logo





اوژن پایزیر

شخصیت باکونین

ترجمة محمد جواهرکلام

شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ - ۲۸ مارس ۲۰۲۰

در مقاله‌ای که در ۱۸۴۳ دربارة کمونیسم نوشت و در نشریة «درشوایسریچه رپابلیکانر»* چاپ شد، باکونین می‌نویسد:
«ما زیر ستارة انقلاب به دنیا آمدیم و همه بدون استثنا، زیر نفوذ آن می‌میریم. ما در آستانة یک تحول تاریخی جهانی بزرگ هستیم که خطرناک‌تر‌است، زیرا نه تنها خصلتی سیاسی، بلکه جزمی و دینی نیز دارد.» [1]

این فرابینی در مورد باکونین به طور قطع تحقق یافته است. ستاره‌ای بود درخشان در سپهر انقلابی قرن نوزدهم، با کردار انقلابی بی‌سابقه. عملکردی برجسته داشت. هرتسن (گرتسن)، رادیکال معروف روس، که دوست مادام‌العمرش بود، یک‌بار درباره‌اش گفته بود: «این مرد نه زیر ستاره‌ای عادی، که زیر ستاره ای دنباله‌دار به دنیا آمده است.[2]

باکونین ازخانواده‌ای اشرافی برخاسته بود ولی نقش و شیوة زندگی طبقة اجتماعی خود را واگذاشت و به گروه اجتماعی جدیدی پیوست که در آن هنگام در روسیه تازه ظهور کرده بود و «اینتلجنسیا» نام داشت. در محفلهای این گروه جدید در مسکو، با فلسفة آلمان آشنا شد و دفعتاً مشتاق بزرگ آن گردید. آرزوی گسترش دانش خود‌آموخته‌اش او را به دانشگاه برلین کشانید. آنجا به زودی، اگرچه نه برای مدتی دراز، به هگلی‌های چپ نزدیک شد. اما به سرعت از فلسفه نومید گردید، اگر چه هرگز نتوانست بر تمایلش به فلسفه‌اندیشی غلبه کند. از نقشه‌های خود برای دانش‌پژوه شدن نیز دست برداشت، و قلباً فریفتة جنبش انقلابی زمان خودگردید. باقی عمرآکنده از حوادثش را وقف پیش بردن انقلاب کرد. در آغاز کارش به عنوان یک انقلابی، پی برد که هیچ یک از آئین‌های انقلابی معاصر نمی‌توانند برای انقلابی با ابعادی که در سر دارد بنیادی ایدئولوژیک فراهم کنند. از این رو بر آن شد که برای مفهوم خود از انقلاب بنیادهای ایدئولوژیک پایه بگذارد. در آغاز طرفدار «پان‌اسلاویسم»[3]* بود، اما پی برد پان‌اسلاویسم نمی‌تواند جهان را تکان دهد. همبستگی روزافزونش با جنبش طبقة کارگر در درک خود مفهوم آنارشیسم به او کمک کرد. او تا روزهای آخر زندگی‌اش به آئین خود وفادار ماند.

این است سلوک سیاسی ـ ایدئولوژیک باکونین. در برابر این پیشینه از تغییرات سریع ایدئولوژیک. ماجراهای دخیل و حوادث زندگی او تقریباً قابل گفت و گو نیستند. زندگی او به یک اثر داستانی می‌مانَد. این حوادث حتی برای بسیاری کسان که به کوشش‌های سیاسی ایدئولوژیک باکونین کاملاً بی‌علاقه هستند جاذبه دارند. تنها در ادبیات روس، ما تصویر باکونین را در رمانهای ایوان تورگنیف و رومن گال، در اشعار ایوان آکساکُف، و در نمایشنامه‌های دیمیتری مرشوکوفسکی و کنستانتین فدین[4] می‌بینیم. اندکی پس از جنگ جهانی نخست، در میان منتقدان ادبی روس بحثی طولانی درگرفت که آیا باکونین همان پرنس استاوروگینِ رمانِ تسخیرشدگان اثر داستایفسکی نیست؟[5]

باکونین تلاش بسیار کرد که در تمام قیامهای اروپایی زمان خود نقشی بیابد یا شرکت کند. حتی پیری و کم شدن قوا نمی‌توانست او را به طور کامل از فعالیت متوقف کند، و این را حادثة بولونیا[6]* نشان داد.[7] او دو بار به مرگ محکوم شد و سالها در قلعة معروف پیتر و پل[8]* زندانی گردید. پس از عفو و تبعید به سیبری، به طرز رمانتیکی گریخت و یک دهه بعد، باز به همان کار دست زد و پس از گشتن به دور دنیا باز هم به همان نقطه بازگشت: ژاپن را از راه اقیانوس آرام و آمریکا را از راه اقیانوس اطلس گشت. در سال‌های بعد وقتی از اروپای غربی مأیوس شد، اختلاف ریشه‌دارش با مارکس او را به خراب کردن «انترناسیونال اول» کشانید.

فعالیت خستگی‌ناپذیر ـ خواه موفق خواه نه ـ دغدغة همیشگی باکونین در طول عمرش بود. بعد از فرارش از سیبری وقتی نزد دوستش هرتسن در لندن بازگشت بی آن که با او سلام و احوالپرسی کند، پرسید آیا در اروپا جای ناآرامی هست یا نه، و چون هرتسن پاسخ داد که چنین جایی نیست، باکونین گفت: «پس ما چکار کنیم، باید به ایران یا هند بروم تا آنجا [مردم] را تحریک کنم؟ این دیوانه‌ام می‌کند؛ مجبورم می‌کند گوشه‌ای بنشینم و کاری نکنم.»[9]
در مناسبتی دیگر دوستش نیکلای اوگارف ملامتش کرد: «همه‌اش دنبال چیزهای بد می‌گردی تا خودت را مشغول کنی؛ بی‌آن که توجه کنی این کار تو برای مسأله‌ای که در پیش داریم چقدر زیان‌آور است.»[10] ولی باکونین این را هشدار نمی‌شمرد. و انهدام را تا حد یک برنامه ارتقا داد. در «اعتراف» معروف خود که باکونین آن را به دستور نیکلای اول در زندان نوشت، صریحاً اعتراف می‌کند:
مکرراً به آلمانیها و لهستانیها گفته‌ام، وقتی در حضور من دربارة آیندة نظامهای حکومتی بحث می‌کنید، [باید بدانید که] «از ما خواسته‌اند منهدم کنیم نه اینکه بسازیم؛ آنها که می‌سازند، از ما بهتر، عاقل‌تر و تازه‌تر خواهند بود.»[11]

ریشارد واگنر که همراه باکونین در قیام دِرسدن شرکت داشت شهادت می‌دهد که «باکونین هربحثی را به موضوع انهدام می‌کشانید، و تمام تلاش‌های او را برای اعتلای زیبایی‌شناسانة افکارش عقیم می‌گذاشت.»[12] به این ترتیب لقب مکرر «حواری پان انهدام» در مورد باکونین قویاً راست می‌آید.

او برای نقشی که انتخاب کرده بود، طبعاً بسیار مناسب بود. دشوار است تمام خصلتهای باکونین را که باعث تسهیل کارش می‌شد بر شماریم. چنانکه ای. هـ کار می‌گوید: «شخصیت با کونین یکی از آن پدیده‌هایی است که با اصطلاحات عقلی نمی‌توان بیانشان کرد.»[13] وضع باکونین از نزدیک، شیوة عجیب زندگی روزانة او، شب‌نشینی‌های طولانی و جلسات چای‌خوری، حتی بدهیهای کلان و پرداخت‌نشده و عادات عجیب او، مثل خوابیدن با لباس، همه دست به دست هم می‌دهند تا از او حتی وقتی زنده بود، افسانه ‌بسازند. وقتی به استکهلم رسید تا بتواند در قیام 1863 لهستان شرکت کند، خیلی زود توانست در میان مخاطبان تازة خود، کسی را چون پادشاه چارلز پانزدهم پیدا کند.[14] در مدتی کوتاه، باکونین توانست «از گرمای شعله‌ور مقالة برجستة بارون دوگریر سوئدی»[15]و کریستین هامر، جواهرفروش سرشناس و طرفدار هنر بهره ببرد که این آخری به افتخار این پیام‌آور انقلاب و سوسیالیسم ضیافتی ترتیب داد.[16] ولی در موقعیتی دیگر، وقتی جیمز گیوم، باکونین را به دیدن «فدراسیون رومن»[17]* دعوت کرد، او به همین آسانی از ستایش پایدار کارگران لالوکل در سوئیس برخوردار شد. پس از فرارش از سیبری، باکونین در راهش به لندن توقف کوتاه و غیرمنتظره‌ای در بوستون کرد. حتی در این هنگام او با خود نامه‌ها و مقدمه‌هایی برای بسیاری از آمریکائیهای برجسته آورده بود، کسانی چون آندرو، شهردار ماساچوست؛ هنری ویلسون، مورخی که بعدها «قدرت برده» را نوشت؛ ژنرال مک سلان، که در سال 1855-56 در روسیه به سر می‌برد؛ ساموئل لانگ‌فللو، برادر و بیوگرافی‌نویس هنری وردزورث لانگ‌فللو و گئورگ هـ. اسنلینگ، یکی از برجسته ترین اهالی بوستون و پارتیزان قیام لهستان در 1831.[18]

پیشینة اشرافی باکونین زمینة آشنایی او را با خصوصیت‌های جهانی این طبقه فراهم کرد. این، به علاوة تسلطش بر زبان‌های خارجی، تا حد زیادی وفاق با غرب را برای او آسان ساختند. باکونین یکی از معدود انقلابیون و شاید معدود مشاهیری بود که فعالیت انقلابی‌اش بسته و محدود به یک کشور نبود. فعالیت باکونین کل اروپای شرقی را در برمی‌گرفت، و شرکت او و نفوذش در جنبش‌های انقلابی اروپای غربی نیز کم نبود. او می‌توانست به دوست وفادارش ن. پ. اوگارف که چون او مهاجری سیاسی بود به درستی بگوید: «تو تنها یک روس هستی، ولی من یک انترناسیونالیست هستم.»[19] به این ترتیب باکونین با گامهای بلند و غول‌آسایش، تمام اروپای قرن نوزدهم را پیمود. نتایج این فعالیت تب‌آلود بیشتر غیرمنتظره بود. شهرت و محبوبیت او به هیچ رو از نفوذش پیشی نمی‌گرفت. نفوذ او از هر دستاورد قابل قیاسی که ممکن بود به او منسوب شود بسیار فراتر می‌رفت.
_________________________

[1] Der Schweizerische Republikaner *
M. A. Bakunin، Sobraniye sochinenii i pisem، Steklov ed.، III، 230.
[2] Dmitri I. Chizhevski، Gegel v Rossii (Paris، 1939)، p. 84.

[3]* پان اسلاویسم جنبشی سیاسی در اواسط قرن ۱۹ بود ناظر به اتحاد کلیه اسلاوها. علامه دهخدا آن را کلمه‌ای فرانسوی و وجه دیگر کلمة «صقلاب» دانسته‌اند. (پان نیز واژه‌ای ترکی است، به معنای کل، و همه.)
[4]3 دربارة باکونین رمانی به ایتالیایی هست که به انگلیسی ترجمه شده:
Ricardo Bacchelli، The Devil at the Long Bridge.
[5] also See: Spor o Bakunine i Dostoyevskom (Leningrad، 1926).

[6] * اشاره‌ است به فرار باکونین از بولونیا، یا بولونی، در ایتالیا به مقصدی دیگر. ر.. ک کتاب کار:
[7] E. H. Carr، Michael Bakunin (London، 1937)، 467-469.
[8]، نزدیک سن پترزبورگ؛ سایقاً زندان معروفی بود.- م. Peter and Paul fortress *
[9] A. I. Herzen، Polnoye sobraniye sochinenli i pisem، M. K. Lemke، ed.
(Petrograd، 1919-1923)، XV، 12.
[10]
[11]7 M. Dragomanov، Pisma M. A. Bakunina k A. I. Gerzenu i N. P. Ogarew (Geneva، 1896)، 88.
8 V. Polonski، Materialy dlya biografii M. Bakunina (Moscow-Petrograd، 1923)، I، 176-177.
[12] Richard Wagner، Mein Lehen (Munich، 1911)، I، 460ff.
[13] Carr، op. cit.، 143.
[14] Ibid.، p. 289.
[15] Ibid.، 291.
[16] Yuri Steklov، Mikhail Aleksandrovich Bakuninyego zhizn i deyatelnost، II، 224.

[17] ، یا سازمان داوطلبان، واقع در ژنو؛ سوئیس.- م. Federation Romande *
[18] D. Hecht، Russian Radicals Look to America (Cambridge، 1947)، 56-57.
[19] Dragomanov، op. cit.، p. 300.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد