logo





عروس

چهار شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۷ اوت ۲۰۱۹

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
ایستگاه اصلی شهر، شهریست. ساعت قدنمای بزرگی دارد. دور واطرافش محوطه ی بزرگی ست که تابلوهای برنامه رفت و برگشت قطارها به سراسراروپا عرض اندام میکنند. محوطه زیر ساعت را میگویند«ترف پونکت»(میعادگاه). همیشه و مخصوصا حول حوش غروب شلوغ است. سرتاسر دو طرف ساعت ترف پونکت را فروشگاه و رستوران و کافه های گونان گون در خود گرفته. کافه ای رودرروی ساعت ترف پونک هست. هفته ای یکی دو روز قهوه ی عصرگاهم را توا ین کافه مینوشم. میزهای گرد و جمع و جورش را بیرون، جلوی کافه و نزدیک ساعت ترف پونکت چیده است. قهوه م رامی گیرم وبرمیگردم، کنارنزدیکترین میزفلزی ترف پونکت می نشینم. قهوه رانرم نرمک مینوشم ومیروم تونخ جماعت محوطه اطراف زیرساعت ترف پونکت. جماعت رنگارنگ وگوناگون است. ازهمه جنس، سن، رنگ ونژاد، توهم وول میخورند. همین شهرفرنگ تماشائی، جلب وجذبم میکندوبیشتروقتهاآنجامی کشاندم. هفته ای دوسه بارمشتری کافه م. دخترخوش رووخوش برخوردباهام خودمانی شده، میداندچه مینوشم. هنوز قهوه م تمام نشده، نپرسیده، یک شیشه آبجوی هاینیکن میاورد، زیرگیلاسی رارومیزوگیلاس راروش میگذارد، یکسوم شیشه راتوگیلاس میریزد، خنده ی دل نشینی میکندومیگوید:
«دیگه چی؟»
هردودستم رابه علامت تشکر، کمی بلندمیکنم. باخنده ی نرم دیگری دورمیشود. خوش رقصی رابه خاطر 2 فرانک تیپ میکند. دلخورنیستم، لااقل مثل بیشتراجناس مخالف وطنی، بااخمهاوترشروئیهاش، تمام مرده هام راتوولایت غربت جلوچشمم نمیاورد. بگذریم، این رشته سری درازدارد...
لبی ترمیکنم ومحوتماشای گروهی زیرساعت ترف پونکت میشوم. عروسی وسط هشت ده دختروزن وایستاده. هرکدام یک شیشه کوچولوی یک قلپی توستش دارد، همه وهمزمان شیشه راتاحدممکن بلندمیکنند، بالابرده وبه شیشه عروس میزنند، هورامیکنندوسرمیکشند. هلهله میکنند، قهقهه میزنندوسرودمحلی یک سطرئی رایکصدامیخوانند. بعضی ازدخترهادست وپاوپروبال می افشانند، همه ازشادی درپوست نمی گنجند. عروس تنهایک تورسفیدویک نیم تاج کوچک روسرش دارد. بقیه ی پوششش لباس کارروزانه ش است. بالای هردوزانوی شلوارجینش پاره وپوست برفگونش ازپارگیها، مثل طلامیدرخشد. سی، سی وپنج ساله است. عشق هاش راکرده وبرای رفع تنهائی ازدواج میکند. پخته ترازآن است که جنجال ونعره کشی باجفتش داشته باشد. فرصت زیادی برای جداشدن ونفربعدی ندارد. شانس های بعدیش راقبل ازازدواج سبک وسنگین کرده. حالادیگرازدواج رابرای آرامش، هم صحبتی وهمراهی وکمک حالی در ادامه ی زندگی میخواهد. مقوائی نیم جعبه، شبیه آنچه آنجیل فروشهای سینماهای قدیم به گردنشان می آویختندو روسینه شان آویزان بود، بادونواررنگارنگ ازگردن روسینه ش آویخته. رونیم جعبه انواع شکلاتهاازهمه رنگ ریخته اند. عروس درمحاصره هشت ده دختروزن همراهش ، باقهقهه وخوش گوئی توجماعت راه می افتد. شکلات به جماعت هدیه میکنندو پول می گیرند. جماعت رادورمیزنندوکنارمیزم می ایستند. یکی ازدخترهاتعدادی ازشیشه کوچولوهای یک بارمصرف ازتویخدان چرخداری که همرادارند، درمی آورد. به هرکدام ازافرادگروه یک شیشه میدهد، یکی هم سهم من می شود. جوگیرو بلندمی شوم، میروم کنارعروس می ایستم. همه شیشه راتاحدممکن بلندمی کنیم، آن بالابه شیشه عروس میزنیم وبه سلامتی شروع زندگی تازه ش، یک نفس سرمی کشیم. عروس نیم جعبه ش راجلوم می گیردومیگوید:
« هرکدوم وهررنگشودوست داری وردار. تومشروبخورولوطی هستی، بایدازهمه یشترپول بدی. »
می گویم «این پولاروواسه چی جمع میکنی وسرآخرخرج چی وکجامیشه؟ »
«واسه جشن ومراسم عروسیم پول ندارم. توتموم این جاها، بلویو وکناردریادور میزنیم. هرچی پول جمع کنیم، تمومش خرج بریزوبپاش جشن عروسی امشبم میشه. »
یک شکلات باپوشش گلگون برمیدارم ویک اسکناس ده فرانکی توکاسه ش میگذارم. همه می خندندوباقهقهه دورمی شوند...
شادنمی شوم. باهواپیماازتهران تااین شهر سه ساعت واندی فاصله است. زیروروئی دنیاراتماشاکن! میروم توفکر، بارهاتوروزنامه خوانده م که فلانی برای تامین جهیزیه وخرج ولباس وزلم زیمبووجشن عروسی دخترش، کلیه ش رافروخته....


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد