logo





از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم - قسمت دوازدهم و سیزدهم

شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۳ اوت ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم
قسمت دوازدهم

"می خواهم لذت را با کوکا کولا و همبرگر مک دونالد تجربه کنم !"

اپیدمی گسترده بین مردم از خردو بزرگ.

آب میوه های وطنی در بطری های شیشه ائی چهار کیلوئی با برچسب های کاغدی زرد شده در پشت ویترین ها کپک می زنندوآب میوه های اسانس دار غربی با قیمتی دو برابر دل از کف مشتری می ربایند.

اگر در غرب مک دونالد یک غذای سرپائی فوری است، این جا خانواده ها برای حضور درمک دونالد نامه ریزی می کنند تا به هر قیمت یک بار هم که شده درمک دونالد دور هم بنشینند ، چیز بورگری به خورند وعکسی به یاد گار بگیرند.سپس مدت ها از طعم همبرگری که خورده اند تعریف کنند.

زندگی به سبک غربی هزینه دارد. هزینه ای که حقوق عادی کفاف نمی دهد.در گذشته نیز چنین بود برای در آمد بیشتر هر کس از هر راهی که بلد بود پولی اضافه بر حقوق به جیب می زد.

دربان پول اندکی می گرفت خارج از نوبت داخلت می کرد. کارمند برای دادن فرم این قدر دست به دست می کرد تا چیزی بگیرد ."بلیط هواپیما نیست !"بلیط می خواهی ،پولی اضافی بده ونسبت به پولت جا را انتخاب کن.

یک خیابان بزرگ در نزدیکی مک دونالد به خاطر پارک صد ها اتومبیل بسته شده وعملا به پارکیگ بدل گردیده است .چرا که این قسمت شهر مرکز تجاری کمپانی های نوظهوری است که قرار است روسیه را بار دیگر از راهی میان بر به سرمابه داری ناب برسانند.

روزی لنین می خواست با راهی میان برو از طریق انقلاب روسیه تزاری نیمه صنعتی ،عقب مانده، با میلیون ها روستائی را به سوسیالیسم برساند!

امروز یلسین پرچمدار تحول شده است .تحولی که شروع آن با تشریف فرمائی ریگان بشارت داده شدودر تداوم خود بی قانونی و تاراج اموال دولتی و دست اندازی به حققوق مردم را آماج قرارداد.غرب بار دیگر هجوم آورده اما نه با توپ وتانگ .با مک دونالد، با شلوار جین و کامپیوتر های خانگی .

هجومی خوش آیند و خوش رایحه و پر جنب وجوش .

در همین کوتاه زمان مالکیت خصوصی ،ارزش ابتکار شخصی ورقابت چه تحرکی را حداقل در همین بخش مرکزی که مقابل دید آدمی است به وجود آورده است .همه در جنب وجوشند .

کودکان کار تازه پانهاده به خیابان ها با دستمالی بر دست در کار شستن و تمیز کردن ماشین ها هستند ، نظافت چیان شرکت ها بایدمرتب در حال پاک کردن وسابیدن سنگ های سر در شرکت ها باشند.

دیگر گذشت زمانی که کار می کردی یا ، نمی کردی، حقوقی می گرفتی وغم فردایت نبود. فرقی نبود بین آن که با جان ودل کار می کرد و آن که از زیر کار در می رفت. میزان دوری ونزدیکی به روسا بود.

باید برنامه ای که تدوین شده بود به هر ترتیب اجرا می شد . باید ماشین از در کارخانه بیرون می رفت مهم نبود که میل لنگ به زور چکش در جایش قرار گرفته و یا نازک تر از حد در جایش لنگ می زند. کت وشلوار به شکل رقت انگیزی دوخته می شد. طوری بر تنت زار می زد که کوچکترین حس دلچسبی از پوشیدن لباس نمی کردی .مهم نبود کسی اجناس داخل مغازه را با شوق وذوق به خرد یا به اجبار!مشتری مجبور به خرید بود چون امکان انتخاب دیگری نداشت.از این رو خریدن وپوشیدن یک جفت کفش ایتالیائی ونبای آلمانی اوج خوشبختی

کنسروها باد می کردند. شکلات ها پشت ویترین درقفسه های فروشگاه ها زیر آفتاب آب می شدند .شیشه های مغازه ها ماه به ماه دستی بر آن ها کشیده نمی شد .اطلاعیه ها ،پوستر ها آنقدر زیر آفتاب و بالا پائین رفتن هوا می ماندند تا رنگشان می پرید حروفشان خوانده نمی شد. اما همچنان برجا ایستاده بودند .چرا که کسی گفته بود به چسبانید کسی دستور به کندن آن نداده بود. چون برنامه ای برای کندنشان نوشته نشده بود.

موش ها مشتریان دائمی اجناس ته انباری و انبارها بودند.مغازه ها، غذا خوری های عمومی جولان گاه آنها.

کسی را غم ودلسوزی آنچه تلف می شد نبود .لاقیدی به اموال عمومیهمه جا دیده می شد. طبق آمار خودشان بیشتر از نیمی از محصولات سیب زمینی ،کلم ،هویج و..در مزارع ،در حمل ونقل ، در مغازه ونهایت در خانه ها از بین می رفتند.

نبود سیستم مکانیزه پیشرفته ،سیستم نگهداری ، حمل ونقل ،عدم دلسوزی وجوابگوئی صوری دست به دست هم می دادند وبر مریضی اقتصاد بیمار دولتی می افزودند.

سیب زمینی مانند کوهی در گوشه مغازه ها تلنبار می شد گاه با بیل وبیلچه در زنبیل پارچه ای و یا توری مشتریان سرازیر می کردند! با گل های چسبده بر آن. زخمی وچرکین وتعدادی گندیده.

حال مغازه های خصوصی رنگ وبوی دیگری گرفته اند .درها ،شیشه ها، ویترین ها ساعت به ساعت دستمال کشیده می شوند واجناس در ویترین ها به مشتری یان چشمک می زنند.

تا صد متر آن طرفتر مک دونالد توسط لشکری از نظافت چیان آب وجارو می گردد وآشغال هایش جمع آوری می شوند. دکور متنوع مغازه ها چشم را نوازش می دهند وفضا را دلچسب ترمی سازند. زیبا پرستی این در وجود آدمی است زیبائی ولذت بردن از آن .چیزی که در گذشته تجمل پرستی نامیده می شدوگرایشی بورژوائی ومذموم امروز به شدن در حال گسترش است .

هر گز فراموش نمی کنم شبی را که درتاشکند قبل از فرو پاشی مهمان خانه فرخ نگهدار بودم .خانه دو اطاقه کوچک در محلهای پرت ودور از مرگز که تازه تازه آپارتمان های آن آماده می شدند.طبق قرار تقسیم خانه ها کسانی که یک فرزند داشتند یک خانه دو اطاقه کوچک یعنی یک سالن یک اطاق وکسانی که دو یاسه بچه داشتند سه اطاق یک سالن دو اطاق خواب تحویل می گرفتند.

.وسایل تمام خانه ها اندک بود وساده بدون هیچ چیز چشم نوازی! حتی دریغ از یک تابلو نقاشی .فرخ یک آباژور پایه دار خریده بود با کلاهکی پارچه ای کرم رنگ که وسط آن میز فرمکای کوچکی قرار داشت و نور زرد ملایمی را در اطاق پخش می کرد.

گفتم "چقدر زیباست به اطاق جان می دهد." خندید وگفت" بیشتر به خاطر میز وسطش گرفته ام که شب یدون مزاحمت به بچه ها بتوانم زیر آن به خوانم وبنویسم .اما راستش می ترسم به تجمل گرائی متهم شوم .خوشحالم که تو این گونه می گوئی."

متاسفانه چنین بود نگاه یک سازمان سیاسی وبسیاری از اعضا آن به امر زیبا شناسی ودکور منزل.

.نسل جدید روس این گونه زندگی را نمی خواهد .ساشا دانشجوی دانشگاه لومانسف می گوید."این روز ها سخت است اما میدانی که اگر سخت بکوشی در آینده راحت آن طور که دلت می خواهد زندگی می کنی .رقابت فرصت می دهد که بچه های درس خوان خود را بالا بکشند .در گذشته برای همه دانشگاه بود .اما همان جا هم بعد از فارغ التحصیل شدن کسی که پول داشت یا فردی در بالا در شغل های خوب قرار می گرفتند وبقیه سیاهی لشکر!آذری ها اصلا در دانشگاه دیده نمی شدند حتی در امتحان.دربیرون مشغول بیزنس زیر میزی بودند اما نمره شان را می گرفتند.در حین تجارتشان پشت میز نان وآب داری هم می نشستند.ما ساده لوحان زیر دست آن ها. دیگر نمی خواهیم چنین باشد."

پدرش ولادیمیر می خندد."زمانه عوض شده وباید قبول کرد پسرم می خواهدبا ماشین جلوی مغازه بیاستد سبدش را پر کند وبرای این کار زیاد تلاش می کند ومن خوشحالم باید کارکند و قدرزندگی را بداند.پسرم می گوید در غرب حتی از داخل خانه با کامپیوتر خرید می کنند.او این طور می خواهدباید اورا درک کرد وقبول نمود.

اما من هنوز باور ندارم .من سرمایه داری را بهشت نمی دانم وراستش ته دلم میگویم عدالتی که در سوسیالیسم است در هیچ سیستم دیگری نیست !

ما گرسنه، بی خانمان، بی کار نداشتیم! همه چیز داشتیم! فقط کافی بود رهبران بنشینند وراهی برای تحول ونوآوری بیابند.چیزی که گرباچف می گفت .اما آن چه که توسط یلسین پیاده شد فاجعه ای بود که بعد ها معلوم خواهد شد .حالا که دور دور این هاست ."

ادامه دارد

*****

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم

قسمت سیزدهم

آفتاب بعد از باران با قوس قزحی زیبا بر آسمان مسکو .

دوستم می گوید" می خواهم چیزی را به تو نشان دهم که برایت بسیار جالب است وشاید تاثر انگیز."

ده ها زن ومرد با زنبیل های کوچک وبزرگ در قطاری محلی به سوی جنگل های خارج از مسکوبرای چیدن قارچ در حرکتند.این یک رسم قدیمی روسی است .اما حالا تلاشی برای یک وعده غذا نیز هست .

جمعیتی انبوه ،عمدتا پیرزنان وپیر مردان ، اما همچنان با آراستگی یک کارمند بازنشسته روس. به چهره آشنائی بر می خورم زنی که حدود ده سال قبل در دوازدهمین فستیوال جوانان ،در خانه دوستی خلق ها دیده بودم .استاد فیزیک دانشگاه بود .زنی که آن زمان تاثیر عجیبی بر من وچند دوست افغان که من درجمع هئیت آن ها بودم نهاد.

مابه او نام بانوی صلح دادیم .داستان جالبی داشت. یکی از قهرمانان جنگ دوم حهانی بود. سالهای جنگ به عنوان کامسامول در جبهه ها به عنوان پرستار کار کرده بود .برادر ،خواهر ومادرش از قربانیان جنگ بودند.بعداز جنگ تحصیل کرده واستاد شده بود وحال باز نشسته دانشگاه .

ما اورا در مرکز دوستی خلق ها دیدیم . نشسته بر نیمکتی وتکیه داده بر دسته جاروی بلند خود. با خنده ای ملیح وچشمانی مهربان که نشان از جوانی زیباوزندگی آرام می داد .اشاره کرد درکنارش بنشینیم،نشستیم.

به آرامی سخن می گفت "وقتی خبر بر گزاری دوازدهمین فستیوال جوانان جهان زیر عنوان مبارزه در راه صلح ودوستی راشنیدم تصمیم گرفتم که درخدمت به این همایش باشم. به کمیته برگزاری مراجعه کردم .متاسفانه دیر شده بود وهیچ کاری نبود که من انجام دهم. گفتم هر کاری باشد مهم نیست می خواهم سهمی در صلح در دوستی داشته باشم .سر انجام کار نظافت در پارک این خانه دوستی خلق ها را به من دادندوحال من این جا هستم .

نوه هشت ساله اش را هم با خود آورده بود.با جاروی کوچکی بردست های او.

می گفت" می خواهم ببیند که مادر بزرگ برای صلح زمین را جارو می زند .من حاضرم با مژه های خود زمین را جارو بزنم تا هرگز جنگی نشود وکودکان در اشتیاق دیدار پدران اشگ نریزند.

به نوه ام می گویم "زندگی زیباتر از همه چیز است واین زیبائی در سایه صلح امکان پذیر است .من نمی خواهم بار دیگر آنچه در جنگ دیدم تکرار شود.من هنوز بعد چهل سال خواب برادرم ، خواهرم را می بینم .خواب جوان هائی که روی دستان من جان دادند با اندوه و آهی عمیق."

او آن زمان به سوسیالیسم سخت ایمان داشت می گفت "تنها سوسیالیسم است که می تواند ده ها هزار جوان را از سراسر دنیا زیر شعار صلح گرد هم بیاورد." چند بار دیگرهر بارکه با هئیتی دیدار داشتیم مورا در همان پارک دیدیم .

هد یه ای کوچک که نقاشی یک پسر جوان افغان بودومن برای این فستیوال آماده کرده بودم به رسم یاد بود به او دادم (پسرجوان وهنرمند افغان سال ها بعد در جنگ کشته شد )او ما را برای عصرانه به خانه اش دعوت کرد .خانه ای کوچک وزیبا .خانه ای که با قاب عکس های نهاده بر روی کمدی کوچک عطر صد خاطره با خود داشت .خانه ای کوچک با قلبی بزرگ وسخاوتمند با چای و انواع مربا ها وکیکی که خود پخته بود از ما پذیرائی کرد.

روزی زیباو فراموش نشدنی که درخاطره چشمان عاشق من ماند.

حال اورا دیگر بار می دیدم با زنبیلی بر دست با چشمانی خسته که دیگر در نی نی آن ها خبری از شادی نبود.چشمانی که همیشه با درخشندگی به خاطر داشتم.

پیش می روم آرام در کنارش می ایستم سلام می کنم ودستش را می فشارم به جای نمی آورد .فشار این سال ها اورا چنان در هم فشرده که قابل تصورنیست .شاید دیگر حال به جا آوردن نوه اش که باید هجده ساله باشد را هم ندارد.

به دوستم می گویم" بگو که من از شرکت کنندگان فستیوال دوازده بودم .مهمان در خانه اش خانه ای که در آن خوشمزه ترین مربا ها خوردم ویکی از زیبا ترین عصر ها زندگیم را زندگی کردم."

می نگرد لبخندی آرام اما تلخ بر گوشه لبش می نشیند.،سری تکان می دهد ،چین های مهربان کناره های لب پرشی می کند زیر لب چیزی می گوید ."به ما خیانت کردند !همه چیز تمام شد."

بادقت به چشم هایم خیره شده است تاب نگاه سردومات اورا ندارم .دیگر سخنی نمی گوید .بیش از آن خسته است که توان گفتن داشته باشد .تنها دستم را در دستش می فشارد.فشاری آرام وسرد که تا بن استخوان هایم تاثیر می کند.قطار به اولین ایستگاه کنار جنگل می رسد.جمعیت آرام به حرکت در می آیند .او هم حرکت می کند " تو نیز برای چیدن قارچ آمده ای؟"سری تکان می دهم ، بانوی صلح آرام از پله های قطار پائین می رود خمیده پشت با زنبیلی بر دست ، با هزاران خاطره دریاد ونجوائی آرام برلب.

قطار براه می افتد.چه کسی درست می گوید او یا لوگینف یکی از مدافعان سرسخت اصلاحات گورباچفی "در ویتنام قبل از حکومت سوسیالیستی در کناره های رود مکونگ دهقانان سالی سه بار محصول برنج بر می داشتندتا بتواننداز مجموع برداشت یک از سه سهم خوداز مالک زمین برنج در یافت کنندتا از گرسنگی نمیرند.

اما بعد انقلاب وسر کار آمدن دولت سوسیالیستی حتی سالی یک بار هم به سختی محصول بر می داشتند.می دانید چرا ؟چون که دیگر زمین بی صاحب ودهقانان بدون ترس از مرگ از گرسنگی بودند. دولت باید آنهارا تامین می کرد.این فاجعه بود.

اتحاد شوروی نیز چنین بود.مردم ما قسمت بیشتر نان را در سطل آشغال می ریختند.حال باید برای یک تکه نان تلاش کنند دولت نان دانی نیست.سوسیالیسم یک سیستم امور خیریه نیست !

ادامه دارد



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد