logo





از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم
تاجیکستان بخش دهم

پنجشنبه ۷ شهريور ۱۳۹۸ - ۲۹ اوت ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
منظقه مکرریان چهل ششم .جمعیتی انبوه وخسته ، به هم فشار می آورند بیشتر از ده ساعت می شود که در صف نان دولتی ایستاده اند .از ساعت نه شب تا حال که ساعت هفت صبح است.
پیر زنان چمیاتمه زده در کنار جوی چرت می زنند.بچه ها از سر و کول هم بالا می روند. جوان ها با عصبیت با هم در کشمکش و جدال هستند .
هنوز ماشین نان نرسیده است .چند روز پیش مردی مسن در همین مغازه شماره یازده سکته کرد ومرد. هر روز پلیس با اسلحه بر این جمعیت انبوه و گرسنه نظارت می کند و هر از چندی گلوله ای به فضا شلیک می نماید و صف متشنج رانظام می بخشد .
بسیاری از پیر زنان و پیر مردان منتظر، تنها با همین نان خالی گذاره می کنند .چرا که دیگر توان خرید پیش از آن را ندارند . نزدیک به یکسال است که حقوقی نگرفته اند. واگر حقوق باز نشستگی آن ها را به دلار محاسبه کنی مبلغی حدود چهار دلار می شود .هزار و دویست روبل تاجیکی .
بیشتر آن ها پنبه چینند .مزد سال قبل را تازه دریافت کرده اند. پنیه این طلای سفید !اصلی ترین منبع در آمد و صادرات تاجیکستان که حال میزان تولید آن به نیم رسیده است .از این نیم هم مسلما نیمی بر زمین خواهدماند. چرا که جوان هایا کشته شده اند یا در گوشه کنار جهانند ، یادر روسیه به کار یدی و ساختمانی مشغولند .
پیر زنان وپیر مردان در هراس از آینده و خشمگین و اندوهناک از این که می بینند ، پنبه این تنها سرمایه کشور که حاصل کار تمام سال های جوانی آن هاست چگونه بین گروه های حکومتی و دستجات تقسیم می شودو از طرق غیر قانونی از کشور خارج می گردد .
شرکت های بزرگی مانند"ولبر الست کانادائی ""دانو واند" امریکائی به قیمتی بسیار ارزان تر از قیمت جهانی پنیه آن راغارت می کنند.شرکت راه ابریشم از ایران که گفته می شود متعلق به افراد سپاه است در کنار آن ها.
کم نیست مرگ پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های روس ! این غریب های تک افتاده در وطن در منتها الیه سر زمین شوراهای سابق .
در این کشور چشم به جهان گشوده اند درس خوانده اند ،کار کرده و خانواده ساخته اند .حال همه چیز فرو ریخته مانند آواری بر سر! یک شبه غریبه شده اند .
فضا خشن و نا آشنا گردیده زبان روسی دارداز صحنه خارج می شود.آن ها زبانشان برای ارتباط گیری محدود تر و محدود تر می گردد نه جائی در این جا که به دنیا آمده اند دارند ونه جائی در سرزمین آبایشان . در هر دو جا غریبه ودر حاشیه اند.
آنها روزی سمبل کار ،سمبل مهربانی بودند .دست نوه های خود را می گرفتند به پارک ها می رفتند . حال سر بار ی برای دولت هاو خویشان که به گونه ای آرزوی رفتنشان را دارند .زندگی این ها تلخ تر از آن است که من قادر به بازگوئی آن باشم .
سر چهار راه ها به صف نشسه اند باصورتی آرام و مهربان تکیده و رفته در خود. پارچه سفید وتمیزی بر روی زانوان خود گشوده اندو تقاضای کمک می کنند .
قلب آدمی به درد می آید آن ها حتی در گدائی نیز با یکتا پیراهن وا رفته ونخ ما شده شان باز تمیز وزیبا هستند. سزا وار آن ها نیست که چنین درد بکشند و مچاله شوند.
اما روزگار است که گاه عزت می دهد و گاه خوارت می سازد . گاه بر زینت می نشاند و گاه زین بر پشتت می نهد.اگر چه رستم باشی !
دوشنبه را بسوی شهر خجند ترک می کنم .جاده ها را امنیتی نیست .تنها راه رفتن با هواپیماست.
جای نیست!
در توافقی دوستانه و دادن حق و حساب خلبان جائی در کابین خود به من میدهد.با کمک خلبان و مهندس پرواز و ارتفاع سنج در کابین می نشینم . مرا روی پله هائی وسط دو کابین می نشانند.پله هائی که کابین بالائی را که خلبان در آن نشسته به کابین پائینی که مسئول ارتفاع سنج ومهندس پرواز در آن نشسته اند متصل می کنند .
کابینی درست بسان کابین کتاب " دور دنیا در هشتاد روز "ژول ورن که سال ها قبل در دوران نو جوانی می خواندم و آرزوی چنین سفری می کردم .
حال نشسته بر دماغه شیشه ای یک هواپیمای قدیمی " آ ان بیست و چهار"در ارتفاع چند هزار پائی.
پانو رامائی به وسعت گیتی روبرویم گشوده است. پانو رامائی زیبا که کوه های سر به فلک کشیده و رودخانه ای پیچان با دره های عمیق درون قاب آن جای می گیرند.
رودخانه ای که وقتی به آن نزدیک می شوی رنگی قیرگون می گیرد و چون اژدهائی سیاه رنگ در درون دره می غرد و پیش می رود .رودی که از دل معادن ذغال سنگ می گذرد و باکرگی و زلالیت نخستین از دست می دهد و جامه سیاه کرده و تن به رغال شسته از انتهای دره ظاهر می شود.
یکی از عجیب ترین رود هائی که تا کنون دیده ام زلال چون اشگ چشم ،سپس خاکستری ،سیاه وباز در پیمایشی طولانی خاکستری ، گل آلوده وسپس در مسیری آبی و آنگاه باز عبور کرده از صافی زمان و مکان شفاف وزلال.
درست بسان مسیری که گاه زندگی در پیش پا می نهد .زلالیت و پاکیزگی از دست می دهی ، گل آلود می گردی و سنگین . اگر جاری نشوی وتن بر صخره و سنگلاخ زندگی نکوبی از دل سنگ ها روزنی نگشائی و عبور نکنی به مردابی متعفن بدل می گردی ، افسرده می شوی و می میری.
اما اگر طاقت بیاوری و سختی راه وتیزی صخره برجان به خری باردیگر پاکیزگی وشفافیت خود را به دست می آّوری فریاد می زنی در من نگاه کنید در زخم های تنم در جسارت روحم .تجربه راهم !من رود جاری زندگیم تن شسته به حقیقت که در پایان هر راه هر پویائی بر تو ظاهر می گردد.
در حال رقم زدن تجربه ای شیرین اما ترسناکی هستم .ترس نشستن در چنین راه پله ای با دیوا رهای شیشه ای که فکر می کنی هر لحظه می تواند بشکند و تو کله معلق زنان به اعماق دره بروی.
گوئی هواپیما ساکن است .قله های پوشیده از برف ، سر برده در بلندای آسمان .
مسئول ارتفاع سنج پسر جوانی است که عضو کانون کوهنوردی تاجیکستان نیز هست یک لحظه به ارتفاع سنج می نگرد ،گزارش می کند پاندولی را به حرکت در می آورد می نویسد سپس تندو تند از کوه ها می گوید .هر با هم شرمنده از این که او بر صندلی نشسته ومن بر پله.
قله ای را به دست نشان می دهد بلندترین قله در مجموعه قله ها.غرق در حیرتم حیرت طبیعت بکر ودست نخورده ای که زیر پایم گسترده است.قله های پوشیده از یرف و در یاچه ای در دور دست .
در میکروفن مقابلش شروع به گزارش ار تفاع می کند . از دوشنبه تا خجند با هواپیما راهی نیست هر چند که کهنگی هواپیما ،لرزش ها ی مداوم زمان پرواز را در نظر صد چندان می کند .اما تجربه شرینی بود که هرگز فراموش نخواهم کرد.
از بالا "سیر دریا " عریض و آرام از میان کوه هادیده می شود به رنگ طلا در تللوی آفتاب عصر.
خجندپیچیده در رنگ های بنفش ،سبز ، نارنجی غنوده بر کناره رود تاریخی ظاهرمی شود .

ادامه دارد

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد