی را به آرامی از او بگیرند.
آنها لحظات طولانی ای نشستند و در سکوت به یکدیگر چشم دوختند. ملاقاتیش، کدویی را که پیش پایش گذاشته بود برداشت و یک نی در داخل آن کرد و گفت:
" من این آبجوی ذرت را برای مرده هایی که از آنها مراقبت می کنم ساختم. طوری که می گویم با آنها قسمت کن"
پیرمرد آن را به دست او داد و او مایع درون کدو را مکید. چشمانش را بست. تلخی ملایمی دهانش را پر کرد، مانند چیزی که مدتها پیش مزه اش را چشیده بود.
" حال"
نگهبان مرده ها گفت، ادامه داد:
" چه چیزی وجود دارد که از آن بترسی؟" ♦

ترجمه از فرانسوی به انگلیسی: جردن استامپ
این داستان در نسخۀ چاپی نیویورکر در تاریخ 22 جون 2020 منتشر شده است.

برگرفته از سایت نیویورکر



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد