logo





جان آپدایک

هم‌اطاقی‌های مسیحی

ترجمه: علی اصغرراشدان

پنجشنبه ۲۷ تير ۱۳۹۸ - ۱۸ ژوييه ۲۰۱۹

Aliasghar-Rashedan05.jpg
John Updike
The Christian Roomates
(تکه ای ازیک داستان بلند.)

هوب گیاهخوار نشست، کدووباقلای لیما، به صورت دوبله، توسینیش تلنباربود. فیچ سعی کرددرست نقطه ی مقابل گیاهخوارراانتخاب کند:
فیچ گفت « توتخم مرغم میخوری؟ »
هوب گفت « آره. »
« میدونی هرتخم مرغ سرآخرازش یه جوجه تازه متولدمیشه؟ »
« درحقیقت چیزی نیست، جزاین که اون بوسیله یه خروس بارورشده. »
فیچ ادامه داد « تصورمیشه، همونطورکه گاهی اتفاق میافته – که اتفاقامن میدونم، واسه این که تومیین، توجوجه کشی عموم کارکرده م – یه تخم مرغ که بایدعقیم باشه، درواقع باروره وتوش یه جنین داره ؟ »
« اگه من ببینم، طبیعیه که اون تخم مرغ مخصوص رو نمیخورم. »
هوب این راگفت وآن صدای نهائی رضایت بخش راازبین لبهاش بیرون داد.
فیچ پیروزمندانه چنگال راتکان دادوبانوسان ناگهانی دستش، روزمین انداخت:
« مرغ توبیرون انداختن تخم مرغ، سترونم که باشه، همون اندازه دردوحس میکنه. جنین ناخودآگاهه – یه گیاه.توبه عنوان یه گیاهخوار،بایداونوبامزه مخصوص بخوری.»
وخودراباشدتی روعقب صندلی رهاکردکه مجبورشدگوشه میزرابچسبدکه سرنگون نشود. داوسون باتیرگی اخم کرد – این گفتگو، مقداری ازضمیرپیچیده ش رامسدود وهرازگاه گرفتارحالتی زننده ش میکرد، گفت:
« به نظرمیرسه، این روانکاوی، به سختی به مرغامربوطه. »
کرن گلوی خودراصاف وچشمهای صورتی عفونی خودراتنگ کردوبه آرامی گفت:
« درحال حاضر، به نظرم میرسه اونجا، توذهن کوچک تیره ی مرغ – کوچکترین ذهن، همونجورکه بود – جائیه که فاجعه ی موفقیتای قاره ئیه که یه تمرکزدقیق اتفاق میافته. تصویرزندگی پرتحرک یه مرغ. اون ازهمزیستی چی میدونه؟ یه گروه دونه چین، باصدای اراجیفی خراشنده. ازپناهگاه؟ چن تخته کثیف پخش وپلاتو اطراف. ازخوراک؟چن لکه ی درهم برهم وچن سنگ ریزه خیره چشم روزمین ریخته شده. ازعشق؟ حمله گاه به گاه یه خروس چند قطبی، در معنای کتاب مقدس. بعد، تواین دنیای بدون قلب، انگارباجادوگری، ناگهان یه تخم مرغ میندازه بیرون،یه تخم مرغ ازخودخودش. یه تخم مرغ، باید به نظرش برسه که اون وخدا، اونوساختن. بایدچیقداونودوست داشته باشه، اون یه طاسی دوست داشتنیه، یه روشنی نجیبه،اون سفته، اماازطرفی شکننده ویه وزنه چرخشنده ی تندوتیزه.»
حوصله کارترسررفته بود، روسینی خودخم شد، چشمهاش راسفت بست، چهره سیاه خودراسرخوشانه دولاکرد. سرآخرنفس نفس زد:
« خنده آوره، تومعده منوزخمی میکنی. »
کرن آهسته گفت « آه، کارتر، اگه اون بدترین جاش بود. بعدازاون یه روز، وقتی مرغ معصوم واسه این بچه ی بیضی عجیب بی چهره، توگهواره میشینه، وزن کوچکش توبالهاش پیچ وتاب میخوره. »
کرن امیدوارانه به کارترخیره ماند، اماپسررنگین پوست، لب پائین خودراجویدورو حرفش پایداری کرد:
« یه مردغول پیکرآبجووکودروبومی کشه، میادوتخم مرغ رو از زیرمرغ بیرون می کشه. واسه چی؟ واسه این که اون مرد...»
کرن دستش راکاملادرعرض میزدرازوطوری اشاره کردکه انگشت اشاره ی بانیکوتین نارنجی شده ش بینی هوب رالمس کرد:
« اون، سنت هنری پالاماونتین، تخم مرغ بیشتری میخوادکه بخوره. به طورغم انگیزی فریادمیزنه « تخم مرغ بیشتر! ». اون خوکای اداره کننده بیرحم، اینجوری میتونن تهدیدبچه های آمریکای مادروادامه بدن! »
داوسون قاشق چنگالش راپائین کوبید، ازکنارمیزبلندشدوازنهارخوری بیرون زد. کرن سرخ شد. درسکوت، پیترسن یک گوشت پیچیده راتودهنش گذاشت ودرحال جویدن گفت:
« مسیح مقدس، هوب، اگه یه نفردیگه حیوونارومی کشه، توبایدباخیال راحت اوناروبخوری. اون لعنتیادیگه چیزبیشتری نمیدن. »
هوب به سادگی گفت « توهیچ چی نمی فهمی. »
سیلوراشتاین ازانتهای دوردیگرمیزدادزد« هی، هوب، نظرت درباره ی شیرچیه؟ گوساله هاشیرنمی نوشن؟ممکنه توشیروازدهن بعضی گوساله هابکشی بیرون.»
اورسون حس کردتحریک شده که حرف بزندوگفت « نه. » وصداش انگارمنفجرشد، زیروبمش خیلی نااستواروهیجانزده بود:
« هرکسی غیریه نیویورکی، میدونه گاوای شیرده گوساله هاشونو ازشیرورداشتن. چیزی که من درباره ش فکرمیکنم، هوب، کفشای توست. توکفشای چرمی می پوشی. »
« من این کارمی کنم. »
شادی دفاع هوب راترک کرد. لبهاش خشک شد.
« چرم پوست یه گوساله پروارشده ست. »
« اماحیون قبلاسلاخی شده. »
« حرفت توهم مزه ی حرفای پیترسن رومیده. خریدن کالای چرمیت – درباره کیف پول وکمربندت چی میگی؟ - سلاخ روتشویق میکنه. توهم به اندازه ی تموم اونا قاتل هستی. بیشترازیه نفر – واسه این که تودرباره ش فکرمی کنی. »
هوب باملاحظه دستهاش راجلوش جمع کرد، آنهاراتقریبادرحالت نیایش رولبه میز نگهداشت، صداش شبیه صدای یکی ازگوینده های رادیوشد، امایک گوینده پر سرعت وباصدای ملایم، درحال تشریح کردن کشش یک نژادبه طرف خانه:
« من معتقدم کمربندم پلاستیکیه. کیف پولموسالهاپیش مادرم بهم داده، قبل ازاون که گیاهخواربشم. لطفابه خاطرداشته باشین که من 18سال گوشت میخورده م وهنوزم واسه ش اشتهای خوبی دارم. اگه منبع پروتوئین متمرکزدیگه ای بود، من تخم مرغ پخته میخوردم. بعضی گیاهخورانمیخورن. ازطرف دیگه، بعضی گیاهخورا ماهی وعصاره جیگرمیخورن. من اونارونمیخورم. کفشام یه مسئله ست. یه شرکت توشیکاگوهست که واسه گیاهخورای افراطی کفشای غیرچرمی می سازه. امااونا خیلی گرونه وراحت نیستن. من یه دفعه یه جفت سفارش دادم. پاهاموکشتن. می بینین که، چرم نفس میکشه، هیچ چیزمصنوعی جایگزینش نمیشه. پاهای من ضعیفه، مقایسه کرده م. ازبابت این قضیه، ازتون معذرت میخوام. پیانوکه میزنم، بوی کربوهیدرات فیلاراشدیداحس میکنم. بایدخیلی منصفانه دندونامومسواک بزنم، واسه این که یه رژیم گیاهی درموردکربوهیدرات، خیلی شدیده. من ازیه مسواک باموی زبرخوک استفاده می کنم، دهنم پرخون میشه وتوعبادت روزانه بخشیده میشم. »
چنگالش رابرداشت وشروع کردبه خوردن یک لقمه دهن پرکن اسکواش.
اورسون سردرگم بود، تحریک به نوعی حرف زدن طرفدارانه شده بودوهوب طوری پاسخ داده بودکه یک دشمن بود. اورسون سعی کردازخودش دفاع کند، گفت:
« کفشای پوشیدنی کامل ساخته شده ازپارچه م هست، باتخت لاستیکی. »
هوب گفت « تواونجورکفشام نگا کرده م، اوناواسه من کمی ورزشی به نظرمی رسه... »

یک بعدازظهراواسط ماه مه، اورسون گیج، کنارمیزش نشسته بودوتلاش میکردمطالعه کند. دوامتحانش راداده بودودوتای دیگرداشت که بایدمیگذراند، آنهامثل دودیواربرج مانندکاغذگلی بین اووآزادی ایستاده بودند. وضعیتش متزلزل برنظرمیرسید، قادربه عقب نشینی نبودومیتوانست تنهاروی یک نخ باریک پیش رود، روی یک سیم دیوانگی، بالای پرتگاهی ازآماروفرمولها، تعادل آسمان چشمک زن سلولهای مغزش راحفظ میکرد. یک فشار، اورامی کشت. روپله ها، ناگهان صدای ضربه های پابه طرف بالااوج گرفت. هوب تواطاق پرید، یک چیزفلزی به رنگ تفنگ وبه اندازه یک گربه رابغل زده بودکه یک زبان گلگون داشت. هوب درراپشت سرش به هم کوبید، چفتش رانداخت وآن راروتخت اورسون انداخت. سریک پارکومترازجایگاهش کنده شده بود. دردی سریع وتیزتوی کشاله ران اورسون راخراش داد. باتمام توان صدایش فریادکشید:
« تروخدا! اون چیه؟ »
« اون یه پارکومتره. »
« میدونم، میتونم اونوببینم، اونوازکدوم جهنمی ورداشتی؟ »
هوب گفت « تاعصبی بودنتوکنارنگذاری، باهات حرف نمیزنم. »
هوب رومیزش وجائی که اورسون نامه هاش راگذاشته بود، خم شد. نامه روئی رابرداشت، یک نامه خاص تحویلی از طرف هیئت مدیره پرتلندبود. نامه را تانصفه پاره کرد. همزمان تاسینه ی اورسون بالارفت. سرش رارودستهاش ورومیزگذاشت، چرخیدوتوتاریکی سیاه گلگون غرقه شد. اندامش براش وحشتناک بود، اعصابش گوش به زنگ زخمه روانپریش کننده سوم بود.
درباضربه هائی به شدت به صدادرآمدکه تنهامیتوانست پلیس باشد. هوب بچگانه به طرف تخت پریدوپارکومتررازیربالش اورسون پنهان کرد، بعدطرف درپریدو بازش کرد.
داوسون وکرن بودند. داوسون پرسید« چه خبره؟ »
اورسون جوری اخم کردکه انگارمزاحمت ناراحتیش رابیشترکرده. کرن گفت:
« اوضاع جوریه که انگاراورسون زیگلرشکنجه شده. »
اورسون به هوب اشاره کردوتوضیح داد« اون یه پارکومتروکنده! »
هوب گفت « من اینکارونکرده م، یه ماشین توجمعیت خیابون کنترلشوازدست دادوکوبیدبه یه پارکومتروپرتش کردیه متردورتر.کلی آدم جمع شدن، کله ی پارکومترافتادتوجوب، منم اونوورداشتم وآوردمش. ترسیدم یه نفروسوسه بشه واونوبدزده. »
کرن پرسید « هیچ کس سعی نکردجلوتوبگیره؟ »
« البته که نه. همه دورراننده ماشین جمع شده بودن. »
« اون زخمی شده بود؟ »
« گمون کنم، نگاه نکردم. »
اورسون دادزد « تونگاه نکردی!تویه سامری بزرگ هستی. »
هوب گفت « من طعمه نیستم که بیخودی کنجکاوی کنم. »
کرن پرسید « واسه چی به پلیس ندادیش؟ »
« واسه چی بایدمیدادم، پلیس کجابود؟اوناهنوزنرسیده بودن.»
داوسون پرسید « خیلی خب، واسه چی وانیستادی تایه پلیس بیادوپارکومتروبهش بدی؟ »
« به نماینده ایالت؟ اون دیگه به من میرسه، نه به پلیس. »
اورسون گفت « امابه اون میرسه. »
گوشه لبهای هوب رازآمیزچین برداشت وگفت:
« یه عمل ساده آینده نگرانه بودکه اونوتودست من گذاشت. هنوزتصمیم نگرفته م پولای توش به کدوم خیریه برسه.»
داوسون پرسید « اون کاردزدی نیست؟ »
« بیشترازاون دزدی نیست که ایالت مردمووادارمیکنه واسه فضائی که ماشینا شونوپارک میکنن، پول بدن. »
اورسون روپاش بلندشدوگفت « هوب، اونوببرپس بده، وگرنه همه مون میریم زندون. »
اورسون خودرامنهدم دید، به سختی شروع کردبه انهدام زندگی حرفه ای خود.
هوب به آرامی برگشت « من نمی ترسم. توحکومت یه رژیم نظامی، زندون رفتن مایه ی افتخاره. اگه وجدان آگاه داشته باشی؛ حرفمومی فهمی. »
پیترسن، کارتروسیلورشتاین، بچه های دیگرکوی دانشگاه، وارداطاق شدند. چندپسرهم ازطبقه پائین، آنهارادنبال کردند. داستان به شکلی خنده آوربازگو و دوباره بازگوشد. پارکومتراز زیربالش اورسون،هم اطاقی هوب، بیرون کشیده ودست به دست وسبک وسنگین وتکان داده شدکه وزن پنی های داخلش تخمین زده شود. هوب به عنوان یک چوب لباسی روستائی که ازآنجاآمده بود، یاچاقوئی که وصفش همه جاپیچیده بود،پارکومتررایکریزباخود می برد. هوب شروع کردبه دعاخواندن وبازکردن در پارکومترکه اندکی پول توش بود. اورسون ازپشت بهش نزدیک شدوبایک دست پس گردنش راگرفت. اندام هوب سیخ شد. سرپارکومتروچاقوی بازرا به کارترداد. بعداورسون احساسی راتجربه کردکه انگاردرحال پروازاست، اوج گرفت وروکف اطاق ولوشد. بالاوچهره ی هوب راکه درچشم اندازش واژگون بود، نگاه کرد. اورسون روپاهاش خم شدودوباره طرف هوب رفت، اززورخشم سفت وسخت شده ودرعین حال، قلبش سرشارازآرامش وشادی بود. اندام هوب زمخت وسریع وسرخوش ازدرگیری وکشتی گیربودن، دستهای اورسون راکج ودوباره بلندش کردوروکف سیاه اطاق کوبید. لگن خاصره اورسون روچوب کف اطاق که کوبیده شد، این باروزشی درخودحس کرد. حالاهم علیرغم احساس درد، طوری توی قلب این هم اطاق خیره شدکه هوب تاآخرین اندازه ای که می توانست، باهاش موءدب بود. اورسون میتوانست سعی کندآنقدر جدی باشدکه هوب رابه قتل برساندواین موفقیت هم، بدون هیچ خطری، لبریزازلذت بود. اورسون حمله خودراتکرارکردودوباره ازمهارت دفاعی سفت وسخت خود لذت بردواندام هوب راهمانطوردرفضادرهم پیچیدکه هوب اندام اورا پیچیده بود. بعدازیک لحظه درگیری عصبی، دروضعیتی برترقرار گرفت. روپاهای خودبلندشدوبرای چهارمین باربه هوب هجوم می برد،که دوستان تازه واردش، اوودستهاش راچسبیدند. اورسون آنهاراعقب فشردو بدون گفتن یک کلام، برگشت کنارمیزش، خم شدوروکتابش متمرکزومشغول ورق زدن شد. کلمات تایپ شده فوق العاده متمایزبه نظرمیرسیدند، گرچه به سختی میلرزیدندتارمزگشائی شوند.
سرپارکومتریک شب دراطاق ماند. روزبعد، هوب به خوداجازه دادبوسیله دیگران متقاعدشود ( بوسیله دیگران، اورسون حرف زدن بااورامتوقف کرده بود.)که سرپاکومترراببرندمیدان مرکزی وتحویل فرمانده پلیس کامبریج دهند. داوسون وکرن یک روبان دورش پیچیدندویک یادداشت روش چسباندند:
« لطفاازبچه ی من خوب مواظبت کنید... »



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد