logo





از طریق مسکو در مسیرجاده ابریشم
تاجیکستان بخش‌های پنجم، ششم و هفتم،

سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۰ اوت ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
از طریق مسکو در مسیرجاده ابریشم
تاجیکستان بخش پنجم

درون خانه یک تاجیک مذهبی غیر مذهبی همیشه نوای یک ترانه ای شاد یه گوش می رسد .موسیقی یخش جدائی ناپذیر زندگی تاجیک هاست.
اما نه هر نوائی هرگز نوای موسیقی حزن انگیز را در تاجیکستان نمی شنوی .گوئی چنین موسیقی وجود ندارد .
آن ها عاشق ترانه های شاد ایرانی هستند واصلا میانه خوبی با موسیقی سنتی ایران ندارند . به ندرت ممکن است ترانه ای از شجریان بشنوی .حال آن که کمتر خانه ای است که گوگوش ،ستار واندی صدایشان در آن خانه شنیده نشود .
گوگوش در زندگی تاجیک ها حضوری روزانه دارد از منزل اغنیا تا کلبه فقرا .
نخستین سوال یک تاجیک وقتی که بداند ایرانی هستی این است " حال خانم گوگوش چطور است؟"
سال ها پیش زمانی که در گریزی ناگزیر جلای وطن کردیم و به افغانستان پناهنده شدیم .ما را در هتلی که مر بوط به حزب بود سکنا دادند .هنوز دو روزی از ساکن شدنمان نمی گذشت که اطلاع دادند یکی از رفقای تاجیک مایل است با من گفتگوئی داشته باشد. فردی که موقعیت بالائی در دستگاه حزبی آن زمان شوروی داشت و به عنوان مشاور در افغانستان مشغول به کار بود.
مسلما دیدار با چنین فرد مهمی برای من نیز بسیار جالب و هیجان انگیز بود علی الخصوص که تا آن وقت هیچ فرد تاجیکی را از نزدیک ندیده بودم .
مرد بلند بالائی بود با چهره ای خندان به نام "صمد"که بسیار بی تکلف می نمود .فکر می کردم مسلم صحبت از وضعیت سیاسی و اوضاع ایران خواهد بود وبرای من مشتاق سخن از کشور شورا ها .
به محض ورود به اطاقش که سوئیتی در هتل آریانا بود ، خوش و بش کردن و نوشیدن فنجانی چای نخسین سوالی که کرد این بود " خوب رفیق ایرانی دقیق برایم بگو که حال خانم گوگوش چطور است ؟ چکار می کند ؟ شنیدم ایران هستند .آیا حکومت ایران برایشان یگان مشکلی بوجود نیاورده ؟ می دانید ما تاجیک ها ایشان را بسیاردوست داریم خواندن های نغز ایشان ما را بسیار خوش می آید .خوش به حالتان که ایشان را از نزدیک دیده اید!"
هرگز تعجبی که از آن دیدار به من دست داد فراموشم نشده ! همه چیز و همه گونه سوال را انتظار داشتم جز این سوالات که مطلقا در باره آن ها فکر نکرده بودم .
وقتی اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم که هرگز خانم گوگوش را از نزدیک ندیده ام وچندان هم تمایلی در سازمان ما نسبت به ایشان وحال روز ایشان نبوده ونیست.به شدت بر افروخته شد ودر خود رفت.
"یعنی شما هیچ خبری از خانم گوگوش ندارید ؟ برای سازمان شما سرنوشت ایشان مهم نیست ؟"
نمی دانستم چه جوابی بدهم . برخاست چرخی زد احساس کردم ادامه حضور و گفتگو برایش با کسی که هیچ خبر و انگیزه ای نسبت به خانم گوگوش ندارد جالب نیست .
گفت " می دانید اگر خانم گوگوش تاجیکستان بود روی چشممان مینهادیم .هیچ تاجیکی نیست که خانم گوگوش را دوست نداشه باشد .اگر روزی به تاجیکستان بیایند ما از میدان هوائی تا محل اقامتشان قالین پهن می کنیم .افسوس که شما قدرش نمی دانید ."
بطرف ضبط صوت توشیبایش رفت و کاستی از گوگوش را نهاد.
می دانستم که گفتگو پایان گرفته برخاستم نه به گرمی ورود خدا خافظی کرده و از اطاق خارج شدم .
هرگز فکر نمی کردم کمونیستی از کشور شورا ها در چنین موقعیتی مهمترین مشغله فکریش خانم گوگوش باشد و هیچ انترسی نسب به مسائل سیاسی ایران در گفتگو با یک فرد سیاسی ایرانی نداشته باشد!
تاجیک ها حوصله شنیدن خواندن های غم انگیز را ندارند . می گویند ترانه بایدساده وشاد باشد. طوری که وقتی می شنوی استخوان روی استخوانت بند نشود.
ما در روز زندگی می کنیم خبرمان از فردا نیست چرا همین روز را که هستیم خوش نباشیم!و بعد شعری از حضرت خیام .
"نباید به خواندن فکر کرد با خواندن باید رقصید!"
ملت بسیار ساده و راحت هنوز بعد سپری کردن هفتاد سال سیستم سوسیالیستی در همان چهارچوب روابط قومی وقبیله ای رفتار می کنند .تکلفی ندارند با لباس ورزشی در خیابان می گردندو با همان لباس وارد اداره می شوند و پشت میز می نشینند . به همان سادگی با یک روستائی بر خورد می کنند که با یک مقام دولتی .این سادگی د ر تمام زندگیشان هم به چشم می خورد.گاه فکر می کنم خود سیستم سوسیالیستی اتحاد شوروی هم که تلاش می کرد فاصله طبقاتی را از میان بر دارد و هیچ فرقی بین آحاد جامعه نگذارد در تدوام بخشی به این روابط ساده وانسانی بی تاثیر نبوده است.
تاجیک ها این جنبه از رابطه انسانی را برجسته ساخته و با جنبه ساختار عمدتا روستائی و قومی خود در هم آمیخته اند .
حال که سوسیالیسم هم فرو ریخته تلاش می کنند در این ساختار نو پا و هجوم سرمایه آن را خفظ کنند ! مقاومتی که نمی دانم تا چه مدت می تواند دوام بیاورد؟
هنوز اگرتاجیکی مقامی دارد و مکنتی در خانه اش به روی اقربا و همسایه گشوده است .
هنوز یک خویشاوند ، یک ریش سفید می تواند از روستا بیاد بدون هیج تکلفی بر سر سفره بنشیند به خورد و هماجا دم بگیرد. روز ها بماند و وقت رفتن نیز توشه راه یر دارد .
امری که در روابط روسهای ساکن تاجیکستان وجود ندارد.
ملتی با فرهنگ اروپائی روسی گرفتار در موقعیتی آسیائی و قومی! سال ها در کنار هم دوستانه زندگی کردند با فرهنگ های جداگانه بی آن که خلق و خوی هم بر دارند.
تا زمانی که سوسیالیسم بود مشگلی نبود چه تاجیک چه روس زیر پوشش دولت در گذرانی تامین شده و مطمئن بی هراس از آینده بی نیاز اقتصادی نسبت به هم .
حال سوسیالیسم فرو ریخته و در این دوران گذر و بلبشوری روس ها غریب ترین ساکنان این کشورند! نه تنها در تاجیکستان بلکه سرتا سر کشورهای غیر روسی که روزی اتحاد جماهیر شوروی بودند و حال هر کدام مستقل .
روسها سخت ترین روز های خود را در سرزمینی که در آن زاده شده،کلان گشته ، کار کرده و زندگی کرده اند می گذرانند!

*****************

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم
تاجیکستان بدخشان
قسمت ششم

پارک لنین در مرکز شهر دوشنیه با درختان چنار و اقاقی که سر برآ سمان میسایند در یک ظهر گرم تابستان .
فضائی خاک آلود،با سایه روشن هائی جادوئی و فواره های بی رمقی که در یک حوض سبز خزه بسته می ریزند با کودکانی چند در آن که استخوان های بدنشان را می توان به راحتی شمرد.
از بلند گو های نصب شده در درون پارک که هنوز با سماجت از درختان پارک آویزانند ترانه های شاد وگاه اخبار پخش می شود.
" شبنم گل ناز بیا به بالینم آی سبزه نگار بیا بیالینم .."
لنین با آن فیگور تکراری بر بلندای پایه ای از مر مر سیاه در ورودی پارک ایستاده است .هنوز پا بر جاست .با دستی کلاه کپی خود را مچاله کرده و بر سینه می فشارد وبا دستی دیگر اشاره به جلو می کند .
شماعی از نخسین سخنرانین او در سن پیترزبورگ بر بالای زرهپوشی در ایستگاه قطار فنلاند .
زمانی این فیگور نشانه فرمان به جلو بود و او فرمانده ! حال منتظر که کی اورا از این پایه مر مری پائین بکشند و به دست روایت گر تاریخ بسپارند که بسیار از این مجسمه ها در نهان خانه خود دارد.
زمانی هر کتاب درسی را که می گشودی ، پا به هر میدان که می نهادی اورا با این سیما می دیدی ! در فضائی که اورا تقدیس می کرد و از او بت می ساخت . حال او تنها و غریب سنگ خاره ای است که کودکان از سر ودست او بالا می روند و کبوتر ها بر سر او می نشینند و قصه او می گویند .
دیگر حضور روزانه او برای کسی محسوس نیست و دارد در دالان نیمه تاریک زمان از صحنه خارج می گردد ، با کلاهی بر دست و سوالی بزرگ چرا این چنین شد ؟آیا بار دیگر در بر آمدی دیگر از این راه بر خواهم گشت ؟
رادیوی پارک در مورد ساختمان شهر "خاروغ" سخن می گوید . شهری در بلند ترین نقطه پامیر مرکز استان خود مختار بدخشان !جائی که قدیمی ترین باشندگان تاجیک در آن جا زندگی می کنند.
"سال هزار نهصد وسی شش نخستین دبستان در آن شروع به کار کرد با مدیریت " اما دلبروا " با بیست وهشت محصل ! در آن سال ها خاروغ دهکده ای بود پرت و دور افتاده که کسی بر آن گذر نمی کرد. تعداد با سوادان آن از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رفت و امروز شهری است که در آن بیسوادی نیست !"
رادیو همچنان در حال گفتن در مورد شهر خاروغ است .
من به شهری می اندیشم که چندی قبل در معیب کاروان آقا خان به آن جا رفتم . شهری با خیابان های مشجر پوشیده از درختان چنار و سپیدار با جویبار هائی که آب به شفافی اشگ چشم در آن جاری است .شهری واقع بر بلندای کوه های پامیر در منطقه بدخشان ، احاطه شده در میان کوه های سر به فلک کشیده با دره های عمیق که ترا تا عمق تاریخ می برند.تا عمق گذر گاه هائی که روزی سربازان اسکندر از آن عبور کرده اند.
فضائی اساطیری که گاه با زبان رود با تو سخن می گوید و گاه بازبان کوه های مغموم سر به فلک سائیده .
عقابی بر بالای سرت پرواز می کند بال گشوده و مغرور! تن به آسمان می زند و مانند شهابی از برابر دیدگانت می گذرد خطی بر آسمان می کشد و در آبی فیروزه گون محو می گردد. "لحظه ای بود ودگر هیچ نبود " تو می مانی و عظمت یک پرواز بر اوج فلک ، عظمت یک طبیعت گشوده در مقابل چشمانت که تو در مقابل آن ذره ای بیش نیستی.
به رود ها و تالاب های گسترده در سرتاسر این منطقه کوهستانی می اندیشم به دو رود بزرگ عند و آمو دریا "جیحون " که از دامنه های پامیر سرازیر می شوند و رود عظیم "پنج " را می سازند.
رودی که از میان دو کشور افغانستان و تاجیکستان گذر می کند آن ها را از هم جدامی سازد.
رودی در گذر گاه تاریخ که زمانی تنها بدخشان نا میده می شد .اما دو قدرت بزرگ جهانی روزی این منطقه زیبا و خود مختار رابین دو کشور تقسیم کردند و مهر بریتانیای کبیر و روسیه تزاری را بر پای سند این جدائی نهادند.
رود های خروشان ، سیلاب های غرنده .
شب هنگام در سکوت شب می توانی صدای غرش آن ها را ، صدای جا به جا شدن سنگ ها را بشنوی بهمراه بادی که در بین درختان عرعر و سپیدار می گردد و در چنگ خسروانی باربد منعکس می شود .
می توانی نوای افسانه ای باربد سبزینه پوش هنرمند بی نام و پنهان شده در لابلای شاخ های درختان را بشنوی که برای جام سوم " خسرو پرویز " نوای سبز در سبز را ساز می کند تا خسرو از شادی برخیزد و اورا "فرشته ای از جانب خدا به خواند که اهورا مزدا برای شادی آدمیان فرستاده است ."
از او به خواهد که از درخت فرود آید و خود بر و آشکار کند و جایگاهی در خور پیش سلطان یابد . می توانی شعر فردوسی این خنیاگر چنگ انداخته برقلب وروح یک ملت را بشنوی که می سراید .
"سرودی به آواز خوش بر کشید
که اکنون تو خوانیش داد آفرید
همان سبز اندرسبز خوانی کنون
بر این گونه سازند مکر و فسون ."
آه که بر چه تاریخی ! بر شانه های ستبر چه نامدارانی تکیه زده ایم !بر افسانه هائی شیرین که آرامشت می بخشند و حکمتی که به تفکرت می نشاند !
هر مقامی که باربد می نوازد تاریخ جان می گیردو سیمای مردمی که این افسانه ها را ساخته ، سینه به سینه ، دهان به دهان نقل کرده و بر تو رسانده اند زیباتر و مهر بخش تر می شود.
آن زمان که نوای باربد پنهان شده دربزم خسرو طنین انداز می شود قلبت می لرزد خسرو با او چه خواهد کرد ؟
وقتی در کنارش می کشد قلبت لبریز از خوشحالی وعشق می گردد ،حیله هنرمند چاره ساز شد .
افسانه ها چنین اند در هراس می شوی زمانی که باربد چنگ بر دست می گیرد تاخبر مرگ شبدیز به خسرو برساند "شبدیز دیگر نمی چمد ،نمی خسبد و نمی جنبد " بیمناک از آن که چه خواهد شد؟ آنگاه که خسرو خود می گوید "مگر شبدیز مرده است ؟" آرام می گیری و براین حیله تاریخی می خندی .
وقتی نخستین بار در طاق بستان بر پیکره خسرو پرویز نشسته بر شبدیز نگاه کردم تمامی این افسانه ها از مقابل چشمانم عبور کرد .
انعکاس نوای باربد که در رواق طاق می پیچید ، با صدای تیشه فرهاد در هم می آمیخت ویکی از زیبا ترین و غم انگیز ترین داستان های عشقی جهان را رقم می زد قلبم را به لرزه انداحت! داستان عشقی نا برابر بین پادشاه و مردی کوه کن .که " در ملک آشنائی اندوه می خرید و جان می فروخت که از جان بازانی چون او عجب نبود " 1
حال باردیگر در میانه این مردم کوهستانی که بسیاری هنوز به سیاق گذشته زندگی می کنند ، عشق می ورزند و مانند قرن ها قبل گوش به افسانه می سپارند ، ایستاده ام .
مردمی عمدتا از فرقه اسماعیلیه که شب هنگام بر ایوان خانه می نشیند شاهنامه می خوانند و بر امیر خسرو قبادیانی اقتدا می کنند.
مردی که در اوج خفقان و تحجر دوران سلجوقی صلا می داد!
" نکوهش مکن چرخ نیلو فری را
برون کن زسر باد خیره سری را ..
درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلو فری را "
مردی عاشق که قیمتی در لفظ دری در پای خوکان نریخت و برای به زیر کشیدن چرخ نیلو فری تاوانی بس سنگین داد.تاوانی که بیست و پنج سال اورا تخته بند دره های مه گرفته بدخشان ساخت " آواره تبعیدی
فریاد می زنم !
صدایم در کوه ها منعکس می شود." ای آواره یمگانی ! مرا دریاب !این آواره تبعیدی را که زندگیش در وسوسه عاشقی گذشت !"
ادامه دارد ابوالفضل محققی
1" نخستین بار گفتش از کجائی ؟
بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند ؟
بگفت اندوه خرند و جان فروشند !
بکفتا جان فروشی در ادب نیست !

بگفت از پاک بازان این عجب نیست ... " مناظره خسرو با فرهاد نظامی گنجوی

**************

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم
تاجیکستان
قسمت هفتم

شهر خاروغ سیمای خاص خود دارد .پیرانی با ریش های انبوه ، دستاری بر سر ، لباسهای محلی بلند با رنگ های روشن و تند در بر . همراه چکمه ها نرم چرمی که گالشی بر روی آن ها پوشیده اند برخی سرمه ای نیز بر چشم خود کشیده اند.
مردمانی بسیار ساده بدون هیچ پیچ و خمی گمشده در کوه های پامیر گم شده در قرون واعصار .
هنوز به سوداگری آلوده نشده اند و روحشان پاکیزگی مردمان کوهستان دارد .
بیشتر اهالی از فرقه اسماعیلیه هستند !
با همان سیاق و آئینی که پدرانشان بوده اند.کوهی ومتعصب .
درون خود آمیزش می کنندواز هر گونه تماس با جهان خارج وحشت دارند!متاسفانه بسته بودن سیستم شوروی نیز به این عزلت دامن زده است . در وجود آن ها می توان اسماعیلیان قرن ها قبل را دید .
هنوز جهان برای آن ها از فلات پامیر فراتر نمی رود و منطقشان در حد همان چاقوئی است که بر بالای بستر امام محمد غزالی نشاندندو خواجه نظام الملک را از پای در آوردند.
حال موکب آقاخان چهارم امامشان در شروف رسیدن به این شهر است .
مرد زن ، پیر و جوان منطقه فرودگاه را پوشانده اند.باهزاران شاخه گل بر دست که میخواهند نثار امام نشسته بر مرسدس آخرین سیستم که همراه رئیس جمهور از مقابل شان می گذراند بنما یند.
این نخستین بار است که بعد از قرن ها امام را گذر بر این شهر دیر پای گمشده کوهستانی می افتتد .شهری که هرگز پای امامی جز ناصر خسرو به آن نرسیده است .
عینیت امام می کوشد که آخرین بقابای مانده از ذهنیت سیستم سابق را پاک کندو مرکزیتی تاریخی و در عین حال معاصر برای فرقه بیافریند.
مردم راه خانه را گم کرده اند ! ساعت هاست که در خیابان ها به دنبال مرکب پاد پای امام سرگردانند.ایستاده اند تا امام خود را که امروز در شکل فرنگی خود بر آن ها نازل شده است ببینند .
آن ها کسانی هستند که سال ها در زیر سخت ترین شرایط پیگرد که می توانست جان بستاند ! آئین خود ،کتاب ها وصندوق چه های تاریخی خود را نگاه داشته اند .چه صندوق چه ها که در دل کوه ها مخفی نکردند .
امام به زبان انگلیسی سخن می گویدو ترجمه می شود. آن ها سر تکان می دهند ، هورا می کشند .برای آن هامهم نیست که او چه می گوید ! مهم این است که امامشان می گوید !
آن ها صاحب سخن را می بینند .دردی قدیمی در میان تمامی ملت های عقب مانده! ملت هائی که خود قادر به تفکر انتزاعی و نتیجه گیری از آن نمی باشند. آن ها تمامی خواسته ها وتمایلات خود را در سیمای رهبران و امامان خود متجلی می کنندو متعصبانه بر آن ها دل می بندند .برای آن ها مهم نیست که این امامان چه می گویند و چه می کنند تنها برایشان مهم این است که امامشان می گوید
این مردم کوهستانی برعکس دیگر مریدان امام طلائی ندارند که امامشان را با آن وزن کنندواما مخلصانه یاقوت قلب های خود را نثار کسی می کنند که پدرانشان گفته اند که او امام شماست .
از پسر جوانی که کنارم نشسته است می پرسم " او چه می گوید ؟"
جواب می دهد "آقاجان گپش چه به کار ! کلام او نغز و شیرین است. کلام او کلام امام حق است کلام خداست .او این همه راه آمده است که زندگی ما را درست کند .او می خواهد مرکز بزرگی این جابسازد او بسیار ثروت دارد ."
می پرسم " به چکاری مشغول هستی؟ "
می گوید "مهندس الکترونیک هستم اما حال بیکارم اگر شود سنگ گران بها می فروشم ، لاجورد ،زمرد .زمان روسها کندن کوهها ممنوع بود .اما حالا هرکسی کلنگی برداشته و به کندن گوه ها و معدن های قدیمی مشغول است .بعضی وقت ها چیزی نصیبمان می شود. پیش تر ها کار داشتم زندگیمان بسیار نغز بود تنها مشگل ما همین آزاد نبودن دینمان بود! اجازه نمی دادند امامان را ببینیم !.
حال گرسنگی است در قشلاق ها مدام از گرسنگی می میرند .زمستان گذشته تمام راه ها بسته بود .مردم از سرما و گرسنگی تلف می شدند .تا اواسط بهار خبر نشدیم! این جا تنها در آمد ما از همین سنگ هاست وکمی میوه .در گذشته کشت وکار بود مرتب هواپیما بود .تمام راه ها باز بود وکسی در سرما نمی ماند .
آنقدر نان داشتیم که به گاو هایمان هم می دادیم . حال نان بزرگترین مشگل زندگی ماست .
در سابق هر روز هواپیما بود وبلیط بسیار ارزان .
حال نه هواپیمائی است و نه امنیتی در راه ها .در پس هر تخته سنگی مرگ منتظر نشسته .در راه های خلوت و پر پیچ وخم این سرزمین کوهستانی تنها یا دسته های نظامی حرکت می کنند یا ستون قاچاقچیان مواد مخدر ."
در این گوشه از چهان گاه به قشلاق هائی بر خورد می کنی که یک باره ترا به قرن ها قبل پرتاب می کنند .گویش ها ، تفکر، موسیقی و بازی ها و کودکان هنوز بازی هائی می کنند که شاید هزا رسال قبل اجداشان آن باری ها را می کردند.
گوئی قافله تمدن را هرگز به این دره های مه گرفته گذری نبوده است.
دره هائی که اگر ادامه دهی سر از چین و هند و پاکستان در می آورند . رشته هائی نامرئی از این دره ها عبور می کنند! رشته هائی سرشته از یک تفکر باستانی ، قومی ، قبیله ای ، مذهبی و تواروثی که آن ها رابیک دیگر متصل می کند.
حلقه های از کوه های الموت تا نورستان ،از نورستان تا سند و پنجاب ، تا وزیرستان که به دور باشندگان این سرزمین ها میپیچد آن ها را در خود می گیرد .
بنیادگرای پاکستانی را به بنیا دگرائی در تاجیکستان، بنیاد گرائی تاجیک را به بنیاد گرائی درافغانستان متصل می کند. دور از هم اما همه با فکری سخت صلب و منجمد در کنار هم .
طمعه های شیرین برای بازی گران جهانی که رشته های جهان را به دست دارند .

ادامه دارد




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد