logo





«خانه ی گفتگوی آزاد»

پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۰۷ مه ۲۰۲۰

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
(.... آنها به خاطر سرشت خرده بورژوائی خود که تعيين کننده ی موضع گيری آنهاست نمی توانند درک استراتژيک ما را از مسئله ی "بقاء" دريابند. آنها تنگ نظرانی هستند که آگاهی ودرک صحيحی از جريان تاريخ ندارند ؛ چراکه ثمره ی اين شيوه از مبارزه را، در محدوده ی کوتاهی از زمان می جويند که در نهايت از نوک زندگی خودشان تجاوز نمی کند. مراد از تأثير "اعمال قدرت انقلابی از طرف پيشآهنگان " همانا تأثير استراژيک و کلی آن است و به هيچوجه آن را بر موارد تاکتيکی شمول نمی دهيم. ما با تذکر اين امر موضع ايدئولوژيک خود را در مقابل آپورتونيست ها مستحکم می کنيم و از پيش به آنها ، فرصت نمی دهيم تا شکست های تاکتيکی ما را ، دست آويزی برای رد استراتژی ما قراردهند. کاری که آپورتونيست ها، بارها و بارها در تاريخ کرده اند و....)
کل اوقلژ، به ميان حرف هيچ.نيچ.کا می آيد و می گويد: ( اولا، شکست های تاکتيکی، غلط است و...)
هيچ.نيچ. کا می گويد:( چرا؟!)
کل اوقلژ جواب می دهد که :( چون، منظور آنها در اينجا، شکست هائی است که در تاکتيک های اتخاذ شده در حرکت به سوی استراتژی، متحمل می شده اند، نه اينکه تاکتيک هائی را اتخاذ می کرده اند که شکست بخورند!)
( و ثانيا؟!)
(و ثانيا، اينکه "شمول نمی دهيم" هم، از نظر دستوری غلط است!)
(چرا؟!)
(بعدا، در موردش صحبت می کنيم. در ضمن، خود کلمه ی "فدائی" هم، سبقه قدسی دارد. مثل "فدائيان اسلام". آنوقت ، چطور يک گروه مارکسيست لنيستی که دين را افيون جامعه می داند... )
(ولی، من روی اين حرف دارم ها!)
( بسيارخوب! نوبتت که رسيد، حرفتو بزن! اما، در مورد کلمه ی "بقاء"! که در تيتر"ضرورت مبارزه ی مسلحانه و رد تئوری بقاء" ، مطرح شده است که به نظر من، خود همان "تيتر" در اساس، دچار تناقض است! چون، اولا، آپورتونيست ها و خود آنها، از نظر استراتژيکی در تلاش برای حفظ "بقا"ی خودشان هستند. فقط، تاکتيک هائی که برای حفظ آن "بقاء" بکار می برند متفاوت است. بحثی اگر هست، بر سر تفاوت در نوع تاکتيک ها است و نه تفاوت بر سرنوع "بقاء"! و از طرفی، در اينجا، "بقاء"ی که مورد نظر آنها بوده است، همان بقای "مارکس"ی است که مبارزات طبقاتی را مبتنی بر آن تبيين می کند که تازه خود آن بقای "مارکس" ی هم ، مبتی بر"تنازع بقاء برای انتخاب اصلح"ی است که داروين، مبتنی بر آن ، می خواهد "فرضيه ی تکامل" را از موجودی تک سلولی تا انسان، در طبيعت پيش ببرد . در صورتی که ما، معتقديم قوانين منتج شده از فرضيه ی تکامل و تنازع بقاء مورد نظر داروين، اگرهم درست باشد، مربوط به عالم طبيعت وجنگل است و انسان، بايد قانونی خاص خود بيايد. يعنی، بر اساس قانون حاکم برجنگل، اگر هر حيوانی به خاطر "بقا"ی خودش، بايد هرحيوان ديگری را بکشد، در جامعه ی انسانی قانونی بايد محترم شمرده شود که براساس آن، نه تنها انسان ها برای بقای خودشان، اجازه ی به خطر افکندن بقای ديگران را نداشته باشند، بلکه بالعکس، هر انسانی اين آمادگی را داشته باشد که اگر لازم شود، بقای خود را فدای "بقا"ی ديگر انسان ها کند؛ چون، اگر غير از اين باشد، وجود ارزش های "قدسی"انسان و ....).
وقتی پای ارزش های "قدسی" به ميان می آيد، آتش تفاوت ها و تضاد های پنهان شده زير خاکسترتفاهم نامه ی نانوشته ی گروه برای رعايت اصل آزادی "انديشه و بيان"، شعله ور می شود و دقايقی از زمان تعيين شده ی جلسه را به بحث و جدل های متعصبانه می کشاند؛ تا آنکه بابی از جايش بر می خيزد و پس از آنکه طبق معمول ، همه را با لحنی مهربان و نگاهی دوستانه به آرامش دعوت می کند ، می گويد: ( بستگی دارد! بستگی به تعريف شما از انسان و امور قدسی دارد! به طور مثال، در جنگ پنهان و آشکار ميان شرکت "جولاشگا" و عناصر " حاضر و غايب"ی که قبلا ، صحبتش به ميان آمد، همچنانکه گفتم: به باور جولاشگائيان، مقدس و يا نامقدس بودن هر چيز، بستگی به سود و زيانی دارد که متوجه خود آنها می شود. و بر اساس همان سنجش سود و زيان است که اعضای آن ، به کسی يا چيزی نزديک و يا دور می شوند. در صورتی که عناصر" حاضر و غايب"، چون "خود"ی ندارند، نزديک شدنشان به چيزی يا کسی، و يا دور شدنشان از چيزی يا کسی.....).
تابستان بسيار گرمی است ودرون جلسه ای هستم که طبق معمول هميشگی هر پانزده روز يکبار، تعدادی ازدانشجويان دانشکده های مختلف دانشگاه تهران ، برای بحث و گفتگوی آزاد، دورهم جمع می شويم. مکان اين گرد هم آيی"خانه ی گفتگو آزاد"، آپارتمانی پنج اتاق خوابه و هم کف است با حياطی مستقل در يکی از خيابان های اطراف دانشگاه ، تقريبا نزديک به کوی دانشگاه . ظاهرا، مالکيت اين آپارتمان پنج اتاقه متعلق به بابی است که خودش در يکی از اتاق های آن زندگی می کند و دو اتاق ديگر را هم اجاره داده است به هيچ.نيچ.کا و کل اوقلژ و دو اتاق ديگر را هم، اختصاص داده اند به ميهمان ها - اکثرا، دانشجويان شهرستانی و بی خانمان!- و اتاق پذيرائی هم مشترکا ميان آنها مورد استفاده قرارمی گيرد و چون اتاق بسياربزرگی است، جلسات – پانزده روز يکبار- در آنجا برگزار می شود و...
اکنون، درون يکی از آن جلسات هستيم و بحثی که بابی آن را پيش کشيده است، دارد پيچيده و پيچيده ترمی شود تا اينکه هيچ.نيچ.کا می گويد: ( برای ما ، هيچ عنصری قدسی يا غير قدسی ای ، خارج از تاريخ وجود خارجی ندارد. بنابراين، وقتی ، مثلا يک عنصر تاريخی ايگرگ، تابعی مستقيم يا غير مستقيم، ازمتغيری تاريخی به نام ايکس باشد، تغييرات تاريخی آن عنصر هم، به طور مستقيم يا غير مستقيم، وابسته به تغييرات تاريخی همان ايکس خواهد بود).
بانو می گويد: ( مصداقش را هم بگو!).
هيچ.نيچ.کا می گويد : (مصداقش؟! مصداقش، همين" اتحاد". همين" مبارزه". همين "پيروزی").
کل اوقلژمی گويد : ( شعارما، " اتحاد، مبارزه، آزادی" است، نه پيروزی!).
هيچ.نيچ.کا می گويد : (آزادی برای چه؟!).
بانو می گويد : ( به آن هم می رسيم! فعلا، حرفت را بزن ببينيم چه می خواهی بگوئی!).
هيچ.نيچ.کا می گويد: ( شما می گوئيد:" اتحاد، مبارزه، آزادی". خوب! متحد می شويم. مبارزه هم می کنيم ومی رسيم به آزادی. خب! رسيديم! بعدش؟!).
ناگهان، کل اوقلژ از جايش بر می خيزد؛ پنجره ها را می بندد؛ پرده ها را می کشد و می رود گوشه ی اتاق می ايستد و رو به همه ی حاضران در اتاق می کند و می گويد: ( راست می گويد. می رسيم به آزادی! بعدش چه؟! کسی ميان شما هست که جواب اين سؤال را بدهد؟!).
همه به هم نگاه می کنند و کسی سخنی نمی گويد وبه تبع، سکوتی سنگين و چسبنده و دمناک در فضای اتاق می خسبد. با وجودی که کولر روشن است، اما هوای اتاق بسيار گرم است. نفسم تنگی می کند؛ از جايم برمی خيزم و می روم به طرف يکی از پنجره ها که آن را بگشايم؛ کل اوقلژ داد می زند : ( نه! بگذار باشد. باز نکن.) .
می گويم : ( چرا؟! خيلی گرم است. دارم خفه میشوم. بگذار بازکنم يک کمی هوائی...).
کل اوقلژ می گويد : ( از بستن پنجره و کشيدن پرده ها، منظوری دارم!).
سر و صدای بقيه هم در می آيد که هوا گرم است. کل اوقلژ می گويد:( اگرچه هوا گرم است، اما بی طاقت شدن ما، از گرما – به من اشاره می کند!- به دليل لباس های غير تابستانی و يا اضافی ای است که پوشيده ايم!).
وقتی کل اوقلژ، انگشت اشاره اش را به سوی من نشانه می رود ، تازه، متوجه گره سفت کراواتم می شوم و کت و شلوار پشمی ای که برای حمل و پنهان کردن هفت تير لعنتی، وسط تابستان به آن داغی پوشيده ام و دکمه هايش را هم در طول آن چند ساعتی که در اتاق نشسته بوده ام، باز نکرده ام! پس، همانطور که رو به
پنجره و پشت به افراد ايستاده ام ، اول ، گره کراواتم را شل می کنم و بعد هم در همان حال که کتم را از تنم بيرون می آورم، زيپ جيب هفت تير را، به طوری که کسی متوجه نشود، می کشم و کتم را طوری تا می کنم و روی دستم می گذارم که بر آمدگی جيب هفت تير، بين دست و سينه ام قرار بگيرد که ناگهان، صدای کسی را از پشت سرم می شنوم که می گويد:( بدش به من!) .
سرم را که برمی گردانم ، بانو در برابرم ايستاده است و در همان حال که به کت چنگ می زند، می گويد: ( دارم می روم به انباری برای آوردن پارچ آب. ميتونم کتت را بگذارم آنجا).
بی اراده، خودم را عقب می کشم و می گويم: (نه! ممنون. سنگين نيست. دستم می گيرم) .
ازبانو، اصرار و از من انکار که ناگهان، بانو با حالتی که انگار هفت تير را لمس کرده باشد و از وجود آن آگاه شده باشد، کت را رها می کند و پس می کشد و بعد از مکثی کوتاه و خيره شدن به من، به سرعت راه می افتد و می رود رو به انباری و من را با دلهره ای که مبادا به وجود هفت تيردر جيب کتم پی برده باشد، ميان زمين و آسمان معلق نگهميدارد. احساس ضعف شديدی برمن غلبه می کند . به ديوار پشت سرم تکيه می دهم و بعد هم روی زانوهايم فرو می ريزم و می نشينم وبرای مطمئن شدن از لو رفتن و نرفتن هفت تير، در انتظار بازگشتن بانو ازانباری، گوش می سپارم به صدای کل اوقلژ که دارد می گويد: (...خوب! بگذاريد از همين بی طاقت شدن مان از گرمای همين اتاق صحبت کنم. درجه ی طاقت ما، در برابر گرما، تابعی است از متغيرهائی همچون خود گرما، که خود گرما هم، تابعی است ازمتغيرهای ديگر طبيعت ما که البته، خود طبيعت ما، باز تابعی از متغيرهای ديگری، از جمله عادت های ما است که خود عادت های ما، باز تابعی از متغيرهايی همچون...)
هوا دم کرده است و تمام بدنم خيس عرق شده است. بانواز انباری بيرون می آيد و در حالی که زير چشمی به من نگاه می کند، سرش را به سوی ديگران برمی گرداند و می گويد : ( حالا چرا همه تان عزا گرفته ايد؟! اگر می خواهيد که گرمای اتاق، براتون قابل تحمل بشه، آپورتونيست هاش می توانند خودشان را با جبر شرايط و ملاحظات فرصت طلبانه برای بقاء، تسکين بدهند و مخالفين تئوری بقاء هم می توانند فکر کنند که برای کم کردن وزن و آماده شدن برای جنگ های مسلحانه، جلسه را گذاشته ايم توی سونا!).
يکی از دخترها " مشهور به ليلا خالد" می گويد : ( البته، سونای با لباس!).
همه می خندند و هيچ.نيچ.کا که معلوم نيست روی سخنش با بانواست يا با ليلا خالد، با دلخوری می گويد: (توی جمع ما، فکر نمی کنم که کسی اهل سونا و مونا رفتن باشد!).
بانو می خندد و می گويد: ( آخی! چه بد!) بعد هم پارچ آب يخ را می گذارد روی ميزو باز با نگاهی از گوشه ی چشم به من، از اتاق خارج می شود.
دارم با خودم فکر می کنم که از اتاق بزنم بيرون و با بازکردن سر حرف با بانو، راجع به لورفتن و نرفتن هفت تير و دليل اين زيرچشمی نگاه کردن هايش مطمئن شوم که در همان لحظه ، بانو به اتاق بازمی گردد و وقتی دارد ازکنار ليلا خالد رد می شود، می گويد: ( چرا سونای با لباس ليلاجان؟! هرکس که گرمش است، می تواند لباس هايش را دربياورد!).
کل اوقلژ رو به جمع می کند و می گويد: ( بفرمائيد! باز هم بگوئيد که بانو، نمی تواند فکر آدم را بخواند! اين چيزی که گفت، درست همان فکری بود من داشتم راجع به گفتن يا نگفتنش تصميم می کرفتم، اما بانو، پيش دستی کرد و گفت!).
بانو می گويد: (احتياج به خواندن فکرنيست! در اين گرمای نفسگير، ايده ی لخت شدن، اولين ايده ايه که به فکر هر آدمی برسه، مهم، گفتنشه که شما نگفتی و من گفتم! )
هيچ.نيچ.کا می گويد : ( مهم اين نيست که چه کسی فکرلخت شدن به سرش زده است و چه کسی فکر اورا خونده است! مهم اين است که واعظ غير متعظ نشويد و اگر راست می گوئيد، اول خودتان لباستان را دربياوريد!)
کل اوقلژ و بانو، برای لحظه ای در سکوت به هيچ. نيچ.کا خيره می شوند و سپس از او روی برمی گردانند و به همديگر نگاه می کنند و کل اوقلژ می گويد: ( چه می فرمائيد بانو خانم؟!)
بانو می گويد: ( هرچه شما بفرمائيد!)
کل اوقلژ می گويد:( اگر شما قبول کنی که فکر لخت شدن از من بوده و شما فقط آن فکر را خوانده ای و زحمت گفتنش را بر عهده گرفته ای، آنوقت منصفانه اش اينه که خود من مسئوليت به عمل در آورد ن فکرم را بر عهده بگيرم! چطوره؟!)
بانو برای لحظه ای چشم هايش را می بندد و سپس بازمی کند و با لبخندی برلب می گويد:( باشه. قبول! مشروط به اينکه، تو هم صادقانه اعتراف کنی که اگر هم من به خواهم جلوی جمع لخت بشوم، تو با انجام دادن آن موافقت نخواهی کرد!)
کل اوقلژلحظه ای به بانوخيره می شود و می گويد: ( بازهم فکرم را خواندی؟!)
بانو می گويد: ( خواندم)
کل اوقلژ می گويد: ( باشد. قبول. اعتراف می کنم )
بانومی خندد و می گويد: ( بسيارخوب. اين گوی و اينهم ميدان. بفرمائيد لخت شويد!) .
و بازهم از گوشه چشم نگاهی به من می اندازد و به سرعت از اتاق خارج می شود وکل اولژ هم راه می افتد به سوی بالای اتاق و در آنجا می ايستد و با زدن سوت وخواندن ترانه ی - اگرعشق همينه، اگر زندگی اينه، نمیخوام چشمام دنيارو ببينه ...- ، کفش ها، جوراب ها، پيراهن، زير پيراهن و تسمه ی شلوارش را، يکی پس از ديگری بيرون می آورد وبا حرکاتی سکسی، آنها را به گوشه ای پرتاب می کند و پس ازبازکردن يکی دو دکمه ی شلوار، می ايستد و با لبخندی بر لب، می گويد : ( از اينجا به بعد، تنها کسانی می توانند در اتاق بمانند و ناظر برلخت شدن کامل من باشند که خودشان، همزمان با من، لخت شوند!).
عکس العمل جمع که تا اين لحظه، دربرابر لخت شدن کل اوقلژ، حبس کردن نفس در سينه هاشان بوده است، کم کم تبديل می شود به دم ها و بازدم های عميق و بعد هم پچ و پچ وغش غش خنديدن های مردد و سبک؛
بعد، غيش غيش خنديدن های سنگين؛
بعد، قژ و قژ بيرون زدن های مردد از درون آن غيش غيش ها؛
بعد، اخم وسکوتی سنگين؛
بعد، نگاه های پرسش گرانه به همديگر و... سرانجام ، ازجای برجهيدن ناگهانی ومعترضانه ی هيچ.نيچ.کا و راه افتادنش به طرف دراتاق و فرياد زدن که : ( ما، از جمع شدن در اينجا، هدف مهمتری در پيش داريم! ما، برای رقص و آواز سوسن و استريپتيزجنابعالی، در اينجا جمع نشده ايم!).
کل اوقلژ می خندد و می گويد : ( می ترسی هيچ. نيچ. کا؟!).
هيچ.نيچ.کا قدمی به سوی کل اوقلژ بر می دارد و می گويد : ( از چه می ترسم؟!).
( از لخت شدن جلوی ديگران!).
( لخت بشوم که چه بشود؟!).
( لخت بشوی که آزاد بشوی! آزاد، ازآنهمه ماسک ها وقالب های کهنه ای که داری با خودت حمل می کنی! طبيعی بشوی! خودت بشوی!).
ليلا خالد به دفاع از هيچ.نيچ.کا ، از جايش برمی خيزد و با عصبانيت رو به کل اوقلژ می گويد : ( يعنی چه؟! خوب! نمی خواد لخت بشه! اگر کسی لخت نمیشه، حتما دليلی برای لخت نشدنش داره!).
کل اولژ می گويد : ( دليل خود تو، برای لخت نشدنت چيست؟!).
ليلا خالد با چهره ی سرخ شده از خشم و يا خجالت، دارد در ذهنش دنبال جواب می گردد که يکی از دانشجويان" مشهور به دکتر شريعتی" به دفاع از ليلا خالد، از جايش بر می خيزد و رو به کل اوقلژ می گويد : ( دليل او هر چه هست، به خودش مربوط است!).
هيچ.نيچ.کا رو می کند به همه ی افراد حاضر در اتاق و می گويد : ( دستور جلسه ی امروز، صحبت بر سر پتانسيل بازدارنده ی وجوه مشترک فرهنگی عناصر سنت، مذهب و روشنفکری جامعه ی ايران بوده است، نه بنگاه تئاترال و استريبتيز و رقص و آواز و بعد هم، سين و جيم کردن ديگران، در مورد قدرت ها و ضعف های شخصی شان! از اين لحظه به بعد، جلسه در اتاق من ادامه پيدا می کند. کسانی که موافق هستند، می توانند به آنجا بيايند!).
سپس ، از اتاق بيرون می زند و چند نفر ديگرهم به دنبالش که صدای کل اوقلژ، هيچ.نيچ.کا و همراهانش را با اين جملات بدرقه می کند: ( راهی که شما می رويد، به هيچستان است! موسيقی و آواز و استريبتيز، يک هنر است. آنکس که چشم و گوشش را بر روی هنر ببندد، يک عقده ای و بيمار است! بيمار سنت! بيمار مذهب! بيمار روشنفکری! بيمار آن روشنفکری تقليدی و مندر آوردی ای که شماها با ادعای رها شدن از قيد سنت و مذهب، دنبال پتانسيل وجوه مشترک فرهنگی آن، در عناصر سنت و مذهب مندر آوردی خودتان می گرديد؛ درحالی که از خيره شدن به " من" فردی تان و ديدن پتانسيل ضعف ها و قدرت های مخرب "من"هاتان، می گريزيد وبا عوام فريبی روشنفکرانه و آويزان شدن به کلمات قصار مشاهير شرق و غرب، می خواهيد مردم را بشورانيد! می خواهيد انقلاب کنيد! وای بر آن انقلابی که در فردای آن، افرادی مثل شما....).
هيچ..نيچ. کا وهمراهانش اتاق را ترک کرده اند و رفته اند و کل اوقلژ، همچنان دارد رو به آنها فرياد می زند وافراد باقی مانده هم، با پچپچه کردن:
" يعنی چی؟!".
"چرا توهين می کنه به ..."
"کدوم انقلاب؟!..."
انگار ازدماغ فيل افتاده!.....".
"خب که چی حالا؟!".
"حق ندارد که!....".
"...... آره!..... ولی!".
ودرست درلحظه ای که برای خارج شدن از اتاق، به طرف در راه می افتيم ، يکی از دانشجويان دختر، مشهور به " شهين آقا"، پای سست می کند و پس ازپرتاب کردن کيفش به گوشه ای، می رود به طرف کل اوقلژ و سينه در سينه ی او می ايستد و می گويد: ( باشه! من می مانم! ياالله! لخت شو تا لخت شم! بلخت تا بلختيم!).
ليلا خالد ، می پرد و بازوی شهين آقا را می گيرد و در حالی که او را می کشاند به طرف در، داد می زند که : ( بيا شهين! حيا کن دختر! باز زده به سرت! واقعا، می خوای لخت شی؟!).
شهين آقا، بازويش را ازدست ليلا خالد، به شدت بيرون می کشد و با عصبانيت فرياد می زند که : ( ولم کن! خيلی دور ورداشته! بايد بايستم جلوش و دورشو کم کنم!).
يک ازدانشجويان دختر دانشکده فنی" مشهور به مهندس" که به شدت از برخورد شهين آقا، جا خورده است، درحالی که با دلخوری به طرف در اتاق راه می افتد، پچپچه واربه پسر همراهش می گويد : ( تا به حال فکر می کردم که رعايت نکردن فاصله اش با مردها و از سر و کول آنها بالا رفتن، به دليل سادگی و بی شيله پيله بودنشه! ولی حالا، می فهمم که نخير! خانوم، جنده تشريف دارند!).
ليلا خالد می گويد: ( نه مهندس جان! تا اونجائی که من فهميدم، يک زن، برای اينکه روشنفکر و انقلابی باشه، لازم نيست که بی حيا هم باشه!).
کل اوقلژ و شهين آقا، رو در رو و چشم در چشم هم ايستاده اند و منتظر خروج افراد باقی مانده در اتاق هستند که پس از مقداری فش فش و هيس هيس وهيش هيش، بالاخره ، از اتاق خارج می شويم و شهين آقا وکل اوقلژ را با
هم تنها می گذاريم و در را هم پشت سر خودمان می بنديم که در همان لحظه، زنگ درآپارتمان، به صدا در می آيد. به ياد قراری می افتم که با رابطم دارم. به ساعتم نگاه می کنم. درست زمانی است که بايد اينجا باشد. دارم فکر می کنم که بروم در را باز کنم يا نکنم که بانو از اتاق بابی بيرون می آيد و دوان دوان می دود به طرف در و آن را باز می کند، ولی به جای چهره ی رابط ، چهره ی هوشنگ ميان قاب ورودی آپارتمان ظاهرمی شود و درهمان لحظه، يکی از دانشجويان پسر"مشهوربه لنين" ، بيخ گوش يکی ديگر از دانشجويان پسر"مشهور به مارکس" که کنارمن ايستاده است، پچ و پچ کنان می گويد: ( اين هوشنگ خانم را، ديگه کی به اينجا دعوت کرده؟!).
مارکس جواب می دهد : ( نمی دونم! شايد هم برای جوری جنس، دعوتش کردند که شهين آقا، تنها نباشه!) .
و بعدهم غش غش، می زنند زير خنده و هوشنگ که نفس نفس زنان، به درون آپارتمان آمده است، با صدای بلند و معذرت خواهانه ، به خاطر دير آمدنش، صورت بانو را غرق بوسه می کند و بعد هم می آيد به سراغ مارکس و لنين وضمن آنکه آنها را در آغوش می گيرد و می بوسد، می گويد : ( چطوری مارکس؟! فدات شم! چطوری لنين جونم؟! من نبودم ، تکليف دنيا را روشن کرديد؟! جلسه تموم شد؟!).
مارکس و لنين، غش غش می خندند و لنين می گويد: ( نه هوشی جان! جلسه، شده است، حجله و شرط ورود به حجله هم، اينه که لخت بشی!).
هوشنگ هم که معلوم می شود از لحن کشدار و معنی دار "هوشی جان گفتن" لنين خوشش نيامده است ، ابرو در هم می کشد و می گويد: (من که قبلا، بهت گفته بودم عزيزم! علت همه ی زنده باد و مرده باد گفتن های شما ها، به خاطر مردم نيست؛ بلکه ،به خاطر رسيدن به پست و مقام های بالاتره و عقده های شخصی ای که دارين! بخصوی به خاطرعقده هائيه که توی اون پائين تنه ی مرده شو برده تون جمع شده. علاجش هم، يه بدن داغ و سفت وسخت برای دختراتون و يه بدن داغ ونرم ولطيف هم برای پسراتونه!).
و باز، مارکس و لنين، غش غش می خندند و لنين می گويد: ( پس برای همينه که يکی از شرايط آزاد شدن زندانی های سياسی را، تعهد ازدواج کردن پس آزدی شون گذاشته اند!).
هوشنگ می گويد : (چرا که نه؟! آخه فدام شی الهی! دورم بگردی! سکس کردن، بی ازدواج يا با ازدواج، خون و آدمو صاف می کنه. روح آدمو جلا ميده. آدم رو آروم می کنه! فکر آدمو روشن ميکنه !).
دکترشريعتی ، رو به هوشنگ می کند و می گويد : (آره . درست می گوئی. سکس، ظاهرا مثل ترياک ، دوای هر دردی است، اما وقتی به آن معتاد شدی، ديگر هيچ درمانی ندارد!).
لنين می گويد: (مثل اعتياد به مقدسات!)
مارکس شعار گونه می گويد:( هيچ چيز در جهان مقدس نيست)
لنين شعارگونه می گويد:( از جمله ، مذاهب و اديان)
و دکتر شريعتی با تمسخر می گويد : ( به جز دين کمونيزم و مذاهب منشعب شده از آن!)
مارکس می گويد : ( کمونيزم دين نيست!).
دکتر شريعتی شعارگونه می گويد: (قسم به همان کلام مقدس پيامبرمارکس که "هيچ چيز درجهان مقدس نيست"، به جزچند چيز، از جمله، خود مارکس و لنين وکمونيزم!).
و هوشنگ، درحالی که ادای هملت را در می آورد، رقص کنان، راه می افتد به طرف اتاق جلسه و شعار گونه می گويد:( يا عقده يا عقيده؛ مسئله اين است! مقدس نا مقدس! لخت و نالخت! چيز و ناچيز! روی ميز يا زيرميز! با اون عزيز يا با اين عزيز ...)
و چون می رسد به جلوی اتاق جلسه، درهمان لحظه، در اتاق باز می شود و بابی که به نظر می رسد، آخرين نفز باقی مانده درحجله بوده است، سر به زير بيرون می آيد و در را پشت سرخودش می بندد و چون بر می گردد که برود، هوشنگ سينه در سينه ی او قرار می گيرد و با همان فيگور هملتی اش، او را بغل می کند و شلپ شلپ می بوسد و می گويد : (... يا با اين عزيز! چه شده استاد؟! چرا داری در حجله را به روی هملت خودت می بندی؟!)
بابی همانطور که چشم به زمين دوخته است، بدون آنکه سخنی بگويد، از هوشنگ، می گذرد و می رود به سوی اتاق خودش که درانتهای راهرو است و هوشنگ هم، با نگاهی هاج و واج، او را تعقيب می کند و می گويد : ( آخه يکی پيدانميشه به من مادر مرده بگه چی شده؟! اخم و تخم اين يکی ديگه برای چيه؟! داشتم می رفتم که براش لخت شم!)
يکی از دخترهای دانشکده ی ادبيات" مشهور به خانم دوبوار" ازدرون جمع زنانه داد می زند و می گويد : ( دير رسيدی! فعلا، شهين آقا، داره برای کل اوقلژ، لخت می کنه!).
هوشنگ که با شنيدن نام شهين ، به وجد آمده است، به ديوار پشت سرش تکيه می دهد و می گويد: ( چی؟! مگه شهين جون هم اينجا است؟!).
شهين، از دانشجويان دانشکده ی فنی است و هوشنگ، دانشجوی معماری دانشکده ی هنرهای زيبا است. در روزهای برف دار زمستان، به هنگام حمله با گلوله های برفی، به دانشجويان ديگر دانشکده ها و بخصوص به دانشجويان دانشکده ی هنرهای زيبا و ادبيات که ظاهرا، از سر شوخی و بازی است، اما در واقع، حمله ی متحد - کمونيست ها و مسلمانان، به کفار ومروجين خصلت های خرده بورژوائی است!- شهين، رهبری حمله کنندگان دانشکده های فنی، حقوق ، پزشکی وعلوم را به عهده می گيرد و اگرهم، کار به دعوا بکشد تا آخر خط می رود و يکدفعه هم، با سرش زده است توی دماغ همين هوشنگ که رهبری برف بازان دانشکده های ادبيات و هنرهای زيبا را برعهده داشته است که البته، با پا درميانی ديگر دانشجويان، صورت همديگر را بوسيده اند و آشتی کرده اند و تمام شده است.
من، با شهين وهوشنگ، آشنا هستم، اما به دليل تشکيلاتی بودن وزندگی نيمه مخفی ای که دارم ، ازهمان روزهای اول آشنائی مان، مجبورشده ام که درجه ارتباطم را با آنها، درحدی نگهدارم که اگرزمانی من را تصادفا، - در حين انجام مأموريت !- ، درجائی ديدند، به همان سلام و عليک از راه دور، قناعت کنند و پيشتر نيايند و مزاحم انجام وظيفه ی تشکيلاتی ام نشوند و ...
( شنيدی که اين مرتيکه عوضی چی ميگه؟!)
سرم را بر می گردانم. هوشنگ است که با چشم های به اشک نشسته اش، عصبی و نا آرام، کنارم ايستاده است. می گويم: (چه شده است هوشنگ؟! کدام مرتيکه؟!)
به من نزديک تر می شود و با صدائی پچپچه وار می گويد : ( همين مارکس و لنين احمق!).
می گويم:( چرا؟ چه شده است مگر؟!)
می گويد: ( راجع به رفتارم!)
می گويم : ( کدام رفتار؟).
می گويد : ( همين رفتاری که دارم ديگه! همينکه اينجوری راه ميرم. اينجوری حرف می زنم ديگه!).
می گويم : ( ناراحت نشو. حتما منظوربدی نداشته اند)
می گويد : ( تنها اين دونفر نيستند! همه شون مثل هم اند. سر و ته يک کرباسند! در حرف، خودشونو اولترا روشنفکر ميدونند، اما در عمل، يک مشت آدم های عقب افتاده و پر عقده ای هستند که ...)
می گويم: ( هوشنگ! توهين نداشتيم ها!).
می گويد:( چون، ازدوستات هستند، بهت برخورد؟!)
می گويم: ( اصولا، بدگوئی پشت سر ديگران خوب نيست!)
می گويد: ( باشه، پدر مقدس!)
بعد، صورتم را می بوسد و می گويد:(عصبانی هستم قربونت برم! بذار حرفمو بزنم! اگر نه خود من، هزار دفعه از آنها بدترم! می فهمی چی ميگم؟! اصلن،
من، خود خود عقده هستم! اما، فرق من با آنها اين است که ادعای رستگار کردن ديگران را ندارم! منظورمو می فهمی؟! منظورم به ادعا ها شونه! به جهالت هاشونه! خير سرشون مدعی هستند که ميخوان انقلاب کنند وجامعه ی ايرانو، از جهل و عقب ماندگی و بدبختی نجات بدهند! حالا بيا و تماشاکن! می دونی الان، زن و مردشون دارند برای شهين جون و کل اوقلژ، چه جوک های کثيفی می سازند! آخه، يک لخت شدن و اين همه مکافات؟! خاک بر سرشان!)
می گويم : ( چرا کثيف؟ چرا خاک بر سرشان؟! خوب! اين چيزها، می تواند توی هر اتاق خوابی اتفاق بيفتد!).
می گويد : ( اولا، نه توی هر اتاق خوابی! ثانيا، حرف هائی مثل، بکش پائين؟!... گائيدن؟! ... کونی؟!.... جنده؟! اونهم توی حجله؟! يه لحظه خوب گوش کن ببين پشت سر اون طفلکی ها چی دارند ميگن! من که داره عقم می گيره!).
می گويم : ( حالا چرا اومدی کنار اينها واستادی که هی از حرف هاشان، عقت بگيرد؟!).
می گويد : ( پس می خواستی کجا واستم؟! رفتم پيش دخترا، ميگن، برو پيش پسرا! چون ميخوايم يه خورده جوک های زنونه بگيم! تازه، فکر ميکنی که جوکاشون، خيلی بهتر از جوکهای پسراس؟! زن و مردشون، دارن حالمو بهم می زنند!).
با صدای غش غش خنده بانو، سر به سوی جمع زنانه برمی گردانم. هوشنگ با لبخند، شانه اش را به شانه ام می مالاند و می گويد : ( دختر خوبيه! نه؟!).
خودم را به آن راه می زنم و می گويم : ( کی؟).
می آيد و با تعمد طوری در مقابلم می ايستد که مانع ديدن بانوشود و می گويد : ( همين تيکه ای که الان ديگه نمی تونی ببينيش!)
می گويم:( منظورت به کيه؟)
می گويد: (منظورم به بانو جونته که با نگاهت داری می خوريش!).
می گويم : (خوب؟ گيرم که تو راست ميگی! اشکالی داره مگه؟!)
گونه ام را ويشگون می گيرد و می گويد : ( نه، جونم! چه اشکالی؟! می خوام بگم که دختر قشنگيه! زييا است. پاکه .مثل اسمش! مگه نه؟!).
می گويم : ( منظورت از پاکی، به پاکی فکرشه؟ به پاکی روحشه؟!يا پاکی جسمش؟!).
اين دفعه، موهايم را با غيض شهوتناکی چنگ می زند و بيخ گوشم زمزمه می کند که : ( جناب افلاطون! منظورم، همون منظوريه که توی اون کله ی پدر سوختته و به خاطرهمون منظور، داری اونو اونجوری می خوری!)
بعد هم بيشتر از پيش خودش را به من نزديک می کند و پچپچه وار می گويد:( يه شعری دارم که می خوام اختصاصی برای شخص شخيص جنابعالی بخونم!)
و بی آنکه منتظر شنيدن نظر من بشود، شروع به خواندن شعرش می کند:
(آه از اين حروف و بيداد از اين کلمات!
در شکل و در محتوا!
آه از اين جملات؛
ساده،
مرکب،
آه ! آه! وهزاران آه که تو، مو بينی و من پيچش مو!
آه از اين پيچش ها!
نگاه ها!
پستان ها!
کمرگاه ها!
نشيمنگاه ها!
آه و هزاران آه از اين ......
هوشنگ ،هم آهنگ با خواندن شعر، دارد خودش را به من نزديک و نزديک تر می کند و من ترسم از اين است که چون عادت به احساساتی شدن های ناگهانی وپريدن و بغل کردن ديگران دارد، يکدفعه هوس بغل کردن من به سرش بزند وبه طور اتفاقی دستش با برآمدگی ناشی شده از حجم هفت تيردرون جيبم ، برخورد کند و مثل بانو از راز مگوی من با خبر شود! از آنکه بگذرم، به دليل توجه ديگران به آن صحنه و سوء تعبيرو تفسيرو متلک و طعنه زدن های احتمالی شان، احساس خوشايندی از آنهمه نزديک شدن هوشنگ به خودم ندارم، بخصوص اينکه اگر رابط به ناگهان پيدايش شود و من و هوشنگ را در چنين قابی چسبيده بهم ببيند، ديگر قوز بالای قوز می شود! به ساعتم نگاه می کنم. چند دقيقه ی از زمان قرار با رابط گذشته است. البته، هنوز جای نگرانی نيست . محل ، امن است و قرارمان مثل هميشه ، ميان اين ساعت و آن ساعت است. از اين موارد که بگذرم، نگرانی اصلی من بيشتر در مورد بانو است که هنوز نفهميده ام آيا رها کردن ناگهانی کت، ميان آن کش و واکش ها و آن مکث کوتاه و خيره شدن به من، به دليل آگاه شدن به وجود هفت تير در جيبم بوده است و يا اين چيزها، فقط خيالات من است؟! به خودم می گويم: گيرم که قضيه ی پی بردن بانوبه وجود هفت تير، ناشی از خيال ورزی های من باشد، ولی دليل نگاه های زيرچشمی او چيست؟! رابطه ی خصوصی و يا حتی معمولی قبلی هم با بانو نداشته ام که بخواهم بگويم ممکن است نگاه های زير چشمی و هرازگاهی او مربوط به آن روابط خصوصی و يا معمولی قبلی من با او باشد! حتی، با وجود اينکه اولين بار با ديدنش، احساس کرده بودم که او را قبلا در جای ديگری ديده ام، اما به همان دليل تشکيلاتی بودنم، نه تنها پيگير آن فکر و احساس نشده بودم، بلکه هروقت هم به سراغم آمده بود، آن فکر و احساس را به شدت پس زده بودم و اگر هم چشم در چشم هم قرار می گرفتيم، بنابرضرورت ، سلام و عليکی می کردم و می گذشتم تا همين چند هفته پيش که رابط به خاطر دادن اين هفت تيرلعنتی به اينجا آمده بود و چشمش که به بانوافتاده بود و از من پرسيده بود که :" آن دختره را از نزديک می شناسی؟" و من گفته بودم :" از نزديک که هيچ، حتی از دورهم نمی شناسمش!"، تازه ، سؤال رابط، من را به اين فکر واداشته بود که که بدانم بانو را قبلا کجا ديده ام و......
( بانو، کمونيسته! نه؟!)
از فکربيرون می آيم. هوشنگ دست از شعرخوانی اش کشيده است و منتظر پاسخ سؤالش، خيره شده است به من که خيره شده ام به بانو، در ميان جمع زنانه!
مانده ام چه جوابی به هوشنگ بدهم که خوشبختانه درهمان لحظه ، يکی از ميان جمع زنانه، صدايش می کند و او پس از قدمی که به سوی آنها برمی دارد، دوباره بر می گردد به طرف من و می گويد : ( راستی! بقيه رو می تونم حدس بزنم چرا لخت نشده اند! ولی، تو چرا لخت نشدی؟!).
از بس که اين هفت تير لعنتی، فکر و ذهنم را به خودش مشغول داشته است، بی اراده می گويم: ( برای اينکه، ترسيدم به هفت تيرم، دست بزنند!).
هوشنگ ، می زند زير غش و غش خنده و همانطور که غش غش کنان می رود به طرف جمع زنانه، می گويد : ( وای ننه جان! فدای اون هفت تير دسته طلات بشم من!).
و در همان حال، نگاه حيران من را هم به دنبال خودش می کشاند و می چسباند به بانو، در ميان جمع زنانه و آن:
پيچش موها،
پيچش نگاه ها،
پيچش پستان ها،
پيچش کمرگاه ها ،
پيچش نشيمنگاه ها و....
کم کم دارم احساسی خوشايند، اما ترسناک نسبت به بانو و نگاه های زيرچشمی اش پيدا می کنم و به همان دليل هم روی از او و جمع زنانه برمی گردانم و چشم هايم را می بندم و سرم را ميان دست هايم می گيرم و می انديشم به گفتگوئی که چند وقت پيش با رابط داشتيم در مورد " تشکيلات وخطوط قرمزاحساسات " که او به وصيت نامه ی يکی از دوستانش اشاره کرد که قبل از اعدام برای دوست دخترش که او را بی احساس ودشمن زيبائی خطاب کرده بود، نوشته بود:" ... من کسی هستم که زير سايه ی اسلحه ای که امپرياليسم و سر سپردگانش ، رو به طبقه ی من نشانه رفته بوده است، پای به اين دنيا گذاشته ام! من کسی هستم که در خواب و بيداری، با کابوس هائی ازهمان اسلحه که رو به زندگی خودم من نشانه رفته بوده است، رشد کرده ام! من کسی هستم که به خاطر بقاء، با آرزوی داشتن يکی ازهمان اسلحه هائی که به من نشانه رفته بوده است، پای به مرحله ی بلوغ گذاشته ام! من کسی هستم که پس از پشت سر گذاشتن دوران بلوغ ، اکنون به خاطرداشتن يک اسلحه تا دقايقی ديگر با رگبار اسلحه ای به دست يکی از هموطنان هم طبقه؛ شايدهم، هموند و هم عقيده و هم رزمم، در خاک و خون فرو خواهم غلتيد! بی آنکه در همه ی عمرش اجازه داشته باشد که لحظه ای، چشم و گوش و دست شود برای ديدن و شنيدن و لمس کردن يک زيبائی! چراکه از نگاه تشکيلات، هرگونه زيبائی در مرحله اول، مشکوک ، غير قابل اعتماد وبه تبع، زير نظر و هدف متحرک همان اسلحه ی بی رحمی بوده است که هم اکنون به سوی من نشانه رفته است و..... ".
( اين هوشنگ چی ميگه؟!)
به خود می آيم. سرم را بلند می کنم و به رو به روی خودم می نگرم. بانو و هوشنگ را می بينم که با لبخندی بر لب ، در مقابلم ايستاده اند. بانومی گويد:( گفتم اين هوشنگ چی ميگه؟!)
گيج و منگ می گويم : (نمی دانم! مگه چه گفته!)
بانو می گويد: ( هوشنگ ميگه به خاطر اينکه ترسيدی کسی به هفت تيرت دست بزنه ، لخت نشدی! آره؟!)
هنوز گيج و منگم و دارم در ميان زمان و مکان تلخ و تاريک وصيتنامه ی دوست رابطم دست و پامی زنم وقرارگرفتن ناگهانی بانو در برابرم هم، مزيد برعلت شده است و فکر و ذهنم را به هم ريخته است ، اما به ناگهان انگار کسی در گوشم پچپچه می کند که : " بجنب! اين بهترين موقعيت است که وجود جدی هفت تير را که ممکن است بانوبه آن پی برده باشد، تبديل به شوخی و بازی کنی و ...."
فورا، می گويم : ( هوشنگ راست ميگه. ولی اگه کسی بخواهد مثل توکه به هفت تيرم دست زدی، دست بزند، اشکالی ندارد!).
بانو، لبخندش محو می شود و خودش را پس می کشد و می گويد: ( من، دست زدم؟!).
می گويم: ( وقتی که توی اتاق، کتم را چنگ زده بودی و می خواستی با خودت ببری! يادت رفت؟!)
بانو صدايش را بلند می کند و می گويد: (من، کتت را چنگ زدم، نه شلوارت را! هوشنگ ميگه که تو، يه هفت تيرتوی جيب شلوارت ...).
با بلند شدن صدای بانو و منفجر شدن خنده ی فروخورده ی هوشنگ، ناگهان، پچپچه های جمع زنانه و مردانه فرو می خسبد و همه، نگاه پرسشگرانه شان را متوجه ما می کنند . بابی از اتاقش سرک می کشد و بانو را صدا می زند و بانو که انگار، تازه متوجه منظورهوشنگ شده است، همچناکه دارد می رود به طرف اتاق بابی، به هوشنگ ، چپ چپ نگاه می کند و می گويد: (هوشنگ! از اين شوخی ها نداشتيم! ها!)
بانو وارد اتاق بابی می شود و هوشنگ، در همان حال که دارد از خنده، ريسه می رود "آخ و اوخ کنان"، خودش را می کشاند به درون جمع مردانه و پچپچه وار، چيزی به آنها می گويد ومیغشغشاندشان و می کشاند شان به سوی من و بعد هم می رود به سوی جمع زنانه و تا چشم بهم بزنم، جمع زنانانه و مردانه به هم پيوسته اند و من را احاطه کرده اند و ليلا خالد از ميان زن ها ، با چشم های گشاد شده از تعجب، می گويد :( هفت تير! کی؟! کی هفت تير داره؟!).
هوشنک خنده ناک و آخ اوخ کنان، مرا به او نشان ميدهد و می گويد : (او! اون بلا! اون بلا، يه هفت تير نازنازی دسته طلائی داره که می ترسه ديگرون بهش دست بزنن!).
در ميان غش غش خنده ی مردها و بهت و گيجی ليلا خالد ، يکی از مردها می گويد : ( منم، يک هفت تير دسته صدفی دارم!)
ليلا خالد که دارد به طرف من می آيد، پس می کشد و ميان صدای آخ و اوخ و "وای مامان" گفتن هوشنگ و غش غش خنده ی مردها و زن ها، مرد ديگری می گويد: ( من هم يه مسلسل دارم و اگر کسی بخواد ميتونه به اون دست بزنه!)
وباز، صدای " آخ! و اوخ و وای مامان گفتن شهوتناک هوشنگ " وغشغشغشغش خنده ی مردانه ونگاه زن ها به همديگر و باز، صدای غشغشناک يکی از مردها که می گويد : ( منهم يه "ژ.3 " تروتميزدارم)
وباز، صدای " آخ و اوخ و وای مامان گفتن شهوتناک هوشنگ " وغش و غشغششششغشش مردانه و چند اخم زنانه و چند خجالت واقعی و تظاهر به خجالت وچند لبخند زنانه و صدای يکی ديگر از مردها که می گويد : ( منهم يک تانگ دارم).
وباز، صدای " آخ و اوخ و وای مامان گفتن شهوتناک هوشنگ " و غش و غشغششششغشش مردانه و چند اخم زنانه و يکی ديگر از مردها که می گويد:( "يوزی" چی؟! من يوزی دارم! کسی يوزی نمیخواد؟!)
يکی ديگر می گويد : (منهم يک اژدرافکن دارم!)
وباز، صدای " آخ واوخ و وای مامان گفتن شهوتناک هوشنگ "و چند غششششغشششش مردانه و چند حيای زنانه وچند تظاهر به حيای زنانه و يکی ديگر که می گويد:( منهم، يک شمشيردارم!)
وباز، صدای " آخ واوخ و وای مامان گفتن شهوتناک هوشنگ "و چند غششششغشششش مردانه و چند حيای زنانه وچند تظاهر به حيای زنانه و ديگری که می گويد:(شمشيرت کجه يا راست؟!).
وباز، صدای " آخ واوخ و وای مامان گفتن شهوتناک هوشنگ " و صدای ليلا خالد که معترضانه دارد به طرف در خروجی آپارتمان می رود و فريادمی زند که :( وای! وای! برما! آهای آدم ها! آهاِی مبارزان دلير جنگل و شهر! کجا هستيد که ببيينيد! کجاهستيد که اين خرده برژواهای آپورتونيست نامرد و ترسو را ببينيد که برای حفظ بقای خودشان تا چه درجه ای سقوط کرده اند! – رو می کند به گروه مردانه- خاک بر سرتان! به شما می گويند مرد! به شما می گويند روشنفکر؟!).
ليلا خالد دارد از آپارتمان خارج می شود که بانو يکدفعه پيدايش می شود و به سوی او می دود واو را به گوشه ای می کشاند و با هم مشغول صحبت می شوند و هم زمان با آن، خانم دوبوار، در حالی که آخ جيش! آخ جيش! می کند، از جايش برمی خيزد و همچنانکه برای رفتن به توالت ، از ميان گروه مردانه می گذرد، با حالتی بی پروا، رو به مردها می کند و می گويد: (حالا، هی بگوئيد که داريد! اگر واقعا داشتيد، مثل کل اوقلژ، لخت می شديد! ).و بعد هم در جواب يکی از مردها که می گويد: (پس چرا خودت لخت نشدی؟!)،
غش غش می خندد و می گويد: ( چون، ترسيدم که کسی به غلافم ، دست بزند!) وشروع می کند به رقصيدن و همچنان رقص کنان می رود و وارد توالت می شود که در همان لحظه ، در اتاق جلسه بازمی شود و شهين آقا با عجله بيرون می پرد و چندتا از دانشجويان دختر و پسر، از جمله هوشنگ به طرفش می روند ويکی ازدانشجويان می گويد: (چی شد شهين؟! شيری يا روباه؟!)
و شهين آقا درحالی که با عجله دارد کفش هايش را به پا می کند می گويد:(ديرم شده! بعدن ميگم! قراردارم. باس عجله کنم. فقط همينو بهتون بگم که کل اوقلژ خيلی آقا است. يه جنتلمن به تمام معنا است!)
و بعد هم دوان دوان راه می افتد به طرف در خروجی آپارتمان که هوشنگ ازجايش کنده می شود و دادمی زند : (شهين جون! يه دقيقه صبر کن، من هم با هات ميام!) و به هم می رسند و با هم از آپارتمان خارج می شوند.
به ساعتم نگاه می کنم و دارم فکر میکنم که برخيزم و خودم را بکشانم به زاويه ای خلوت تر که وقتی رابط می آيد، بتوانيم راحت تر با هم صحبت کنيم و...
(خوب داری چشم چرانی می کنی؟!)
به سوی منبع صدا برمی گردم. رابط را می بينم که پشت سرم ايستاده است. يکه می خورم و می خواهم از جايم بلند شوم که می گويد: ( بنشين! به پشت سرت هم نگاه نکن!).
همانطور که به رو به رويم دارم نگاه می کنم، می گويم: ( چرا؟!)
می گويد: ( چون، دور ورمان امروز شلوغ است. می فهمند که با هميم!).
می گويم: (باشه. کی آمدی؟!)
می گويد:( همين الان)
می گويم: ( ازکجا آمدی؟! من که همه اش رو به روی اين در نشسته ام و چشم ازش برنداشته ام!)
با صدای ترس زده ولرزانی می گويد: (از در پشتی آمدم. ازدر حياط . خوب گوش کن! وقت زيادی نداريم. دنبالم هستند. فکر می کنم لو رفته باشم. دوتا وولوو، جلو در ورودی پارک شده بود. پريدم توی کوچه بغلی. همينکه در حياط به اونجا بازمی شه. به من نگفته بودی که بن بسته!)
( چرا باس می گفتم؟!کل نقشه را بهت داده بودم!)
( خيلی خب! حالا، وقت زيادی نداريم! رفتم تا ته کوچه، ديدم بن بسته. برگشتم. ديدم در حياط بازه. پريدم تو. کوله پشتی را گذاشتم زير پله ها؛ پشت اون گلدان های خالی. نزديک توالت. يه ماشين تايپ کوچولو. چندتا نارنجک هم توشه. من نمی تونم با خودم ببرم.).
( پس، می خوای چکارش کنی؟! )
(نمی دونم. فعلا نمی دونم. اينجا شلوغه. آن ماسماسک را نميشه ازت بگيرم. مثل دفعه ی قبل که من رفتم، پاشو برو توالت. بگذارش آنجا. من، پشت سرت هستم. بيرون که آمدی، می روم تو، ورش می دارم. پاشو! وقت نداريم!).
(می خوای ازش استفاده کنی؟!)
( آره. اگه مجبور بشم!)
( ولی خاليه که! فشنگ نداره!)
( فشنگاش پيش منه. توی جيبمه. پاشو!)
( مطمئن هستی که لو رفتی؟!)
(الان، راجع به تنها چيزی که مطمئنم ، اينه که بجنگم تا مرگ! فقط، اشتباه کردم که نارنجک هارو، از توی کوله برنداشتم. پاشو!).
(راه فراری نيست؟!)
(نه. فکر کنم خونه در محاصره باشه)
(من، چه کمکی می تونم بکنم؟!).
(چون، کار با اسلحه را بلد نيستی، هيچی. به فکر فرار خودت باش.)
(بعدش چی؟! امروز قرار بود راجع به...)
(فراموش کن! فقط به فکر فرارباش! اگر گير افتادی که دستور روشنه. مقاومت تامرگ. اگرهم ، گير نيفتادی، بايد يک جائی رو پيدا کنی و تا يک ماه مخفی بشوی. بعدش، هرچهارشنبه ساعت چهار تا پنج بعد از ظهر، توی ناصر خسرو، اطراف باب همايون می پلکی. بچه ها ميان سراغت. رمز ارتباط هم، همين رمزيه که با هم داريم. حالا، پاشو!)
می خواهم ازجايم بلند شوم. دچار ضعف عجيبی شده ام. زانوهايم می لرزند. دوباره می افتم روی صندلی. درهمان لحظه، زنگ در آپارتمان به صدا درمی آيد. رابط می گويد: (پاشو!چرانشسته ای؟!)
در همان حال که دارم به بانو- که با بلند شدن صدای زنگ در آپارتمان، از اتاق بابی بيرون آمده است و دارد به طرف در ورودی می رود – نگاه می کنم، يکبار ديگر سعی می کنم که از صندلی بلند شوم. نمی توانم. به رابط می گويم: ( يک لحظه صبر کن. الان پا می شم).
بانو، در آپارتمان را بازمی کند، اما کسی به درون نمی آيد. حالت بانو به گونه ای است که دارد با کسی در آن سوی در صحبت می کند. رابط مثل اينکه متوجه لرزيدن زانوهايم شده است. می گويد : (چی شده؟! چرا می لرزی؟!)
در حالی که دارم به سوی در ورودی نگاه می کنم، می گويم: ( چيزی نيست. لرزش پاهام سابقه داره. يه لحظه صبر کن! درست ميشه!)
رابط با لحنی توأم با سرزنش می گويد: ( چيه؟ ترسيدی؟!)
جوابش را نمی دهم. احساس می کنم که دارد اتفاقی می افتد. اتفاقی که يکبارديگرهم افتاده بود. دانشگاه تظاهرات بود. گاردی ها وارد دانشگاه شده بودند و حمله کرده بودند به دانشجويان. عده ای از دانشجويان از نرده ها پريده بودند توی خيابان های اطراف دانشگاه و فرار کرده بودند. مأموران تعدادی را تعقيب کرده بودند تا رسيده بودند به اينجا. بعدش هم بابی رفت و با آنها صحبت کرد. به بابی گفته بودند که آنها وارد ساختمان نمی شوند، مشروط به اينکه کسانی که در آنجا هستند، دستشان را روی سرشان بگذارند و يکی پس از ديگری از آپارتمان خارج شوند و ...
می گويد:( چی شده؟! چرا لال شدی؟!)
می گويم: (صبرکن! مثل اينکه داره خبرهائی ميشه!)
می گويد:( چه خبرهائی؟!)
جواب نمی دهم و به بانو نگاه می کنم که بدون آنکه در را ببندد، با سرعت به طرف اتاق بابی برمی گردد و وارد اتاق می شود و پس از لحظه ای کوتاه ، بابی از اتاق بيرون می آيد و به طرف در می رود و آن را بازمی کند و با شخص يا اشخاصی که در آن سوی در هستند مشغول صحبت می شود. رابط با عصبانيتی فروخورده میگويد: ( چرا حرف نمی زنی؟! گفتم چه خبرهائی؟!)
می گويم: ( مگه، صدای زنگ در را نشنيدی؟!)
می گويد: ( چرا، شنيدم! متوجه، رژه رفتن و طنازی اون زنکه هم هستم)
می گويم: ( کدام زنکه؟!)
می گويد: (همون زنکه ای که سرخ و زرد پوشيده و اول رفت و در را بازکرد و الان هم ، اون ته راهرو، جلو در اون اتاقه واستاده و داره به ما نگاه ميکنه! به نظر مشکوک ميزنه! تو که زياد باهاش قاطی نشده ای؟!)
منظورش به بانو است. مانده ام چه جوابی بدهم که در همان لحظه، بابی ، صحبتش با شخص يا اشخاص آنسوی در ورودی تمام می شود و در را می بندد و در حالی که به طرف بابی می رود، همه افرادی را که در راهرو هستند، مخاطب قرار می دهد و می گويد: (ميهمان های ناخوانده داريم! پاشويد! پاشويد! همه می رويم به اتاق جلسه! زود! زود!).
و به سرعت می دود به طرف اتاق هيچ .نيچ .کا. رابط پچپچ کنان می گويد: (عالی شد. همه رفتند. من حالا ميتونم بپرم برم تو حياط و نارنجک هارو از توی کوله بردارم و بعدهم ...)
می گويم: ( نفهميدی چی گفت؟! گفت براشون مهمان ناخوانده آمده! )
می گويد:( خب! که چی؟! به ما چه ربطی داره؟!)
می گويم: ( اگر لو رفته باشی وتعقيبت کرده باشند، ميهمان های ناخوانده، احتمالا همان هائی می توانند باشند که تورا تا اينجا تعقيب کرده اند!)
حالا، بابی با هيچ نيچ .کا و دانشجويان همراه او ، دارند از اتاق بيرون می آيند و می روند به طرف اتاق جلسه و جمع زنانه و جمع مردانه هم که تا اکنون درون راهرو بلاتکليف اين طرف و آن طرف می رفته اند، راه می افتند به دنبال آنها و با هم، يکی پس ازديگری وارد اتاق جلسه می شوند.
رابط می گويد: ( پس، معلوم می شود که حدسم درست بوده. اون دوتا وولوو، بی خود جلوی در، پارک نکرده بودند!)
می گويم: (و اگر واقعا، حدست درست باشد واين ها، همانهائی باشند که تعقيبت کرده اند، به احتمال زياد، وارد آپارتمان نمی شوند)
می گويد:( از کجا معلوم؟!).
اتفاقی که دفعه ی قبل افتاده بود را دارم به سرعت و تلگرافی برايش می گويم که
در همين لحظه، در اتاق جلسه بازمی شود و بانو به بيرون سرک می کشد و وقتی مارا در آنجا می بيند، می گويد: (شما ها نمياين؟! همه بايد در اتاق جلسه باشند!).
نمی دانم که اين دفعه در صدا، نگاه و رفتار بانو چه چيزی است که تصويری در هم وبرهم از او را که مربوط به گذشته ای ناروشن است به خاطر می آورم و همان تصوير درهم و برهم و ناروشن، مثل مغناطيسی من را به خود می کشد و ازجای می کند و رو به بانو می گويم:" داريم ميايم" و پچپچه وار و سريع رو به رابط می گويم:" اگر برويم توی اتاق بهتره می فهميم که الان دربيرون چه اتفاق هائی دارد می افتد.عجله کن!" و پيش از آنکه منتظر سين و جيم های بعدی رابط بشوم، راه می افتم به طرف اتاق جلسه و مشغول بيرون آوردن کفش هايم می شوم . رابط همچنانکه مردد دارد به پشت سرش نگاه ، می خواهد با کفش وارد اتاق شود که بانو به او تذکر می دهد. رابط با اخم کفش هايش را بيرون می آورد وبه دنبال من وارد اتاق می شود.
در داخل ، افراد به صورت پراکنده، اين گوشه و آن گوشه نشسته اند و ساکت چشم دوخته اند به مرکز و بالای اتاق که بابی در وسط ، و کل اوقلژو هيچ.نيچ. کا ، در دوطرفش روی زمين نشسته اند . بابی افراد حاضر در اتاق را از زير نظر می گذراند و می گويد:( پس، بانوکجاست؟!)
کل اوقلژمی گويد: ( بيرون منتظر است که اگر دوباره در زدند، آن را بازکند).
رابط خودش را به سوی من می کشاند و پچپچه وارمی گويد:( اين چی ميگه؟! تو که گفتی، وارد اينجا نميشوند؟!)
می خواهم جواب بدهم، اما زبانم مثل تکه ای از چرم خشک به سقف دهانم می چسبد. نمی توانم حرف بزنم. فقط نگاهش می کنم و روی از او برمی گردانم. هيچ.نيچ.کا، رو به بابی می کند و می گويد: ( چند درصد مطمئن هستی که ميهمان های ناخوانده مان، همانهائی باشند که منتظرشان بوده ايم؟!)
بابی می گويد: ( صد درصد).
کل اوقلژ، رو به افراد حاضر در اتاق می کند و می گويد: ( در ميان شما، کسانی هستند که به وسيله ی دوستان ما به اينجا دعوت شده اند و احتمالا، دفعه ی اول يا دوم شان است و هنوز ممکن است که شناخت کافی نسبت به ما پيدانکرده باشند و با خودشان فکرکنند که حتما ما ، کاسه ای زير نيمکاسه داريم که با شنيدن خبر آمدن چند ميهمان ناخوانده، ناگهان دستپاچه می شويم وبا عجله، می دويم به طرف اتاق جلسه برای گرفتن آرايش جديدی که با آرايش چند دقيقه پيشمان فرق دارد! در حالی که اصلا اينطور نيست. ما، امروز ، در شروع جلسه مان، همين آرايش معقول، منطقی، منصفانه و در نتيجه موزونی را داشتيم که الان داريم و مشاهده می کنيد؛ آرايشی که به دليل بحث و گفتگوهای درون گروهی، مبدل به آرايشی ناموزونی شده بود که تا چند دقيقه پيش،همه شاهدش بوديم. هرگروهی، وقتی قرار است پذيرای ميهمان يا ميهمان هائی باشد، بخصوص اگر آن ميهمان يا ميهمان ها ، ناخوانده هم باشند، ترجيح می دهد که با "برحق" ترين آرايش ها برای پذيرائی آماده شود؛ و در نزد اين گروه که همه ی ما باشيم، برحق ترين آرايش ها، زيباترين آرايش ها است و زيباترين آرايش ها ، موزون ترين آرايش های ممکن است و موزون ترين آرايش های ممکن، آرايشی است که مبتنی بر حاکميت عقل، منطق وانصاف ، ميان اعضای گروه باشد واتفاقا، همچنانکه قبلا هم گفته ايم، تفاوت اصلی و بنيادی ميان عناصر حاضر و غايب و شرکت جولاشگا در همين است که عناصر حاضر و غايب، با هر نوع تشکيلات مخفی، در هر شکل و با هر ادعائی، مخالف هستند و .....)
رابط ، در حالی که رنگش پريده است، خودش را بيشتر از پيش به من نزديک می کند و پچپچه وار می گويد:( اين يارو، چی داری ميگه؟! با هرنوع تشکيلات مخفی مخالفيم يعنی چه؟!)
ملتمسانه نگاهش می کنم و با حرکات دست و لال بازی سعی می کنم حاليش کنم که لال شده ام . نمی توانم حرف بزنم. اما، او انگار متوجه منظورم نمی شود و با خشونتی فرو خورده می غرد که:( اين مزخرفات ديگه چيه! عناصر حاضر و غايب ديگه چه صيغه ايه؟! اين يارو، خودش مشکوک ميزنه! امنييتيه!)
و ناگهان و بايک حرکت سريع که حتی نظر اطرافيان به آن جلب نمی شود، کتم را از روی زانويم برمی دارد و صورتش را به گوشم نزديک می کند و پچپچه وار می گويد: (پيش من باشه مطمئن تره! از جايت هم تکون نمی خوری تابرگردم!).
بعدهم، با نرمشی پلنگ آسا و سريع از جايش بر می خيزد و در يک چشم بهم زدن از اتاق خارج می شود و در را پشت سر خودش می بندد ومن برای حفظ ظاهر، درحالی که از ترس و نگرانی خيس از عرق شده ام،مثل اينکه هيچ اتفاقی نيفتاده باشد، خيلی خونسرد و آرام نگاهم را می برم طرف بابی که دارد می گويد: (... و به اين دلايل است که عناصر حاضر و غايب ، به فعاليت های مخفی اعم از مسلحانه و غيرمسلحانه اعتقادی ندارند. استدلالشان هم اين است که چون در جوامع غير دموکراتيک که انديشه و بيان آزاد نيست، تشکل های اجتماعی مخفی و غير قانونی هم که برای دفاع از آزادی انديشه و بيان تشکيل می شوند، به مرور، دارای ساختاری می شوند، "بسته و مافيائی" و... به تبع آن، دارای
آبشخوری غير دمکراتيک و در مواردی، ديکتاتوری وضد آزادی انديشه و بيان! بنابراين، درچنان جوامع غيردموکراتيکی، برای پرهيز از درغلتيدن به چنان فضای بسته و مافيائی، .بهتر است که تشکل های خواهان دموکراسی و آزادی انديشه و بيان، تشکيلاتی بشوند " قانونی" ، با ساختاری "باز و روشن" که ضمن اعلام علنی مخالفت خود با حرکت های غيردموکراتيک و ضد آزادی انديشه و بيانی که درجامعه صورت می گيرد، سعی کنند که در داخل تشکيلات خود، به تمرين آزادی انديشه و بيان بدون هيچ حصر و استثنائی بپردازند و تحمل و سعه ی صدر خودشان را در برابر شکسته شدن تابوهای سنت و مذهب مقدس شده ی درونشان، به محک آزمايش بگذارند تا زمانی که در جامعه، به قدرت می رسند، حکايتشان، حکايت رطب خوردگانی نشود که پيش از به قدرت رسيدن ، منع رطب می کرده اند، ولی پس از به قدرت رسيدن، آن کار ديگر می کنند و .....)
زنگ درآپارتمان به صدا در می آيد. بابی ساکت می شود و همه، لحظه ای در سکوت به هم خيره می شوند. هيچ.نيچ.کا از جايش بر می خيزد و به طرف در اتاق می رود. در همان لحظه، در باز می شود و بانو در چهاچوب در ظاهر می شود و کاغذی را به هيچ.نيچ.کا می دهد و دوباره ناپديد می شود. هيچ.نيچ.کا در همان حال که نوشته ی روی کاغذ را از نظر می گذراند، به طرف کل اوقلژمی رود و کاغذ را به او می دهد. کل اوقلژهم نگاهی به نوشته ی روی کاغذ می اندازد و سپس آن را به بابی می دهد. بابی هم نگاهی به نوشته ی روی کاغذ می اندازد و آن را به خود هيچ.نيچ. کا، برمی گرداند و ادامه ی سخن قبلی را پی می گيرد و می گويد: (و اما، همه ی شماها می دانيد که افرادی که در اينجا دور هم جمع می شويم، افراد سياسی به معنای رايج آن نيستيم، بلکه يک گروه فرهنگی- هنری هستيم که با هدف تبادل انديشه و تجربه هائی که در اين راه اندوخته ايم، هر پانزده روز يکبار، در اينجا دور هم جمع می شويم. گروهی هستيم که اولا، به قانون اساسی کشورمان احترام می گذاريم. ثانيا، همه ی اعضاء، در وحله اول، ايرانی و دوستدار وطنمان هستيم و در وحله دوم، مسلمان يا زرتشتی و يا مسيحی و يا کليمی و يا بودائی ومارکسيست و کمونيست و....)
در همين لحظه، سروصدای درگيری از بيرون به گوش می رسد و متعاقب آن، در اتاق باز می شود و اول، بانو به درون می آيد و پشت سر او، رابط که با يک دست ، يقه ی پيراهن بانو را از پشت گردن درچنگ گرفته است و با دست ديگر نوک لوله ی هفت تيررا گذاشته است روی شقيقه ی او. جمع حاضر در اتاق ، وحشت زده از جايش تکان می خورد که رابط، بانو را با تحکم به جلو می راند و رو به حاضرين در اتاق فرياد می زند: ( من با شما ها کاری ندارم! ساکت بنشينيد سرجايتان! کسی از جايش تکان بخورد، می زنمش!).
به رابط دقيق می شوم. خيس عرق شده است. چشم هايش از حدقه بيرون زده اند.انقباض تک تک عضلات صورت، وگردنش را می توانم ببينم. کوله پشتی روی پشتش است، اما ازکتم خبری نيست. حجم کوله پشتی هم نشان می دهد که از قرار معلوم، نارنجک ها را برداشته است و ماشين تحرير را گذاشته است همان زير پله ها بماند. به صورت بانو نگاه می کنم. خشمگين و شماتت بار به من خيره شده است. آن تصوير درهم و برهم و ناروشن، ناگهان روشن می شود که قبلا درکجا بانو را ديده ام و از به ياد آوردن صحنه ی اولين ديدارم با او، آتش می گيرم و بی اراده از جايم برمی جهم و رو به رابط فرياد می زنم: ( کارت اشتباه است. خجالت بکش! آن خانم را ول کن!).
رابط که انتظار چنين حرکتی را از جانب من ندارد، ديوانه وار با خشم فرياد می زند:( خفه شو! بشين سرجات! به تو ربطی ندارد. می خوام بدونم روی آن کاغذی که اين خانم از آن ميهمان های ناخوانده گرفت و آورد و داد به اين ها ،چی نوشته شده !)
بابی رو به من می کند و می گويد:( شما، اين آقا – به سوی رابط اشاره می کند- را می شناسيد؟)
می گويم:( نه. امروز، در اينجا ديدمش).
لبخند مرموزی صورت بانو را فرامی گيرد و بابی به من می گويد:( پس، لطفا، دخالت نکنيد.بفرمائيد بنشينيد).
من می نشينم و رابط، رو می کند به بابی و می گويد:( من می خوام بدونم روی آن کاغذی که اين خانم به شما داد، چه نوشته است؟!)
بابی، کل اوقلژو هيچ.نيچ. کا، به هم نگاه می کنند و هيچ.نيچ.کا، کاغذ را می دهد به بابی و بابی باصدای بلند، شروع به خواندن نوشته ی روی کاغذ می کند:( طبق قراری که داشتيم ، بايد همه ی کسانی که در داخل هستند، بدون سر و صدا، يکی پس از ديگری، دستشان را روی سرشان بگذارند و از خانه بيرون بيايند! داريد معطل می کنيد! کاری نکنيد که مجبور به اعمال خشونت بشويم! معطل نکنيد! بيائيد بيرون. فورا!).
رابط در حالی می لرزد، با خشم رو به بابی فرياد می زند:( اين قرار را کی شما با آنها گذاشتی؟!).
بابی با آرامش می گويد: ( البته، داستانش مفصل است! اما به طور خيلی خلاصه می توانم بگويم در خرين دفعه ای که به اداره ی اطلاعات و امنيت کشوردعوت شديم، جزوه ی "ضرورت جنگ مسلحانه و رد تئوری بقا"ی رفيق پويان را جلومان گذاشتند و گفتند، که شما نويسنده ی اين اراجيف را می شناسید؟ )
رابط با خشم فرياد می زند: ( اراجيف خود شماها خرده بورژواهای آپورتونيست آشغال و کثافت هستيد که برای بقای خودتان اين دم دستگاه را راه انداختيد!).
هيچ.نيچ.کا خودش را به جلو می کشاند و با عصبانيتی کنترل شده می گويد:( اشتباه گرفتی رفيق! محض اطلاع جنابعالی عرض کنم که اولا، يکی ازآخرين عرق هائی که رفيق پويان، قبل از آخرين "غايب" شدن هايش خورده است، شايد عرقی باشد که در يکی از عرق فروشی های چهارراه پهلوی، با يکی ازهمين کسانی که تو الان آنها را بورژواهای آپورتونيست آشغال و کثافت خطاب می کنی، خورده باشد! ثانيا، اگرچه اين بورژواهای آپورتونيست آشغال و کثافت، به بيهودگی جنگ مسلحانه معتقد و طرفدارتئوری بقاء هستند، اما نه دشمن رفيق پويان و آن دلاوران شهر و جنگل بودند و نه دشمن دوستداران و پيروان خط و مشی مسلحانه که شما باشی! بنابراين، تاوقتی که در اين اتاق، ميان ما هستی، خطری متوجهت نخواهد شد! ثالثا، برای ما قابل فهم است که چرا در خارج از اتاق وقتی آن خانم، اين نامه را از آنها گرفته است و به ما داده است، به او مشکوک بشوی و بعد هم برای آنکه صدايش درنيايد و توجه آن بيرونی ها را جلب نکند، برای وادارکردنش به سکوت، متوسل به هفت تيربشوی و باتهديد بکشانيش به درون اتاق. اما، حالا که در درون اتاق هستی، ديگر نيازی به گذاشتن هفت تير روی شقيقه ی او نداری؛ چون، اگر قرارباشد که به هردليل مورد تهديد قرار بگيری، تهديد از طرف همه ی ما متوجه تو خواهد بود، نه فقط از طرف آن خانم. بنابراين، می توانی هفت تيرت را از روی شقيقه ی اوبرداری و بروی در آن گوشه اتاق روی آن صندلی بنشينی و آن را رو به همه ی ما بگيری! رابعا، هربيشه گمان مبر که خالی است؛ باشد که .....).
ناگهان، صدای جيغی عجيب و غريب و در هم پيچنده که بعدا معلوم می شود صدای ليلا خالد بوده است، هوا و فضا و ديوارهای اتاق را به چنان شدتی به ارتعاش در می آورد که همه ی حاضران درآنجا ، ازجمله رابط برای لحظه ای دچار شوک می شويم و در آن حالت شوک است که در فاصله ی يک چشم بر هم زدن، بانو از جايش کنده می شود و رو به جلو به پرواز در می آيد! رابط در همان حال که يقه ی پيراهن بانو را به عقب می کشد، فرياد رعد آسائی سر می دهد و تيری هوائی شليک می کند! پيراهن بانو از پشت گردن تا به پائين کمرش جر می خورد و در چنگ رابط می ماند! خود بانو در گوشه ديگر اتاق نيمه لخت به زمين فرود می آيد! دکتر شريعتی با سرعت کتش را به سوی بدن بانو پرتاب می کند تا لختی او را از ديد نامحرمان اتاق بپوشاند! ليلا خالد، از شدت جيغی که کشيده است، در گوشه ای از اتاق دراز به دراز افتاده است! هنوزجمع حاضر در اتاق خودش را جمع و جور نکرده است و از شوک بيرون نيامده است که صدای بلندگوی دستی مأموران امنينی از بيرون بلند می شود و فرياد می زند: " اخطار! اخطار! اخطار! ما به شما اخطار می کنيم. اخطار! اخطار! اخطار! ما به شما اخطار می کنيم که فرصت داده شده به پايان رسيد! خانه ی شما، در محاصره کامل ما است! طبق توافقی که کرده ايد، همه ی کسانی که داخل آن خانه هستند، دست هايشان را روی سرشان بگذارند و يکی يکی از درب جلوی خانه بيرون بيائيد، در غير اين صورت ..... ".
...............................................................
توجه و توضيح:
يکم– آنچه در بالا خوانديد، بر اساس واقعه ای نوشته شده است که در واقعيت اتفاق افتاده است.
دوم- اسامی افراد، واقعی نيست.
سوم: اگرچه ، صاحب اين قلم، خودش به آن خانه " خانه ی گفتگوی آزاد"، رفت و آمد داشته است، اما روز واقعه در آنجا نبوده است.
چهارم - راوی - همان فرد تشکيلاتی و دارنده ی هفت تير- که از آن واقعه، جان سالم بدر برده است، حدود سی و چند سال بعد از آن واقعه، آنچه را که در آن روز اتفاق افتاده است و با چشم خودش ديده است، برای صاحب اين قلم تعريف کرده است و صاحب اين قلم ، با شناخت نزديکتری که از اعضای آن خانه" خانه ی گفتگوی آزاد" داشته است، آن واقعه را در حد بضاعت خودش به رشته تحرير درآورده است.
پنجم – اگرچه، کل آن واقعه به صورت کامل و تا به پايان به رشته ی تحرير در آمده است، اما واقعه را تا آنجائی نقل کردم تا مقدمه ای شود برای طرح اين سؤال که: "اگرخواننده ی مطلب، در روزواقعه، آنجا بود، چه می کرد؟!".
شايد که بدينوسيله، خواننده ای- بخصوص از ميان کنشگران سياسی موافق و يا مخالف "خط و مشی مسلحانه" آن روز و يا امروز، بخواهد با گذاشتن خودش به جای يکی از آن حاضران روز واقعه- حتی به جای مأموران امنيتی- و دفاع از نقشی که در پيش برد آن واقعه بر عهده می گيرد و دفاع از آن نقش، گشاينده ی باب گفتگوی ضروری وسازنده ای بشود.
ششم– برای خوانندگانی که در جستجوی فهم عميق تری راجع به وقايعی همچون واقعه ی مطرح شده در بالا هستند، مطالعه ی مطلب" رابطه سازمان های سياسی با سازمان توده ای" از آقای دکتر بيژن باران عزيز که اخيرا، در بخش سياسی همين سايت- عصر نو- منتشر شده است، می تواند بسيار مفيد واقع شود..



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد