logo





نشتِ ثانیه ها

سه شنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۰۵ مه ۲۰۲۰

بهمن پارسا

از همان روزهای کوچه ِ وزیری در جنوب شهر که من دانش آموز دبستان بود بین و من ساعتِ شمّاطه یی نوعی رابطه هست که من از آن به رابطه ی عاطفی یاد میکنم. این رابطه منحصر به فرد نیست، هرکسی در هرجایی میتواند با کسی ،چیزی یا حیوانی چنین حسّ و حالی داشته باشد.ساعت شمّاطه یی آنموقع در اتاق ِ نشیمن روی طاقچه بود - این واژه در زبان تهرانی ها معنای دیگری هم دارد ،که بماند...!- وهرگاه که در اتاق بودیم سعی میکردم در جهتی بنشینم تا بتوانم آنرا ببینم، هیکل ِ کوتاه و چِغِر با دوپای ریز و گوشهایی گِرد و قلنبه که چکشی ریز بین آنها قرار داشت و سیمایی که گویی همواره متبسّم بود. یکی از دلپذیر ترین کار ها برای من آن بود که بخواهند من آن ساعت را کوک کنم. چه کیفی داشت اینکار! بعد ها که از آن خانه نقل مکان کرده و آمدیم و جایی در شمال شهر(به نسبت سابق) در محّلی که از آن همواره به "کوچه های اعیانها" یاد میکنم - که خودش حدیث دیگری است- ساکن شدیم همان ساعت شمّاطه یی که کهنه تر شده بود بازهم روی طاقچه ی اتاق ِ نشیمن قرار گرفت و این مرتبه بنظر من اینطور میرسید که از وضع خودش نسبت به سابق راضی تر است و حتّی به نظرم میرسید که بادی هم به غبغب انداخته! از این نوع بخصوص ساعت در خانه ی اغلب از فامیل یکی وجود داشت، عمّه ها و عموها و خاله و دایی ها همگی از این ساعت داشتند و من متوّجه بودم که برای هیچ یک از اعضا فامیل بود و نبودش چیزِ قابل توّجه و اعتنایی نبود. این موضوعِ تعجّبی نداشت ولی من بیشتر اوقات از خودم میپرسیدم چرا کسی اهمیتّی به ساعت شماطه یی نمی دهد!؟ در خانه ی ما هرکسی به نحوی با آن سر و کار پیدا میکرد و میتوانست مورد استفاده ی اختصاصی قرار دهد. اگر قرار می شد روزی به دلیلی باید زود از خواب بیدار شوم ساعت را میبردم میگذاشتم بالای سرم تا اینکه در موقع لازم زنگش به صدا دربیاید و مرا ازخواب بیدار کند، ولی همواره باید بود که برگردانیده شود سر جایش روی تاقچه ی اتاق نشیمن.
سالها سپری شد و وقتش آمد که خانه و زندگی ِ مستقّل خویش را داشته باشم . آنروزها دیگر زمانه ی ساعت شمّاطه یی نبود و انواع و اقسام ساعتهای قابل نصب روی دیوار ، برقی و باطری، با اشکال و قیافه های بس متفاوت و مثلن مدرن از ژاپن و یا کشورهای آسیای دور سراریز شده بودند و تقریبن هم جای خود را همه جا باز کرده بودند ، من امّا با اجازه از بزرگتر ها همان ساعت ِ شماطه یی قدیمی را از خانه ی پدری به یادگار با خویش بردم. در آپارتمان مسکونی من تاقچه یی نبود، مجبور شدم ساعت را جایی روی میز بگذارم ، جایی که در معرض دیدِ من باشد و از دیدنش همشه خوشحال میشدم. شبی که تنی چند از دوستان آمده بودند تا دور هم باشیم، و جا هم برای این دورهمی چندان گشاد و باز نبود ،رفیقی که میخواست برود روی بالکن و نگاهی به چشم انداز مقابل بیاندازد ضمن باز کردن در رو به بالکن ساعت نازنین مرا انداخت و شکست، طوری که دل و روده اش آمد بیرون. شد و گذشت و رفت.
روزی از محل کارم که بیرون آمدم رفتم بازار کهنه فرشان ِ نزدیک مسجد ِ شاه که تا دفتر من راهی زیادی نبودو در میان خِرت و پِرت های یکی از آنها عین آن ساعت را پیدا کردم فروشنده که پیرمردی بود کار کشته به دیدن اشیاق من شروع کرد به بازاری گرمی و اینکه ازاین ساعتها دیگر ساخته نمیشود و اینها عتیقه هستند و این یکی هم اصل است و اینطور تبلیغات ... حرفش را بریدم و گفتم ، پدر جان میشه بگی قیمتش چنده؟
وی گفت، جوون اینجور چیزارو قیمت نمیپرسن ، شمام پول عشقتو بده، این چیزا کار ِ دله، کار سر نیس!
در قیمت به توافق رسیده بودیم که گفت: بِت گفته باشم ها، این ساعت کار نمیکنه، کوکش در رفته کارخونه شم پنداری زنگ زده ولی قیافش حرف نداره! پولِ عشقم را پرداختم و ساعت مال من شدم!
ساعت روی دو و بیست دقیقه و سی ثانیه از کار افتاده و به خواب رفته بود. من در همان لحظه با خود گفتم کاش یک پنجشنبه سرد در ماه بهمن بوده باشد، مثلن پنجشنبه هفده بهمن و برفی. چرا که اگر سالهای بسیار دور بوده ، وقتی است که از مدرسه به خانه رسیده ام و در گرمای کنار بخاری ارج دارم چرت میزنم و آماده میشوم که با رفقایم برویم سینما و اگر همین چند سال قبل است که عالی است خانه بوده ام و آماده برای صبح جمعه و رفتن به کّلَک چال، یا پس قلعه ، پیاز چال و اینجور جا ها...یکی از بهترین خوبی های این ساعت آن بود که هرگز نه جلو تر از وقت بود و عقب تر ، و در طول بیست و چهار ساعت بدون تردید دوبار زمان ِ دقیق را نشان میداد!
ساعت را آوردم و موقتا گذاشتم کناری تا جایی برایش درست کنم جایی که از دسترس حوادث مصون باشد. نمیدانم چقدر زمان سپری شده بود که وقتش رسید من و کسانی مثل من به هم ساختیم و سقف فلک را برای انداختن طرحی نو شکافتیم، با بسی بسی سرافرازی ولی با شکافته شدن سقف ِ فلک آسمان آنسو نه آبی بود و نه آفتابی، ابری بود، ابری تیره و کدر ،امّا بارانی در کار نبود! هرچه بود خون بود ،جنون بود و جنایت. تا آمدم به خود بجنبم دیدم بجای شکافتن سقف فَلَک ،خویش را دریده ام و بسیاران بودند دریده تن و شکافته جان.
حدفاصل 57 . 63 چگونه گذشت قصه ای است دیگر گونه . همین بس که برای من جای ماندن نبود. نه میخواستم به خفّت و پفیوزی کشیده شوم و نه لازم میدیدم شهید ِ یک حرف بد بشوم که مولانا قصّه اش را شیرین آورده.
گزیدم تا جلای وطن کنم و کردم و آمدم اینجا ساکن شدم که پست و بلند این سالها را بی اغراق میتوانم مثنوی (هفتاد تایی ) تا در تا و لا به لا بنویسم. بعد از دور ه ک.تاهی این در و آن در زدن بالاخره ساکن اتاقی در یکی از طبقات ساختمانی در Rue Des Ports Blanches شدم و سه ماهی نگذشته بود که لازم دیدم یک ساعت شماطه یی پیدا کنم. با مردی که ساکن طبقه ی همکف بود سلام و علیکی بهم زده بود م و گه گاه به کمک دو کلمه فرانسه و بعضن جمله یی انگلیسی از او در امور روزمره ام راهنمایی میگرفتم. روزی به هر شیوه بود به وی فهماندم که بدنبال پیدا کردن ساعت شماطه یی هستم و وی مرا راهنمایی کرد که بهترین جا در همان نزدیکی است و میشود قدم زنان تا آنجا رفت و خوبست یکشنبه روزی باشد و حتمن آنچه را میخواهم پیدا میکنم و دریافتم که تلاش دارد تا من بدانم مواظب پولم باشم و ساده گی بخرج ندهم. نام وی Jean Christoph بود و به سبب همین نام دوستی من باوی تا وقتی در پاریس زندگی میکرد پا برجا بود و از وی بسیار آموختم و جالب اینکه برای او سبب تعجّب بود که من با ژان کریستف آشنایی داشتم!
یکشنبه ی بعد پیش از ظهر و بیخیال سرما ،گرم پوشیده و راه افتادم و از روی نقشه خود را به Marche Aux Puces در محله ی Saint- Ouen که واقعن نزدیک بود رسانیدم و بی اغراق از هر نظر شگفتی ام را برانگیخت.
بعدها نیز بارها فقط برای گردش و دیدار به آن بازار عظیم کهنه فروشان رفتم. آنروز ضمن جستجو در آن مکانِ بی سر و ته و آنهمه اجناس گوناگون، دکّان نه چندان بزرگی را دیدم که فقط ساعت های کهنه از انواع و اقسام از هر شکل و شمایل را در ویترین و قفسه ها در معرض دید برای فروش گذاشته بود. پس از قدری برانداز کردن و گشتن میان آنهمه ساعت ، فروشنده که بانویی مسن بود پرسید به دنبال ساعتی در مدل ِ خاصی هستی، به هر شیوه مقصودم را رسانیدم و آن بانو مرا نزدیک قفسه یی برد و اشاره کرد آیا اینها را میگویی. قفسه یی بود مملوّ از ساعت های شمّاطه یی در اشکال مختلف و من یکی را که کاملن نزدیک بآن چیزی بود که میخاستم برداشتم نگاه کردم ،ظاهری تمیز ولی کهنه داشت و همین چشم نواز ترش میکرد. بر سر قیمت خیلی چانه زدم و به توافق رسیدیم و آن بانو گفت، اینساعت کار نمیکند و بگمان وی که خُبره هم هست ،قابل تعمیر هم نیست و فقط میتواند برای شخص علاقمندی تزیین خوبی باشد. سپاس گفتم و دستش را فشردم و با ساعت شماطه یی برگشتم به خانه. ساعتی که عقربه هایش در چهار و چهل و پنج دقیقه و نه ثانیه از حرکت باز مانده و دیگر نه جلو میرفت و نه عقب می ماند و در طول بیست و چهار ساعت حتمن دو بار زمان را بدرستی و دقیق نشان میداد. من آرزو کردم کاش روز 29 خرداد1363 از کار افتاده باشد.
از آنروز سرد زمستانی سال ِ 85 که من این ساعت را خریدم سی و پنج سال گذشته. از همان سال تا امروز هرجا سکونت کرده ام بخشی از اثاثه ی اصلی خانه است. روزی در یک لحظه واقعه یی چشمان مرا خیره کرد و آه از نهادم بر آورد که اصلن باوری کردنی نیست و بیشتر به فیلمهای تخیّلی-علمی می ماند . رو به ساعت نشسته بودم که دیدم از زیر عدد 6 صفحه ی دایره یی ساعت ثانیه ها مثل قطره های آب که از شیر معیوب ظرفشویی چکّه میکنند، دارند قطره قطره بطور متوالی می چکند! اوّل باور نکردم و گفتم فشار های روحی ناشی از قرنطینه و پیامد های آن باعث آشفتگی ذهنم شده، ولی نه اینطور نبود. نه اینکه فشار روحی و به هرحال مشکلِات ناشی از قرنطینه در کار نباشد -که بود- ولی من به لحاظ هوش و حواس ایرادی نداشتم و می دیدم که ثانیه ها قطره قطره از زیر عدد شش دارند می چکند و میریزند بیرون. تکّه یی روزنامه برداشتم و گذاشتم زیر ساعت همانجا که عدد 6 قرار داشت، میخاستم ببینم اثر چکّه ی ثانیه ها چگونه است، و دیدم که هیچ اثری از خود باقی نمیگذارند، قطره ها میافتند ولی گویا جزیی از هوا و بخشی از فضا میشوند و چشم از دیدنشان ناتوان است. امّا این واقعیت بود و ثانیه ها از ساعت من نَشت میکردند و بیرون می ریختند.
برای اینکه هوایی عوض کرده باشم و ذهنم را بادی بدهم سیگاری برداشتم و رفتم روی بالکن که دود کنم. اوّلین چیزی در لحظه ی ورود به بالکن بسیار قابل توّجه بود اینکه ظرف سی وچند سال ِ گذشته هوا را تا این حد شفّاف و پاک ندیده بودم! نه از دوده و دود خبری بود و نه از نوعی غبار ِ که همواره افق دید را کدر میکرد. اگر ساختمانهای اطراف مانع نبود از همانجا می شد تا دور ترین نقاط ِ شهر را دید و راه کمربندی از آنجا بخوبی دیده میشد ، شگفت اینکه اتومُبیلهای درحال ِ حرکت را میشد به آسانی شمرد، در خیابان هیچ اتومُبیلی در حرکت نبود! مردمی هم در حال گذر دیده نمی شدند. نبودِ اتومُبیل در این ساعت روز در خیابان Jean Moulin از عجایب هفتگانه هم عجیب تر بود، چرا که این خیابان تنگ و باریک یکی از اصلی ترین ورودی ها از محلات ِ اطراف است به راه کمربندی شهر . در عوض ساکنین آپارتمانهای اطراف مثل اینکه قرار قبلی در کار باشد اغلب و نزدیک به (همه) روی بالکن ها بودند. اوّلین بالکنی که چشم مرا نواخت یکی از طبقات ساختمان روبرو بود که پارچه یی -شاید هم پرچم - با رنگهای رنگین کمان از نرده ها آویخته و دو جوان با ظروف نوشیدنی در دست مشغول تماشای اطراف بودند. روی بالکن سمت چپ با فاصله یی کمتر از سه متر، زن و مردی با لیوانهای نیم پر شراب قرمز در دست حضور داشتند و تا مرا دیدند لیوانهاشان را به نشان "بسلامتی" بلند کردند و با هم گفتند" سلامتی" به لبخندی سیگارم را میان انگشتانم به طرف بالا گرفتم و گفتم نوش جان.
نمیدانم چه شد که ناگاه بویی غریب به مشامم رسید! بویی مثل بوی کافور ، سرد و برای من ناخوشایند. هنوز با این بو کنار نیامده بودم که حسّی از بسیار بسیار سالان دور دست بوی ِ غبار را ،بوی گرد و خاکی را که بادی نرم در فضا پراکنده باشد در مشام من زنده کرد. این بو را از عصر ِ بسی گرم ِ تابستانی در کودکی از گورستان "ابن بابویه" همانجا که پدر بزرگم آرمیده در یاد دارم. من بودم عمّه ها و مادر بزرگ و نمیدانم دیگر چه کسانی که بر سنگ قبری کوچک گرد آمده بودیم. اینجا و آنجا هم بودند مردمانی که که ضمن دفن مرده یی شیون میکردند و یا که بر مرده یی مدفون میگریستند. همانوقت بود که بادِ نرم خاک را و گرد و غبار را که بویی عجیب داشت با خود در هوا میبرد و بر سر و رو و تن پوش و چادر هایی که بیشتر سیاه بودند می نشانید، این بو نا دلپذیر بود امّا چرا اینجا روی بالکنی نزدیک راه کمربندی خیابان Jean moulin ! در این خیالات بودم و هنوز سیگارم را نگیرانده میان انگشتانم داشتم که صدای باز شدن در بالکن ِ دست راستی رشته خیالم را پاره کرد. در پی صدای باز شدن در بلافاصله مردی تنومند با قامتی افراشته و بلند و ریشی انبوه و سری که آرایش موی نظامیان را داشت آمد روی بالکن دست راستی! البتّه بنظر من وی نظامی نبود. تی شرتی مرکب از سه رنگِ آبی سفید سرُخ به تن داشت که قدری تنگ بنظر میرسید، -شاید هم در این عمدی میبود -. شلوارکی به پا داشت سیاه رنگ که منقّش بود به خروسهایی به رنگهای سرُخ ! آن مرد تنومند به نظر ِ من تمام سعی اش را میکرد تا خشن و مردافکن بنظر برسد، با رفتاری که مبارز می طلبید .این حالش برای من ساختگی بنظر می آمد واحساس میکردم آدم خوبی است و بیگانه هراس نیست ، ولی رفتارش بگونه یی بود که سعی داشت مرا نبیند و نادیده بگیرد. یک لحظه وقتی سرش بطرف بالکن من برگشت، بلافاصله گفتم " روز بخیر " و بی هیچ درنگی در پاسخ من گفت " Ta guelle! سیگارش را انداخت داخل گلدان بی گل ِ گوشه ی بالکن بی آن خاموش کرده باشد و رفت داخل ِ آپارتمانش. سیگار ِ نیم سوخته بین انبوه دیگر ته سیگار ها سبب پراکنده شدن بوی گندی در فضا شد. مرد ِ تنومند در های رو به بالکن دست ِ راستی را باز گذاشته بود و هیاهوی گوشخراش موسیقی عجیب و غریبی که بیشتر به صدای برخورد در هم و بر هم آهن پاره ها می مانست از اتاقش بگوش میرسید. در آن دقایق ، آن موسیقی و بوی گند ته سیگارِ بد سوخته همه ی زیبایی و پاکی هوا را آزُرد. در یک لحظه خیال کردم مشامم پر است از بوی طاعون. دیگر نتوانستم روی بالکن بمانم و برگشتم داخل ِ خانه در و پنجره ها را بستم و حتّی پرده را کشیدم و جُفت کردم بلکه از ورود صدا و بوی ناخوشایند جلو گیری کرده باشم.
ورودم به اتاق مجددا مرا درگیر چکّه ی ثانیه ها از زیر عدد 6 ساعت کرد. باور نمیکردم ولی می دیدم و واقعیت داشت. با نوشیدن چای و نگاه کردن به صفحات Le Canard Enchaine ، - قصدم مطالعه نبود - فقط میخاستم حواسم را از ساعت و چکّه هایش منحرف کرده باشم و تصمیم گرفتم صبح اوّل وقت ساعت را ببرم در مرکز خرید محله که مغازه های مختلفی آنجا هست و از جمله ی آنها یکی هم مغازه یی است که وسایل تزیینی و قدیمی خانه را از هر قبیل که باشد تعمیر و حتّی باز سازی میکند نشان بدهم شاید بشود تعمیر و یا باز سازی کنند.
صبح روز بعد ساعت 10 مقابل در مغازه ی مورد نظر بودم. داخل شدم مسئول مغازه جوانی بود شاید سی ساله که بسیار متین و موقّر بنظر میرسید فکر کردم شاید وی فقط فروشنده است و استاد ِ کار کس دیگری است، به محض دیدنم روزبخیر محترمانه یی گفت و پرسید چه کمکی از وی برای من ساخته است؟ ساعت را از جعبه یی که در آن بود بیرون آوردم ،که وی به دیدنش لبخندی بر لبها آورد، گذاشتم روی پیشخوان شیشه یی و جریان کار را برایش توضیح دادم ، دقیق و مفصّل و در تمام مدّت که من حرف می زدم آن جوان هرگز کلام مرا قطع نکرد. حرفهایم که تمام شد نگاهِ حاکی از مهر خود را از من برداشت و ساعت را در دستانش گرفت و کارشناسانه براندازی کرد و گفت، ساعت زیبایی است البتّه خیلی هم کهنه نیست امّا آنچه شما در مورد نَشتِ ثانیه ها از این ساعت گفتید موضوع عجیب و نا معمولی نیست! ( این سخن وی برای من واقعن شگفت انگیز بود!) و اساسا تمامی ساعتها از همان روزیکه این وسیله اختراع شده مبتلا به این عملکرد یا بقول شما "نقیصه" هستند. حتّی ساعتهای ساخت ِ لویی شانزدهم هم اینطور بوده اند. ارزان ترین ساعت چینی و یا گرانترین ساعت سوئیس ، هر مدل و هر شکل و شمایلی دقیقن همین کار را میکند؛ یعنی که مبتلا به نَشت ثانیه هاست. نه تنها برای ساعت شما که حتّی کار هم نمیکند بلکه برای همه ی ساعتهای عالم این طرز عمل کاملن عادی و درست است، نکته در این است که آدمها خیلی فرصت نگاه کردن به ساعت را ندارند. مراحل مختلف زندگی و سرعت آن بعلاوه ی گرفتاریهای پر شمار روز مره اجازه ی پرداختن به ساعت و معایب و محاسن آن را هرگز نداده و نمیدهد، مگر اینکه اوضاعی از قبیل این قرنطینه و یا چیزی شبیه به این پیش بیاید و بخصوص سالهای بازنشستگی هم رسیده باشند ، آنوقت است که افراد بیشتر به ساعتشان دقّت میکنند و اوّلین و عمده ترین نکته که نظرشان را جلب میکند همین نَشت ِ ثانیه هاست.
سخنانش که به پایان رسید ساعت را روی پیشخوان گذاشت و با تحسین نگاهش کرد و گفت خیالتان راحت باشد ساعت شما عیبی ندارد ببرید بگذاریدش روی تاقچه یا هرجا که مقابل دید شما باشد و تا میسّر است و شدنی از تماشایش لذّت ببرید. نگاهش کردم از آن گونه نگاه ها که یعنی بیش از آنچه به نظر آید سپاسگزارم و گفتم ، روز و روز گار خوبی برایتان آرزو دارم و از مغازه بیرون آمدم.
ساعت شمّاطه یی کهنه و از کار افتاده ی من سر جایش نشسته ، موسیقی فخیم و دلپذیر "باخ" در فضا مترنّم است، لیوانی شراب قدری نان پنیر و یک سیگار خوب که تحفه ی رفیقی است که چندی پیش از سفر کوبا برایم آورده این ساعات ِ نمیدانم چندمین روز از روزهای قرنطینه یی مرا در خود پیچیده اند. از اینجا روی بالکن آن پرچم خوشرنگ در ساختمان روبرویی با نسیم در فضا به نرمی در حال ِ رقص است، میز و صندلی همسایه ی سمت چپ روی بالکن است و خودشان حضور ندارند. جرعه یی شراب مینوشم، لقمه یی نان پنیر در دهان میگذارم، پکی از سیگار که بس دلپذیر است میگیرم، تا آن یاروی ِ دست راستی نیامده از هوای تازه و تمیز و بوی خوبی که در فضا پراکنده است لذّت میبرم.

*****************************************
آوریل کُرُنایی 2020






نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد