logo





در تصنع دانش

سه شنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۸ آپريل ۲۰۲۰

فرهاد قابوسی

پیش از این نیز بعضی نظیر افلاطون در «فیدروس» از تصنع دانش کتبی معاصرش در یونان نسبت به دانش شفاهی مقدم بر آن انتقاد کرده و برخی دیگر مشابه پوپر از سر بیدانشی، تصنع دانش را بدیهی و مثبت تلقی کرده اند. در مقابل من نیز در بعضی از رسالات و کتابهایم و حتی در این صفحات از نارسایی های دانش متداول جهان سرمایه داری و مضّار تصنع دانش نوشته ام. لذا آنچه که می آید بسط همین نظراتم در رابطه با بحران کنونی تمدن و فرهنگ بشری است.
مقصودم توضیح زمینه و علل اشکالات و تناقضات منطقی علوم معاصر بواسطۀ مصنوعی شدن دانش از طریق اضافات و ابهامات کلام در یونان قدیم و اروپا تحت سیطرۀ "فلسفۀ کلام مسیحی" است. چون آنچنان که چهار دهۀ پیش من در رساله آلمانی ام «فلسفۀ فیزیک» (1 ) توضیح دادم: شباهتی که هَیزنبرگ در «فیزیک و فلسفه» میان مدل ذرات اساسی اواسط قرن بیستم با فلسفۀ ماقبل سقراطی و «تیماوس» افلاطون یافته بود، مبتنی بر اینست که خصوصأ از ارسطو به بعد علم و فلسفۀ بر آمده از شرق و رایج شده میان فلاسفۀ ماقبل سقراط، از حالت اخذ مستقیمش از طبیعت خارج و آلوده به مقولات ذهنی و کلام ضرورت یافته جهت توضیح آن ذهنیات شد. قریب دو و نیم هزاره لازم بود تا بواسطۀ پیشرفت وسایل آزمایشگاهی و منطق، پرده های ابهامی که در این مدت بواسطۀ مقولات ذهنی و کلامی میان پدیده های طبیعت و فهم بشری ایجاد شده بود، بواسطۀ تجارب دقیق دریده گشته و علم بتواند دوبارۀ مناظرۀ مستقیم با طبیعت را در سطحی جدید آغاز کند.
............................................................

آن صوری از دانش که در ارتباط مستقیم با طبیعت و دستکم بواسطۀ سنجش های مستقیم حاصل بشر (بعنوان یک سیستم طبیعی) شده است، رابطه ای میان سیستم های طبیعت و انعکاسی از طبیعت در خود محسوب میشوند. و ازهمینرو دانشی بسامان می باشد. چون مصنوعی نیست و انعکاس واقعیت (طبیعت) است. علم قدیم بین النهرین، مصر و تمدن غیر یونانی مینوی (که بدست یونانیان بیشعور ِ جنگجوی مورد احترام نیچه نابود شد و به تاراج رفت) از نوع دانش مستقیم کسب شده از طبیعت، بیواسطۀ کلام اضافی بود. حتی علم و فلسفۀ آسیای صغیر بر آمده از فرهنگ بین النهرین نیز که منبع مشخص فرهنگ بعدی یونان و اروپا محسوب می شود، علمی نزدیک به طبیعت و موضوعات طبیعی و فلسفه ای مادی بر آمده از طبیعت بود. لکن از زمانی که علم از طریق آسیای صغیر و مصر به یونان راه یافت و با فرهنگ غیر یونانی تاراج شده از تمدن مینوی عجین شد و فرهنگ یونان را ساخت، علم و فلسفۀ یونان اروپا بواسطۀ اخذ روایی آن از فرهنگ های دیگر، بدل به صناعت کلام و مقولات ذهنی منعکس در کلام شد. اهمیت نطق و سخنوری "رتوریک" در یونان دلیل همین انحراف عقل یونانی از طبیعت بود. درحالیکه همچنانکه من در این صفحات نیز استدلال کرده ام، پیش از آن یاد گیری شفاهی یونانیان از فرهنگ های غیر یونانی بین النهرین، مصر و مینوی که بازرگانان همراه با علوم و فلسفه های (اولیۀ طبیعی شرقی) به یونان و اروپا منتقل کردند، فرهنگ شفاهی نزدیک به طبیعت یونان را ایجاد کرد.
ایراد افلاطون به فلسفۀ کتبی رایج شده در یونان عصر خویش و ترجیح دانش های اولیه شرقی بصورت شفاهی انتقال یافته به یونان را نیز باید در همین روال دید که نوشتم. یعنی انتقاد او از دانش کتبی یونانی متداول عصرش و تمجیدش از علم شفاهی یونانی سابق، متوجه تصنع اولی و طبیعی بودن دانش های شفاهی شرقی منتقل شده به یونان است: که در ارتباط مستقیم با طبیعت یا مطالعۀ مستقیم پدیده های طبیعت کسب شده بود.
برای درک مضار تصنع دانش یاد آوری می کنم که بخش عمدۀ ریاضیات معاصر محصول مسائل ریاضیات تعریف نشده ، تعریف ناپذیر و لذا غلط اقلیدسی است که بر مقولات ذهنی عامیانه ای نظیر "سطوح و خطوط مستقیم" و "نقطه" و "بی نهایت" متکی است. و لذا همین تصنع ذهنی در تمامی مباحث دانش و فرهنگ معاصر نفوذ کرده و بینش بشری را که در سایۀ تسلط بینش رقومی کمپیوتری خام تر و تقریبی شده، ضایع ساخته است. منجر شدن تقریب خام ریاضیات اقلیدسی به ایجاد کمپیوتر و تشدید بینش تقریبی در سایۀ آن، واقعیتی است که کیفیت نازل ریاضیات اقلیدسی را نشان می دهد. کیفتی که ریاضیات مدرن را نیز فاسد ساخته است (2). چون نه تنها در همان عصر اقلیدس بینش های دیگری مطرح، اما بدون توفیق ماندند. بلکه همچنانکه ایجاد نمونه های تاریخی هیتلر و ترامپ در "پیشرفته ترین" فرهنگ های عصر خود نشان می دهد، وجود هیچ مقوله ای دال بر صحت و فایدۀ آن نیست!
پس از هزارۀ تاریکی عقل در اروپا که بیداری آن بدون انتقال علم و فلسفۀ دوران فرهنگ اسلامی ِ شرق به اروپا بواسطۀ ترجمه های اندیشمندان یهودی از منابع علمی و فلسفی عربی به لاتین میسر نمی بود. عمق تصنع کلامی بینش و دانش ارسطوئی چنان بود که پس از رنسانس نیز دکارت، در سیطرۀ فقر نسبت به درک کلی و مرتبط موضوعات، صنعت دیگری بر آن افزود که عبارت باشد از "تجزیۀ موضوع به اجزاء قابل تصور در ذهن". نتیجه این بود که عینیت طبیعی بدل به تسمیۀ ذهنی شد و بینش تجزیه گرای صنعت بر دانش کلییت گرای طبیعت چیره گشت. پیشرفت اروپا در صنعت و پس رفت آن در علم را می بایستی محصول این تصنع دانش دید که البته مضارش همچنانکه در دنیای "پیشرفتۀ" صنعتی امروز شاهدیم هزارها بر منافعش می چربد. چون منافع چنین فرهنگ صنعتی نیز خود به این مفهوم مصنوعی هستند که منجر به انباشت مصنوعی سرمایه به شکل غیر متعادل میان اقلیت و کمبود امکانات برای اکثریت جامعه می شوند. درحالیکه انباشت طبیعی متضمن توزیع متعادل است.
به سخن دیگر تصنع جهان سرمایه داری معاصر محصولی است از تصنع دانش و بینش اروپایی ـ آمریکایی قرون اخیر که مبتنی بر فرهنگ کلاسیک اروپاست. لذا به هیچ وجه نمی توان کیفیت نازل علم و فلسفۀ غربی را از کیفیت نفرت انگیز فرهنگ غربی جدا دید که بشر در آن ارزش چندانی ندارد.
متاسفانه اشتباهی که معرفت شناسی غربی برخلاف معرفت شناسی من (شرقی) مرتکب شده و حتی فرزانگان غربی نظیر راسل نیز، بواسطۀ فرهنگ اروپامرکزشان دچارش شده اند؛ اینست که به جهت انحصار بینش شان به بینش اروپایی، آنها دستکم علم را (و معمولأ فلسفه را نیز) از فرهنگ غربی جدا تلقی کرده اند، و نه تنها تاثیرات بدیهی فرهنگ را بر علم و فلسفه فراموش کرده اند. بلکه جریان و ارزش های علم و فلسفه غربی را منفک از جریان و ارزش های فرهنگ غربی ملاحظه کرده اند: که دستکم در قرون اخیر منجر به فجایع بشری نظیر فاشیسم و نازیسم و جنگهای جهانی و استعماری متعدد بر سر انحصار منابع و امکانات زندگی برای اقلیتی شده است. درحالیکه به نظر من به تبع تاثیرات متقابل میان فرهنگ و علم و فلسفه، و فساد آشکار جنبه های اساسی و عمدۀ فرهنگ مابعد الطبیعی مسیحی غرب: نظیر استثمار عمومی، استعمار و سرمایه داری، فساد علم و فلسفۀ غربی نیز از نظر منطق محرز است. وگرنه، نه ریاضیدانان از فساد ریاضیات سخن می گفتند (2) و نه پایان فلسفه اعلام می شد، و فلسفۀ پست مدرن بدل به فلسفۀ کلام می شد که میراث همان فلسفۀ کلام مسیحی است (3).
در سایۀ تسلط همین فرهنگ بیخرد مابعدالطبیعی اروپایی است که «مکتب وین»، تنها فلسفۀ تجربی ــ منطقی اروپا که شاید می توانست جهانی را از بیخردی مابعدالطبیعی اروپا و غرب ــ مرکز برهاند، به بهانۀ نزدیکی اش با سوسیالیسم، قربانی فاشیسم سرمایه داری شد (3). به سخن دیگر آلودگی مابعد الطبیعی فرهنگ مسیحی مبتنی بر علم مصنوعی اروپایی به سرمایه داری چنان است که حتی اجازۀ رشد به بینش و اندیشه های تجربی ــ منطقی کسانی نظیر کارناپ را نمی دهد. چون بینش مخبط سرمایه داری چنان در رگ و ریشۀ فرهنگ غربی ریشه دوانده و آن را به سرمایه داری متافیزکی متکی بر انباشت "ارزش اضافی" متافیزیکی (که منبعش غیر از محصول کار اکثریت بیان می شود) آلوده کرده است؛ که متخصصین اقتصاد مدافع سرمایه داری تصور می کنند بتوانند آنرا با تردستی های کلامی برگرفته از "مکتب شیکاگو" از قبیل "ریسک سرمایه دار" توجیه کنند. درحالیکه این متخصصین بیکار نمی دانند که واقعیت جهان سرمایه داری را نه اینکه باصطلاح علم اقتصاد تعیین کند، بلکه میلیاردرهای آمریکایی نظیر وارن بافت (که برای آمریکای شمالی رئیس جمهور می تراشند) تعیین می کنند که گفته است: "در دنیا جنگی میان فقرا و ثروتمندان در گرفته بود که ما ثروتمندان در آن پیروز شده ایم" (3).
لذا متخصص حامی اقتصاد سرمایه داری باید بفهمد که وقتی سردمداران سرمایه داری جهانی "اقتصاد سرمایه داری" را جنگ با اکثریت فقیر می دانند، ذات این اقتصاد مخبط و ماهیتش منحط است و به هیچ وجه قابل دفاع نیست.
در این میان مسئلۀ مهمی که باصطلاح متخصصین اقتصاد حامی سرمایه داری نظیر آقای حسن منصور به علت بینش ایستای اروپا مرکزشان از درک آن عاجزند، اینست که بواسطۀ تاثیر متقابل میان امکانات اقتصادی ـ سیاسی اکثریت و قیود و محدودیت های دائمی اقلیت در جوامع سرمایه داری، نه تنها دولت های دموکراسی های سرمایه داری عملأ بعنوان نمایندۀ اقلیت در جهت تثبیت سرمایه داری و تامین منافع اقلیت صاحب سرمایه عمل می کند. بلکه با تشدید انباشت نامتعادل سرمایه و ایجاد بحران های جهانی ناشی از آن، همچنانکه امروز در سیطرۀ بحران کرونا در اکثر کشورهای جهان شاهدیم حتی حیات اکثریت مردم به خطر افتاده و بسیاری از آنها زندگی را بر سر اینگونه بحران های ناشی از قمارهای سرمایه داری جهانی، می بازند. درحالیکه اقلیت سرمایه دار صرفأ به علت امکانات مالی بیشتر برخوردار از همۀ امکانات بهداشتی در جهان مصنوعی ساخته شده به "موازات" جهان اکثریت (4)، به زندگی انگلی خویش ادامه می دهد.
به کسانی که بابت اظهار فضل دایم از علم می گویند ولی از آن بیخبرند، تذکر می دهم که در مهمترین بخش فراموش شدۀ علم در جهان سرمایه داری، قضایای اساسی مبحث تعادل سیستم های دینامیک دال بر ضرورت تعادل سیستم های دینامیک (که جوامع انسانی نیز نوعی از آنها محسوب می شود ) جهت دوام آن سیستم ها هستند (5).
حواشی و توضیحات:
(1)
F. Ghaboussi, „Die Philosophie der Physik. Die Symmetrie der Elementarteilchen“, 1987, Philosophia Naturalis, 24 (3),199-217.
(2) کارل لودویگ زیگل که به نظر ریاضیدان برجسته معاصر آندره ویل بزرگترین ریاضیدان قرن بیستم بود، در نامه به همکارش لوئیس موردل: "ریاضیات پس از ریمان، ددکیند و کانتور فاسد شد".
Letter from Siegel to A. Weil, Heritage of A. Weil, IAS,
Princeton, USA; now in: Academie des science, Archive, Institut de France.

(3) متاسفانه تاکنون من تنها کسی هستم که معتقد به ارتباط و تاثیرا ت متقابل میان فرهنگ و معرفت شناسی (علم و فلسفه) ام و از این نقطه نظر فلسفه، علم و معرفت شناسی غربی متاثر از فرهنگ ناروای غربی را مورد انتقاد قرار داده ام. بنگرید به مقالات علمی ـ فلسفی اخیر من در همین صفحات و رسالات علمی و کتابهایم نظیر «نقد عقل علمی: خطای اینشتین» و «بحران علم: فیزیک و ریاضیات» (به زبان آلمانی):
F. Ghaboussi, „Die Krise der Wissenschaft: Physik und Mathematik (Ihre Mythus und Wahrheit)“, Neobooks, 2017.
(4) جهانهای موازی اصولأ فاقد نقاط مشترک با یکدیگرند، مگر در "بی نهایت" تصور شده در علم مصنوعی دنیای سرمایه داری. همچنانکه امروز ارزش اضافی محصول کار اکثریت (عملأ بدون تماس مستقیم میان اکثریت فعال و اقلیت عیاش) بوسیلۀ منابع مجازی بورس های بانکی تبدیل به ثروت بورسی سرمایه داران می شوند.
(5) قضایای اساسی این مبحث نظیر «قضایای اسمیل، پیکسوتو، آنوزوف و توم» در کتاب زیر ثابت می کنند که سیستم های دینامیک تنها در نقطۀ تعادل شان متعادل اند و در صورت ایجاد عدم تعادل از هم می پاشند.
R. Abraham and J. E. Marsden, “Foundations of Mechanics”, 1987, Addison-Wesley.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد