logo





ملحد به تعبیر سعدی، مولانا و عبید

یکی از مَلاحده (بی‌خدایان)، لعنهم‌ُالله عَلی حِدّة / سعدی

پنجشنبه ۷ شهريور ۱۳۹۸ - ۲۹ اوت ۲۰۱۹

س. سیفی

ملاحده جمع مکسری برای ملحد به حساب می‌آید. چنانکه در متن حکایت سعدی، آنان همگی به عنوان گروه و دسته‌ای منسجم پا به میدان می‌گذارند و برای طرد مخالفان خود از استدلال و برهان سود می‌جویند. اما عالمان زمانه‌ی سعدی از پیش حساب خود را با هرچه غیر از پیروان قرآن تسویه کرده‌ بودند. "عالمان معتبر" حتا برای این جداسری، به مناظره یا جدل و بحث علمی هم نیاز نداشتند. چون بر اساس توجیه‌هایی که قرآن به عمل می‌آورد هرگز نمی‌خواستند استدلال‌های ملحدان را بشنوند. هرچند هم این گفت و گوها، جدل‌آمیز، خردمندانه و عقلانی بوده باشند.
سعدی در حکایتی از باب چهارم گلستان می‌گوید: عالِمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده، لعنهم‌ُاللهُ عَلی حِدّة، و به حجت با او بس نیامد. سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش: ترا که چندین فضل و ادب داری، با بی‌دینی حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ، و او بدین‌ها معتقد نیست و نمی‌شود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید؟

شکی نیست که در این حکایت، سعدی همانند اکثر حکایت‌هایش تجربه‌های شخصی خود را با خواننده و مخاطب در میان می‌گذارد. چنانکه در متن حکایت یاد شده، موضوعی انعکاس می‌یابد که بر پایه‌ی آن به حتم باید پذیرفت، ملحدان و بی‌دینان عصر و دوره‌ی سعدی در جامعه حضوری فعال داشته‌اند. همچنان که سعدی نیز به سهم خود صف‌بندی مزاحم ایشان را در جامعه حس می‌کرد. چون در این صف‌بندی، سعدی بنا به دیدگاه شخصی‌اش به عنوان مخالف ایشان نقش می‌آفرید. تا آنجا که سوای از سعدی، اکثر "عالمان معتبر" ولی دین‌فروش زمانه را هرگز با ملحدان یارای مناظره نبود. گفتنی است که فقیهان و عالمان معتبر دین، ساده‌لوحانه قرآن را زمینه و اساسی برای بحث خود قرار می‌دادند. در حالی که ملحدان بدون هیچ تعارفی توصیه‌های قرآن را در بحث‌های گروهی خود نفی می‌کردند. سعدی به درستی می‌نویسد که ملحدان همگی به منطق و برهان اتکا داشتند اما عالمان معتبر در بحث‌های خود دلیل و حجت را وامی‌نهادند و قرآن را مبنا و میزانی کافی برای این بحث‌ها می‌گرفتند. همان قرآنی که فیلسوفان ملحد و بی‌دین از پایه و اساس تمامی متن آن را نفی می‌نمودند.

ملاحده جمع مکسری برای ملحد به حساب می‌آید. چنانکه در متن حکایت سعدی، آنان همگی به عنوان گروه و دسته‌ای منسجم پا به میدان می‌گذارند و برای طرد مخالفان خود از استدلال و برهان سود می‌جویند. اما عالمان زمانه‌ی سعدی از پیش حساب خود را با هرچه غیر از پیروان قرآن تسویه کرده‌ بودند. "عالمان معتبر" حتا برای این جداسری، به مناظره یا جدل و بحث علمی هم نیاز نداشتند. چون بر اساس توجیه‌هایی که قرآن به عمل می‌آورد هرگز نمی‌خواستند استدلال‌های ملحدان را بشنوند. هرچند هم این گفت و گوها، جدل‌آمیز، خردمندانه و عقلانی بوده باشند.

از سویی سعدی خود نیز در این روایت، نقشی از "عالمان دین" یا همان عالمان معتبر را به عهده می‌گیرد تا یادآور گردد که مردم هرگز نباید با ملحدان به بحث بنشینند. چون استدلال‌های ایشان را هرگز تاب نخواهند آورد. همچنان که می‌پذیرد تا هر کسی به منظور حفظ حریم مسلمانی‌اش، برای همیشه از کافران بپرهیزد. سعدی همچنین با توان و نیرویی کامل به ملحدان لعنت می‌فرستد و حتا نفرین و لعنت خود را به شدت شایسته‌ی ملحدان و کافران می‌بیند. عبارت "علی حِدّة" بر چنین موضوعی اشاره دارد. یعنی لعنت کامل، سزاوار کافران است، با این آرزو که هیچ ملحدی از آن بی‌نصیب نمانَد.

در حکایت یاد شده، چالش شیخ شیراز با ملحدان به آنجا باز می‌گردد که او نمی‌تواند ضرورت‌های تاریخی عصر و دوره‌ی خود را به خوبی درک کند. او به همین منظور دنبال همان "عالم معتبر" راه می‌افتد که این عالم معتبر به دلیل سطحی‌نگری در پدیده‌های اجتماعی هرگز نمی‌تواند از چنبره‌ی اسلام حکومتی قدمی پا بیرون بگذارد. به همین دلیل هم سعدی "معتبر" بودن این عالم قالبی و جزم‌اندیش را به رسمیت می‌شناسد. شیخ شیراز در واقع اعتبار علمی آدم‌ها را همراه با ملاک‌هایی برآمده از دین حکومتی می‌سنجد. در نتیجه علی‌رغم آنکه در ماجرای این مناظره،‌ قدرت منطق و استدلال ملحد را در قبال "عالم معتبر" کارساز می‌بیند، ولی همچنان جانب‌داریِ جهالت‌آمیز از سمت و سوی عالم معتبر را بر خود واجب می‌شمارد. بر این اساس، سعدی نه تنها از زمانه‌ی خود بل‌که از زمانه‌های پیش از آن نیز جا مانده بود. به طبع قرار گرفتن او در صف‌بندی‌های حکومت در این خصوص تسهیلگری به عمل می‌آورد.

گفتنی است که در عصر و دوره‌ی سعدی، دین حکومتی و رسمی در شمایلی از خواست و اراده‌ی حاکمان مغول به نمایش در می‌آمد. چون وارثان هلاکوخان به همراه گروه پرشمار خود ضمن کنار نهادن آیین شمنیِ مغولان، اسلام را پذیرفته بودند تا از مزایای عوام‌فریبانه‌ی آن در سرزمین‌های اسلامی بهره‌مند گردند. در ضمن، پذیرش اسلام به آنان یاری می‌رسانید تا مخالفان خود را در الگویی از اسلام رایج و خودمانی، ملحد بنامند و قتل و کشتار ایشان را واجب بشمارند. ولی در این صف‌بندی اجتماعی، سعدی هرگز سمت و سوی این حاکمان را گم نمی‌کرد تا همان‌گونه که گفته شد از مزایای بی‌حساب و کتاب آن در هرم قدرت بهره‌مند گردد.

سعدی جدای از غزل‌سرایی، در قصیده‌سرایی نیز شاعری چیره‌دست به نظر می‌رسد. ولی این قصیده‌ها کم‌تر به درونمایه‌های اخلاقی اختصاص دارد. چون او از قالب قصیده بیش از همه در مدح حاکمان زمان خود سود می‌جوید. در این راه، حاکم فارس، سعد بن ابوبکر زنگی جایگاه ویژه‌ای در قصایدش می‌یابد. چنانکه سعدی تخلص خود را نیز از او برگزیده است. سعدی سوای از سعد بن ابوبکر زنگی، علاء‌الدین عطاملک جوینی و برادرش شمس‌الدین محمد جوینی را نیز بارها در قصیده‌هایش می‌‌ستاید. همچنین آبش خاتون و ترکان خاتون، دختر و همسر سعد بن ابوبکر نیز از مدح و ستایش در فضای قصاید سعدی سهم می‌برند. سه قصیده نیز در خصوص مدح امیرانکیانو در دیوانش به چشم می‌آید. امیرانکیانو به مدت سه سال از سوی هلاکوخان حکومت شیراز را در اختیار داشت. در عنوان قصیده‌های او سوای از این‌ها که گفته شد، نام‌هایی از شمس‌الدین حسین علکانی، قاضی رکن‌الدین و اتابک مظفرالدین سلجوقی نیز دیده می‌شود. سعدی حتا مرثیه‌ای به زبان فارسی و مرثیه‌ی دیگری هم به زبان عربی سروده است که در متن آن‌ دو، نمی‌تواند اندوه و غم خود را در خصوص مرگ المستعصم بالله و پایان خلافت عباسیان پنهان نماید. او در مرثیه‌ی فارسی خود در همین مورد آورده است:

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین / بر زوال مُلک مُستعصم امیرالمؤمنین ...

وه که گر بر خون آن پاکان فرود آید مگس / تا قیامت در دهانش تلخ گردد انگبین ...

شیخ شیراز همچنین در حکایت "جدال سعدی با مدعی" به روشنی یادآور می‌شود: "پرورده‌ی نعمت بزرگانم". این بزرگان به طبع همان‌هایی هستند که سعدی از ایشان جیره و مواجب مداحی خود را دریافت می‌کرد. او در این حکایت همچنین می‌گوید: "توانگران دخل مسکینان‌اند". انگار مسکینان زمانه‌ی او به این موضوع رضایت داده‌اند که توانگران دخل مسکینان باقی بمانند تا خودشان از گرسنگی و فقر بمیرند. بی‌دلیل نیست که سعدی ضمن حکایتی در باب اول گلستان صفت گرسنه را برای ملحد مناسب می‌بیند و می‌سراید:

ملحدِ گرسنه، در خانه‌ی خالی بر خوان / عقل باور نکند کز رمضان اندیشد

سعدی مخاطب خود را آنچنان مبتدی و ساده‌لوح می‌انگارد که انتظار دارد حتا "ملحدِ گرسنه" نیز در ماه رمضان از خوردن طعام دست بشوید. آخر کسی که دین دولتی و رسمی سعدی را نمی‌پذیرد چه نیازی دارد که آداب و رسوم این دین حاکم‌فرموده و تک‌صدایی را محترم بشمارد.

گوشه‌هایی از همین نگاه خودانگارانه به دفعات در مثنوی معنوی مولوی نیز انعکاس می‌یابد. مولوی که معاصر سعدی نیز بود، در نمونه‌ای از داستان‌های دفتر پنجم مثنوی چنین می‌آورد:

مر مُغی را گفت مردی کای فلان / هین مسلمان شو، بباش از مؤمنان

گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم / ور فزاید فضل هم موقن شوم (نیکلسون، 2912-2911/5)

مُغ در داستان کوتاه و مجمل مولوی، نقش همان ملحد سعدی را به نیکی می‌پذیرد. چنانکه در فضای همین روایت کوتاه و مجمل به روشنی تناقض‌های اسلام رسمی و حکومتی نیز آشکار می‌گردد. چون مغ در پاسخ تقاضای غیر منطقی مرد مسلمان یادآور می‌شود که اگر او اعتقادی به خداوند دارد، از همین خداوند بخواهد تا مغ را مسلمان گرداند.

روایت مولوی هم نقش‌آفرینی سترگ ملحدان زمانه‌ی او را در روشنگری از تناقض‌های دین تحمیلی و شاهانه آشکار می‌کند. همچنان که خیزابه‌های روشنی از چالش تفکر مادی را در مخالفت با باورهای وهم‌آلود و غیر منطقی پیروان ادیان توحیدی پیش روی ما می‌گذارد.

اما مولوی در متن روایت خود به دور از حضور مُغ، به پرسش او پاسخ می‌دهد. این پاسخ‌ها به تمامی یک‌سویه و یک‌طرفه برای عوام‌الناس نوشته شده‌اند. در نتیجه قریب دویست و پنجاه بیت یعنی چیزی حدود ده صفحه مطلب و موضوع فراهم می‌بیند تا به مخاطب خود "اختیار" انسان را یادآور گردد. اما اختیاری که مولوی پیش روی مخاطب خود می‌گذارد به تمامی در جبری توحیدی و تک‌صدایی ریشه دوانیده است. تا آنجا که مخاطب مثنوی هرگز نمی‌تواند یکی از آن دو را بر دیگری رجحان بخشد. گفتنی است که داستان مغ و مسلمان یکی از ده‌ها داستانی است که در مثنوی معنوی پیرامون کارکرد فلسفی جبر و اختیار انعکاس می‌یابد. اما جلال‌الدین بلخی به دلیل برائت خویش از برهان و جدل فلسفی هرگز نمی‌تواند سمت و سوی یکی از آن‌ها را واجب و لازم بشمارد. او ضمن داستان‌هایی از این دست سرانجام بین جبر و اختیار سرگردان باقی می‌ماند. پدیده‌ای که به سهم خود تناقض‌های آشکار و پنهان دین رایج و رسمی زمانه‌ی او را افشا می‌کند.

نمونه‌ی دیگری از تناقض‌ در بینش و باور همگانی مسلمانان را عبید نیز در پایان رساله‌ی اخلاق اشراف خود آورده است. او می‌نویسد: "در زمان مبارک حضرت رسول، کفار را می‌گفتند که درویشان را طعام دهید. ایشان می‌گفتند که درویشان بندگان خدای‌اند، اگر خدا خواستی ایشان را طعام دادی. چون او نمی‌دهد ، ما چرا بدهیم؟" در واقع عبید در این روایت، تناقض‌های برآمده از دین را مبتکرانه به خودِ دین بازمی‌گرداند که به ظاهر خدایی قادر و توانا در آسمان آن را رهبری می‌کند. اما عبید به عنوان ناظری بی‌طرف هرگز این جبر آسمانی را نمی‌پذیرد. ولی در زبانی طنزآمیز، نقش‌آفرینی پرتناقض آن را به کفار زمانه‌ی پیامبر اسلام بازمی‌گرداند که مشیت‌های خداوندی مسلمانان صدر اسلام را هرگز پذیرا نبودند.

با این همه عبید که یک قرن پس از مولوی و سعدی می‌زیست، کارکردهای تجربی روشن‌تری از هنجارهای اجتماعی ملحدان زمانه‌ی خود به دست می‌دهد. او می‌نویسد: "قزوینی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود. از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت: ای مردک کوری، سپری بدین بزرگی نمی‌بینی، سنگ بر سر من می‌زنی".

داستان یاد شده پیکار و مبارزه‌ی اسماعیلیان و پیروان حسن صباح یا جانشینان او را در قلعه‌ی الموت و کوهستان‌های اطراف آن، به ذهن خواننده‌ی امروزی تداعی می‌کند. چنانکه در یک سوی این داستان، مردی قزوینی نقش می‌آفریند و در سوی دیگری از آن، شخصی از ملاحده. چون در چیدمانی که عبید از قهرمانان این حکایت به دست می‌دهد، ملحد در قلعه سکنا دارد در حالی که می‌تواند از همان مکان سر دشمنانش را با سنگ نشانه بگیرد. اما دشمنِ این ملحدان را انگار به تمامی از ساده‌لوحان و جاهلان زمانه برگزیده‌اند. چون از سرِ ساده‌لوحی، به ملحدانِ سنگ‌انداز یادآور می‌گردند که به جای سر، سپرشان را نشانه‌گیری نمایند. در واقع عبید دانسته و حساب شده در داستانش، کسانی را به جنگ ملحدان می‌فرستد که به اصل و کنه موضوع هرگز پی نبرده‌اند. بدون تردید داستان‌هایی از این دست، پس از سرکوب اسماعیلیانِ قلعه‌ی الموت بین مردم قزوین و شهرهای اطراف آن رواج داشته است. پیداست که در این دوره، مردم برای پیکار همگانی با مهاجمان مغول به ناچار راه مبارزه‌ی فرهنگی را در پیش گرفته بودند. در همین مبارزه‌ی فرهنگی بود که داستان‌هایی همانند آنچه که عبید می‌آورد پا گرفت که در بطن تمامی آن‌ها ملحدان تحسین می‌شوند و مخالفان این ملحدان هم به دلیل نادانی خویش آشکارا تحقیر می‌گردند. مخالفانی که سردسته‌های آنان هرچند تباری مغولی داشتند ولی بر پایه‌ی رویکردهای سیاسی، از حربه‌ی ناکارآمد اسلام به نفع خود سود می‌بردند.

عبید در روایتی دیگر باز هم به مبارزه‌ی پیروان دین توحیدی و تک‌صدایی اسلام با ملحدان عصر و دوره‌ی خویش اشاره می‌کند. او می‌نویسد: "جمعی از قزوینیان به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هریک سرِ ملحدی را بر چوب کرده، می‌آوردند. یکی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند که این را که کشت؟ گفت: من. گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم سرش برده بودند".

روایت عبید به طبع تصویری روشن و گویا از مقابله‌ی حاکمان خودانگار عصر مغول با ملحدان دگراندیش به دست می‌دهد. چون در این پیکار نابرابر، هرکسی ملحدی از ملحدان را می‌کشت تا شاید بتواند به جایزه‌ای مناسب از حاکم دست یابد. چنانکه بسیاری در این ماجرا برای دستیابی به مال و منال با هم مسابقه گذاشته‌اند. یکی پای ملحد را غنیمت می‌برد، در حالی که آن دیگری از پیش سرش را غنیمت گرفته بود. محل واقعه نیز باز هم همان قزوین است که لابد در آنجا بیش از هرجایی گروه‌های پرشماری از ملحدان حضور داشته‌اند. اما با این همه، باید دانست که این ملحدان شاید در باور خویش هرگز ملحد نبوده‌اند. چون کم نبودند آنانی که خوانش‌های جدیدی از دین ارایه می‌کردند و این خوانش‌‌‌های جدید، چندان هم با دنیای فرهنگ رسمی، که حاکمان مغول آن را نمایندگی می‌کردند، سازگار نمی‌نمود.

در متنِ ابیاتی که از عبید باقی مانده است، او نیز بر این نکته اصرار می‌ورزد که قصد آن دارد تا الحاد خود را آشکار نماید. در واقع نفرت از اسلام حکومتی و رایج او را به چنین باوری سوق می‌دهد. چراکه آسیب‌‌های اجتماعی عصر مغول به تمامی خود را در دامن همین نوع از اسلام گسترانیده بود. بی‌دلیل نیست که او می‌خواست خود را از تبعات آن وارهاند. در نتیجه ضمنِ ترجیع‌بندی آمیخته به طنز می‌‌‌سراید:

وقت آن شد که عزم کار کنیم / رسم الحاد آشکار کنیم
خانه در کوچه‌ی مغان گیریم / روی در قبله‌ی تتار کنیم ...

عبید در زمانه‌ای که می‌زیست همراه با شکی کنایه‌آمیز قبله‌ی تاتاران را قدر می‌دانست. چون مهاجمان تاتار همین قبله را از سال‌ها پیش وانهاده‌ بودند تا کارکرد موفق اسلام سیاسی را در جغرافیای فلات ایران قدر بدانند. بدون تردید شخصیت‌هایی همانند عبید در عصر و دوره‌ی مغول کم نبودند که از سر ناچاری به دین اسلام تظاهر می‌کردند، ولی همواره دنبال بهانه‌ای می‌گشتند تا شاید بتوانند روزی و روزگاری رسم الحاد خود را آشکار کنند. راهی که در دوره‌های تاریخی پیش از آن، به مرگ خونین ابن مقفع، حلاج، سهروردی، عین‌القضات و بسیاری دیگر انجامید.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد