logo





از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم - قسمت ششم و هفتم

شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۷ ژوييه ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
قسمت ششم

روسیه در حال پوست انداختن است .

مارهای هفت سری که در دوران اتحاد شوروی زیرپوست حزب مخفی شده بودند اکنون از پوسته خود خارج می شوند .

کسانی که شبکه پیچیده ای از بازار سیاه را سازمان می دادند.کسانی که افراد خود را به ریاست کارخانه جات ، فروشگاه ها ،مرکز توزیع می گماردند وغارت می کردند.روسای سابق کارخانه های چوب ،کاغذ ، آلمینیوم ،آهن و.. اکنون صاحبان رسمی آن شده اند.

دستگاهها ی صنعتی به ثمن بخس فروخته می شوند گاه به قیمت آهن قراضه .

کارخانه های شهری را قطعه قطعه کرده آپارتمان می سازند. "ریشکوف" شهردار مسکو همراه همسرش بزرکترین ساخت ساز کنندگان ساختمانی اند.

غذا خوری های بزرگ مغازه ها به دست همان مدیران سابق به سوپر مارکت ها وهتل ها تبدیل می شوند.

بانکداران جدید با سرمایه های افسانه ای دارندمافیای قدرتمند آینده را بطور روشن به نمایش می گذارندوتثبیت می کنند.کسانی که زیر عنوان خصوصی سازی دولتی میلیادرها دلار به جیب خود زدند.

افراد بی ریشه، فاسد وبی کاراکترکه دیروز اونیفورم هائی با ستاره سرخ می پوشیدند و امروز در کسوت بورژوای تازه به دوران رسیده کریستین دیور به تن می کنند.

توده عامی نیز سرمست از غربی شدن به لباس های دست دوم غرب دل خوش می کند .به قول لنین"بیچاره ملت روس که همیشه کلاه های دست دوم واز مد افتاده غرب را برسر می نهد."

خیابان" آربات" تاریخی وهنری ترین خیابان مسکو.

یاد آور پوشکین ، گوگول ، گورکی ، شیشکین و شاید هم شوستاکویچ . کوچه ای رمانتیک یاد آور عشق های آتشین پوشکین ،یاد آور روز هائی که او دراین کوچه قدم می زدوطرح منظومه های جاودانی خود را می ریخت .

کوچه ای نسبتا عریض وسنگفرش با ساختمان های گوتیک وباروک که یاد آور دوران اشرافیت روسیه است با تیرهائ چدنی ریخته گری شده وچراغ های زرد کم نور .مغازه های قدیمی با در های چوبی ورنگ های آنتیک سرخ ،سبز و آبی لاجوردی. فضائی زیبا که می توانی ساعت ها در کافه ای بنشینی وگذشته ای را به خاطر بیاوری که این کوچه از سر گذرانده است.

به راستی تولستوی مهمان کدام یک ازخانه های این کوچه ها بود؟ دراین خانه دوطبقه که به همان شکل سابق خود نگهداری شده پوشکین با کدام زیباروی روس نرد عشق باخته؟ این میز کوچک چوبی، این شمعدان ها، کاغذ واین قلم از پر که هنوز سیاهی مرکب بر خود دارد ساز وکار کدام تغزل عاشقانه بوده اند؟ نمی دانم شاید او از همین خانه به دول رفت وزخمی هولناک بر داشت و بربستری در همین خانه جان داد.

دختران جوان کامسامول وقتی به این خانه زیبا وشاعرانه قدم می نهادند چگونه انقلابی گری خود را با این فضای رویائی عاشقانه ودر عین حال با انقلابی گری پوشکین در هم می آمیختند؟

این کوچه چه نسل هائی را به خاطر می آورد! ازگذر اسب ها تا کالسگه ها و زرهپوش ها را.از ماشین های سیاهی که درزمان استالین بر در خانه روشنفکران وهنرمندان معترض به نظام خشن آن دوره می ایستادند ، طعمه خود را می گرفتند و می رفتند.هرگز این رفته گان به این کوچه باز نگشتند.

ازعاشقان رمانتیک با چهره های زرد وچشمان خمار تا جوانان پرشور سال های انقلاب! تا سربازان خسته از جنگ، سربازان زخمی که در این خانه ها مداوا می شدند واز پشت پنجره ها بر گذرزمانه تلخ جنگ نظاره می کردند. در چشم انتظاری دخترانی که عاشقشان بودند.

حال شاهد حضور جوانان طرفدار مایکل جکسون وهیپی های سال های هفتادکه ترکیبی از هردوی آن ها هستند.

شاهد حضورجوانانی که خود رامتالیست می نامند .بالباس هائی چرمی همراه انواع اقسام زنجیر واشیای فلزی که به خود آویخته اند .عمدتا گروه های خشن وماجرا جوئی هستند که در بیشتر محلات دیده می شوند.

تنی چند نیز درشمایل مایکل جکسون .

از پسر جوانی که لباسی مانند مایکل جکسون پوشیده وموهای خود را سیاه رنگ کرده وطره هائی چند پیج داده و بر صورت انداخته است می پرسم " مایکل جکسون را دوست داری؟"

می گوید "بله عاشقش هستم .می خواهم مثل اوباشم آزاد وبی پروا! وقتی به او نگاه می کنم آزادی کامل یک انسان را می بینم .هر طور که می خواهد لباس می پوشد ، رقص ابداع می کند ،موزیک مدرن می زند .نه تنها کسی اعتراضی نمی کند بلکه مورد تشویق هم قرار می گیرد.

جامعه امریکا به او این امکان را می دهد که نبوغ خودش را در موسیقی پر نشاط وپر تحرکی که با روحیه جوان ها می خورد به نمایش بگذارد .کجای این کار عیب است که جوان ها چنین پر تحرک برقصند و انرژی خود را خالی کنند؟ برای ما تمام این ها ممنوع بود. ما مایکل جکسون نمی شناختیم .ما اصلا خبر از سینمای پرتحرک وسرگرم کننده نداشتیم. از نظر حزب همه عرصه هنر یعنی فقط آموزش حزبی! آنجه که رهبران فکر می کنند درست است.

شما نمی توانید آرزوی ما برای دیدن یک فیلم اکشن! فقط اکشن! درک کنید. به قدری فیلم های تکراری جنگ وفیلم های یک نواخت با سوژه های بدون خلاقیت دیده ام که حالم از هر چه فیلم است به هم می خورد.

آرزوی دیدن سرعت یک ماشین فراری که مثل برق از مقابل چشمانت عبور کند.

ما درون یک سیستم بسته تربیت شدیم.تربیتی که از نظرپدر بزرگم بهترین وپاکیزه ترین نوع تربیت است .ساده وشفاف .پدر بزرگم نمی داندجهان عوض شده .نمی داند که وقتی ما خود را با جوانان غربی مقایسه می کنیم خجالت می کشیم!از این همه سادگی خودمان وتربیت حزبی.

حزب اعتماد به نفس وفردیت ما را از ما گرفته است. از روز اول تولد به جای ما فکر کرده ، برنامه ریخته ودر همان محدوده بسته برزگمان کرده! اجازه هیچ نو آوری ، انتقاد و گزیدن شیوه دیگری از زندگی باب میلمان را به ما نداده است. ما در برابرجوانان غربی اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم! مانند یک دهاتی که به شهر بیاید. همه چیز ما فرق می کند لباس های بد قواره ،کفش های زمخت .

وقتی یک جوان روس یک جفت کفش ایتالیائی ویک پیراهن اروپائی به دست می آورد مورد توجه همه، به خصوص دختر ها قرار می گیرد.تعجب آور است اما واقعیت دارد.

دلم از لباس های شبیه به هم ،ازکفش های زمخت به هم می خورد .می خواهم هرطور دلم خواست لباس بپوشم ، سرم را اصلاح کنم .مهم نیست که زمان هیپی گری سپری شده می دانیم! اما می خواهیم آن حال هوا را که شنیده ایم تجربه کنیم آزادی مطلق، بی خیال همه چیز هیچ نظمی را قبول نمی کنیم .می خواهیم یک مدت در بی نظمی کامل زندگی کنیم ."

نقاشان ؛ بافندگان روسری های روسی ،رقاصان ،موزیسین ها همه وهمه در این کوچه جمع شده اند.پاتوق به اصطلاح روشنفکران جدید روس.

چرا که از گذشته این کوچه نام پاتوق روشنفکری وهنری را یدک می کشد.

نخستین بحث های خیابانی پروستریکااز همین خیابان آغاز گردید.

گتیاریست هائی که نخستین ترانه های غربی را در این کوچه خواندند وبار دیگر زیر عکس"ولادیمیر وبسوتسکی"جمع شده و آوازسر دادند ، تا شاعران ونویسندگانی که به قول خودشان از این کوچه گوشه آزاد هاید پارک ساخته اند.

دختر جوانی با هیجان می خواند.

"این جا گوئی صدای انسان
هرگز به گوش نمی رسد.

این جا گوئی در زیر این آسمان
تنها من زنده مانده ام!

زیرا نخستین انسانی بودم
که تمنای شوکران کردم. "

شعری از" آنا آخماتوا" شاعر معترضی که بیشتر زندگیش در اسارت وتبعید دوره استالین سپری شد. ابوالفضل محققی

ادامه دارد

****************

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم

قسمت هفتم

هر کس بساط خود را پهن کرده است. ازفروشنگان اکون های قدیمی، تا تابلو های نقاشی تا کلاه ستاره دار گارد های جوان.

یک طرف سه پایه های نقاشیست با نقاشان قلم به دست از محصل دانشکده هنر گرفته تا استاد دانشگاه .

یک ژاپنی میانسال با لباسهای جین ودستمال گردن سرخ وسفید روی چهار پایه ای در مقابل یک نقاش نشسته است .نقاش با آبرنگ در حال آفریدن تصویری زیبا واستادانه است .نقاش جوانی که من در کنار سه پایه او ایستاده ام می گوید .او استاد من در دانشگاه بود .حدود پنجاه سال به نظر می رسد ،موهای یکدست سفیدشده با چهره آرام وساکت مانند یک راهب بودائی.

با مهاراتی تحسین بر انگیز قلم می زند. ژاپنی از گوشه چشم نگاه معنی داری به همراهش میکند. نوعی نا باوری!

دو نیم دایره عمیق در کنار لب هایش با آن دهان جمع شده وچشمانی بی تفاوت حالت مغرورانه ای به او بخشیده است. با دست اشاره می کند استراحت ! او در این لحظه مالک این استاد نقاشیست ، مالکیت چه غروری می آورد !آن هم مالکیت برانسان هنرمند.

نقاش دست نگاه می دارد.ژاپنی حرکتی به خود می دهد پا روی پا می اندازد. به انگلیسی چیزی می گوید.نقاش سری تکان می دهد بدون آن که منظور اورا بفهمد.

او می پرسد" در هفتاد سال حکومت شوروی فقط نقاشی کرده اید ؟"

جوابی نمی شنود.نقاش به کار خود ادامه می دهد.حاصل کار تصویری است زیبا با تکنیکی عالی .تصویر تمام می شود آن را به دست ژاپنی می دهد. ژاپنی تصویر را بالا وپائین می کند. با انگشت اشاره به لاله گوشش در تصویر می نماید.

"کمی بزرگ است ."

نقاش یدون کلامی می گیرد. اندکی دست کاری می کند وبرمی گرداند.

"آخ ، آخ نه آین طور نه !"

باز می گیرد قلمی می زند .

" نه ،نه دلم می خواهد اصلا این گوش دیده نشود."

نقاش به آرامی رنگی تیره برگوشه گوش می نهد .ژاپنی می گیرد بالا پائین می کند می گوید.

"گوشش خوب نشد. "

نقاش می گوید" گوش را تا توانستم کوچک کردم ، درسایه قرارش دادم ."

" آره آره اما من اصلا به گوشم حساسم به خصوص در عکسهایم. "

نقاش سری تکان می دهد "می فهمم ، می فهمم!"

ژاپنی ده دلار از کیفی که به گردنش آویزان کرده بیرون می آورد. تکانی می دهد به خنده می گوید. "دلار دلار "نقاش بی هیچ سخنی آن را می گیرد. ژاپنی بر می خیزد وژاپنی بعدی با دوربینی بر گردن بر جای او می نشیند.

نقاش همان گونه ساکت وآرام اما بغض کرده تصویر بعدی را شروع می کند.

معلوم نیست این ژاپنی تازه به کدام قسمت بدنش حساس است ؟

کمی آنطرف تر در قسمت خراب شده آربات جدید بالاتر از خانه پوشکین یک گروه از نوازندگان ملودی های تند روسی را می نوازند .صدای بالالیکا رقص طلب می کند.تنی چند از ولگردان دائمی این کوچه لول لول خود را همراه ریتم تکان می دهند .

سه مرد ودو زن.

زنی با پیراهن سفید که از زور چرک به سیاهی می زند با یک بطری دردست وکفشهای سرخ پاشنه بلند بازن دیگری در وسط کوچه می رقصد،چرخ می زند ، بالاو پائین می پرد شورتش دیده می شود.

یکی از مرد ها داد می زند ؟"بریژیت باردو" آنطور لنگ های خودت را هوا نکن !با آن شورت پاره تا تهت دیده می شود!"

زن تند تر می چرخد ولنگ های خود را هوا می کند.

فریاد می زند"بگذار دیده شود."

دامنش را بالا می زند .پارگی شورت بیرون می افتد.

می گوید "این شورت من نیست ،شورت روسیه است که پاره شده وتا ته تهش دیده می شود."

پا ها را باز می کند ، روی زمین دراز می کشد.

داد می زند "بیائید ، بیائید تنها یک دلار .من روسیه گرسنه ام ،روسیه هرجائی که روی زمین افتاده پا هایش را هوا کرده است آی خارجی ها نمی خواهید باروسیه یک دلاری هم بستر شوید ؟"

برخی اعتراض می کنند ، برخی می خندند .پلیس ها از راه می رسند بازور زن راکه از فرط مستی روی پا بند نیست گرفته بطرف ماشین می کشند.

زن داد می زند "شورت تو هم پاره است! شلوارت را پائین بکش تا همه ببینند ،شورت همه پاره است.اصلا امروز روسیه کون لخت است ! آن هم باطوم نیست که از کمرت آویزان شده ...خارجی است تابکنی توی ماتحت این مردم "

مردم می خندند .پلیس هولش می دهد! داخل ماشین همین طور داد می کشد.سرش را به دیواره ماشین می کوبد.تعدادی هورا می کشند.

هرکس چیزی می گوید ."دیوانه است .نه امروز هرکس حقیقت بگوید دیوانه است ."

ادامه دارد


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد