logo





از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم - قسمت چهارم و پنجم

پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۵ ژوييه ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
هر صبح گروهی اندک در مقابل موزه تاریخ جمع می شوند بحث می کنند اعلامیه پخش می کنند .ناراضیان جدیدروسیه .

کمونیست های سابق که در میان آن ها قهرمانان جنگ، ارتشیان ، برخی وزرای سابق را می توان دید.

با پرچم های سرخ واعلامیه هایشان در مقابل این ساختمان گرد می آیندصحبت می کنند ، شعار می دهند ،همان کنار میدان نشسته دمی می گیرند وگاه چتولی ودکا بالا می اندازند.

رهگذران برخی اندکی می ایستند، در این جمع از پای در آمده که حال در شکل تراژیک ونمی دانم شاید کمدی در صحنه ظاهر شده اند می نگرند ، بدون هیچ بحثی راه خودکشیده می روند.

"چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت "

کسی با آن ها بحث نمی کند.این مردم از هر چه که بوی بحث وجدل می دهد گریزانند. آن ها هفتاد سال عادت کرده اند فقط گوش کنند، مانند یک ماشین کارخود را انجام دهند.عصر هنگام با کیسه های پارچه ای خود ما یحتاجی بخرند وسلانه سلانه به خانه های خود بروند.

آن هامحصول نظم بسته وتلخی هستند که از تلاطمات وحشتناک انقلاب ، جنگ های داخلی ، جنگ دوم جهانی وجنگ سرد شروع شده وتا امروز بافروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ادامه یافته است.

فضائی همیشه امنیتی ،وکنترل شده که همه را در قالب یکنواخت و برنامه ریزی شده ای جای می داد. دگمه را میفشرد زندگی روزمره آغاز می گردید.

زندگی یک نواخت وکسل کننده آنها چنان تنظیم شده بود که جائی برای هیج بحثی نمی نهاد.اگر دیروزدرسیستم تزاری جای هیچ بحثی بین ارباب و رعیت نبود. امروز هم جائی برای بحث توده وسیع مردم با رهبران وبرنامه ریزان وجود نداشت .

عقل کل خطا ناپذیر! بر همه چیزعالم وقادر بود. خدایان جدیدی که جایشان نه بر بالای کوه المپ ، نه بر عرش اعلا ، بل در قلب کاخ کرملین بود دور ازدسترس مردم !

.در ادامه چنین تربیت ، نظم، ودور از دسترس بودن رهبران بود که امروز هم وقتی چنین گرگونی عظیمی رخ می دادهیچکس دهان بازنکرد و کسی سخنی نگفت و صدای اعتراضی شنیده نشد. اصلا کسی نفهمید چه حادثه ای در شرف اتفاق افتادن است.

شعار "سانترالیسم دموکراتیک " هرگز به واقعیت نپیوست وهمیشه سانترالیسم بود که بر زندگی حزب ومردم حکم راند. بر اساس همین نظم وتربیت آن ها امروزهم بر نظم، یا بی نظمی جدید تن داده وگردن نهاده اند.

به آن ها همیشه دیکته شده بود. برایشان فرقی نمی کرد دیکته کننده برژنف باشد، یا گورباچف ! یلسین یا بارانی از تبلیغات تازه شروع شده در کانال های جدید تلویزیونی .

اعتراض این سرکشی زیبای روح برآنچه که به ناصواب محدودش می کند.اعتراض به نبود آزادی این" اکسیژن تاریخ" ، اعتراض به نا عدالتی واعتراض به هر آنچه که غیر انسانی است .

این کلمه زیبا در لابلای چرخ سانترالیسم ،مصالح حزب وتصمیمات رهبران بلا منازع حزب گم شد و از خاطر مردم رفت. کلمه ای شد وحشتناک که یاد آور پلیس خشن ، زندان های قرون وسطائی ، اردوگاه های کار اجباری و مرگ در یخبندان سیبری بود .

کمتر کسی این کلمه را بیاد می آورد و توان بر زبان راندن وایستادن به پای آن را داشت. هم از این رو وقتی فرو پاشی آغاز شد مردم نه اعتراضی کردندو نه عملی برخلاف نظر رهبران . حتی سرسخت ترین مخالفان هم اعتراضی جدی نکردند.آنها دیرگاهی بود که فرو پاشیده بودند.

"ما آدم های کم بغل (بی چیز ) چکاره بودیم که مخالفت کنیم !حزب در آن بالا تصمیم خود را گرفته بود ما چطور می توانستیم مخالفت کنیم ؟برنامه ای بود که باید اجرا می شد " صحبت با یک کشتکار پنبه در تاجکستان .

مردی حدود هفتاد ساله که تمام مدال های خود را به سینه آویخته است با کراواتی کهنه که گره بزرگی بر آن زده وشلواری که از فرط اطو زدن برق می زند ،با صورتی تراشیده دستهای خورا تکان می دهد می گوید.

"بگردید تمام دنیا را بگردید آیا ملتی احمق تر از ما پیدا می کنید که چنین آسان پشت پا به زندگی راحت وبی دغدغه خود بزند ؟ چه کم داشتیم ؟ درسرزمینی که بیشتر از یک پنجم دنیاست یک گرسنه ، یک بی خانمان ، یک بی سواد نبود. همه کار داشتند !تحصیل مجانی دوا درمان مجانی . من راننده تریلی بوس بودم سه بچه بزرگ کردم دانشگاه رفتند .همه چیز داشتم همه اتحاد شوروی را گشتم. در کنار دریای سیاه بار ها و بار ها استراحت کردم. هر بار که خسته می شدم رئیسمان می گفت "ویتالی راننده خوب (پتوفکا) می خواهی که بروی استراحتی بکنی ؟"

برایم هرجا که می خواستم پتوفکا می دادند.آخ که چقدر تشویق شدم چقدر خوشبخت بودم. ما در کار ساختن سوسیالیسم بودیم نسل جدید زحمات ما را ندید ! کار شبانه روزی ما را بعد از ویرانی جنگ دوم جهانی . ما با اشگ وآه آجر ساختیم ، خشت برخشت نهادیم تا سرزمین ویران، سرزمین موژیک ها را به اتحاد جماهیر شوروی بدل کردیم. به دومین قدرت بزرگ دنیا .

حال من باهفتاد سال زمانی که باید بنشینم وبا خیال راحت زندگی کنم! باید بار دیگر لباس موژیکی بپوشم ومانند" موژیک "ها در میان فقر وگرسنگی زندگی کنم . برای یک تکه نان له له کنم .کجای دنیا چنین است که یک شبه یک ملت فقیر شوند وتعدادی میلیونر؟ من ده دلار حقوقم می شود. به دلار می گویم چون ما دیگر پول ملی نداریم! چهار هزار روبل می شود یک دلار. یک روزی در این سرزمین ارزش یک روبل یک دلار وبیست سنت بود. آری دلار ! دلاری که امروز برروسیه، برمسکو حکومت می کند. درقلب مسکو در میدان سرخ تمام خرید فروش ها به دلار است. هزار ها نفر در کار خرید فروش دلارند.دلار فروشی شده شغل .لعنت به دلار، لعنت به امریکا ! نمی خواهم نگاهش کنم ! بگذار برای دزدان برای خلاف کاران ."

مرد قوی هیکلی که با دسته ای دلار ایستاده وخرید فروش می کند به طعنه می گوید "اوهوی موژیکی دلار نمی خری؟" برخی می خندند برخی به تاسف سری تکان می دهند.

متروی مسکو این موزه عظیم دراعماق که گاه عمقش به بالای پنجاه متر می رسد. یکی از زیبا ترین مترو های جهان . دایره در دایره با ده ها شعاع متصل کننده وصد ها ایستگاه که تمامی مسکو را احاطه می کنند.

هر ایستگاه موزه ای است ! نمایشی از دروان به نمایش نهادن عظمت سوسیالیسم واستالین.

تنها آن قدرت واستبداد استالینی می توانست چنین عظمتی را در اعماق زمین شکل دهد.متروئی که به روایتی روزانه شیش میلیون نفر را جا به حا می کند.

"متروی کامسامولسکایا" (متروی جوانان حزب )عظیم چونان معبدی! نه چونان کلیسائی! کلیسای دوران استالین .

ستون های بلند، سقفی مورب با کچ بری ها ،تصاویری با سرامیک های طلائی ،لاجوردی ، سرخ درخشان در ابعادی وسیع نقش شده بر دیوارها . اما نه تصویر بودای نشسته بر بالای زنبق آبی با چشم سومی بر پیشانی که ترا به آرامش می خواند. نه تصویر مسیح در آغوش مریم با جای خونین میخ های کوبیده بر دست وپا. نه کشیش هائی با انگشت سکوت بردهان وجام مقدس لبالب از شراب با چشمانی خمار آلود خیره بر آسمان برای تو طلب مغفرت می کنند.

نه !

اینجا نگاره صد ها دختر وپسر جوان با چهره های گل انداخته از شور، با عضلاتی محکم وپیچیده در هم در فضائی شور انگیز تصویر شده است .نبرد انسان با سنگ وآهن ، چشمانی شاداب ودرخشان که در حال ساختنند.افقی روشن با گل های آفتابگردان وسرودی سحر آمیز بر آمده از جان که در فضا می پیچد وتو آنرا حس می کنی .دستهائی حائل بر پیشانی که به دور دست می نگرند .اما نه به آسمان! به زمین،به خورشیدی که در حال بر آمدن است. به خدائی تازه ای که درسیمای استالین ظاهر شده است !به خورشیدی که هرگز بر نیامد نه دیروز ونه امروز!

ایستگاه انقلاب با صد ها مجسمه عظیم برنزی .

مجسمه سربازی انقلابی که فریاد کشان به جلو خیز برداشت است . مجسمه دختر جوانی با کتابی بر دست بر روی تخته سنگی نشسته با مسلسلی بر کنار. کارگری با دست های بزرگ استخوانی غرق در خون در حال بر گرفتن پرجم سرخی است که بر زمین افتاده است .همه وهمه یاد آور آن روز های طوفانی است!

روز هائی که دنیا را تکان می داد.روز هائی که امید وزیدن نسیم بعد از طوفان را بشارت می داد.چرا که همیشه بعد از طوفان ها ، بعد از زمین لرزه ها ، بعد آتش وخون،بعد هر انقلاب باید نسیمی آرام ومهربان وزیدن گیرد تا روان آدمی را تسلی بخشد. آلام ناشی از طوفان، ناشی از خشونت انقلاب را بر طرف کند و قلب های دردمندرا التیام بخشد، آرامش دهدو امید وار سازد.نسیمی که آتش فرو نشاند ،خون از جبین پاک کندوآزادی و عدالت رادر سیمای حکومت مردم به نمایش بگذارد!

اما دریغ که بعد از این طوفان روسی هرگز نسیمی بر نخواست آزادی ودموکراسی این شاه بیت هر انقلاب نتوانست از بند حزبیت و فردیت رها شده ورخ به نماید. انقلاب در سیمای سرامیک های ایستگاه "کامسامولسکایا" و تندیس های عظیم برنزی در ایستگاه"انقلاب" در اعماق مسکو زمین گیر شدو به موزه بدل گردید .

ادامه دارد
______________________

( پتوفکا ) برگه ای بود که در ادارات وکارخانه جات به کارکنان داده می شد که بر اساس آن میتوانستند مجانی دراستراحت گاه همراه خانواده استراحت نماید.

(موژیک) دهقان فقیر وعقب مانده روس در زمان قبل از انقلاب اکتبرکه اطلاق آن به طرف مقابل نوعی تحقیر روستائی بودن وعقب مانده بودن را ( مردکه دهاتی )دارد.

**********

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم - قسمت پنجم

از پله های برقی متروبالا می آیم از عمق زمین.

زنی کوچک اندام شروع به شعار دادن می کند."مرگ بر وطن فروشان ، مرگ بر دشمنان سوسیالیسم ،مرگ بر سرمایه داران جدید.ما باز انقلاب خواهیم کرد.ما باز استالین را می خواهیم تا حق ما مردم را از گلوی این سرمایه داران تازه به دوران رسیده بیرون بکشد. زنده باد انقلاب سوسیالیستی !مرگ بر مافیای یلسین."

مردم همان طور که در پله ها ایستاده اند برخی بالا می روند و برخی پائین در او می نگرند .دست خود را بالا گرفته تند تند شعار میدهد برخی لبخند تمسخر آمیزی می زنندوبرخی با اندوه در او نگاه می کنند. او یاد آور دوران تلخ وشیرینی است که تبلیغات رکن اصلی آن بود. دنیائی بسته.که وقتی شکافی در آن افتاد تمامی باور ها به نا باوری بدل شدند. یاد آور رژه های بزرگ ، طبل ها ، پرچم ها مردانی در پوست شیرایستاده در جایگاه های اختصاصی. پله به آخر می رسد زن در ازدحام جمعیت گم می شود .

دمکراسی پابان می یابد.در این جا دمکراسی وعلنیت فاصله ای است بین اولین پله مترو تا آخرین پله آن! .دمکراسی به شیوه روسی!

از متروبیرون می آیم میدان بزرگ ایستگاه غازان .محل تجمع تمامی قشر های مختلف .تجسم بل بشوری عظیمی که امروز برروسیه حاکم است .قدم به قدم مردان وزنانی را می بینی که بطری ودکا یا آبجوئی بر دست در کناره ای نشسته اند با یک تکه ماهی ارزان دودی شده .در همان شکل وشمایل روسیه تزاری بدان گونه که در نقاشی های نقاشان روس قرن هجدهم ترسیم شده بود. گوئی افراد داستان های چخوف ،داستایوسکی در مقابلت جان می گیرند .گورگی از اعماق با آن ها بالا می آید کنار" پاگودین" می نشیندو سیگاری می چرخاندو گیلاسی بالا می اندازد و غمگین در او نگاه میکند.

به راستی اگر ودکا را از روس ها بگیرند آن ها چه می کنند؟ انقلاب !

سال گذشته طبق آمار رسمی مردم چهار بار از هزینه زندگی خود کاستند،از گوشت ولبنیات خود کاستند تا سه بار بر مصرف الکل خود بیفزایند.

روزانه میلیون ها شیشه ودکا وآبجو تنها در مسکو توزیع می شود. باندهای توزیع کننده مشروبات از مخوف ترین باند های موجود روسیه اند!این ها باند هائی هستند که آرام آرام توزیع مواد مخدررا نیز به دست می گیرند.اگر دیروز سیگار کشیدن بین جوانان تعجب آور بود امروز دست به دست گشتن مواد مخدر تعجبی بر نمی انگیزد .

چرا که همه چیز چون آواری فرو ریخته و مردم هنوز از گیجی ریختن آوار بر سرشان بیرون نیامده اند.

کشتی بادبانی انقلاب به صخره خورده درهم شکسته است .هرکس در جستجوی تخته پاره ای است. به اوراد پناه برده اند به اوراد نوشته شده بر دلار های سبز ، برکوکا کولا ، برپاکت های روغنی مک دونالد ،.بر شلوار های جین که به راحتی تنبان های گذشته را از پایشان کشید .برهنه شان کرد وسپس تن پوششان شد.

"مایکی از بزرگترین تولید کنندگان پنبه بودیم.اما افسوس که حتی قادر به تولید شلواری شبیه به جین وکمتر از آن هم نشدیم. تولیدات پنبه ای بی کیفیتمان ته انبار ها ماند وپوسید! " سخنان "لوگینف" استاد تاریخ حزب کمونیست در مدرسه حزبی.

تمام ساختمان های بزرگ حتی مدرسه حزبی را به آدم های "بزرگ "واگذار کرده اند تا تبدیلشان کنند به هتل، به مراکز تجاری.

مدرسه حزبی مدرسه ای عالی بود برای آموزش کادر های حزبی .کادر هائی که احزاب از سراسر جهان برای آموزش مارکسیسم ولنینسم می فرستادند با هزینه مجانی وحقوقی دو برابرحقوق دانشجوئی که حزب کمونیست شوروی پرداخت می کرد.ماهی "یکصد وهشتاد" روبل.

دیگر مدرسه ای نیست! اما مجسمه" تلمان" با همان مشت گره کرده در میدان مقابل مدرسه فریاد می کشد. "من باور نمی کنم تمام شدن عمر مدارس حزبی را!"

او نمی داند که عمر مدارس حزبی از مدت ها قبل تمام شده بود. قبل از فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی !

از زمامی که استاد ساختار حزب بعد از هفتاد سال هنوز چارت تشکیلاتی حزب را که شاید پنجاه سالی از چاپ آن می گذشت وکاغذ آن به زردی گرائیده بود بر دیوار آویزان می کرد ودرس می داد .

زمان عوض شده بود اما چارت ترسیم شده بر اساس سانترالیسم دمکراسی اوایل انقلاب همچنان متکی بر سانترالیسم بی تغیر مانده بود.

استادی که می گفت" اگر چارت تشکیلاتی به خواهد بر اساس دموکراسی حرکت کند فاتحه اش خوانده است ."

او در جواب سئوال دانشجوئی که پرسید" انتقاد و انتقاد از خود در کجای این چارت می گنجد؟" جواب داد "هیچ کجا! انتقاد از خود را یک بار "خروشف" بعداز استالین کرد وتمام شد.چه نیازی به انتقاد است زمانی که حزب مانند ساعت کار می کند."

مترجم کلاس خانم "سویتلانا " که گوینده رادیو مسکو به زبان فارسی بود التماس می کرد! "خواهش می کنم که چند نوار خانم گوگوش و چند خواننده جدید را برایم بیاورید. در آرشیو رادیو ما تنها چند نوار از خانم مرضیه ودلکش داریم که هزار بار پخش کرده ایم !"

او نمی دانست که خود ما نیزبا تمام جوانیمان در محدوده همان خانم دلکش و بنان می چرخیم !وکاست خانم گوگوش جزو تابو های سازمان فدائیان است ونشانی از غرب زدگی . او نمی دانست که آرشیو رادیوی" زحمتکشان ایران" نیز بیشتر از چند نوار قدیمی نیست. با قانونی سخت تر از یاسای چنگیزی که اجازه هیچ نو آوری به رادیو را نمی داد.

بیاد نحستین روز باز گشتم به رادیو زحمتکشان بعداز دوره مدرسه حزبی می افتم.

جلسه ای که قرار بود یک گزارش کوتاه از این دوره آموزشی بدهم .دوره ای که مصادف با تغیرات گورباچفی بود.

بوی" پروستریگا" در همه جا پیچیده بود.

زمانی که از قول استاد تاریخ حزب کمونیست "لوگینف" گفتم " زمان ماتریالیسم تاریخی سر آمده و دیگرازنگاه حزب کمونیست شوروی چنین پروسه ای نا مفهوم است وساخته یک جزوه کوچک استالین!

دیگر سوسیالیسم در نوک پیکان مبارزه طبقاتی و دوران نیست !"

مسئول وقت رادیو چنان بر آشفت که فریاد کشید."نه درست نیست شما درست متوجه نشده اید!"

وقتی از قول" لوگینف" که یاداشت کرده بودم بر گفته ام تاکید نمودم. فشار خونش بالا رفت وخون از بینی اش فوران کرد. طوریکه به عجله به حیاطش بردیم ."رقیه دانشگری "می گفت "پیر مرد را کشتی!"من نگرانو شتابان به دنبال یخ که بر سرش بگذارم.در همان حال او می گفت " یخ لازم نیست تنها بگو که ماتریالیسم تاریخی تغیر نا پذیر است ،سوسیالیسم هنوز در نوک پیکان تاریخ قرار دارد! "

حال او پیر شده در آلمان با بینی بند آمده از خون که یخ زمان آن را بند آورده است .

من نیز در گوشه ای دیگربا دفتری از یاداشت های مدرسه حزبی به فروپاشی عظیمی می نگریم که واقعی بود ودر زمان ما !

ادامه دارد

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد