logo





دیدار معنوی مثنوی
جان جهش (ضربۀ ایحاد) - (بخش دوم)

يکشنبه ۳ فروردين ۱۳۹۹ - ۲۲ مارس ۲۰۲۰

محمد بینش (م ــ زیبا روز )

mohammad-binesh1.jpg
مولانا برای به وجود آوردن "ضربۀ ایجاد" ، گاهی از زبان تیز "هزل" هم استفاده می کند . مثلا جایی در دفتر ششم،برای بازداشتن مخاطب مثنوی از عقب گردِ جان انسانی به سوی پستی، حکایتی هزل آمیز صاحبخانه ای رک گو و میهمانی خطاکار را پیش می کشد:

آنچنان کآن خواجه را مهمان رسید
خواجه از ایام و سالش بر رسید
گفت : "عمرت چند سال است ای پسر؟
باز گو و در مدزد و بر شُمَر ! "
گفت : "هجده، هفده ، یا خود شانزده
یا که پانزده ای برادر خوانده "
گفت :"واپس واپس ای خیره سرت !
باز می رو تا به ک... ِ مادرت "

یعنی صاحبخانه از این زبانبازی میهمان جوانش که خود را نوجوان جا می زند بر آشفته و دشنامی هزل آمیز نثارش می کند .البته شنوندگان مثنوی زمان مولانا منظورش را از این کنایه درک می کردند ولی امروزه برای خوانندۀ ابیات شاید دادن چنین دشنام تندی بی مورد باشد و تنها برای شوخی جلوه کند.

پس توضیحی لازم است، در آن زمان رسم بوده که مردان غلامباره و کودک آزار برای یافتن طعمه، در مکانهای عمومی سر صحبت را با نو جوانان بازکرده، ابتدا از سن وسالش می پرسیدند و کم کم وی را می پختند و کام می گرفتند. مثلا زیبایی او را نشانی از جلوۀ خدا می خواندند وبقول مولانا:

همچو امرد که خدا نامش کنند
تا بدین سالوس در دامش کنند .

در حکایت یاد شده، صاحبخانه ابتدا به آن میهمان هشدار می دهد که تنها به گفتن سن و سال خویش اکتفا کند و بداند برای چنان منظور ناخوشایندی نیست که دارد از او سوال می کند .اما ظاهرا آن میهمان خود راضی ست مفعول واقع شود از همین رو خود را نوجوان جا زده ، چراغ سبز نشان می دهد. صاحبخانه اما در زمرۀ آن بدکاران شاید نباشد به هر حال تشابهی ست میان این وضعیّیت با حال و روز کسانی که گوهر انسانیت خود را فراموش کرده اند و به فروتر از آن راضی اند . خواننده شاید بپرسد برای خدای نظمی چون مولانا مشکلی نیست تا بجای نام بردن از شرمگاه زنان مثلا بگوید: "همچنان می رو به بطن مادرت،" اما همان دشنام ، "جان جهش" ی ست که منظور مولاناست . یعنی یک شوک به روان شنوندگان می دهد که دور و بر "ساده بازی " نروند و به بهانۀ عشق با خوبرویان گرفتار شیطان نفس نگردند.

گاهی نیز این جان جهش به نوعی از"جان گزش" هم تبدیل می شد.از آن جمله معاملۀ وی با یکی از حاضران مجلس سرایش مثنوی ست . وی در دفتر چهارم بنا بر مناسبتی خصال الهی حسام الدین را می ستاید :

همچنان مقصود من از مثنوی
ای ضیاء الحق! حُسام الدین توی !
مثنوی اندر فروع و در اصول
جمله آن ِ توست کردستی قبول
قصدم از الفاظ ِ آن ، راز ِ توَست
قصدم از انشایش آواز ِ توست
پیش من آوازت آواز ِ خداست
عاشق از معشوق، حاشا که جداست

ولی پس از چند بیت دیگر ضمیر نا آرام منکری را می خواند و با ابیاتی هزل آلودپاسخی تلخ و دندانشکن می دهد. بقول انقروی :

"آداب شریف مولانا این بود که هر چه در خلال ِ مجلس با یاران و سایر دوستان و منکران می گذشت... به نطق می آورد و به نظم می کشید...تا اهل سلوک را فایده باشد"(1)

می کنم لاحول، نه از گفت ِ خویش
بلکه از وسواس آن اندیشه کیش
کو خیالی می کند در گفت من
در دل از وسواس و انکارات ِ ظن
می کنم لاحول، یعنی چاره نیست
چون تو را در دل به ضدّم گفتنی ست
چونکه گفت ِ من گرفتت در گلو
من خمش کردم ، تو آن ِ خود بگو

می فرماید "لاحول" را [لاحول و لا قوه الا بالله (نیرو و قدرتی جز این که تحت قدرت خدا باشد نیست )] نه در اعراض از سخن خویش بلکه در اعتراض به اندیشۀ پنهان آن منکری می کنم که انکارش در دل دارویی برای مداوا ندارد. ای خیال اندیش من ساکت می شوم و تو دلایل انکارت را بگو ! . وضعیت تو در برابر سخنان من و یا انکارحسام الدین مثال صحنۀ زیر است .:

آن یکی نایّی ِ خوش،نی می زدست
ناگهان از مقعدش بادی بجست
نای را بر کون نهاد او که : "ز من
گر تو بهتر می زنی بستان بزن ! "

خواننده مثنوی شاید ابیات بالا را مخالف کار و کردار مولانا بداند که چنان سخنان سنگین و پرمعنی در حرمت نی سروده است .اتفاقا مولانا همین را می خواهد که ناگاه برای تادیب کشیده ای از هزل و طنز بر چهره جان منکران حسام الدین خصوصا و یا انکار کنندگان شان ومقام اولیاء حق عموما خورده، بیدارشان سازد .

ادامه دارد

http://zibarooz.blogfa.com/

زیر نویس

1 : انقروی،اسماعیل، شرح کبیر انقروی ـ ج15 ، ص904 ترجمه عصمت ستارزاده

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد