logo





کلامی چند با دوست عزیزم بیژن هیرمن‌پور
یک سال پس از رفتنش

يکشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۱ سپتامبر ۲۰۱۹

ناصر زراعتی



سلام بیژن جان!
یک سال است که رفته‌ای. این یک سالِ تلخ و دشوار چگونه این‌همه سریع گذشت؟... نمی‌دانم.
گفتیم و نوشتیم که: امروز، در این ساعت، در این‌جا، گِردِ هم می‌آییم تا یادت را گرامی بداریم.
امّا همه‌مان می‌دانیم که یادِ زیبا و روشنِ تو همیشه گرامی بوده و هست. ما در واقع، به‌خاطرِ خودمان، به آرامگاهِ همیشگیِ تو آمده‌ایم تا همدیگر را تَسَلا دهیم؛ باشد که بتوانیم نبودت را بُردبارانه تاب آوَریم.
من که نیم قرن بختِ دوستی با تو نصیبم شد ـ از آن آپارتمانِ سادۀ شهرآرا در اواخرِ دهۀ چهل تا این خانۀ همچنان ساده و زیبا و پُر از مهربانی در دِرانسی ـ هنوز هم پس از گذشتِ این یک سال، رفتن و نبودنت را نمی‌توانم باوَر کنم.
در تمامِ لحظاتِ روزها و شب‌هایِ یک سالِ گذشته، یادِ درخشانت با من بوده است. هربار فیلمِ خوبی دیده‌ام، هرگاه نوشته یا کتابِ خوبی خوانده‌ام، هرزمان چیزی نوشته‌ام و هرهنگام چیزِ زیبایی کشف کرده‌ام، آرزو کرده‌ام که: ای کاش بودی تا تلفنی به تو می‌گفتم، یا وقتی می‌آمدم پاریس، باهم می‌نشستیم، مثلِ گذشته، فیلم می‌دیدیم، کتاب می‌خواندیم، می‌گفتیم و می‌شنیدیم و به ریش و گیسِ دنیادارانِ مسخره می‌خندیدیم...
بسیار متأسفم که امروز نتوانستم همراه و در کنارِ عزیزان، دوستان و رفقایِ تو باشم، امّا دل و جانم آن‌جاست.
از تو بسیار چیزها آموختم، از جمله: راستی، درستی، ساده‌زیستی، آرمان‌خواهی ، پایداری، شکیبایی، سخت‌کوشی در کار، امید و بی‌نیازی... از همان آغازِ آشنایی در جوانی، از تو آموختم که اگر ـ به‌تعبیرِ حافظ ـ «گَردآلودِ فقر» هم بوده باشیم، شَرم باد از هِمّت‌مان، «گر به آبِ چشمۀ خورشید دامَن تَر کنیم.»
از تو آموختم که چه بَسا اوقات، تن به انجامِ بعضی کارهایِ نادرست ندادن، اهمیّتش هیچ کم‌تر نیست از انجام دادنِ کارهایی حتّا درست.
افسوس که دیگر نیستی تا خطاهایِ مرا دوستانه، مُشفقانه و مهربانانه تذکر بدهی!
بیژن جان! زیبایی‌هایِ این جهان کم نیست... خورشید همچنان طلوع می‌کند و می‌تابَد و غروب می‌کند... پاییز با رنگ‌هایش، زمستان با سرما و باد و باران و برفش، بهار با شکوفه‌هایش و تابستان با سرسبزی و طراوت و گرمایش یک به یک، به‌نوبت، می‌آیند و می‌گذرند... روزها و شب‌ها همچنان از پِیِ هم می‌آیند و می‌گذرند... امّا ـ با این‌همه ـ جهان تو را کم دارد؛ همچنان که ما ـ همه ـ تو را کم داریم.
هرگاه یادِ آخرین حرفت می‌اُفتم که در واپسین لحظۀ زندگی به شهین گفتی: «به دوستانم بگو مرا حَلال کنند!»، بُغض چنان گلویم را می‌فشارَد که به‌دشواری می‌توانم از گریستن خودداری کنم.
بیژن جان! تو باید ما را حَلال کنی، زیرا ـ چنان‌که باید و شاید ـ قدرِ وجودِ عزیزت را ندانستیم.
شاعر گفته است: «هرگز نَمیرَد آن که دلش زنده شد به عشق!»
دلِ تو ـ بیژن جان! ـ همیشه زنده بود به عشق؛ به زیباترینِ عشق‌ها: عشقِ به نیکی و زیبایی، عشقِ به محرومان و ستم‌دیدگانِ این دنیا، عشق به آزادی، برابری و عدالت که در واژۀ «سوسیالیسم» خلاصه می‌شد، عشقِ به آرمان‌هایِ زیبا و شایستۀ انسانی...
نمی‌دانم آن «جَریدۀ عالَم» که شاعر به آن اشاره کرده، چیست و در کجاست؛ امّا این را مطمئنم که دوامِ یادِ زیبایِ تو بر دل و ذهنِ همۀ ما که سعادتِ دوستی و رفاقتت نصیبمان شد، برایِ همیشه، ثبت شده است.

یادگارهایِ عزیزِ تو: یار و یاورِ همیشگی‌ات شهینِ مهربان، فرزندِ برومندت آرش، عروسِ نازنینت و دو نوۀ گُلَت همواره عزیزِ ما نیز خواهند بود.

دوست و دوستدارِ همیشه کوچکِ تو: ناصر زراعتی
سی و یکمِ ماهِ اوتِ سالِ 2019، گوتنبرگِ سوئد


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد