logo





از طریق مسکو درمسیر جاده ابریشم - قسمت دهم و یازدهم

چهار شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸ - ۳۱ ژوييه ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
از طریق مسکو درمسیر جاده ابریشم
قسمت دهم

این جا پست خانه وتلفن خانه مرکزی مسکو است. باخیل وسیعی از ملیت های مختلف کره ای ،کوبائی ،ویتنامی ،فلسطینی ،اتیوپیائی ، عراقی ، افغانی و ده ها ملیت دیگر که روزانه مقابل آن جمع می شوند وروز را به شب می آورند.

آن ها روزی در چهار چوب رابطه انترناسونالیستی به این کشورآمدند و اکنون با فروریختن" اتحاد جماهیر شوروی" جائی برای ماندن وجائی برای بر گشتن ندارند.به کجا برگردند؟

دانشگاه ها پولی شده اند. تعدادی از آن ها که دانشجو بودند وکمک تحصیلی دریافت می کردند ناگزیراز ترک تحصیل ودر جستجوی لقمه ای نان .

خوابگاه ها پر شده از آوراگان افعانی ،گرجی ،چیچن ،آذری، تلنبار شده در اطاقها.که شب سر بر بالین می نهند و صبح هنگام با کفشی ،پیراهنی ، ژتون تلفنی برای فروش، صف بسته در مقابل پست خانه مرکزی. چیزی می خرند یا می فروشند ،آخرین خبر ها را می گیرند، با چهره های فراری تازه از راه رسیده از وطن آشنا می گردند یاد یار و دیار می کنند ، آهی می کشند وبا حسرتی بر دل شب سر بر بالین می نهند.

افغان ها وسیع ترین فراریان این جمع هستند .از هر رده ومقامی را می توان دید از صاحب منصبان ارتش تا مقامات حزبی .

تعداد وسیعی هر روز مسیربین پست خانه تا دفتر سازمان ملل بخش پناهندگان را طی می کنند، سر وگوشی آب می دهند و برمی گردند.

تعدادی دنبال قاچاقچیان انسانند که آن ها به غرب برسانند. شغل پر در آمد سال های اخیر! شبکه جدیدی که مقامات دولتی تا افراد مرز بانی را شامل می شود. پول خوبی می گیرند و از مرز عبورت می دهند. مرزی که به اصطلاح می گفتند پرنده قادر به عبور از فراز آن نیست !حال بسته به پولی که می دهی زودتر و مطمئن تر می روی یا این که صبر می کنی.

اکثریت مصمم به رفتن به غربند. به هر قیمت که شده .از گلویشان می زنند ،قرض می کنند تا ازجهنمی که گرفتار شده اند بگریزند. یک افسر افغانی می گوید "زندگی آرام خو را داشتیم در کرملین نشستند، تصمیم گرفتند افغانستان را هم مانند اروپای شرقی تحت الحمایه خود کنند.

ارتش سرخ که به افغانستان رسید از فردایش بدبختی ما هم شروع شد. بیچاره ارتشی های روس هم قربانی شدند. تعدادی از افسران آن ها هم صنفی های من در مکتب نظامی بودند من در مکتب نظامی مسکو درس خوانده ام. بسیار آدم های خوب وانسان بودند .اما سیاست حزب کمونیست بر بادشان داد. ده ها هزار سرباز، منصب دارو افسر روس غریب در افغانستان کشته شدند.

من سخت دلم برایشان می سوزد.پدر سیاست بسوزد که همه ما را خانه خراب کرد.حال دیگر افغانستانی نمانده است .سرزمینی تقسیم شده بین با داران امریکائی ، پاکستانی که از "گلبدین" و" ربانی" گرفته تا "احمد شاه مسعود" جملگی حمایه شده توسط کشوری و حالا هم جنگ قدرت .ملت هم مثل بز مسابقه بز کشی از دست این گروه به دست آن گروه زیر پایشان خرد ونابود می شود.

دیگر هیچوقت افغانستان به صلح و آرامش نخواهد رسید و این وطن وطن نخواهد شد.

ملت بیچاره ،غریب و آواره. ما هم ناگزیر از جلای وطن شدیم. آمدیم این جا که لااقل لسانشان را می فهمیم .اما این ها خودشان هم گرفتارند ،برخی از این کله خراب های روس هر روز مزاحممان می شوند، عذابمان می دهند .ما هم چشم ودهانمان به این سازمان ملل متحد است. ببینم خدا چه میکند.

پلیس ها و نظامیانی که در افغانستان بوده اند اندکی هوای ما را دارند .خودشان زخم خورده همان جنگ لعنتی هستند .جنگی که خیلی ها می گویند یکی از دلایل اصلی فرو پاشی شوروی بود .من نمی دانم ! اما می دانم که این جنگ لطمه زیادی به اینها زد. پای امریکائی ها، انگلیسی ها را به منطقه باز کرد ،پول وانرژی زیادی از روس ها گرفت." گل محمد افسر توپخانه

بیاد می آورم مصاحبه ام را با مادر هراتی که همسر ودو پسرش را که اعضای حزب دموکراتیک افغانستان بودند از دست داده وخود به صف سازمان زنان پیوسته بود. گفت ؟پسرم "من به خاطر صلح حاضرم از خون عزیزانم بگذرم این سرزمین به صلح نیاز دارد نه به جنگ وبرادر کشی! "

عینا گفته اورا نوشتم وبرای ادیت فرستادم .تا درروزنامه حقیقت انقلاب ثورنشرشود. ساعتی بعد گفتند "اوکولف "مشاور روس روزنامه منتظر تو است .مردی بلند قد،سفیدرو ،جدی، تیپیک روس. وارد اطاق که شدم قیافه بر افروخته وسگرمه های درهمش خبر از اتفاق ناگواری می داد .با عصبانیت چیزی گفت که مترجمش ترجمه کرد "آیا شمامخالف سیاست های حزبید؟ به چه دلیل نوشته اید که اگر صلح شود از خون کشته شدگان به دست ضد انقلاب می گذرید ؟ "

گفتم "من عینا گفته های مادر هراتی را منعکس کردم به نظرم این نظرمردم است!"

برافروخته تر گفت "این جا روزنامه حزب است وشما مبلغ نظریات حزب ،مردم بسیار چیز ها می گویند.باید تا آخرین نفر ضدانقلاب از بین برده شوند وحزب به تمامی حاکم شود .دیگر نبینم این گونه نوشته ها را! "

مصاحبه با حذف این گفته مادر هراتی چاپ شد.

حال سال ها از آن روز می گذرد.هنوز افغانستان در آتش جنگ می سوزد.هنوز مردم در میانه آتش وخون قربانی سیاست های احزابی می شوند که می خواهند حاکمیت خود تثبیت کنند.فرقی نمی کند حزب کمونیست اتحادجماهیر شوروی باشند. یاحزب جمهوری خواه ویا دمکرات امریکاویا جمهوری اسلامی ایران .آن چه که برای قدرتمندان مهم نیست نظر مردم است وسر نوشت آن ها!

از افغانی دیگری که دو جفت کفش ورزشی به دست گرفته و دنبال مشتری است می پرسم " برادر گذرانت چگونه است ؟"

سری تکان می دهد کفشها را بالا می آورد ."بستگی به این داردکه چقدر کفش بفروشم .کفش ها را از حاجی که کمی آن طرفتر انبار دارد می گیرم می آورم می فروشم و در صد می گیرم .بیشتر از دو عدد نمی شود پلیس می گیرد. دو عدد ،دو عدد می آورم می فروشم بر می گردم دو جفت دیگر می آورم . این پدرلعنت ها از خودشان نمی پرسند آخر ما چطور گذران کنیم ؟کمک های سازمان ملل بسیار ناچیز است. خود روس ها همدست با آن ها بخش زیادی را آن بالا می خورند. چه کنیم غریبی است .کل عائله این جاهستند در نوبت سازمان ملل. طفل ها به مکتب نمی روند .سندی نداریم همین کاغذی که سازمان ملل داده .تازه بسیاری این را هم ندارند و قاچاقی زندگی می کنند .آواره در سرتا سر اتحاد شوروی سابق .از "چچنستان" تا" سالا کامنسکی" تا ,"امسک"و آرخانگلیس"

هر شب اخبار وتصاویر تلویزیون را از افغانستان می بینیم ومی شنویم وجگر خون می گردیم. همه شب در خانه ما گریه است وزاری.همه جا غرق در جنگ وخونریزی است .ارمنی ها با آذری ها در جنگند ،" چچن ها" و" آبخاز ها" با روس ها ،

وقتی وضعیت بوسنی ، هرزگوین را می بینم باز خدا را شکر می کنم .طوری شده که هرکس وضع دیگری را می بیند می گوید خدا را شکر وضع ما بهتر است !

( گویا تیره بختان از تیره بختان تسلی می گیرند )

این چه سرنوشتی است که بشر دچار شده ؟ بوسنی گرفتار"میلوشویچ"و ما افغان ها گرفتار جهادی های پدر نالت "لعنت" شما رفقای ایرانی بدتر از ما گرفتار آخوند ها !هیچ چیز مثل آوراگی سخت نیست! به خصوص برای ما افغان ها که همیشه عادت کرده بودیم به صورت فامیل بزرگ زندگی کنیم .امروز نه خبر از مادر داریم، نه برادر ونه از دوست وآشنا ! هر کس آواره به کشوری بسیاری پاکستان رفته اند ،بسیاری ایران .هر جا که توانستند وما هم این جا."

صحبت های یک حزبی افغان.

عمارت ارک شاهی درمقابل چشمانم جان می گیرد. قصری که روزی محمد ظاهر شاه ساکن آن بود وروزی دیگر ببرک کارمل رهبر حزب دموکراتیک افغانستان ساکن در آن.

روزی که "بیرک کارمل" به مناسبت پنج سالگی انتشارنشریه" حقیقت انقلاب ثور"هئیت تحریریه روزنامه را به حضور پذیرفته بود.

در جلسه رو به من کرده وپرسید "به نظر شما دوستی ما با اتحاد جماهیر شوروی تاکتیکی است ؟یا استراتژیک ؟"

من بلافاصله جواب دادم "استراتژیک رفیق کارمل! "

انگشت اشاره را بالا آورد تکان داد وگفت "نی ،نی رفیق غلط کردی !دوستی ما نه تاکتیکی و نه استرا تژیکی است ، دوستی ما جاودانه است !می فهمید جاودانه !چرا که استراتژی هم روزی تمام می شود .اما جاودانه همیشه جاودانه است !"



حال سال ها از آن روز که من غرق شادی ورویای دوستی جاودان بودم می گذرد.

روزی که به خاطر تلاش صادقانه در روزنامه از دست رهبر حزب" ببرک کارمل" مدال "صداقت "گرفتم واز شادی آن تمام روز در میان ابرها گشتم.

زمان به سرعت سپری شد.بهار وتابستان جوانی جای خود به خزان وزمستان زود رس پیری داد! با لرزشی بردست وخاری که در سوک آرزوهای بریاد رفته انسانی برجگر خلیده است. خاری که زورمندان جهان بر قلب های آزاد می نشانند."

به راستی جاودانه گان را چه پیش آمد ؟جاودانگی را چه شد"

پادشاه شرقی تاریخ نویسان را گفت تمام تاریخ جهان در یک سطر بنویسید وبیاورید!"

تاریخ نویسان نوشتند "تاریخ جهان تاریخ انسان هائی است که به دنیا آمدند ، رنج کشیدند ورفتند !" در آستانه رستاخیز "امیرحسین آریان پور"

ادامه دارد

**************

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم

قسمت یازدهم

مسکو شهری که یک شبه بکارتش را از دست داد ، یک شبه حامله شد،و همان شب هزاران کودک آواره از دل خود بیرون داد.

بچه های کوچک رها شده در خیابان ها ، بچه های پرورشگاه های بی صاحب شده که کنترل از دست داده اند. همراه سیل وسیع زنان کولی با بچه هائی نحیف در بغل با دستی گشاده برای گدائی .

می گویند دزدی و ولگردی در خون کولی هاست از قدیمی ترین باشندگان جهان.خونی که هفتاد سال منجمد شده بود بدون اینکه تازه شود.حال با تمام شدن عصر یخبندان باز گرم شده ودر رگهایشان به جریان افتاده است .

اکثر پرورشگاه ها بسته شده وساختمان هایشان به قیمت بسیار خوب فروخته شده اند.غذا نیست ،معلم نیست کمک دولتی نیست.یچه هابایدخود نان خود در آورند.به هر ترتیب که شده .گورکی دیگری باید تا ترسیم کند سیمای کودکانی که بی پناه وتحقیر شده بار دیگر در خیابان های مسکو ظاهر شده اند.

این جا دو چیز در فرو پاشی پا به پای هم رشد کرده و می کند!کارگران واقشار متوسط به پائین تهیدست تر ، ثروتمندان غنی تر می گردند.

ثروتمندان با سرعت خود را ازبدنه جامعه جدا می کنند .شکل زندگی ،محل های زندگی ولابی های خود را شکل می دهند.مردمان عادی از قسمت های مرکزی به دور ترین محلات پرتاب می شوند.

محلات مرکزی در شکلی مدرن مقتضی با زمانه وحال روز قشر مرفه ونیمه مرفهی که دارد وارد صحنه می گردد باز سازی می شود.ساختمان های قدیمی بعد ده ها سال دستی به سر وگوششان کشیده می شود چهره عبوس ،سرد،سیمانی و یک نواخت خود را با نما های مدرن ،ویترین های شیشه ای پر زرق وبرق عوض می کنند.

یاد سال ها قبل می افتم.که از آلمان غربی همراه دکتر" حسن بلوری" به آلمان شرقی رفتم . وقتی ازایشان پرسیدم "چرا مغازه ها این طور کهنه وفرسوده ، فروشنده ها لاقید واجناس چنگی به دل نمی زنند و آنطرف برلین چنان روشن ونشاط آور؟" گفت "آنطرف ویترین غرب است وتوخالی !اما این طرف پر محتوی وانسانی ! در نبردی نا برابر با میلیارد ها دلاری که صرف این ویترین می شود."

همزمان هر دو لباس غربی بر تن داشتیم وموقع نهار در مدرن ترین ساختمان آنجا "برج تلویزیون" میدان الکساندر پلاس قادر نشدیم غذای مرغی را که خانم گارسونی آب چگان بر سر میز نهاد بخوریم .گرسنه ماندیم تا عصر به ویترین غرب باز گردیم وسد جوع کنیم.

حال قسمت مرکزی شهرمسکو دارد ویترین پر زرق وبرقی می شود که کمپانی های غربی و سرمایه داران جدید روس تدارک آنها را دیده اند. چهره همیشه عبوس ،ومنقبض از سرما ومانده در سیمای ایوان مخوف را تغیر می دهند.

ساختمان های بزرگ با پنجره های کوچک چوبی کهنه که گذشت سال ها رنگ از چهره آن ها سترده و کمانی شان کرده بود جای خود را به پنجره های بزرگ وویترین های روشنی می دهند که اجناس غربی را به نمایش نهاده اند.

"کارل اشتات" "والیتینا " "بوس "که نامش آب از لب ولوچه "نوی روس"1 ها جاری می سازد .

"آ. دی. داس" داد می زند من این جا هستم! با راحت ترین کفش جهان! با "آ. دی. داس" در سرتا سرروسیه سفر کنید !

"شانل"" جرج آرمانی" از عطرهای معطرپاریسی خبر می دهند که قرار است فضای روسیه را عطر آگین کنند.

"مک دونالد "بازیکن مهاجم خط اول جبهه است .

بازی کنی اشتها بر انگیز که گل های سنگین بر دروازه "بورش روسی و پلمینی "وارد می کند.

ساختمان شیشه ای مدرن آن در مرکزی ترین خیابان مسکو در میدان پوشکین ابهتی خاص دارد .دیزآین غربی با آرم شناخته شده مک دونالد .

حال به جای عشاقی که دور مجسمه پوشکین جمع می شدند گیتار می نواختند ودسته گل می نهادند.جوانانی با "چیزبرگر" وپاکتی چیپس بر یایه مجسمه یله داده و کیفور از این فست فودغربی دنیای جدیدی را با مزه جدید تجربه می کنند.حسی از بوی جدید ولذتی که تاکنون تجربه نکرده بود .طبع کنجگاو،تنوع طلب، لذت جو، وحریص آدمی این شکل دهنده آشپز خانه های متنوع جهان !

زن وشوهری جوان در لباس عروسی همراه تعدادی از دوستان با شاخه گلی بر دست در پای مجسمه عکس می گیرند نمادی از دو فرهنگ .نمی دانم این سنت زیبای گل نهادن عروس وداماد های جوان در پای مجسمه پوشکین و سرباز گمنام تا کی دوام خواهد آورد؟

هر چند که می دانم برخی از سنت های زیبای مانده از سالیان دوام خواهند آورد. چرا که تکیه بر تاریخ وفرهنگی دیرپا دارند. تکیه برغول هائی چون "تولستوی" که تاریخشان را چون مائده ای آسمانی در ظرفی جاودانه به نام "جنگ وصلح" ریخت و چاشنی "آنا کارنینا" سیمای زن روس بر آن افزود.

حال مک دونالد پر جنب وجوش ترین مرکز جمع شدن جوان هاست. نشانه ای از سرزمین عجایب که "آلیس" های روسی دارند در آن پای می نهند.

از فیلم ها، تا لباس ها ،از مایکل جکسون تا گروه" آبا" وکامپیوتری که دارد خود را به خانه ها تحمیل می کند.

تنیس این ورزش خاص که بیشتر طرفداران آن را طبقات مرفه ونیمه مرفه تشکیل می دهند حال به عنوان نمادی از مدرن شدن کشور سخت مورد توجه قرار گرفته است .

زمین تنیس پشت زمین تنیس می سازند.اوپن های مختلف اعلام می کنند. "آندره آغاسی "محبوب جوانان. حال گرفتن یک راکت تنیس همراه با لباس های عمدتا "آ. دی .اس" وچرخیدن با آن نشانی از غربی شدن وتمکن مالی است.

اما تمامی این ها مانع از آن نمی شود که مک دونالداز جایگاه رفیع خود پائین بیاید. لشکری از دختزان وپسران جوان با اونیفوروم های یکدست مک دونالد در داخل سالن ومحوطه اطراف می چرخند وبا دقت وچهره های خندان که به ان ها آموزش داده شده در خدمت مشتریان قرار دارند.

تحولی باور نکردنی!

آن فروشندگان بی حوصله واخمو که نمی توانستی زیاد سوال و جواب کنی جای خود را به این چهره های بشاش داده اند.در باز می کنند ،خیر مقدم می گویند ،تی می کشند .میزت را به سرعت تمیز می کنند .توالت ها ازتمیزی برق می زنند.

بیاد توالت های" بی در" خوابگاه های دانشجوئ می افتم. با توالت نشستگانی که روزنامه بزرگی را بر دست داشتند می خواندندوسپس به جای دستمال کاغذی استفاده می کردند. توالتی در شهر نبود .توالت مغازه ها و رستوران ها آشوب بر دل می افکند وکسی پاسخگو نبود.

هیچ کجا به گمانم مک دونالد چنین لشگری از جوانان کارگر را ندارد .این جا خوردن یک همبرگر ماک دونالد خود نوعی نشان غربی شدن و تشخص است .روس ها حال مهمانان خود را نه با "شیشلیک قفقازی" بلکه با"چیز برگر" پذیرائی می کنند.جشن تولد می گیرند، بچه هایشان بازیچه های مک دونالد، آمده از کشور عمو سام را هدیه می گیرند مانند گنجی ، در شهر می چرخانند وقند در دل همسالان آب می کنند.

ادامه دارد


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد