logo





جنگ، جنگ داستان‌هاست
نه جنگ میان مردمان

يکشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۸ - ۲۱ ژوييه ۲۰۱۹

طاهره بارئی

tahere-barei1.jpg
پمپئو میگوید خدا به او لبخند زده زمانی که اسرائیل قصد پیوستن جولان به خاک خود را داشته و او با این موضوع موافق بوده است. آقای پمپئو در ساختن حاشیه و ضمیمه برای نقّالیش تا آنجا پیش می رود که مدعی ست ایرانی ها از زمان باستان به دنبال نابودی یهودیان بوده اند.

بوریس جانسون برای کسب سریع موضع نخست وزیری می گوید عاشق اسرائیل است و موافق فشار به ایران.

وقتی مجموعه ای ازین خبر ها و نظرات را کنار هم می چینید مثل اینست که بجای مرافعۀ ایران و امریکا، تخاضم بین یهودی ها و ایرانی ها باید جریان داشته باشد و جنگ، جنگ آنها باید باشد.

چرا تخاصم و چه نوع تخاصمی؟

آیا به این خاطر که این دو، تنها دولتهای مذهبی خاورمیانه اند؟ در اینصورت چرا بینشان بجای "هم فهمی" خصومت لانه کرده است؟

تا آنجا که تجربۀ شخصی من از زندگی در فلات ایران اجازه میدهد، هرگز هیچ نوع دشمنی بین ما و کلیمی ها نبوده. در جهان واقعیت ها و زندگی روزمره آنها دوستان ما در مدرسه، در دانشگاه، در محیط کار و محله و شهرمان بوده اند. آنها همانقدر ما را دوست خود می دیده اند که ما آنها را.

پس داستان فعلی چطور شکل گرفت و رشد کرد؟ چطور دو تا داستان در خاورمیانه به صورت داستانهای متخاصم یا رقیب در آمدند؟ کدام یک از مواد آنها با هم مشترک است؟ کدامها نیستند؟

به نظر نگارنده باید اول به تاریخ خاورمیانه در قرن بیستم مراجعه کرده و تحوّل سناریو های امام زمانی را در این محدوده بررسی کنیم.

پشت "ایسم" های سیاسی قرن بیستم یک "سناریوی محّلی" از پرده سوم داستان مذهبی خلقت و سرنوشت انسان در روی زمین، نهفته است.

پرده سوم همانست که بازگشت به بهشت گمشده یا سرزمین مقدس را با ظهور یک منجی، به اجرا در می آورد. یک ضد مسیح، ضد منجی یا دجال رودروی منجی ست که با او خصومت می ورزد. منجی پس از ظهور، او و لشگرش را از بین می برد مردمان جهان همه متحد و با ایمان واحد در جامعه ای از فراوانی و آزادی نشو نما میکنند.

این داستان، دکور ها و لوازم صحنۀ متفاوتی هم در روایت های مختلف داشته اما اجزا اصلی آن همین ها هستند.

از روی این داستان اصلی، سناریو های محلی چه از سوی اندیشمندان مستقل، چه گروه های کتابخوان و کاوشگر متشکل در محافل مخفی و زیر زمینی ساخته شده است که با انباشتِ بار عاطفی تاریخی همچون طوفان یک میدان الکترو منیتیک به حرکت در آمده است. و هر جا لازم بوده عناصر مناسب را که بتوانند سناریو را روی پرده بیآورند به خود جذب کرده. حتی شخصیت کاریزماتیک مورد نیاز را برای پر کردن جای پرسوناژ منجی!

مثلاً در زیر ساخت نازیسم ما به حضور فعال دو فرقه بر می خوریم که مهمترین آن جامعه یا فرقۀ تویله( Thulé) در مونیخ، تعلیماتش بر محور وجود یک سرزمینِ منوّر ولی از دست رفتۀ شمالی، یک نژاد منور"آرین" و زبانی متعالی که از اصل خود دور و فروافتاده اند، قرار داشت. این جامعه، به نژادی ضد نژاد منور، در سناریو نیاز داشت. پس نژاد های دیگری را معرفی میکرد که جنوبی بودند و باید پاکسازی میشدند تا این نژاد منور و متعالی جهانگیر شود.

به دَوَران در آمدن سناریوی این فرقه از طریق اعضایش، و منتشر وحتی محبوب واقع شدن، پیشوای مورد نظرش را هم پیدا کرد. اینطور نبود که هیتلر شروع کرده باشد برای آفریدن حزبی که آن جنایات وحشتناکِ از منظر خودش پاکسازانه و آن تجاوز ها به خاک دیگران را، برای میدان دادن به نژادی که اصلا وجود خارجی نداشت( آلمانی ها ژرمن هستند، آریائی نیستند و آریائی مورد نظر برخی ایرانیان، آن "آرین" نیست که تعلیمات باطنی جامعۀ تویله آنرا متعلق به همین جهان سه بعدی جا زده بود.)

پر شدن سناریو از هنرپیشه ها و دکورش همان، و به کار افتادن ماشین تخریب و به نابودی کشاندن سیاره زمین، همان! نحوه شناخته شده، سلام دادن نازی ها بخشی از مراسم آئینی همان جامعۀ تویله بود و آن تصویر مخصوص از صلیب، که بخشی از دستاورد های مطالعاتی گروه بود، به همان اس اس تغییر نام یافت.

پاکسازی و تصفیه از تِم های اصلی داستان

مطالعۀ رژه ی "ایسم" های سیاسی ما را به این نتیجه میرساند که "پاکسازی" و "تصفیه" از تِم های اصلی انقلابات و تحولات بنیانی این قرن بوده است. تصفیۀ یک طبقه، یک نژاد، پاکسازی یک دین، فرهنگ، حتی زبان. این تصفیه ها چه به عنوان بخشی از رسیدن به عنصر پاک، می خواهد طبقه باشد یا نژاد، چه با توجیه از میان برداشتن ضد منجی (که انسانیت پاک شده ی تبلور یافته در وجود یک تن است،) یا ضد یک قوم و نژاد و طبقه ، از بزرگترین عوامل کشتار های جمعی و آسیب زننده به بشریت و کره زمین بوده اند. چه در حال، چه در آینده ای که آنهمه امکانات را از آن سلب میکرده اند.

از کشتار و تخریب نازیسم به اندازه کافی میدانید، شاید اینرا هم میدانید که "لنینیسم" هم یک سناریوی محلّی روسی از بازگرداندن ملت روس به ماموریت ارتدوکس آنها در نجات مردمان اسیر ظلمات، و احیا جامعۀ فراوانی ها به نفع ستمدیدگان و جهانی کردن آن بود. از زبان رهبری که توسط سناریو جذب شده بود، یعنی لنین، بشنویم که می گوید نُه دهم وقتش صرف از بین بردن طبقۀ بورژوازی شد.

لنینیسم با حذف و ویران کردن کلیسا، حزب را جایگزین کلیسا کرد و خودش، بازگشته از تبعید، در جای عیسای بازگشته و رستاخیز کرده، قرار گرفت که حرفش در حد کلام مقدس بود و هر رویزیونست و تغییر خواهی باید سر از نیستی در می آورد.

مواد لازم برای این سناریو از قرن هیجده تهیه شده و پُخت آن در محافل باطنیون "گنوستیک "که تمام روسیه را در نوردیده بود انجام پذیرفته.

(تا به امروز تمام این سناریو نویسی های مذهبی سیاسی، با ریزه ها و خورده های ریخته از داستانهای کهن اصلی، چسب و سریش خورده اند. "پیر مورل" سفیر سابق فرانسه درروسیه و چین که داشتن مقامات متعدد سیاسی دیگر به او کمک کرده اند درک روشن تری از سیاست جهانی داشته باشد، در مصاحبه ای در شماره آخر یک مجله فرانسوی که رابطه دین را با سیاست امروز بررسی میکند ولینک آنرا پای این مقاله خواهید یافت، اظهار میکند که برخلاف گمان بسیاری که پذیرش بیت المقدس را بعنوان پایتخت اسرائیل از سوی ترامپ، تحت فشار یهودیان میدانند، این موضوع در اثر تاثیر جنبش اوانژلیست هاست که امریکا را "ارض مقدس" نوین میدانند و معتقدند همه جهان را باید به این دین در آورد.)

می پرسم :آیا جذب ترامپ نیز، از سوی سناریوی اوانژلیست ها انجام نگرفت؟هشتاد در صد آنها به جمهوریخواهان رآی داده و جورج بوش را سر کار آوردند که از سوی بخش بسیار بزرگ دیگری به کم داشتن هوش و درایت شهره بود. باز هشتاد در صد به ترامپ رآی دادند بدون هیچ توجهی به آنچه از رفتار های غیر اخلاقی او در رسانه ها دهان به دهان می گشت. هر چند در سیاست داخلی برنامۀ اوانژلیست ها به موانع زیاد بر می خورد اما در عرصۀ بین المللی می تازند و حرفشان در گوش رئیس جمهور شنوده میشود. رهبرشان، رهبر این مسیحیان اسرائیل گرا و فوندمانتالیست، بخصوص " جان حگگی"( John Hagee ) که مدیر کلیسای مگا و "کورنر استون" و سازمان سیاسی مذهبی مسیحیان متحد برای اسرائیل، می باشد، مُبلّغ حمایت از اسرائیلند برای تسریع بازگشت مسیح.

اینکه دونالد ترامپ تصمیم به انتقال سفارت امریکا به اورشلیم گرفته باشد، حکایت از مد نظر قرار دادن پروژه های اوانژلیست ها دارد. نباید هرگز فراموش کرد که چنین برنامه هائی نه مورد حمایت همۀ یهودیان بوده است و نه برنامۀ نازی ها مورد حمایت همه مردم آلمان. هما نطور که جمهوری مذهبی ایرانی و سناریوی ان نیز مورد حمایت همه ایرانیان نبوده است. مردمان صادق وصمیمی کشور ها و ملت ها را نباید با سناریو نویسان سیاسی مذهبی یکی گرفت.

بگذریم!

با تعلیمات گنوستیک های روسی هم، چنین نگاهی حاکم شده بود که انقلابی و جویای ِتولید اثر بزرگ انسانی، دیگر نباید منتظر بماند، بلکه با تلنگری، آن پرده نازک را که "عصر جدید" را از او پنهان نگاه میدارد، فرو ریزد.

فضای روسیه متنی بود نوشته با حوادث آخر الزمان مسیحی. مومنان قرن هفده در سرنگونی پطرکبیر پایان کار آنتی کریست را تخمین میزنند. (اما چنانچه شاهدید به قرن بیست و یکم رسیده ایم و این موضوع سر نگرفته است.)

بسیاری به رادیکالیزم می پیوستند چون به گمانشان دنیا را خراب و آخرالزمان مسیحی را نزدیک میکرد.

ایسم بعدی قرن بیستم، نازیسم بود. در مورد این جریان بقدری بخش نژاد پرستی آلمانی وپاکسازی قومی، هولناک بوده که جنبه های دیگر این جریان و زمینۀ داستانی و فرقه ای پشت صحنۀ آن مسکوت مانده است. هیتلر از درون فرقۀ تویله بیرون آمد.

با خوانشی تخیّلی و سمبلیک از داستان سه پرده ای آفرینش و ظهور منجی، که در آن یک سرزمین پاک از بین رفته در شمال، باید باز یابی و مستقر میشد. یک نژاد، نژاد متعالی بود به نام آرین. این آرین هم، از توی داستانها و اساطیر مطالعه شده توسط افراد فرقه بیرون آمده ولی به آلمانی ها منتسب میشود. زبانی هم که بتواند الوهیت را حمل کند همان آلمانی تصور شده است. علامت صلیب هم از دل مطالعات مردمشناسی تاریخی فرقه بیرون امده که قدیمی ترین نوع تصویر صلیب در سنگنبشته ها بوده است .

به نظر بسیاری هیتلر آموزش دیده فرقه تویله بوده. فرقه ای علاقمند به انواع سوژه های سحر آمیز و فانتستیک. به عبارت دیگر، به فیکشن ها و اسطوره های کهن. که از دل آنها روایت خودش را برای "چه کنیم تا جهان را به آن شکل ایده آل از دست رفته" در آوریم، ارائه میداد. فرقه به ترور دست میزد و اهل تصفیه بود. نازیسم آمده بود تا جهان را بگیرد و به خیال خود هزار سال همچون حکومت منجی بماند اما مثل هر دستگاه ناموافق با محیط طبیعی، اوراق شد و نپائید. در کنار حفظ علامت صلیب باید دید که آنها از یک مسیحیت مثبت سخن می گفتند. یعنی ادیان قبلی را باید منجی وار و مهدی وار و عیسی وار کنار زده و دین تازه ای آورد. یکی از اولین اقدامات همه مدعیان منجی بودن، تغییر دیم رسیمی است. مسیحیت نوین آنها هم خصوصیاتی داشت که مهمترینش قطع کردن ریشۀ انجیل ازعهد عتیق موسائی و عبری بود. در روایت داستانی نازیسم از آخر الزمان ساختگی و تولید جامعه ایده آل، عنصر پاکسازی و در به در دنبال نجس گشتن، بخش عمده ای داشت. باضافۀ نقش شخصیت رهبر که باید مو به مو اطاعت میشد. چرا که منجی بود، نجات دهنده سرزمین شمال و نژاد آریائی ، اول از همه پیشوا بود نه رهبر سیاسی.

اما بعد از این داستان سیاسی خونین و هولناک، چه پیش آمد؟ و داستان سه پرده ای و سه زمانۀ ساخت فرقۀ تویله، که به عناصر تصفیه و نابودی خصم تاریک، و خلاصه شدن در وجود پیشوا، مدتی نفس کشیده بود، چه سرنوشتی یافت؟ خودتان می دانید!


کلید واژه ی "تصفیه" و "پاکسازی" در نمایشات خونین سناریو های محلی آخرالزمان، در نیمۀ دوم قرن بیستم اندکی کمرنگ تر میشوند و کلید واژه های دیگری جای آنها را می گیرند. یکی از مهمترین این کلید واژه ها بازگشت به "سرزمین موعود" یا سرزمین مقدس است.

موضوعی که از سوی مومنان دین موسی پیگیری ودر دولت اسرائیل متبلور شد.

بعد از اخراج یهودی ها از اسپانیا، رنج این واقعه بر آنها آنقدر غیر قابل هضم آمد که شماری از اندیشمندانشان به این نتیجه رسیدند برای رهائی ازینهمه رنج و درد ناشی ازاخراج های متعدد و زندگی در تبعید، بیآئیم بجای انتظار برای آمدن مسیح و نجات و رهائی و پا گذاشتن به سرزمین مقدس و موعود، (آنچنان که قرار است به یُمن این اتفاق پیش آید)، خودمان پیشاپیش برویم به این سرزمین مقدس. و قوم آزار دیده ی یهود را خودمان از اقصی و اکناف زمین منتقل کنیم به آنجا.

اشتراک در دین، به جمعیتی که قرار بود درآن سرزمین اسکان داده شود، عنوان ملت می بخشید. خط اصلی سناریوی پرده سوم، به بازگشت به سرزمین مقدس، جمع شدن ملت یهود در آنجا متمرکز شد. نه مثل جنبشهای اسلامی افریقائی؛ "حامالای" کشور مالی، زیر استثمار فرانسه که از سوی هوادارانش همان مهدی موعود معرفی شد، یا ادعای مهدویت "محمد سنوسی" در مصر و لیبی، که دینامیکشان را در سناریو نویسی و ابتکار هنری، از جنگ با استعمار و خشم از حضور اجنبی در خاک خود می گرفتند.

اینجا نه حضور بیگانه در خاک خود، نه استعمار، بلکه زندگی در خاک دیگران و رنج ناشی از آن، دینامیک این باز نگری به داستان را تشکیل میداد.

رنج واستیصال انسانی، "عنصر "امید" را که عنصر اصلی روایات انتظار منجی نزد همه اعتقادات است، به عمل گرائی و اراده گرائی برای ساخت و پرداخت یک سرزمین به نام مقدس و موعود مبدل کرد. نوعی سزارین در عالم وعده های مذهبی شکل گفت و سرزمین موعود از طریق خود انسانها انتخاب شد. چون در داستانها، ازین سرزمین به عنوان جائی که قبلا بوده ایم و به آن بر می گردیم، یاد شده، سرزمینی انتخاب شد که گذشتگان آنجا بوده باشند. و به آنجا رفتند تا با تغییراتی در روایت، اول زمین موعود را آماده کنند و بعد منجی بیآید. گیرم که در داستان اصلی قرار بوده اول منجی بیآید بعد رفتن به سرزمین موعود محقق شود.

این تغییر و تحول در روایات مذهبی قرن بیستم، وارد حافظه جمعی شد و و انگیزه داد به متفکران مسلمان که آنها هم برای رهائی از رنج و استیصال، بخصوص از دست استعمار، از سزارین داستانهای مذهبی استفاده کنند. رنج آنها ضدیت با نژادشان یا رانده شدن از سرزمینشان نبود، استعمار بود و تحقیر شدن به عنوان موجود غیر غربی و عقب مانده از کاروان پیشرفت تکنولوژی.

پس در کنار "ملت یهود"، و در عکس العمل نسبت به آن اصطلاح "امت مسلمان" پا گرفت. اصطلاح "استکبار" و "استکبار جهانی" خودش را پهلو به پهلوی "آنتی سمیتیزم" و ضدیت با قوم یهود قرار داد."طاغوت" مثل اهریمن و آنتی کریست وارد صحنه شد.

"امت و امامت" کتاب معروف علی شریعتی را به یاد دارید؟ یکباره دو واژه نامانوس "امت" و "امامت" از دنیای شرعیات به فضای سیاسی رانده شده، در غیر محل های آشنا می نشینند و داعیه هائی بس ناشناس دارند. به هیچ وجه قصد ندارم بگویم علی شریعتی به قصد و با نقشه چنین کتابی نوشت و تِم هائی را مطرح کرد. عمیقاً با اتصال فکری آدمیان در سطح ناخودآگاه معتقدم. و فکر میکنم اطلاعات و داده ها به محض تولد، در سیستم فکری مجموعۀ بشری جابجا و روان میشوند.

"ولی فقیه" نیز، از قطعاتی بود که به سناریو پیوست. این ترکیب ناشناس برای مردم زمان خود نیز، تنها با وام گرفتن سه حرف الفبا، یعنی واو، لام، یا، خودش را به "ولی عصر" می سائید و از منبع انرژی تاریخی آن در ناخود آگاه مردم، "اعتبار" لوله کشی می کرد.

به هر حال آنچه در سطح پُخت سناریوی محلی در ایران پدیدار شد، جستجوی سرزمین موعود و مقدس را در خود نداشت. به جای آن، بازگشت به" صدر اسلام" را مطرح میکرد که معلوم نبود جز بعضی علائم در انتخاب نوع پوشاک یا نحوه نشست و برخاست، چگونه میشد به آن حتی نزدیک شد. موضوع در لباس و حجاب خلاصه میشد و مثل دید لنین از دیالکتیک ماتریالیسم، تک سلولی بود و مختصر ولی به همه چیز در همۀ زمینه ها پاسخ میداد و همانطور که به نظر لنین این دیالکتیک ماتریالیسم نه لازم داشت رقیق شود نه چیزی به آن افزوده گردد، این اسلام اصیل هم نه یک کلمه بیشتر می پذیرفت نه یک کلمه کمتر. مثل باقی سناریو های سیاسی با ریزه های داستانهای کهن، ظاهر بینی و توجه به برخی آئین ها جای ایمان و مظاهر آنرا می گیرد.

کلید واژه ی دیگر حفظ یک "اسلام خالص" بود که به طور مشخص قابل ارائه نبود، ولی می خواست با خاموش کردن هر نوع تفکر و تفسیر مذهبی غیر حکومتی، ادعای "وجود" کند. نه شرقی بود نه غربی ولی جایش مشخص نبود و در همه جا می توانست اسکی کند.

در سناریوی ایرانی آخرالزمان، مسلمانان باید پیروز شوند و معنی ندارد کشوری خاک آنها را گرفته باشد. اینجاست که خود را رویاروی اسرائیل قرار میدهند. یک رویاروئی داستانی.!! و حال آنکه عودت دادن یهودیان به فلسطین هیچ ربطی به مسلمان بودن فلسطینیان نداشت. اگر آنها دینِ شَمن های امریکای لاتین یا سرخپوستان شمال کانادا را هم داشتند، برایشان فرق نمیکرد. قطعه زمین بود که در سناریوی آنها نقش محوری می یافت چون چند هزار سال پیش پدرانِ مذهب آنها ساکن آنجا بوده اند. پس بازگشت دوباره به آنجا، نقش ِهمان بازگشت مجدد به سرزمینی که از آن تبعید شده اند را، میگرفت.

برای اسرائیلی ها هم، چون سناریوی آخرالزمانی ایرانی امیدوار ورود به بیت المقدس است، مشکل ساز میشود. گوئیا آنچه در معنویت از آن به زمین مقدس یاد شده، همین مکان است. وحال آنکه این تفسیر و فهمی بسیار ایتدائی و خطی، هم از آیات و هم از داستانهای معنوی بوده است. عارفان ایرانی با مدد هنرمندان و معماران، نقشه کعبه و بیت الله یا خانه خدا را به اقصی نقاط سرزمین های اسلامی بردند و پیاده کردند تا با زبان علائم و سمبل ها گفته باشند خانۀ خدا در هر نقطۀ زمین است و محدود به یک مکعب سیاهرنگ در صحرای عربستان نمیشود. برای همین تمام زیارتگاهها را به شکل مکعبی ساختند که مردم با حرکات دورانی، درست مثل مکه گرد آن می چرخند.

آنوقت بیآئی با کج فهمی های خودت با خرده های ریخته از داستانهای کهن و آیات کتب، سناریو هائی بسازی که رو در روی هم قرار بگیرند و کره زمین را در آستانه انهدام کامل پس از درگیری همه کشور ها قرار دهند؟

آیا سناریو های محلی فقط قرن بیستم، که آنهه کشتار و ویرانی شهر ها و نابودی استعداد ها را با پاکسازی ها و دیکتاتوری های خود آفریدند کافی نیست، کافی نبوده که باز در جنگ سناریو ها انسانها و طبیعت و سیاره زیبایمان را قربانی کنیم؟ هر سناریو دنبال ضد منجی خودش بگردد تا نمایشنامه را نزدیک به اصل جا بزند؟ و آنوقت علیه این دشمن داستانی، آنچه را باید هزینۀ آموزش و بهداشت و خوب زیستن شهروندانش شود، خرج نظامی گری کند؟ وقتی سناریو های مذهبی بشدت سیاست ساز شده اند، طنز داستان است که با هم بجنگند چون نقاط مشترک زیادی دارند که روی همانها میتوانند با هم متحد باشند. نمیدانم در آنصورت چه چیزی نصیب مردمان عادی میشود چون فعلا هیچ تمرینی در این مورد و یا تجربه ای ثبت نشده است.ولی حداقل در امنیت و بدون ترس از جنگ و نابودی زمین زندگی میکنند.

البته که بی اطلاعی و بیسوادی عظیمی می طلبد ، ادعای ضدیت ایرانیان با یهودیان. نسبت به تاریخ ایران ازیکطرف، به جغرافیای امپراطوری سابق ایران، از طرف دیگر. چون آن گستره ای که از تمدن ایران مورد نظر پمپئو است شامل کشور های متعددی در نقشۀ امروز جهان است و از آنچه در حال حاضر ایران خوانده میشود، فراتر میرود. آیا همۀ آن کشور ها هم مخالف یهودیان محسوب میشوند؟ پمپئو جرئت اضافه کردن روده های بیشتر به داستانش رادر این مورد دارد؟

خطر موضوع آنجاست که این تخاصم که نه به عالم واقعیت بلکه به داستانهای ساخته شده از سوی اقلیتی برمی گردد که برای اشاعه داستانهای خود و جا دادن آن در ذهن یک جمعیت گسترده تر، به هر نوع ابزار ارتباط جمعی چنگ انداخته اند، می تواند آدم ها را زنده زنده وارد جنگی کند که از آن سر داستان دیگر زنده بیرون نیآیند.

کما اینکه از تصفیه های طبقاتی نژادی و دینی نیز نه فقط کشتگان بسیار از سر دیگر داستان بیرون آمد بلکه دامنۀ تخریب و ویرانی فراتر از تصفیه شدگان رفت.

روی "داستان بودن سیاست" امروز که البته در تمام قرن بیستم فعال بوده و دنبالۀ همانست، تاکید دارم. داستانهائی که همانقدر فیکشن و تخیلی هستند، که بوف کور هدایت.

اگر فرصت داشتید فیلم "شاهکار بدون سازنده" که با الهام از زندگی "گرهارد ریشتر" نقاش درخشان آلمانی را که روی پرده است ببیند. این نقاش، هم روز های نازیسم را دیده هم آلمان شرقی وابسته به شوروی را.

∞ ∞ ∞ ∞ ∞ ∞ ∞ ∞ ∞

چند رفرانس برای تعمیق اطلاعات:
https://fr.wikipedia.org/

( 1 ) باید به اواخر قرن هیجده میلادی و اوایل قرن نوزده برویم. زمانی که قدرت استعمار کشور های ضعیف را ذلّه کرده بود. جنبش های ضد استعماری یکی پس از دیگری شعله ور میشوند. و درمیان آنها ادبیات آخرالزمانی اکتیو میشود. در مالی افریقا مستعمره فرانسه، "حام آلا" از سوی هوادارانش لقب مهدی می گیرد و او را بازگشت منجی می پندارند. او هم همانطور که این منجی قرار است در روایات ها عمل کند، شریعت را تغییر میدهد. شهر محل اقامتش نیارو همان شهر مقدس تلقی میشود

(2)امید و انتظار ظهور منجی نه تنها در ایران بلکه دیگر کشور های مسلمان به گذشته بسیار دوری بر میگردد. در این داستانهای اکتیو شده، ژل شخص منجی و ظهور کننده در مرکز داستان و توجه قرار داشته. شخصی مدعی ظهور میشده، و بزرگترین عملی که در مطابقت با داستانها از او سر میزده، تغییر دین و تفسیر قران بوده است. در همان اوان پیروزی اعراب بر ایرانی ها عراق فعلی، که بخشی از ایران بوده از این امیدو انتظار و داعیه ها پر بوده است. ایرانی ها حضور قوم غالب را در اراضی خود نمی پذیرفتند و این فتیلۀ داستان را بر می افروخت. "دانیل دسمت" فرانسوی، متخصص اسماعیلیه، حسن صباح را نیز مدعی امام زمان بودن می پندارد چون هم خودش را مقدس نمایانده و هم دین را تغییر داده است. من شخصا در حوزه تحقیق به این موضوع بر نخوردم و حسن صباح فقط به خود اجازه تغییر دین داده است. اما فقط حضور بیگانه در خاک خودی، عامل رشد جنبش های امام زمانی نبوده. از قرن هیجده، استعمار از عوامل مهم تلاش برای به روی صحنه آوردن منجی بوده است.

(3) تمام این امام زمانها تبعید و کشته میشوند. اما هوادارانشان به بازگشت آنها امیدوار میمانند. محققی که در مورد زندگی "حام آلا" بررسی کرده تعریف میکرد عکسی از آرامگاه او را در فرانسه، جائی که از سوی دولتیان تبعید شده بود، به دوستداران فعلی او نشان داده وآنها هیچ علاقه ای نسبت به داشتن کپی این عکس یا مراجعه به لینک انرا نشان نداده اند. گفته اند "حام آلا" همچنان در "نیارو" حضور دارد و به این عکس ابراز بی نیازی کرده اند.در این داستانها همانطور که گفتم عنصر اصلی ظهور خود منجی ست و نیرو رساندن به او برای دفع استعمار که در داستان امام زمان همان نیروئی میشود که انسانها را به اسارت در آورده است.

(4)ابن تومارت در مراکش در قرن یازده خود را امام زمان اعلام کرد و هوادران دهگانۀ او هر که را به او ایمان نمی آورد گردن می زدند.

The Council of Ten

Ibn Tumart organized the inner 'Council of Ten' (Ahl al-jamāʿā), composed of the ten who had first borne witness to Ibn Tumart as Mahdi. Several of them were drawn from the core of followers that Ibn Tumart had picked up in Ifriqiya (esp. while holding camp at Mallala, outside of Bejaia, in 1119-20); others were local leaders drawn from the local Masmuda Berbers who had proven early adherents. Although the list has some variations and there is some dispute in names, the Council of Ten is frequently identified as follows:[32

پیدایش مدعیان مهدی، همانقدر بین شیعه ها رایج بوده که بین سنی ها. مُنکران مهدویتِ فرد مذکور، که چه بسا انسانهای آزاده یا اندیشمندانی بودند، گردن زده شده و نابود میشدند. اما هنوز که هنوز است پس از قرنها، ما روی جامعۀ بهشتی مورد نظر آنان را تجربه نکرده ایم. پس چرا با این ادّعا های داستانی و پر از توهَمات، بشریت را به آستانۀ نابودی کامل می برند؟

( 5 ) در مورد جامعۀ تویله

Le mythe de la Société Thulé, fréquemment évoqué dans les ouvrages traitant de l'occultisme, du paranormal ou de l'ésotérisme, a notamment été popularisé par Le Matin des magiciens. Cet ouvrage à grand succès, publié en 1960 par Louis Pauwels et Jacques Bergier, présente la société Thulé comme un « instrument capable de changer la nature même de la réalité » en lui attribuant les fonctions de « centre magique du nazisme »33, et contribue à lancer une mode éditoriale associant nazisme et paranormal34.

Durant les années 1960, certains auteurs proches des milieux occultistes, Jan van Helsing, notamment, défendent, sur la base du témoignage largement remis en cause de Hermann Rauschning35, l'idée que Hitler serait un initié, membre important de la société Thulé36, transformée pour la cause en société initiatique33. Selon Van Helsing, La société Thulé constitue l'un des deux piliers originels du nazisme, avec la fantasmatique et imaginaire société du Vril, cette dernière s'occupant de l'au-delà, tandis que la société Thulé aurait été la continuation de la confrérie secrète de la Pierre noire, s'opposant à un complot mondial imaginaireN

Le Germanenorden (en allemand : « ordre des Germains ») est une société secrèteissue du courant völkisch, fondée en 1912 dans l'Allemagne de la République de Weimar. Son idéologie pangermaniste et antisémite est symbolisée par le svastikadextrogyre. Le Germanenorden semble être la première organisation politique à avoir adopté la croix gammée. De par son emblème, mais surtout en raison de ses thèmes, ce mouvement est l'un des précurseurs du nazisme.

Les militants se donnent également pour mission de recruter des tueurs à des fins d'assassinat politique, par exemple dans un attentat manqué contre le journaliste Maximilian Harden en juillet 19226, ou en août 1921 pour exécuter l'ancien ministre des Finances Matthias Erzberger, signataire de l'armistice de 19181,5. Manfred von Killinger, figure éminente du Germanenorden, est le commanditaire de ce meurtre5,9, même si la cour d'Offenbourg l'en acquitte en 1925. Inscrit au NSDAP dès la première heure, Killinger deviendra l'un des principaux instigateurs de la Shoah en Roumanie.

( 6 )Persistance des religions et nécessité de relire l’histoire

Entretien avec Pierre Morel, Questios internationales , le réveil des religions Numéro 95-966 Janvier, Avril


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد