logo





از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم
تاجیکستان بخش نهم.

سه شنبه ۵ شهريور ۱۳۹۸ - ۲۷ اوت ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
باز در شهر دوشنبه هستم. شهر کودکان پابرهنه، جوانهائی که بسیاری بر کناره خیابان نشسته تخمه آفتاب گردان می شکنند و بقول خودشان (چغ چغ)صحبت می کنند. برخی نیز با بازوانی گشاده ،سینه جلو داده در تصویر خیالی از "و ان دام" عرض و طول خیابانها را می پیمایند.
اینجا دو چیز را هم زمان زیاد می بینی و زیاد می شنوی ! آخرین آوازهای ایرانی که شاید بتوان گفت: همزمان با لوس آنجلس پخش میشود و تصاویر "وان دام"
اصولاً تاجیک ها پهلوان پرست هر چیز که بوئی از قدرت نمائی بدهد دوست دارند بخصوص اگر رنگ افسانه ای بر آن زده شود.
بنظر می رسد که این قهرمان پرستی را در ایران، افغانستان، تاجیکستان بوضوح میتوان دید. هرچیزی را تاریخی کردن، شکل و شمای افسانه ای و جنگاورانه به آن دادن؛و خود را همزتد آن قهرمان پنداشتن . این خصیصه در نزد تاجیک ها بسیار قوی تر است.
هم از این روست بسیاری از جوانان تاجیک ازجنگ از کشت و کشتار بعنوان عمل پهلوانی یاد می کردند.
همان طور که امروز افغانستان بین دهها پهلوان تقسیم شده. پهلوان دوستم در مزار شریف ، اسما عیل خان در هرات و فلان پهلوان در پنج شیر ...
تاجیکستان نیز چیزی فراتر از این مناطق تقسیم شده قومی و پهلوانی نیست.
صمداوف استاد دانشگاه دوشنبه می گوید: " من دیگر جرئت رفتن به کلاس درس را ندارم. چرا که نمی دانم در جیب کدامین دانشجو، کدامین سلاح جا خوش کرده است. من از نگاه تند کردن به چشم دانشجویانم و یا احیاناً صحبت کردن بلند با آنها وحشت دارم. چرا که می ترسم جوابش را با گلوله بگیرم.
درس وامتحان دیگر مفهوم خود را از دست داده است. کدام استاد جرئت دارد که نمره ندهد. پسرها برای دخترها هم نمره می گیرند.
چرا که علم و دانش امروز بی ارزش ترین متاعی است که در دوشنبه بازار عرضه می شود.
میگوید: باور می کنید که در حال حاضر شغل اصلی من گاه گلابی فروشی است و گاه آدامس و سیگار فروشی. می روم از باغ های قشلاقمان، گلابی می خرم می آورم، سر بازار می فروشم کیسه کیسه.
زمانی بود وقتی به قشلاق می رفتم در صدر مجلس می نشستم و حرمت می دیدم. اما اکنون نه در قشلاق حرمت داریم " گلابی خریم " و نه در بین دانشجویان که " گلابی فروشیم". دیگر چه حرمتی می تواند بین استاد و دانشجو باشد. وقتی که دانشجویان را می بینید ساعت هاست یک کیسه گلابی را پیش رویم گذاشته و منتظر مشتری هستم وبرسر یک کیلو گلابی چانه می زنم دیگر چه حرمتی می ماند؟.
زندگی اهل علم در این سرزمین فاجعه ای بزرگتر از مرگ است.
یکسال شد حقوق نگرفته ایم و ناگزیریم که برای گذران تن به هر حقارتی بدهیم. معاون دپارتمان حشره شناسی در مسکو مشغول پلوفروشی است. سال قبل یک دسته اشرار به خانه اش ریختند تمام خانه اش را غارت کردند. برای او و خانواده اش تنها یک دست لباس که بر تن داشتند ماند. او گرسنه چه میتوانست بکند. رفت مسکو چون قدرت تحمل حقارت اینجا را نداشت.
در زمان سابق که برای تحقیقات عملی می رفتیم، او پلو خوب جور میکرد. حال سرمایه علم را رها کرده و به کار پلوفروشی پرداخته است. هرچه هست خرج زن و بچه اش را در می آورد. اما حیف چه عالمی بود! تمام کلکسیون حشرات او را نابود کردند. او چهل سال روی آنها زحمت کشیده بود. این تراژدی ملت عقب مانده ای است که عالمان آن امروز پراکنده در چهار گوشه جهان یکی پلو فروشی می کند، دیگری جارو می کشد و یکی هم مثل من " آدامس فروش "است.
اشگ چشمانش را پر کرده است. صدایش می لرزد.
به چهار نفر استادانی که در گوشه دیگر اطاق نشسته اند، اشاره می کند و میگوید:" می دانید چه می کنند؟
" آنها بهترین استادان دانشگاه شرق شناسی ما هستند. دارند روی یکی از نسخ قدیمی کتاب عبید زاکانی که تازه یافته شده کار می کنند. ارزش این کتاب به چهل غزلی است که از حافظ بر کناره صفحات آن نوشته شده است. از جمله قدیمی ترین غزلیات بجا مانده از حافظ. بیست سال بعداز فوت شاعر نوشته شده است.
آنها از روی علاقه شخصی و عرق ملی تصمیم به تطبیق و نشر این غزلیات گرفته اند. اما دیگر دل و دماغی برای آنها باقی نمانده است که پریشانی معاش، آنها را از پای در انداخته است. امروز کار آنها شبیه دبیری است که روزی به دستور پادشاه نامه ای می نوشت.
کدبانوی خانه از در درآمد و گفت:" نان در خانه نماند. " او که پریشان خاطر معاش بود، نوشت: نان در خانه نماند و نامه را ادامه داد. وقتی مکتوب را برای پادشاه خواندند از کلمه نان در خانه نماند، به تعجب شد. وزیری عاقل بر او بود. گفت: این دبیر از جهت گذران زندگی و معاش در مضیقه است. پادشاه فرمان داد که زندگی او را به سازند که او دبیری ارجمند بود.
اما دریغ که امروز کجاست آن وزیر خردمند و آن پادشاه عادل ، که تفسیر نوشته ما عالمان کند؟ آنگاه به شوخی می گوید: خدا میداند تا این غزلیات حافظ تمام شود، چند بار این محققان خواهند نوشت: نان در خانه نماند.
به استادان می نگرم، تکیده و فرورفته در خود که بیت بیت از حاشیه کتاب عبید غزلیات حافظ را می خوانند و بیت بیت را با دهها نسخه خطی و چاپی دیگر دیوان حافظ که بر روی میز گشوده اند، مطابقت می دهند.
به شوخی بیتی از حافظ می خوانم .
"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل "نان در خانه نماند"
کجا دانند حال ما، سبک باران ساحل ها:" جملگی می خندند
بیاد طنز زیبای " عبید زاکانی "آن رند قرن هفتم می افتم که گوئی شرح حال امروز می کند.
"لولی با پسر خود ماجرا می کرد که، تو هیچ کار نمی کنی و عمر به بطالت بسر می بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلیم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی، به خدا ترا به مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی تا زنده باشی در ذلت و مذلت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد " رساله دلگشا عبید زاکانی

ادامه دارد
ابوالفضل محققی

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد