logo





از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم - قسمت هشتم و نهم

دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۹ ژوييه ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم
قسمت هشتم

دو دختر جوان در شمایل هیپی گونه بایک زن نسبتا مسن سرگرم بحثی طولانی وپر تشنجند.

زن کامله می گوید " همین شما ها روسیه را به این روز انداختید! برای یک جوراب تور آبروی یک ملت را بردید!حالا هم این جا را فاحشه خانه کرده اید."

دختر ها جواب می دهند "آره کردیم !خوب کردیم !کردیم تا آزاد باشیم ! تا کسی مثل تو حق نداشته باشدکه بگوید چه بکنیم ،چه نکنیم .از همین امر ونهی های شما به جان آمدیم .دوست داریم این طور بپوشیم، بگردیم ، بخوریم ،برقصیم. ما انسان هستیم نه ماشین آهنی آن هم ازنه نوع" زاپاروژ" !

ما از این زندگی یک نواخت خسته شدیم .می فهمید ؟

این عصیان ما نتیجه همان فشار های شماست !

ما دیگر نمی خواهیم تنها رژه روندگان وهورا کشندگان باشیم .هر طور که میخواهی فکر کن .مادر من هم مثل تو فکر می کند.من در این گوشه خیابان راحت تر از خانه هستم .می خواهم این طور زندگی کنم."

جوان ها کف می زنند.

زن کامله می گوید"اگر آزادی این هست تف بر این آزادی .پس غرور وشرف ما چه شد ؟ما هم جوان بودیم .می رقصیدیم ،کار می کردیم .این کشور را ساختیم .اما امروز شما جوان ها و دار دسته گرباچف دارید ویرانش میکنید .

شما هرگز کامسامول واقعی نبودید !صبح در مدرسه کامسامول شب مروج همین بی بند وباری .

حالا هم بساط خودتان را این جا پهن کرده اید.در این کوچه که سمبل فرهنگ وغرور روسی است .کوچه ای که پوشکین در آن عظمت ملت روس را سرود."

با دست اشاره به خانه ای می کند "آن خانه من است چهل سال است در این خانه که دواطاقش مال من است زندگی می کنم در آرامش .اما امروز شما این آرامش من را به هم ریخته اید .هر بار که از پنجره به شما ها نگاه می کنم قلبم فشرده می شود .چه بلائی دارد برسر این ملت ، این جوان ها می آید؟"

دختری می گوید" نگاه نکن !

بس است دیگر خسته شدیم از پوشکین ،گوگول ،گورکی. دنیا کجاست ما کجائیم ؟همین فکر بسته شما ها ما را به این روز انداخت.

آربات کوچه خاطره های شماست نه ما. دو دستی به خاطره های خودتان به چسبید ، به گذشته، به پوشکین! اما اجازه بدهید ما هم بدون خاطره به زمان حال و آینده به چسبیم وکمی زندگی کنیم.

ما از ساختمان های بتونی یک دست خسته شدیم از هر چه رنگ خاکستری است ، از این مسکوی سرد وخشن ، دلمان ساختمان های شیشه ای می خواهد! یکبار هم شده ما را ، نیاز های ما ببیند! درکمان کنید!

روسیه را به موزه تبدیل کردید! ما را به اشیای این موزه بدل نکنید!

به جای کامپیوتر وماشین حساب چرتکه مانده از عهد عتیق را به دستمان دادید .حال ما با یک چرتکه چوبی کجائیم؟ وجهان با کامپیوتر کجا ؟"

دخترک به هیجان آمده صدایش می لرزد .

از این راهرو های تنگ وتاریک ، خانه های یک نواخت که حتی وسایل داخلیشان هم شبیه هم هستند نفرت دارم .هیچ چیز بوی تازگی ونشاط نمی دهد .ما منجمد شدگان تاریخی هستیم.

شما در آخر قرن بیستم ما را با همان سیمای اوایل قرن منجدمان کردید!

تخیلمان را ،ابتکارمان را سلب کردید. به ما می خندید !اما ما با همین شمایل این جامعه را متحول خواهیم کرد . فقط خواهش می کنیم مقابل ما نه ایستید !بگذارید حرکت کنیم !بگذارید خودمان را پیدا کنیم !کمی فرصت بدهید!

می دانم از گرباچف بدتان می آید .اما حرفش درست است وقبولش داریم.

این که می گوید "ملت روس باید با سیمای انسان قرن بیست ویکم وارد قرن بیست یکم شود نه با سیمای قرن نوزده " کاملا درست است.

حتی مسیح هم متوجه این مسئله بودکه می گفت "مردگان را به مردگان بسپارید "اما این رهبران متوجه نشدند! هفتاد سال است مرده کشی می کنیم .حال ما هم این مرده را به شما می سپاریم ودنبال آینده می رویم!"

تعدادی به شدت تشویق می کنند.زن کامله سکوت می کند ،تفی بر زمین می افکند ودرمیان هیاهوی جوان ها آرام صحنه را ترک می کند. ابوالفضل محققی

ادامه دارد

************

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم
قسمت نهم

یک خیابان آن طرفتر خانه" ماکسیم گورگی" است.

مردی که پر شور ترین سال جوانی ونوجوانیم با او معنی می یافت.

بااو در اعماق جامعه گردیدم. همراه جستجوکنندکان لقمه ای نان رنج کشیدم و در دانشکده های اوتلمذ کردم. پای قصه های "عجوزه ایرزگیل" نشستم بر عشق وشهامت کولی ها، برزندگی آزادشان نظاره کردم .با ترس در چشمان سرد پسر عقاب خیره شدم .همراه پاول خود را در سیمای یک انقلابی جوان دیدم .

سرانجام روزی چون دانکو قلبم را بر سر دست گرفتم که از تاریکی جنگل راه به سوی روشنائی بگشایم . در روزهای انقلاب چونان مرغ طوفان سینه پر باد کردم ،اوج گرفتم وتن به خطر دادم چرا که هوای آزادیم بود.

حال درمقابل خانه او ایستاده بودم .مردی که از فرودستان وستم دیدگان نوشت! شعار انقلاب داد واما از انقلاب چیزی را ندید که انتظار داشت .تن به خواست استالین نداد وچنان عظیم بود که قادر به حذفش نبودند.سرگشته وآواره با درد زیست ونهایت غمگین وخسته چشم فروبست.

"قوی هیکل ودرشت استخوان بود، با آرواره های فرو رفته ،استخوان گونه برجسته ،چشمانی آبی وریز که مضطرب و رنجور می نمودودهانی تلخکام .هیچگاه در زندگیم این همه تلخی بر روی دهان انسان ندیده بودم.لبخند تلخ او ، گفتار آرامش ، حال وهوای عمیق و تمرکز یافته تراژدی می داد.

وجود انسانی را در او حس می کردی که مصائب زیادی را متحمل شده وهنوز متحمل می شد.انسانی که آن چنان مناظر ترسناکی دیده بود که هیچ چیز نه شادی ،نه جشن ،نه شهرت وافتخاری که کسب کرده بود نمی توانست آن ها را بزداید.

پشت چشمان آبی اوسیل اندوهی آرام وعلاج نا پذیر جریان داشت " دیدار با گورکی کازانتراگیس .

در مقابل خانه گورکی می ایستم به این تصویر" کازانترگیس"ازگورکی فکر می کنم وبه پایه سنگی مجسمه عظیمی می نگرم که دیگر خبری از خود مجسمه نیست. نمی دانم ازآن چه کسی بوده است.

امروز ها کم نیستند تعداد پایه مجسمه هائی در سر تا سر شوروی سابق که دیگر مجسمه ای بر بالای آنها نیست.گویا زمان دارد مجسمه ها را که به قول لنین در بهترین حالت جائی برای نشستن وفضله کردن کبوتران بودند از صحنه حذف می کند. بخشی از تاریخی که می رود تا در محاق قرار گیرد.

دو خیابان آن طرفترساختمان عظیم وخوف انگیز "ک گ ب " قرار گرفته است .ساختمانی باسنگ وسیمان قدرتمند ونفوذ نا پذیر بسان یک قصر جادو با ظاهری سرد وغم انگیز.اطاق در اطاق ،سلول در سلول.

چه کسانی از در های ترسناک آن عبور کردند ؟ چه فریاد هائی در راهرو ها ،سرسراهای آن پیچیده است؟ چه راز هائی در آرشیو های آن بایگانی گردیده است؟ چه جان های مشتاقی با آرزوی ساختن جامعه آرمانی با عشق در این بنا کار کرده اند ودر کنار آن ها چه روح های پلیدی که در آن جا خوش نمودند.

تضاد عجیب امنیت وآزادی ! در پناه یک سازمان مخفی ، که درزیر لوای حفظ امنیت و مخفی کاری در کوتاه مدت در خدمت به قدرت حاکم قرار می گیرد وبه ابزار سرکوب بدل می شود .

"فلیکس یعنی خوشبختی" کتابی که در باره" فلیکس درژنیسکی" نخستین کمیسرامنیت.خواندم! تصویر انسانی مقاوم که هدفی جز خدمت به محرومان ندارد .کسی که رهبری سوسیال دموکرات های لهستان را بر عهده داشت .قرار گرفتن درراس یک سازمان امنیتی، جنگ های داخلی ، ایدئولوژی خشک حاکم برای بر پائی حکومت بلشویکی. نهایت از او مرد آهنینی می سازد که هدفی جز تثبیت قدرت حزب وتدوام آن به هر قیمت ندارد.

.فلیکس از خوشبختی فاصله می گیرد تا بتواند اراده آهنین مبتنی برنیاز حزب را بر آورده کند.جادوگران سه گانه "مکبثی" از در دفترش وارد می شوند وروح فلیکسی عقب می نشیندو تنها درژنیسکی می ماند با نمادی از خشونت ولباس های چرمی سیاه که وحشت در دل ها می افکند.

حال جای مجسمه او هم در مقابل ساختمان "ک گ ب " خالی است مجسمه ای که سایه آن سال ها بر این میدان .بر تمامی روسیه وبخشی از جهان سایه انداخت.ساختمان عظیم بی او گوئی طفل پدر از کف داده است . شیری در علم .

امروز بخشی ازدرب زیر زمین های این ساختمان گشوده شده وبخشی از آرشیو های آن به دلار فروخته می شود .گویا یک کارگردان امریکائی تمامی اسناد مربوط به ماموران "ک گ ب" در سال های هزار نهصد سی ببعد در امریکا را خریده است.

او طی مصاحبه ای گفته است" که اگر من امروز اسامی امریکائی های بلند پایه ای را که برای شوروی کار می کردند فاش کنم مردم امریکا به جای دو شاخ چهار شاخ در خواهند آورد!به نام هائی بر خواهند خورد که خوشنام تر از آن ها در امریکا نداشتیم."

او نمی گوید که بسیاری از این خوش نامان و فرزانگان امریکائی ، کمونیست های معتقدی بودند که دل در گرو نخستین کشور سوسیالیستی جهان داشتند.در گرو مدینه فاضله ای که قرار بر ساختن جهانی انسانی وفارغ از زشتی وابتذال داده بود !جهانی متکی بر حریت وعدالت.

داستان نخستین کشور سوسیالیستی ، داستان نخستین کعبه آمالی است که نه از اورشلیم ، نه ازصحرای سینا ،ونه بادیه عرب بل ازدل استیپ های وسیع روسیه از سیبری تا قفقازسر بر آورد و زائران جدیدی را در طلب آزادی و عدالت به خود جلب کرد. زائرانی ستم دیده که خود را صاحبان وسازندگان این خانه جدید می دانستند. خانه ای که پیغبرانشان نگاهشان را از آسمان گرفته و برزمین آورده بودند. آن ها سرودی جهانی را زمزمه می کردند که قلب های عاشقان را می لرزاند.

"ای داغ های لعنت خورده فقر و بندگی

باید از ریشه بر اندازیم

کهنه جهان جور وبند

ونوین جهانی بسازیم

هیچ بودگان بر آن( افسر)!"1

چنین بود داستان رویائی که از ریشه بر انداختن جور وبندگی در جهان را در سر می پروراند. اما در عمل بند بر پا ی ملت خود وبرخی ملت ها نهاد. چرا که تنها حققوق جهانبانی را در ید قدرت خود می دانست. ابوالفضل محققی

ادامه دارد
_______________

1 از آن جائی که سرود ادامه دارد من کلمه " افسر" را افزودم تا بیت تمام شود که در سرود اصلی تر جمه ابوالقاسم لاهوتی " افسر" نیست .در بیت های آخر است که گفته می شود "تنها مااردوی جهانی کار داریم.. حقوق جهانبانی ."که هر دو بیک معنی است


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد