logo





گابریل گارسیامارکز

دریکی ازاین روزها

ترحمه علی اصغرراشدان

دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۱۱ مه ۲۰۲۰

Aliasghar-Rashedan05.jpg
دوشنبه هوا نیمه گرم وبارانی شد.« دن آورلیواسکوبار»،دندانپزشک تجربی وسحرخیز، ساعت شش مطبش رابازکرد.
یک قالبگیردندان مصنوعی ازقفسه شیشه ای برداشت. یک مشت ابزاررا، مثل نمایشگاهی، یکی بعد ازدیگری، رومیز ردیف کرد. پیرهنی بی یقه بادکمه های طلائی بسته وشلوارکمربند دارش راپوشیده بود. ترکه ای وشق – رق بود. حرف زدنش شبیه سنگین گوشها ونگاهش بیانگراتکاء به خود بود. لوازم رارومیزمرتب که کرد، مته دندان راطرف صندلی گردان چرخاند ونشست که دندان مصنوعی راپرداخت کند. انگاربه کاری که می کرد، فکرنمی کرد. یکریزکارمی کرد، اوقا ت غیرلازم هم پدال رابه کارمیگرفت. بعدازهشت مکث کرد که ازپنجره آسمان رانگاه کند. دولاشخور تفکربرانگیزرادیدکه برفرازخانه همسایه ها توپرتو خورشیدمی سوختند. بااین فکرکه ظهردوباره باران می بارد، به کارپرداخت. صدای زمخت پسریازده ساله رشته فکرش راپاره کرد:
« پاپا! »
« چی شده؟ »
« شهردارمیگه بایدیکی ازدندونای عقل شوبکشی! »
« بهش بگونیستم. »
دندان طلاراپرداخت کرد. دستش رادورگرفت وباچشم نیمه بازمعاینه کرد. صدای پسرش ازاطاقک انتظاربلندشد:
« شهردارمیگه توهستی، صداتومیشنوه! »
دندانپزشک معاینه دندان رادنبال کرد. کارش راتمام کردورومیزگذاشت، گفت :
« چه بهتر. »
دوباره خرخرمته رابلندکرد. ازیک جعبه مقوائی کوچک کارهای ناتمامش، یک عاج شکسته برداشت وشروع به پرداخت طلایش کرد.
« پاپا! »
« چی شده؟ »
حالت چهره ش تغییرنکرد.
« شهردارمیگه اگه دندونشو نگاه نکنی، لهت میکنه! »
بی عجله وباخونسردی چرخاندن پدال رادنبال کرد. مته راازصندلی دورکرد، کشوزیرمیزراکاملابیرون کشید. رولورش سرجاش بود. گفت:
« خب، بهش بگوبیاد لهم کنه. »
صندلی راچرخاند، رودرروی درقرارگرفت ودستش رارولبه کشوگذاشت. شهردارتوآستانه پیداشد. طرف چپ صورتش راتراشیده وطرف دیگرراریشی پنج روزه پوشانده بود. دندانپزشک چشم های پلاسیده ش رالبریزازخستگی شبانه دید. کشورابانوک انگشتش فشرد، بست وبه نرمی گفت:
« بیا بشین.»
شهردارگفت: « صبح بخیر. »
دندانپزشک گفت:« صبح بخیر. »
مدتی که لوازم توآب می جوشیدندوضدعفونی می شدند، شهردارسرش راتوفرورفتگی صند لی دندانپزشکی فروبردورهاشدوحالش رابهترحس کرد. بوئی یخزده راتوریه ش فروداد، مطب فقیرانه بود: یک صندلی چوبی کهنه، مته پدالی تراش دندان ویک قفسه کوچک شیشه ای باظروف چینی. صندلی دربرابریک پنجره باچتر دیواری همقدانسان بود.
شهردارنزدیک شدن دندانپزشک راکه حس کرد، پاهاش رابه هم فشردودهنش راکاملا بازکرد. دن آورلیواسکوبارصورتش راطرف لامپ چرخاند. دندان پوسیده عقل ته دهنش رامعاینه کرد. شهردارفشارملایم انگشت اورابرچانه خودحس کرد.
« باید بدون بی حسی درش بیارم. »
« واسه چی؟ »
واسه اینکه آبسه کرده. »
شهردارتوچشم دندانپزشک خیره شدوگفت :« باشه.»وسعی کردبخندد. دندانپزشک نخندید. ظرف توگودراباابزارجوشیده وضدعفونی شده رومیزگذاشت ومثل همیشه، بی عجله آنهاراباانبری سردازآب درآورد. لگنچه رابانوک پانزدیک آوردورفت که دستها ش راتوحوضچه بشورد. شهرداراورا زیرنگاه داشت.
یکی ازدندانهای عقل ردیف آخربود. دندانپزشک پاهای خودراازهم بازکردوانبرداغ رارودندان آخری گذاشت. شهردارخودرابه صندلی چسباند. تمام نیروش رابه پاهاش منتقل کردوخلاء یخزده ای توکلیه هاش حس کرد، اماصداش درنیامد. تنهامچ دست دندانپزشک حرکت می کرد، بدون کینه وبیشتربامحبتی تلخ گفت:
« تاوان بیست کشته رااین جوری پس میدی، ستوان! »
شهردارغژغژاستخوانی راتوپس چانه ش حس کرد. چشمهاش تواشک غرقه شد، اماتاحس نکرد دندان آخری عقلش بیرون کشیده شد، صداش درنیامد. ازمیان اشکهاش دندان رانگاه کرد. درمقایسه بادردش بیگانه بود. درمقایسه باشکنجه پنج شب گذشته نمی توانست به حسابش آورد. رولگنچه تف خم برداشت.غرق عرق ونفس زنان، دکمه های اورکت نطامی حامل سلاحش رابازکردوتوجیب شلوارش دنبال دستمال گشت. دندانپزشک یک برگ دستمال تمیزبهش دادوگفت:
« اشکاتوپاک کن! »
شهرداراشکهاش راپاک کرد. به خود میلرزید. تومدتی که دندانپزشک دستهاش رامی شست، تارعنکبوتی گرد گرفته باحشره مرده تودام افتاده ای رادراطراف کلاف لامپ اطاق دید.
دندانپزشک دستهای خشک کرده ش رابرگرداندوگفت :
« به عقب تکیه بده ودهنتوباآب نمک بشور. »
شهردارروپاهاش ایستاد، باصدائی نطامی وبدعنق خداحافظی کرد. بدون بستن دکمه های اورکت نطا می حامل سلاحش، بازانوهای خم برداشته، طرف دررفت وگفت :
« قبضوواسم بفرست. »
« واسه خودت، یاشهرداری؟ »
شهرداربرنگشت. درراپشت سرش بست وازمیان تورسیمی گفت:
« بازم مزاحمی مثل مزاحمای دیگه!.....»





نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد