logo





مصاحبه ای خودمانی(۲)

چهار شنبه ۳ مهر ۱۳۹۸ - ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۹

طاهره بارئی

tahere-barei1.jpg
بعد از انتشار چندین مقاله حول نقش داستانهای آفرینش در سیاست، یکی از خوانندگان ابراز علاقه کرد مصاحبه ای خودمانی داشته باشیم که قسمت اول آن قبلاً از نظرتان گذشت و در این بخش قسمت دوم و آخر را مطالعه می کنید .

در قسمت اول گفتم که تولید گذشته در آینده امکان پذیر نیست. گذشته، جائی ننشسته و ثابت ومنجمد نشده که بشود رفت آنرا دوباره پیدا کرد بلکه همراه آنچه در آینده اتفاق می افتد، تحول می یابد. آنچه تاریخِ گذشته نامیده میشود، با پیشرفت زمان تغییر می یابد و دیگر همانی که فکر میکردیم یا فکر میکنیم بوده، نیست.

اما نقش امید یا چشم به راهِ"بازگشت گذشته" بودن، امر دیگری ست که می تواند در کادر فلسفی یا روانشناختی یا حتی انسان شناسی مطالعه شود.

در مقالۀ قبلی خیلی زود از نقش اصل "امید" که زیر بنای همۀ این موضوعات مربوط به اعتقاد به ظهور یک منجی نهائی ست، رد شدید و گفتید بحث بخش فلسفی این موضوع را به زمان دیگری موکول میکنید. آن زمان هنوز نرسیده؟

فلسفۀ امید داشتن یا امید ورزیدن به ظهور چنین انسانی مطلقا با شتابزدگی برای سزارین آن متفاوت است. کسی از انسان نخواسته برای آوردن منجی موعود برود زمین را شخم بزند. یا زمین خاصی را در نظر بگیرد و تحت الحمایه خود قرار دهد. اساسا آنچه به صورت مصنوعی و تقلبی بعنوان ماکت پرده آخر آفرینش و بازگشت به اصل و جامعه شیرین ابتدائی تولید شود، بخاطر همان مصنوعی بودنش، یعنی منفصل بودنش از کُل، از شرایط تولید آن، پایه ای و ریشه ای برای استقرار نداشته و بسیار شکننده و بی ثبات خواهد بود. باید مرتب برای سرپا نگاهداشتنش جنگید و این چگونه جامعۀ مقدسی و سرزمین مقدسی ست که روی پای خودش بند نمیشود و دائم باید ترسید و لرزید که امنیتش مبادا تحت خطر قرار بگیرد. جامعۀ امن و بهشتی موعود بخودی خود باید جای امنی باشد آنهم برای همه. نیازی نباشد به جنگیدن برای حفظ آن یا امنیت آن. مگر آنکه سر وقت خودش زاده نشده باشد از یک شرایط طبیعی.

به مسئله "امید" نپرداختید. همان چیزی که برای ساختن به قول شما تقلبی آن جامعه و آن آخر الزمان و آوردن آن منجی، کنار گذاشته شده. خیلی هم مورد انتقاد قرار گرفته.

بله در تأئید حرف شما، شولم می گفت این "امید" باعث شرم میشود. بجای امید باید خودمان بیآوریمش یا برقرارش کنیم.

من فکر میکنم جای این "امید" و فونکسیون یا کارکرد آنرا باید در جمع باقی داستانهای آفرینش جستجو کنیم. نه بیرون آن و بطور مجزا. اگر امید در پرده دوم مطرح میشود، برای به پرده آمدن مرحله سوم که تکمیل کار و پایان سیکل است، اینجا باید ببینیم در پرده اول چه گذشته. در پرده اول مطابق داستان، آدم دچار عجولی شده و چیزی را زودتر از وقت جستجو کرده و به پیام آفرینش در مورد مثبت بودن این پروسه به نفع خودش ناباوری کرده آنرا دروغ پنداشته. نشان به آن نشانی که حرف کسی را باور کرده که به او گفته آفریننده ی تو برای این نمیخواهد تو از آن میوه بخوری که نمیخواهد نامیرا شوی. به عبارت دیگر مظنون بودن به نیت مهر آمیز آفریدگارش را در ذهن آدم مغشوش کرده و او هم مغشوش شده. پس مطابق بسیاری دیگر از داستانهای کُتُب که از آوردنشان خود داری میکنم، آنچه از انسان برای جبران اشتباه یا کمبودش خواسته شده تا دوباره به شرایط قبل از هبوط برسد، تقویت نقطۀ مقابل آن دو ضعف، یعنی ناباوری به فرجام نیک جهان و مهر آمیز بودن اراده سازنده اش و بی صبری ست.

نقطۀ مقابل این دو ضعف میشود، صبوری و اثبات اعتماد به شکسته شدن هر بن بستی، بزرگترین بن بست ها، با حفظ امیدواری خدشه ناپذیر. امید را از ین داستانها و این منطق نمیتوان برید جای دیگری چسباد والاّ سقوط کل پروژه و درب و داغون شدن آن در تیررس خواهد بود.

علت شکست این پروژه ها هم جدای از همۀ عوامل یک شکست فلسفی هم ست . بگذریم که خود روایت ظهورمنجی و پیروزی جامعه انسانی و فاقد استثمار و سرشار از محبت و دوستی، قابل تعبیر ها و تفسیر های بسیار است، باید دید که در روایت اولیه هر سه اعتقاد، این "حفظ امید" به "بازگشت منجی و پیروزی "است که از شنونده خواسته میشود. امید هم بعنوان یک واژه، مطابق فلسفۀ زبان، فقط در آویختگیش از یک منبع و سقف اتوریته ست، که صاحب معنا میشود. بدون اتصال به این سقف و این چتر، امید با یک سقوط آزاد در "نیهیلیسم و پوچی" در هم می شکند. این سقف اتوریته که امید را معنا می بخشد، ایمان و اعتقاد است. به چه چیز؟ به این که موتور گردش و گرداندن این جهان ازنیتی نیکو و مهربان به انسان و جهان مملو است و در نتیجه تاریخ را در جهت پیروزی نهائی انسان و سقوط ضد انسان، به پیش می برد. در فقدان چنین اعتماد و باور عمیقی، ساخت تقلبی و مصنوعی هر نوع سرزمین موعود، جامعه موعود، رهبر موعود، فقط به جدائی و دور شدن از اعتقاد و اعتماد و ووووو.....بله به دیکتاتوری و استثمار باز هم بیشتر می انجامد. نمونه مارکسیزم و راست تر شدن از بقیه راست ها یک نمونه است. تازه مارکسیزم بعنوان سیستم فکری ماتریالیستی بدون اعقاد به سقفی که سخن آن رفت، نمیتواند و بیجاست از امید بگوید. نمیتواند وعده ای برای آینده ای چنان و چنین قائل شود. مدلهائی هم که خواسته اند رج بزنند و بجای آنچه از آنها خواسته شده یعنی حفظ امید و یقین به بن بست شکنی حتمی، عجولانه در پی تهیه کالای مورد نظرشان بر آیند، چون تقلبی ست و چون در نقطۀ امید و اتصال به باور خوش نیتی در حرکت تاریخ، لنگ میزند و اتفاقا درست به عکس از نقطۀ ناامیدی و استیصال و رو کم کردن از تاریخ و دست شستن از اراده نیک تاریخ حرکت کرده، به نتیجه نخواهد رسید.

جای امید البته که در فلسفه خالی ست تا وقتی دنبال قطعیت و عملی بودن بگردیم. نیچه زرتشت را بخاطر آموزش امید بزرگ می ستاید. امید در ناامیدی مطلق و دیگر هیچ. نه آنکه به امید، امید بستن بلکه به آنچه غیر قابل امید می نماید، امیدوار ماندن. این نه تراژدی ست نه طنز. بلکه باز شدن چاه آبی ست روشن در بیابان وگرماگرم عطش که میتوان از آن نوشید وتازه شد و در آینۀ آبش خود را نگریست. دستاوردش نوعی آگاهی از هویت فراتاریخی بشر است. امید یک حالت از بودن است نه نوعی موج زدن خواسته ها، گرچه این نوع زندگی ِ امیدوارانه، دنیائی از تخیل و نوآوری با خود می آورد.

این بخشِ بسیار مثبت، مفید و قابل طبقه بندیِ امیدواری ست. چندی پیش مقاله ای دیدم در تاثیر ناامیدی که به مردم تزریق میشود تا دست روی دست بگذارند و توانمندی های خود را بکار نگیرند.
خُب حالا که این امید کنار گذاشته شده و تنگ نظری و حرص و ولع جایش را گرفته، شما راهی جز گفتگوی بین معتقدان رسمی این روایتها نمی بینید؟

من ببینم نبینم مهم نیست. من نگران نابودی سیاره زیبایمان هستم. نگرانم از همه آنچه بیش از یک قرن ایسم ها به بهانه اش پاکسازی کرده و جنگ ساخته اند ، فقط بخش ویرانی و ناامنی و کشتار آخرالزمانیش روی دست بماند نه بخش سازندگی و تولد انسانیتی درخشان. این مقالات را هم ازین زاویه مطرح میکنم. والاّ ما همه در یک اکوسیستم هشیار زندگی میکنیم که شامل طبیعت و انسان و جامعه و تاریخ میشود. اگر حضور این داستانها را مانعی سر راه پروژه و جهت حرکت خودش ببیند، آنها را پس میزند، شده به بهای نابودی کل سیستم. برای اینکار هم مجهز است به انواع ابزار ها و دانائی ها که ما فاقد آنیم پس بهتر از ما ازپس رفع مانع بر میآید.

مگر لنینیسم و استالینیسم با آن سیستمِ مدعیِ آهنین بودن، فرو نریخت؟ هنوز در مورد علل فروریزیش بحث میشود و کسی دقیق نمیداند چه اتفاقی افتاده. دسیسه های امریکا؟ نبود دموکراسی درونی؟ پوسیده بودن سیستم اقتصادی؟ به هر حال مجموعه ای از همه اینها را هم در نظر بگیرید آخرش به این میرسه که یک سیستم با پایه های دروغین فلسفی که وعده های دروغ دراز مدت میداد نمیتوانست پایه های محکمی داشته روی آن قرار بگیرد. فکر کنید یک گل با شاخه و برگ فراوان پلاستیکی را در خاک فرو کنییم بگوئیم پربار ترین درخت جهان میشود. نخواهد شد. چون بطور طبیعی متناسب با خصوصیات طبیعی اطرافش پدیدار نشده. با تصفیه و تصفیه و تصفیه که نمیشود سر پا ماند. با قلع و قمع که نمیشود جامعۀ امن برای انسانها تدارک دید.

فکر می کنید نقش روشنگری در این زمینه چقدر می تواند باشد؟

چقدرش را نمیدانم اما آرزو میتوانم بکنم. این آرزو که اینها دست از داستانهایشان بردارند. در بُرهه کنونی که واقعا کره زمین در خطر نابودی و اینبار تصفیه کامل از نوع انسان روی خاک است، حیات بشر را فدای میلِ نقاّلی خودشان نکنند. فکرش را بکنید! بخاطر خوش خدمتی به یک داستان که معنی و فونکسیون آنرا درست نفهمیده اند! و اصلاً داستانی در کار نبوده و یک اپلی کیشن بوده برای کارکرد روانیشان نصب شده در ناخوداگاه تا یکسری بهره برداری ها را برایشان میسر کند و سر بزنگاه به دادشان برسد و خلاقیت ها و پتانسیل تازه ای برایشان بیآورد. در واقع منجی، "خود این داستان" یا اپلی کیشن بوده و بهشتی که قرار بوده بیاِید "در درون زندگی خودشان" باید می آمده که طبعا به بیرون هم به نحوی سرایت میکند. اما اینها موضوع را می آیند خیلی ابتدائی و دست پائین رونویسی می کنند.

شما اگر ازکارکرد این قصه ها اگر اطلاع بیشتری دارید بگوئید.

مگر همین اندازه که خودم فهمیده ام کافی نیست تا تفاوت با نگاه سودجویانه سطحی را تا حدی مشخص کند؟ فونکسیون داستان را هم اگر مطالعه کنید، بخصوص داستانهای کودکان یا اسطوره ها، اطلاعات باز بیشتری خواهید داشت. من دریافت خودم را گفتم چون به هر حال آنچه را تا اینجای زمان منتقل شده نمیشود در جا نفی کرد بلکه باید دید چه کارکردی داشته.

من با مقاله ای در مورد بوف کور نشان دادم چطور روشنفکری مثل هدایت هم که خودش را لامذهب می شناسد و حتی در تمسخر به قصۀ آفرینش، داستانی می نویسد، در داخل داستان حرکت میکند و نه بیرون آن. از داخل خود همان داستان می خواهد با آن بجنگد. هدف من این نبود که خالی بشویم روی سر روشنفکران که بله یقۀ شما را گرفتم شما داخل داستانها و اسطوره های کتب مذهبی نفس می کشیده اید. نه، من اینطور نگاه نمیکنم. قصد من نه محکوم کردن روشنفکران بلکه نشان دادن قدرت و قوام این داستانها ست. و با آگاهی از این مطلب باید مثل هر اپلی کیشنی دید بهترین و کم هزینه ترین راه استفاده از آن چیست و کجاست.

خُب شاید این فقط وسیله بوده برای بهره برداری های سیاسی؟ مگر مارکس نمی گفت مذهب وسیله ای برای پیاده کردن سیاست های استثماری بوده؟

بله من هم اینرا شنیده و خوانده ام و بهش هم فکر کردم یعنی عاملیت آنرا در نظر گرفتم، گو اینکه تفسیر های دیگری هم هست که منظور مارکس از افیون، زیاد منفی و تحقیر آمیز نبوده بلکه آنرا درمان موقت تلقی کرده است. اما به هر حال من در تحقیقم به عکس این نتیجه رسیدم. یعنی دیدم شرایط سیاسی اجتماعی آماده بوده تا این داستانهای فرقه ای بتوانند بیآیند و خودشان را به آن شرایط سوار کنند و بشوند بالهای حرکت. یا یکجور دیگر هم میشود گفت: از داخل این شرایط این قصه ها بصورت موجودات سر ودست شکسته و مسخ شده، خودشان را برسانند بیرون. دکوری هم که در صحنه چیده میشود برای واقعیت بخشیدن و قابل باور کردنِ قصه است.

اگر درست فهمیده باشم تمام ایسم های قرن بیستم، از مذهبی و غیر مذهبیشان، یک سر شان به هگل و مارکس وصل میشود یک سرش به پرده سوم قصۀ آفرینش، ظهور منجی، استقراردر سرزمین مقدس و مدینۀ فاضله؟

تقریباً! اینو میشه کاملتر کرد. علاوه بر دو موردی که برای پرده سوم شمردید، ظهور انسان طراز مکتب، یا انسان نو، هم مطرح است. هر کدام از این ایسم ها به یکی بیشتر اهمیت دادند. مثلا نازیسم به نژاد اهمیت میداد چون مطابق آنچه فرقۀ توله از قصه آفرینش برای خودش نقشه کشی کرده بود، یک انسان شمال برتر وجود دارد و یک انسان جنوبی. یعنی متفاوت با شولم که روی خط افقی و به گذشته و آینده زوم کرده بود و استقرار در سرزمین مقدس، آنها روی یک خط عمودی، شمال و جنوب را در عالم خودشان متراژ میکردند. چون انسان نو را میخواستند بر زمین بنشانند. که البته انسان شمالی هم به دلایلی که خودشان میدانستند و خودشان، محدود میشد به نژاد آلمانی که قرار بود آرین باشد. که ژرمن بود و آرین نبود. می بینید چقدر همه چیز اوهام و ساختگی و زورکی ست؟ انقلاب ایران دغدغه اش را امام زمان قرار داد. که با سه مولفه چاه و اسب و شمشیربه صحنه آمد. که عمیقاَ با اسطوره رستم آمیخته است. برای همین حضور چاه و جمکران در دکور مهم است.رستم با اسبش "رخش" دمخور است و این دو اسم کنار هم می آیند. و کشته شدنش هم با افتادن در چاه صورت گرفته است. در داستانهای عرب تا آنجا که من دیدم سخنی از اسب منجی مطرح نشده است.

یک بخش تکمیلی هم به برداشت شما باید این باشد که با دید من این افسانه ها با مارکسیزم واکس خورده و یک جوری خواسته یا نخواسته ماتریالیسم را به خورد افسانه ای داده اند که اگر نقش متافیزیک را از آن حذف کنیم، شیرازه اش می پاشد. دیگر قصۀ مذهبی از ان باقی نمی ماند که بخواهیم به این اسم آنرا بفروشیم.

و چقدر جای تأسف است که این وسط تشنج تاریخی بین مسیحیان با یهودیان منتقل شده باشد به مسلمانان علیرغم این همانی بسیار در سیاست و داستانهای سیاسی دو کشور.

ایران ضد یهودی نبوده این نوعی سینه جلو دادن و خودنمائیست از سوی کسانی که فکر کردند حالا نوبت آنهاست که در صدر توجه جهان قرار بگیرند. موضوع اینست که شاه از اسرائیل طرفدای کرده بود پس اینها "ترامپ وار" که ضد اوباما رفتار میکند، تصمیم می گیرند ضد اسرائیل رفتار کنند. لزومی به این رویاروئی نبوده و فقط برای ایرانی ها بدنامی آورده اینهم نه از عقل و درایت و شناخت بلکه همان چپ و راست وافقی دیدن تاریخ است که علیرغم همه ادعا هایش، خطّی که می بیند هیچ، حتی عمودی هم نمی بیند افقی می بیند. البته حتی روشنفکران ما اسرائیل را خوب نمی شناسند اطلاعاتمان بد وسخت ناقص است مقصودم زمینۀ فکری فلسفی ست که بر پایه هایش طراحی این کشور قرار گرفته است. در نتیجه در زمینۀ راه حل نشان دادن هم کم می آورند.

چند تاریخ مهم در سرگذشت قوم یهود وجود دارد
در 1050 قبل از میلاد مسیح دولت کنعان، دولت بنی اسرائیل برقرار است. همانکه یهودیان را ذکر آن به ذوق می آورد. در یک تاریخ نامشخص ابراهیم پدر دین یهود قول سرزمینی میدهد که از مصر تا فرات برایشان گسترده باشد در سالهای بین 1881 و 1921 میلادی اولین گروه یهودیان روسی به خاطر کشتار یهودیان به فلسطین میروند. این کشتار توسط مسلمانان انجام نشده. در 1945آگاهی از کشتار های مخوف یهودیان توسط نازی ها..باز هم توسط مسلمانان انجام نشده و هرگز آنها از سوی مسلمانان نبوده که بخاطر روایت های زندگی و تصلیب مسیح مورد آزار قرار گرفته اند. تبعید هاو اخراج هایشان نیز توسط مسلمانان نبوده. حالا این بدنامی را برای ایرانی ها خریدن برای چه؟ چرا باید تنش بین مسیحیان با یهودیان به ایرانیان منتقل شده باشد؟

اگر مطلب دیگری بخواهید بیفزائید با علاقه گوش میکنم.


من که این صحبتها را میکنم باید جواب داشته باشم برای مذهبی ها هم، که پس باید این داستان سه پرده ای را چطور دید.

جواب من اینست که با ابزار جدید متن سعی کنید آنرا به روش خودتان بفهمید زنده اش کنید با شعور خودتان برای خودتان. داستانها به زندگی معنی و قالب میدهند. مثل اینکه تاریخ را فشرده زیر ذره بین قرار داده باشند. ولی با این ذره بینی کردن، قصه، زمان را سخت کرده و مسدود میکند. روایاتی ازین دست، زمان ندارند و نباید به آنها زمان داد. آنها خارج زمان قرار می گیرند. همچون تصویری در آینه که پس و پیش کردن و دستکاری آن، تنها از طریق مسخ کردن و باژگونه کردن آینه می تواند انجام گیرد. ما هیچوقت به یک داستان به خاطر دکور آن توجه نمی کنیم. اهمیت داستان در نتیجه گیری آن و درخواستی ست که از مخاطب با زبان تصویری دارد. با نفی "امید" از متن داستان آفرینش، و متوسل شدن به داستان از نقطۀ نامیدی و استیصال، ما دیگر در داستان مزبور نیستیم و وعده هایش هم شامل حال ما و شرایط ما نمیشود، بلکه در داستان ِخود ساخته ای هستیم، با بازوی اراده گرائی و فقط آرایشی شبیه دکور آن داستان. دکور هم نشد، تابلو ها و آفیش هائی که یاد آوری کنند، این ، همان است.

وقتی "امید" بجای چشم داشت به آینده، به گذشته نگاه کند، به بهشت از دست رفته، به زمانی که معبد ها ویران نشده بودند وبزرگان مذهب زنده بودند، سیکل اتمام داستان بجای آنکه تکمیل شده و دو سر آن به هم وصل شود، دچار یک معلق شده و پشت و رو میشود.آینده در حرکت سیکلی و دایره وار خود یکبار دیگر به حوالی نقطۀ آغاز میرسد ولی نقطۀ آغاز هم ثابت نبوده و در این مدت تحول یافته است. مثل همۀ اجزای زنده جهان. به گذشته فقط در خواب و خیال و توّهم میتوان بازگشت. یعنی خیال کرد بازگشته ای.آنوقت باید به دیگران فشار آورد تظاهر کنند تو را در آن گذشته می بینند. بخصوص وقتی جان مایۀ آن داستان معروف، که "امید" است به حرکت از نقطۀ ناامیدی و استیصال تغییر انرژی بدهد، یک تغییر پارادیم غیر قابل درمان شکل گرفته است. والاّ حتی نمونه های غیر مذهبی مثل لنینیسم هم روی "سنگ این امید" بساط خودشان را می چینند. و وعده ی آینده ای بهشتی میدهند. اما بساطشان را از درون ناامیدی ها و استیصال ها بیرون کشیده آورده اند. سرتاپایشان بوی خشم ناامیدی میدهد. بوی حقارت و عقده ای که تقدس حزب و رهبرش را می طلبد. نه، قصه این را نمی گوید. قصه از آدمیانی سخن می گوید که در اوج نامناسب بودن شرایط، از امیدِ به شکسته شدن بن بست دمی باز نمی ایستند و تمام نفسشان بوی امید می دهد.

شاید باید برخی مسائل را خلاصه کنم.

موضوعی که می خواهم اینجا مطرح کنم اینست که چه در روایت کلیمی، چه مسیحی و چه اسلامی از حوادث آخر الزمانی و ماقبل پرده آخر، و نحوه برقراری آن توسط جریانات سیاسی و حتی فلسفی، وجه مشترک مهمی وجود دارد. این وجه مشترک که روایت اصلی را مچاله کرده و تنها تمایل به پیروزی آنرا حفظ میکند، ازهمین تفاوت تغییر پارادیم از امیدواری و چشم براهی، به ناامیدی وخشم و تلاش برای تولید یک نمونه تقلبی از آنچه روایات در مورد جامعه و سیته ایده آل و مشخصات و مولفه های آن منتقل کرده اند صورت می گیرد. جامعۀ آخر زمان و ظهور منجی در هر سه روایت ادیان سامی از آن، مورد و پهنه ای ست که باید در هر شرایط به آن امیدوار ماند و هیچیک از ناملایمات اجتماعی نباید باعث قطع امید شوند.
چند ماه پیش در سمینار دو روزه ای شرکت کردم در مورد رستگاری و ایده رستاخیز در سه دین ابراهیمی. سخنرانی اول اتفاقا ار نقش امید در فلسفه آغاز کرد و اینکه به امید در فلسفه چندان پرداخته نشده. اما یکدفعه سوژه "امید" از سخنرانی های بعدی محو شد و جایش را تشریح نا امیدی و خشم و استیصال و استعمار و تبعید ها گرفت، و یورش اندیشمندان اندر ترغیب ساخت دست ساز آن جامعه مورد انتظار به مدد اراده و عمل و مهدی بیا مهدی بیا.
دیگر بحث امید مچاله شده به دور افکنده شد وسخن به جنگ و تلاطم کشیده شد یا برای حفظ مدل تقلبی خود ساخته یا برای تصرف و کسب آن. من البته همین مشاهده ام را مطرح کردم و گفتم اتفاقی که دارد در سمینار و برگزاری سخنرانی ها می افتد بی رابطه با آنچه در عمل در مورد آخرالزمان سازی اتفاق افتاده و می افتد نیست.
وعده به وجود آمدن یک جامعه موفق و مرفه را از دستهای آفرینش گرفتن و گفتن که ما خودمان انجامش میدهیم، ربطی به خواست قصه ندارد. گویا این وعده نبوده ، برنامه خود آفرینش نبوده بلکه چشمکی بوده بروید راهش بیندازید. هر جا هم می خواهند تعهد به اصول روایت را کنار می گذارند. مثلا متون کهن یهودی می گوید دسته جمعی در تعداد زیاد و مثل دیواری به این سرزمین وارد نشوید. اما وقتی از اقصی نقاط جهان مهاجرت به این سرزمین آغاز میشود متفکران برایش دلیل دارند و مثلا گرهارد شولم می گوید پس چرا مسیح و یارانش روز رستاخیز دسته جمعی قرار است وارد شوند پس ایرادی نمی بیند.

در ایران هم " من توی دهنش میزنم" توی دهن باید و نباید های عرف و مذهب زد.توی دهان خود داستان آفرینش زد. آیا معنیش این نبوده و نیست که خودش را فراتر از خالق و راوی داستان قرار داد و ماتریالیسمی اعتراف نشده، تمام زوایای متون ذهنش را جویده بود؟

و فقط این نیست. کار معنویت رفعت بخشیدن به هر جلوۀ بدوی زمینی ست. بقول فروید sublimination یا عمل تلطیف. کاری که قرائت ماتریالیستی از مذهب در ایران کرد، بدویت و فرو تر را تلطیف نکرد و رفعت نبخشید بلکه بدویت را به اوج برد و مقام داد. هیچ چیز معنوی مذهبی، مطابق درخواست های خود این آموزش ها، در این عمل وجود ندارد بلکه وارونۀ آنست.

میخواهم تفاوت عمیق این موضوع را با عرفی کردن مذهب روشن کرده باشم. که اولی هیچ ربطی به دومی ندارد. در دومی، مذهب لباس زمانه خودش و محل زیست خودش را می پوشد اما مقصدش و نیتش را تغییر نمیدهد. در اولی، یعنی بدوی کردن و فرو کشیدن مذهب به بهانه مادّی کردن آن،ساحت اصلی مذهب به دور انداخته میشود. حالا دیگر چه چیز از آن باقی می ماند، نگاه کنید و ببینید.

مصاحبه ای خودمانی قسمت ا http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=48246

داستان آفرینش در بوف کور
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=47562

Le Judaisme dans les relations internationales Corine Mellul
Page 126 Questions internationales le réveil des religions


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد