logo





ناسیونالیسم

دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۵ اوت ۲۰۱۹

اسماعیل رضایی

تعامل انسانی همراه با درک مشترک و آگاهی جمعی پیرامون زیست مشترک دریک سرزمین واحد، موجد سرزمین مشترکی گردید که با حصارمحصوروعلقه ها و مصالح و منافع جمعی تعریف شد. جمعی منسجم با رویکردی متفاوت و متباین برای فراشدهای قدرتی و اکتسابات رجحانی و سیادتی شاکله مرز و بوم مشترک را ترسیم نمودند. این فرایند برای ارضای تمایلات و تمنیات انسان ها، عرصه تجاوز و تعدی به حریم امن یکدیگر و دیگران را عمومیت بخشید. پس اعتلا و ارزش های انسانی تحت الشعاع غرور کاذبی قرار گرفت که فواصل و رذایل انسانی را امری مطلوب برای تعاملات زیستی و جمعی رواج داد. این روند با فرگشت و فراشدهای اجتماعی، به ظهور دولت-ملت های عصر مدرنیسم منجر شد.
قلمرو اندیشه حیطه تقابل و تنافر ایده و آرمانی است که پویایی و پایایی جامعه و انسان را با خود دارد. هرچه قدر انسا ن ها به تفاهم زیستی و درک متقابل چیستی حیات اجتماعی خویش نایل آمده و آگاهی جمعی، نقاط مشترک منفعتی و مصلحتی را نهادینه ساخته؛ پایه و اساس زیست جمعی را فراهم نموده که در گذر زمان به درک مشترکی از باهم و در کنار هم زیستن را تجربه کرده و چارچوب های معینه ای را برای حفظ و حراست از اکتسابات و منافع جمعی پذیرفتند. این فرایند در اشتراکات زبانی و آداب و رسوم فرهنگی و تاریخی غنا یافت و زیست بوم یا سرزمین مشترک را بنا نهاد.این سرزمین مشترک از یک عادات و سنن غنا یافته و نهادینه شده برخوردار گردید که فواصل بین آنسان ها را با نمودهای شاخص و بارز جماعت های متشکله فزونی بخشید و به نماد برتر و پست تر مبدل ساخت.

مرز و بوم عامل وحدت و یکپارچگی برای آرمان های مشترک را تدارک دید؛ و انسان ها در کنار‌ منشور و میثاق پذیرفته شده برای اعتلای ارزش ها و آرمان های مرز و بوم خویش مبارزه بی امانی را با موانع و مصایب محیطی آغاز کردند. آغاز راه و در غیاب فواصل و رذایل اجتماعی انسانی، پیوند و همبستگی برای کمال و تعالی برجسته و بارز بود؛ ولی با غلبه و رشد انگل گون اکتسابات محیطی، این روند در تمایلات و تمنیات فردی تحلیل رفت. این فرایند نامتعارف اگر چه با رتبه بندی انسان ها در اقشار و طبقات،در تفاضل و تفاصیل ارزش ها و اصالت ها دگرگونی ایجاد کرد؛ولی اهمیت و ارزش والای نهادین و عادت گون حفظ و حراست از مرز و بوم، فارغ از تفاوت ها و تخاصم های درون اجتماعی جایگاه خویش را حفظ و تداوم بخشید. چرا که تمنیات و تمایلات فردی در گستره وسیع مرز و بوم مشترک دامن گسترد و فرد منافع و مصالح خویش را در چارچوب محدود و محصور سرزمین مشترک قطعی و ممکن دانست.

بدینسان با توسعه دامنه سرزمین مادری و مرز و بوم مشترک، تضاد و تقابل برای سلطه بر سرزمین های دیگر و غارت و چپاول منابع مادی و انسانی آغاز گر عصری شد که در آن انسان ها با تکیه بر ابزار و امکان، حقوق انسانی خویش را ملعبه اکتساباتی نمودند که انشقاق و افتراق را به بارزه های هویتی انسان ها مبدل ساختند. پس مرزها برساخته تمایل و تمنایی است که مبادی تفکیک و تشکیک هویت و اصالت انسانی را در خود نهفته دارد.حصار محصوری است که براشتراک برنهادهای فاقد اصالت انسانی استوار بوده و براین اساس عموما غرور کاذب آن را همراهی می کند.چرا که اشتراکات و هویت ملی، اشتراک منافع و اعتلای هویت انسانی را در پس اکتساب و اقتدار مریی داشته و از اصول و ارزش های همپویی و همسانی مرز و بوم مشترک می پرهیزد. این فرایند محصول غرور کاذبی است که مانع و رادع اصلی و اساسی اعتلای ارزش‌های انسانی در روابط و مناسبات اجتماعی اقتصادی می باشد.چرا که در غرور واقعی پویایی و شکوفایی ارزش های متعالی و انسانی، بستر ساز پیوندهای پایدار ودرک بهینه تعاملات اجتماعی می باشد.

پهنه حیات با علقه ها و عادت های متکاثر و متفاوت محیطی همراه است که با درک و دریافت های ناهمگن و نامتوازن بسوی تعامل و تکامل جهت یافته است. این فرایند بارزه های هویتی خاصی را درانسان ها نهادینه ساخته که تمایز و تخالف در راهبرد های اجتماعی حضوری غالب دارد. تلطیف و تخفیف این تضاد و تعارض نیازمند وایابی و واکاوی پهنه زیست اجتماعی دارد. تاملی که نیازمند خردورزی و علم باوری برای درک علّی و فهم موسمی گذر حیات در فعل و انفعالات اجتماعی می باشد.درعلقه های زاد و بوم مشترک که ملغمه ای از عادت و سنت و درک و درایت عامه را در خود جای داده است؛ همواره ردّ پای هویت های کهن برای پرکردن خلای تاریخی و ضعف های سرزمینی خود نمایی می کند.این فرایند مبدا و منشا غرورهای کاذب و وقفه های تاریخی در تکمیل و کمال جامعه های انسانی بوده و هست.درآمیختن این فرایند با هویت های دینمدارانه بعنوان عامل بنیادین وقفه های تاریخی و تکامل اجتماعی در پروسه تحول و تکامل،جامعه و انسان را در نمودهای کهنه و فرسوده از درک واقع گذر حیات دور ساخته اند.

مدرنیسم و نیازهای برآمده از آن، پایانی بود بر قبیله گرایی و امپراطوری های عهد باستان، و آغاز تشکیل دولت - ملت های عصر نوین با برآمدگاه وطن پرستی و شوونیسم که از بطن و متن الزامات جامعه های مدرن نمود یافت. این دولت ملت ها که از نوعی آگاهی جمعی برای آرمان و اهداف اجتماعی سر برآوردند؛ مقوّم امیال و اقوالی گردیدند که تفاصیل و تفاضل را عمومیت بخشیدند. چرا که این آگاهی با غرور کاذب برآمده از اکتساب و امتیاز، بسوی دریافت های باژگونه ای از روابط و مناسبات اجتماعی سوق یافت که اعتلا و کمال ارزش های انسانی در تمایل و تمنای فرد فرو خسبید. پس ناسیونالیسم نوع خاصی از روابط و مناسبات اجتماعی انسانی را نهادینه ساخت که حلقه های رابط و الزام انسانی، در چارچوب های محصور و محدود ملی، از بیان واقع نیازهای ذاتی انسانی که درک مشترک و همدردی و همسانی زیست انسانی از عناصر اصلی و بنیادین آن می باشند؛ فاصله گرفته اند.این فرایند شبح کینه و عداوت و توطئه و توهم را در بین جامعه های انسانی توسعه بخشید و بانی و مانی تفرد و انفکاک منافع و مصالح انسانی در چارچوب های معینۀ ملی گردید. براین اساس عداوت و دشمنی تعریف شد و جنگ و خونریزی و تجاوز و تعدی به حریم امن انسانی برای حمایت و حراست از منافع ملی به عاملی برای ارتقای ارزش های ملی مبدل شد.این ویژگی ضمن توسعه دامنۀ شوونیسم، برآمدگاه فردگرایی یا اندیویدالیسم حاد و مفرطی گردید که انسان ها را در فواصل و رذایل رها نموده؛ و از باهم بودن و برای هم بودن دور ساخت. این فرایند زیست انسانی اگر چه در تمامی اعصار تاریخ تکامل اجتماعی نمودی غالب داشت؛ ولی در عصر مدرنیسم با تکیه بر ابزار و تکنیک نوین ابعاد گسترده و هولناکی به خود گرفت.

پس ناسیونالیسم شائبه درخود بودن و برای خود بودن را نهادینه ساخت و غرور کاذب را در عرصه های متکاثر اجتماعی توسعه و تداوم بحشید. براساس همین غرور کاذب است که انسان ها هرگز قادر به بازیافت زیست به واقع انسانی خویش نگردیده؛ و خشونت و دهشت همواره راهنمای عمل وی در تعاملات اجتماعی شده است. و همین غرور کاذب مبدا و منشاء تمامی ناکامی ها و شکست بشری در دست یابی به آرمان ها و ایده آل های انسانی بوده است. چرا غرور کاذب اصولا اعتلای ارزش های انسانی را نه در تعالی و کمال جامعه و جمع که در فردیت خام و ناکامل فرد جستجو می کند. براین اساس مکاتب متعدد فکری و مرام و مسلک ایده ای با درونمایه کاذب و دروغین برای تحکیم و تداوم روندهای بیمارگون مناسبات اجتماعی انسانی سر برآوردند. اندیشه و آرایی که خط فاصل ها را تشدید و خط قرمزهای متعدد و متکاثری را در برابر خواست و نیاز جامعه و انسان ایجاد نمودند. برآمدگاه غرور کاذب بسترساز آگاهی های کاذبی گردید که استقرار و استمرار حاکمیت نامتعارف را تائید و بدان گردن نهادند.چگونگی درک و فهم و برخورد با این روند نامتعارف یکی از چالش های اساسی و مهم نیروهای مترقی، بویژه چپ در گذر از استبداد و ستم حاکمیت جور و ستم طبقاتی تحت لوای حاکمیت ملی می باشد. توده ها خسته و فرسوده، فقر و فلاکت در عرصه جهانی رو به تعمیق و ویرانگری، و ناسیونالیسم و شوونیسم برتمامی ارکان مبارزاتی و تصمیمات درون سازمانی و حزبی سایه انداخته است. درحالیکه این نمود اکتسابی با درونمایه کاذب و ناکامل، نوعی واپسگرایی ایده ای را یدک می کشد که فرسنگ ها با نمودهای پیشرو و متکامل کنونی حاکم بر جامعه های انسانی فاصله دارد. این نمود مبین نوعی آگاهی کاذبی است که همگان را در چنبره غرور و خودخواهی های کاذب از یافتن راهی به روشنایی باز داشته است.

ناسیونالیسم و حاکمیت ملی امروز تحت تاثیر موثر و مداوم عملکرد سازه های مسلط جهانی دگرگونه شده و بار معنایی نوینی را با خود همراه ساخته اند.هویت ملی امروز تحت تاثیر روندهای تحول و دگرگونی های مداوم در سطح جهانی از اصول، قواعد و قوانین گذشته تبعیت نمی کند. اکنون سلطه و استبداد با تکیه بر همین عرف و قانون گذشته تلاش بی وقفه ای را برای احیاء و اجرای استمرار سلطه خویش در پیش گرفته اند. مسلما تا زمالی که انسان ها به درک نوین از زیست جمعی نایل نشوند؛ دگرگونی سازه های اقتصادی اجتماعی که ازالزامات کنونی برونرفت از بحران و نابسامانی های اجتماعی انسانی است؛ امکان پذیر نخواهد بود. واین یعنی گذر از آگاهی های کاذب و حاکم کنونی بسوی آگاهی های واقعی و حقیقی برای ایجاد جامعه ای متعادل و متکامل می باشد. توده ها امروز در بمباران های مداوم فکری و ایده ای از سوی سلطه و استبداد با استعانت از ره آوردهای تکنیکی و ارتباطی پیشرفته، در حال استحاله فکری و ایده ای می باشند؛ اگرچه این استحاله الزاما به نفع سلطه و استبداد با توجه به ناتوانی ذاتی آن ها در رفع نیازها و الزامات جامعه و انسان، نخواهد بود. ولی درک و شناخت ویژگی های این استحاله از سوی نیروهای مترقی و چپ برای ساماندهی توده ها در راستای تحقق جامعه ای بهتر و انسانی تر از الویت ها می باشد. در بطن و متن این روندهای دگرگونه، حاکمیت مستبد دینی دارای ویژگی های خاصی است که گذر از آن نیازمند درک و درایتی عینی و علمی می باشد. مسلما با تکیه بر برخی مفاهیم و مضامین عاریتی و فرمی نمی توان در گذر از استبداد دینی و حاکمیت نوین و انسانی گام برداشت و موفق شد. وقتی انسان دچار یک پادرادوکس فکری می گردد؛ دچار نوعی خلاء فکری و ایده ای می شود که با نمودی ایستا و راکد خود را بروز می دهد.(1) خروج از این پارادوکس مسلما نیازمند مبارزه با ویژگی های سازه ای زیربنایی حاکم است که فرصت و امکان لازم را برای روبنای منحط و مفرط برای زوال اخلاقی و ارزشی فراهم می سازد.

با تحکیم بنیان های دولت-ملت های مدرن که با تکامل تاریخی سازه های اقتصادی اجتماعی و دانش و فن مقارن شد؛ ناسیونالیسم ابعاد نوینی را در روابط و مناسبات اقتصادی اجتماعی و تبادل و تبدیلات جهانی پیدا کرد. نظام سلطه سرمایه با تکیه برلیبرالیسم آغازگر عصری شد که درآن سرمایه بعنوان یک رابط اجتماعی، گرایشات و تمایلات نوینی را در پیوندهای درون اجتماعی و نگرش به برونداد آن و پویش و پروسۀ سرمایه در علقه های ملی و برآمدگاه استثماری و استعماری فرامرزی آن، یک رابطۀ سلطه و هژمونیت قهری را برقرار ساخت.(2)علقه های ملی تحت تاثیرمراحل گذر تاریخی نظام سلطه سرمایه بعلت تغییر در بن مایه های حیات فردی و جمعی دگرگونی پذیرفته است. این فرایند، به هویت ملی در کشورهای عقب مانده که تحت تاثیرمداوم پارادوکس های فکری و ایده ای قرار دارند؛ خدشه جدی وارد کرده است. در خلاء فکری محصول پارادوکس، گذشته با بار سنگین عادت و سنت جامعه و انسان را از درک واقع گذر حیات باز داشته است. براین اساس است که نئولیبرالیسم برآمده از مراحل گذر تحول تاریخی نظام سلطه سرمایه، با بحران آفرینی های مداوم و ناتوان از پاسخگویی به نیاز ها و الزامات جامعه و انسان، در عصر جهانی شدن و پیوندهای اقتصادی، اجتماعی،فرهنگی و سیاسی، با رجعت به ناسیونالیسم و قواعد و قوانین کهنه و فرسوده آن، تلاش بی سرانجامی را برای خروج از بن بست های شکننده و حاد،آغاز کرده است. بنابراین دولت-ملت های مدرن برای گذر از بحران های حاد و مزمن کنونی، بایستی شیوه های نوینی را که متناسب با روندهای تحول و کمال کنونی جامعه و انسان باشند؛ اتخاذ نمایند.

نتیجه اینکه: تعامل انسانی همراه با درک مشترک و آگاهی جمعی پیرامون زیست مشترک دریک سرزمین واحد، موجد سرزمین مشترکی گردید که با حصارمحصوروعلقه ها و مصالح و منافع جمعی تعریف شد. جمعی منسجم با رویکردی متفاوت و متباین برای فراشدهای قدرتی و اکتسابات رجحانی و سیادتی شاکله مرز و بوم مشترک را ترسیم نمودند. این فرایند برای ارضای تمایلات و تمنیات انسان ها، عرصه تجاوز و تعدی به حریم امن یکدیگر و دیگران را عمومیت بخشید. پس اعتلا و ارزش های انسانی تحت الشعاع غرور کاذبی قرار گرفت که فواصل و رذایل انسانی را امری مطلوب برای تعاملات زیستی و جمعی رواج داد. این روند با فرگشت و فراشدهای اجتماعی، به ظهور دولت-ملت های عصر مدرنیسم منجر شد. دولت-ملت هایی که سازه های فکری و ایده ای اعصار قبیله ای و امپراتوری گذشته را در چارچوب های ملی با توازن هویتی و تخالف و تمایز منفعتی و اصالتی شکل دادند. دولت ملت هایی که با شاخصه غرور کاذب با تکیه بر قدرت و مکنت، اشکال نوین مراودات و سازوکارهای اقتصادی اجتماعی رانمود بخشیدند که با استثمار انسان ها و استعمار کشور های ضعیف، تجاوز و تعدی به حقوق و ارزش های انسانی را تداوم بخشید. واین غرور کاذب بستر ساز آگاهی های کاذبی گردید که با استعانت از توسعه و پیشرفت ابزارهای رسانه ای و ارتباطی گسترش یافت و نهادینه شد. نظام سلطه سرمایه با رشد نامتوازن و بحران زای خویش در پروسه تحول و تکامل جامعه و انسان و گذر مراحل تاریخی اش ،هویت های ملی و سازه های زیربنایی و روبنایی را اشکال نوین بخشید. ‌اکنون نظام سلطه سرمایه با دگردیسی به نئولیبرالیسم یعنی منحط ترین مرحله خویش، با تکیه بر سازه های کهنه و فرسوده، ضمن بازماندن از پاسخگویی به نیازها و الزامات ، جامعه و انسان را در یک پارادوکس فکری و ایده ای، در برزخ و دوزخ سیاست های متجاوزانه اش سوق داده است. این پارادوکس فکری در نظام های استبداد دینی که با سیاست های ناانسانی نئولیبرالیسم در زیر بنا و احکام واپسمانده عهد عتیق فقهی و شرعی در رو بنا استقرار یافته؛جامعه را در یک پارادوکس عمیق فکری و ایده ای از یافتن راهی به روشنایی باز داشته است. بنابراین برای مبارزه با ویژگی های نامتعارف و مخرب کنونی بایستی با بارزه های دهشت و وحشت و هجمه و تخریب بنیان های نئولیبرالیسم درگیر شد و تا برقراری سازه های نوین و دورانساز، این روند را تداوم بخشید.

اسماعیل رضایی
پاریس
05/08/2019
_________________________

1-این خلاءفکری درحکومت مستبد دینی در ایران به وضوح مشهود است. چرا که از یک سوتحت بمباران های فکری و ایده ای مداوم واپسگرا و عهد عتیق دینی قرار داشته و از سوی دیگر دریافت های نوین به کمک ابزارهای توسعه یافته تکنیکی و ارتباطی، آن ها را تحت تاثیر مداوم خود دارد. تداخل این دوروند، نوعی خلاء فکری را در درون جامعه ایجاد کرده که سکون و سکوت از ره آوردهای آن می باشد. اگرچه این نمود در جامعه جهانی نیز بدلیل واپسگرایی و توسل به شیوه های کهنه و مطرود از سوی نظام سلطه سرمایه نیز مشهود است؛ ولی در نظام مستبد دینی حاکم بر ایران این ویژگی از برجستگی خاصی برخوردار می باشد.چرا که نظام دینی اصولا از سازه های زیربنایی برای اداره امور اجتماعی برخوردار نیست و با به عاریت گرفتن سازه های مسلط و حاکم در زیر بنا و استفاده از چارچوب های فکری و عقیدتی واپسمانده در روبنا، یک تناقض و تضاد رفتاری و عملکردی را در پیش گرفته است که انحطاط و انهدام جامعه را در خود دارد. در حکومت اسلامی در ایران سازه های مسلط جهانی یعنی نئولیبرالیسم در باطلاق در زیرساخت های اقتصادی اجتماعی غلبه دارد و از سوی دیگر سازه های فکری و عقیدتی فقهی و شرعی نیز در روبنای تلاش دارد خود را برجامعه تحمیل سازد. این پارادوکس ضمن ایجاد خلاء فکری در جامعه، روند خروج از بن بست حکومت مستبد دینی و چگونگی گذر و شکل دهی جامعه نوین را با مشکلات عدیده ای مواجه ساخته است.براین اساس است که حدس و گمان ها شکل می گیرد و راه و روش ها و اشکال سپری شده گذشته بدون توجه به ویژگی های حاکم کنونی به ابزار تاویل و تفسیر و راه حل برونرفت از بحران مد نظر قرار می گیرند که فاقد هر گونه پتانسیل لازم برای مواجهه با رویکرد های تخریبی و تهدیدی نظام مستبد حاکم کنونی می باشد.

2- دراینجا قابل ذکر است که برخی ها سرمایه را بعنوان رابطۀ اجتماعی بکار می گیرند؛ که یک مفهوم و بیان گویا و رسا و یا درست نمی باشد. چرا که مفهوم« رابطه »حامل یک فرایند و یا پروسه در فعل و انفعالات درون اجتماعی است. درحالی که سرمایه بعنوان یک پدیده مجرد و منفرد فقط می تواند نقش یک «رابط » را درعملکرد اجتماعی بازی کند.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد