logo





پدر بزرگ پیر و نوه اش

دوشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۲ سپتامبر ۲۰۱۹

رضا اسدی

reza-asadi-s.jpg
روزی بود و روزگاری. یک مرد نسبتن پیری بود. چشمانش تیره و تار. گوش هایش ناشنوا و زانوانش بی رمق گردیده بودند. سر میز- هنگام خوردن غذا- به سختی می توانست از قاشق استفاده کند. دستش می لرزید و سوپ از گوشه لبانش به روی سفره می ریخت. پسر و عروسش از این نوع حرکاتش عصبانی می شدند. در نهایت از او خواستند تا در زمان صرف غذا در گوشه ای دور از چشم دیگران بنشیند. از آن پس در یک کاسه سوفاری و به میزان کمتری به او غذا می دادند. هر از گاهی غمگین به فرزندانش نگاه می کرد و اشک از چشمانش سرازیر می گردید. او حتی قادر به محکم نگهداشتن کاسه سوفاری هم نشد. از دست لرزانش افتاد و چهل تکه گردید.

بانوی خانه عصبانی شد و آه تمسخر آمیزی کشید. برای حل این مشکل- با پرداخت چند سکه- یک کاسه چوبی محکم خرید تا از آن پس در آن غذا بخورد. در حالی که آنها مشغول صرف غذا بودند، دیدند که پسر هشت ساله اشان در گوشه ای نشسته و مشغول چسباندن تکه های کوچکی از تخته های بریده شده به یکدیگر است.
پدر از او پرسید:
"به چه کاری مشغولی"؟
جوانک جواب داد:
"مشغول ساختن یک کاسه چوبی هستم".
مادر پرسید:
"منظورت از انجام این کار چیست"؟
پسرشان جواب داد وگفت:
" می خواهم زمانی که به سن وسال شما خواهم رسید، مجبورتان کنم تا در گوشه ای بنشینید در این کاسه چوبی غذا بخورید".
مرد و همسرش به یکدیگر نگاه کردند و بی اختیار به گریه افتادند.
بلافاصله پدر پیر را در کنار میز پیش خود نشاندند، عذر خواهی کردند و از او خواستند تا به هر صورت که می تواند غذا میل نماید. چنانچه سوپ از گوشه دهانش روی سفره می ریخت با لب خندی رضایت آمیز آن را تمیز می نمودند.

وقتی این ماجرا را از عموی آن پسر هشت ساله شنیدم، تعجب کردم از اینکه:
" در این جهان هستند افراد بسیاری - در پوشش رهبر، رییس، عابد و قدیس- که انواع و اقسام ظلم ها و جنایت ها را در حق بشریت روا می دارند.
سئوال این بود که چرا آنها چنین رفتار می نمایند؟
"به این دلیل اینکه آنها دیکتاتور و خود شیفته هستند و باید انسانیت را از این جوان هشت ساله بیاموزند".



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد