logo





مفهوم عشق در ادبیاتِ ایرانِ پس از اسلام

چهار شنبه ۲۶ تير ۱۳۹۸ - ۱۷ ژوييه ۲۰۱۹

اسد سیف

asad-seif.jpg
ادبیات کهن فارسی در شمار غنی‌ترین ادبیات جهان است. شاهنامه فردوسی در عرصه حماسه، قصه‌های هزار و یک شب به عنوان قصه‌هایی عاشقانه و عامیانه که ریشه‌های آن به هند و کشورهای عربی نیز می رسد، شعرها و منظومه‌های تغزلی و عرفانی و فلسفی از سخنورانی چون حافظ و مولانا و نظامی و خیام و دیگران از آن جمله هستند. متأسفانه ما هنوز آگاهی لازم را برای شناخت ادبیات کهن خویش نداریم، به آن می بالیم، بی آن‌که، آن را خوب بشناسیم. در همین رابطه است که نمی توانیم از این ادبیات استفاده تاریخی ببریم.

رابطه عشقی روندی است لطیف، و چه بسا هراس‌انگیز. در این روند، انسان صیقل می خورد و از حقیقت‌گویی‌های دوجانبه به پالایش تن و جان دست می یابد. خودفریبی کنار گذاشته می شود و انسان از انزوای خویش بیرون می آید. یکی از ویژگی‌های فرهنگی ما این است که با وجود ادبیاتی به ظاهر سرشار از عشق، در اصل عشق را نمی شناسیم و با آن بیگانه‌ایم. ادبیات عاشقانه ما حتا از این عاجزند که بتوانند این بنیادی‌ترین احساس بشری را برای ما ملموس گردانند. ادبیات ما می کوشد، ما را در شعله‌های عشقی خیالی فرو برد، ما را می سوزاند و جز ابهام چیزی به ارمغان نمی آورد. عشق در ادبیات ما، انسان را به خودفریبی دچار می کند، شرم به ارمغان می آورد و باعث می شود تا احساسات واقعی خود را بروز ندهیم، ما را به انزوا می کشاند و در رنج نگاه می دارد. هاله‌ای اسرارآمیز را با احساسات پاک در می آمیزد که حاصل آن آتش در خرمن جان افکندن و خاکستر شدن است.

در ادبیات ما عشق و دلبر خارج از خانواده خود را می نمایاند. بر دلبر نتوان دست یافت، اگر چنین شود، دیگر عشق نیست می شود. در دوری و فراق است که عشق و دلبری معنا می پذیرد. در فرهنگ ما عشق و عشق‌بازی با ازدواج مغایرت دارد. ازدواج برای تولید مثل است و عشق‌بازی با غرایز جنسی در رابطه است. تمامی فانتزی‌های جنسی مرد ایرانی، نه در برابر همسر، بل‌که معشوق نمود پیدا می کند. زن در خانه به کار تولید مثل مشغول است، پس عشق را باید خارج از خانه جُست. به همان اندازه که حضور زن در خانه طبیعی و مشروع است، حضور معشوق در خارج از خانه رسمیت دارد. عشق همیشه با تابو و ترس آمیخته است. چه بسیار عشق‌ها که خیالی هستند و غیر قابل دسترس.

واژه عاشق، اسم فاعل است، به مفهوم کننده کار، "کسی که عشق می ورزد، دلباخته، شیفته دل".[۱]معشوق اما اسم مفعول است، کسی که عملی بر او واقع می شود،"دوست داشته شده، محبوب، دلبر".[۲]اگر چه معشوق می تواند مرد و یا زن باشد، اما این واژه کمتر در مورد مرد به کار برده می شود. در ادبیات ما به طور کلی عاشق مرد است و معشوق زن. به روایتی دیگر، این مرد است که در این رابطه نقش فعال دارد، عشق می ورزد و دلباخته می شود. زن اما عشق‌پذیر است، دلبری است که باید دوست داشته شود.

معشوق در ادبیات ما بسیار مواقع فاقد چهره‌ای مشخص است. در سراسر ادبیات کلاسیک ما جز عده‌ای معشوق انگشت‌شمار چون لیلی، شیرین و ویس، بقیه خیالی هستند. معلوم نیست، شاعر کدام معشوق را در نظر دارد. ادبیات ما سراسر، مملو از معشوق‌های مجهول است. و جالب این‌که؛ عاشق در عین حال که نرد عشق با معشوقی خیالی می بازد، از درد فراقی که می کشد، می نالد و لذت می برد. بسیاری از اشعار عاشقانه برای این سروده شده‌اند تا عمق و شدت این درد را عیان کنند.

در "اخلاق ناصری" آمده است که: "تباه‌ترین انواع افراط عشق بود، و آن صرف همگیِ همت باشد به طلب یک شخص مشخص معین از جهت سلطان شهوت". خواجه نصیرالدین طوسی در این اثر از عشق به عنوان یک مرض نام می برد و برای علاج دستوراتی صادر می کند.[۳]

والاترین عشق‌ها در فرهنگ ما، دست‌نیافتنی‌ترین آنهاست؛ خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، و.... معشوق زنی دوست‌داشتنی، ایده‌آل و زیبایی است که دست یافتن به او مشکل است. معشوق که زمینی شد و دست‌یافتنی، ابهت و شکوه خویش را از دست می دهد. مرد ایرانی همیشه با معشوقی خیالی زندگی کرده است، معشوقی دست‌نیافتنی که ایده‌آل اوست برای عشق ورزیدن. عشق اما در عمل با امیال جنسی در نمی آمیزد، اگر چنین شود، پاکی و قداست خود را از دست می دهد.

وحشی بافقی فاصله بین عشق و احساس جنسی را در شعر زیر به خوبی بیان می دارد؛

به شهوت قرب تن با تن ضرور است/ میان عشق و شهوت راه دور است

به شهوت قرب جسمانی است ناچار/ ندارد عشق با این کارها کار

ز بعد ظاهری خسرو زند جوش/ که خواهد دست با شیرین در آغوش

چو پاک است از غرض‌ها طبع فرهاد/ ز قرب و بعد کی می آیدش کار

عشق‌بازی در فرهنگ ما به دو طریق نمود پیدا می کند؛ با معشوق که احساسی درونی آن را همراهی می کند و نمود بیرونی ندارد، و یا در جهت ارضای میل جنسی که می تواند با کنیزکان و روسپی‌ها صورت گیرد. کنیزها و روسپیان در رفتار جنسی و عشق‌ورزی، به نسبت همسران، آزادترند. همسر در حصار خانه محبوس احکام شرع و اخلاق حاکم است، اما کنیز و فاحشه آزاد است، سر و رویی گشاده دارد، صاحب تجارب جنسی بیشتر است و در اجتماع اندکی آزادتر حضور دارد.

حافظ را بزرگترین غزلسرای ایران می دانند. غزل‌های او را همه می خوانند و هر کس به فراخور دنیای خویش از آن لذت می برد. کسانی عارفش می خوانند، با اشعار او گوشه‌نشینی می جویند، عده‌ای عکس رخ یار را با او در پیاله می بینند، جام بر دست، بر محتسب و قاضی می تازند. حافظ محبوب همگان است، در مسجد و میخانه حضور دارد. حافظ عاشق‌ترین شاعر ایران است و عشق موضوع اصلی اشعار اوست. او عاشقی است "رند"، یعنی کسی که از نام و ننگ در جامعه نمی پرسد و هنجارهای اخلاقی را به هیچ می گیرد؛

عاشق و رند و نظربازم و می گویم راز/ تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام

حافظ خود را تربت‌یافته مکتب عشق می داند؛

مرا تا عشق تعلیم سخن داد/ حدیثم نکته هر محملی شد

و با رندی و عشق به مصاف واعظان می رود؛

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ/ اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

حافظ نیز عشق را در برابر عقل قرار می دهد؛

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

و یا

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ/ رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

معشوق حافظ به طور کلی، فاقد جنسیت است، در غزلیاتی که زن است، به حتم همسر و یا "صاحب" دارد و عاشق را توان دستیابی به او نیست؛

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت؟/ ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت؟

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کآغوش که شد منزل آسایش و خوابت؟

"شاهد قدسی" بنا به تصریح حافظ، جایگاهش در بهشت است، ولی نه آن بهشت اسلامی، بل‌که بهشت هشتم یا همان کوه قاف. بهشت هشتم چیزی سوای بهشت سامی‌ست و ریشه در تفکر ایرانی زمان بی‌کران زروانی دارد. مرغ بهشتی این بهشت، سیمرغ است. بی‌دلیل نیست که رستم زروانی در جنگ اسفندیار زرتشتی، از همین مرغ بهشتی یا شاهد قدسی کمک می گیرد. ساکنان کوه قاف به آدمیانِ بهره‌مند از فرّه ایزدی، یاری می رسانند.

شاهد قدسی حافظ در آغوش دیگری در آسایش و خواب به سر می برد و هم او دانه و آب به او می دهد، عاشق اما در بی‌خوابی جگرش می سوزد. این عشق نمی تواند عشقی دو طرفه باشد، زیرا صدایی از معشوق شنیده نمی شود و ظواهر امر حاکی از این است که؛ معشوق به عاشق نظری ندارد و آغوشی دیگر آسایشگاه اوست.

و یا؛

یا رب این شمع دل‌افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که می خسبد و همخانه کیست

معشوق حافظ هیچ نظری به او ندارد. عشق حافظ یک سویه است و معشوق نسبت به او بی اعتنا. شاید هم از این عشق خبری نداشته باشد؛

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی/ پیداست نگارا که بلند است جنابت

عاشق عصاره عشق را در وصال می بیند و با آن‌که می داند، به وصال نخواهد رسید، در سودای وصل می سوزد؛

من گدا و تمنای وصل او هیهات/ مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

یکی از ویژگی‌های عشق را در ایثار می یابند. در عشق حافظ اما هیچ ایثاری وجود ندارد. اگر به وصال دست نیابد، که نخواهد یافت، مرگ معشوق و رقیب، هر دو را آرزو می کند؛

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم/ مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

و یا:

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب/ بازی چرخ یکی زین همه بازی بکند

معشوق حافظ عاشق‌کُش و ستمگر است، خصلتی که در همه معشوقه‌ها می توان یافت؛

رسم عاشق‌کُشی و شیوه شهرآشوبی/ جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

و یا؛

دلبر به عشق‌بازی خونم حلال دانست/ فتوای عشق چون است ای زمره موالی

معشوق حافظ خونخوار است؛

ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای/ کت خون ما حلال‌تر از شیر مادر است

و یا؛

نرگس مست نوازش کش مردمدارش/ خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد

معشوق حافظ جفاکار است؛

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت/ بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

پنداری مرد ایرانی به سادیسمی گرفتار آمده که عشق او به حتم باید از تونل شکنجه بگذرد و بدون شکنجه و جنگ و زجر فاقد هر گونه لذتی است.

در ادبیات ما این صفات همیشه با معشوق همراه بوده است. پنداری عاشق به عمد، معشوقی می جوید که "صاحب" داشته باشد تا نتواند به او دست یابد. "صاحب" می تواند پدر، شوهر، برادر و یا رقیب باشد. هر گاه این پیش‌شرط فراهم آید، صفات دیگر چون رسم عاشق‌کُشی، خونخواری، سنگدلی و... از پی آن خواهند آمد. عشق آنگاه در دل عاشق شعله‌ور می شود که او نتواند معشوق را در "تملک" خویش درآورد. در ادبیات ما همه معشوقگان صاحبانی دیوسیرت دارند که مانع وصل هستند. اگر این مانع نباشد، دیگر عشقی در کار نخواهد بود و شوق وصال از بین خواهد رفت. از سوی دیگر، اگر عاشق به معشوق دست یابد و وصال صورت گیرد، دیگر عشق از معنای خویش تهی خواهد شد و معشوق که دست‌یافتنی باشد، عشق واقعی نیست، همان می شود که وجود دارد. عشق آتشین را مانع و هجران معنا می بخشند.

دانته شاعری بود مسیحی و معتقد و پایبند شریعت مسیحیت، او اما در "جهنم" خود از جهان‌بینی مسیحی پا را فراتر می نهد و صحنه‌هایی خلق می کند که نه با حقیقت مسیحیت، بل‌که حقیقت دانته سازگار است. حقیقت دانته نمی تواند انسان را اسیر مذهب ببیند. در اشعار حافظ نیز، برغم ادعای مسلمان بودن شاعر، ما نه به حقیقت اسلام، بل‌که حقیقت حافظ روبرو هستیم.

ویژگی بزرگ غزل‌های حافظ اما در جسم‌گرایی و زمینی بودن عشق است؛

- پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

- گل در بر و می در کف و معشوقه به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

- حافظ منشین بی می و معشوقه زمانی

که ایام گل و یاسمن و عید صیام است

- می‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

و آنکس که چو ما نیست در این دور کدام است

- شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

معشوق حافظ به طور کلی، موجودی است فرضی که این خود جذبه فردی را در عشق زمینی کم می کند. در اشعار حافظ جز چند مورد معدود (ملک‌خاتون، دختر برادر اسحاق، آخرین شاه اینجو)، همه زنان سیمایی عمومی و کلی دارند، اما شاهکار حافظ همانا بریدن از عشق آسمانی و زمینی کردن معشوق است؛

بیا ای شیخ در میخانه با ما/ شرابی خور که در کوثر نباشد

ز من بینوش و دل در شاهدی بند/ که حُسنش بسته زیور نباشد

حافظ در اعتراض به هر چه عارف و عشق آسمانی است که می سراید؛

دلم رمیده لولی‌وشی‌ست شورانگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ‌آمیز

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد/ هزار جامعه تقوا و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد/ که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

حافظ در عشق زمینی حتا از عمل جنسی نیز به آشکار سخن می گوید، اگر چه زن، هم‌چون زن تاریخی فرهنگ ما، انسانی منفعل است؛

وه! که دُردانه‌ای چنین نازک

در شب تار سُفتنم هوس است

نظربازی حافظ نیز زمینی است، واقعیتی است که او با شهامت آن را در برابر "نگاه عاشقانه" می گذارد؛

فغان! کاین لولیان شوخ شیرینکار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را[۴]

چنین صفاتی را در ادبیات فارسی به فراوانی می توان یافت. برای نمونه اشعاری از فائز را مثال می آورم که زن در آنجا نیز ستمگر، جفاکار و نامهربان است، می سوزاند و خانه بر باد می دهد؛

بت نامهربان، یار ستمگر!/جفاجو! سنگدل! بی‌رحم! کافر

بیا از کشتن فائز بپرهیز/ بیندیش از حساب روز محشر

زن نه زندگی‌بخش، بل‌که قاتل است؛

برابر ماه تابانم نشسته/ بت غارتگر جانم نشسته

یقین بر عزم قتل فائز زار/ نگار نامسلمانم نشسته

معشوق می سوزاند و می کشد؛

اگر خواهی بسوزانی جهان را/ رخی بنما بیفشان گیسوان را

بت فائز! اشارت کن به ابرو/ بکش تیغ و بکُش پیر و جوان را

معشوق جفاکار قاتل عاشق است؛

بت نامهربان دیدی چه‌ها کرد/ وفا کردیم و او با ما جفا کرد

کسی از دلبر فائز نپرسید/ که ناحق حکم قتل ما چرا کرد[۵]

جالب این‌که؛ زن در خانه اسیر مرد است، برده جنسی اوست و مرد در خیال خویش، با ستمگر و قاتل خواندن معشوق، نعل وارونه می زند و تصویر دیگری از زن نشان می دهد که فاقد هر واقعیتی است. زنی که نباید چهره او را کسی ببیند و حق خروج از خانه ندارد و در هیچ محفلی مردانه آفتابی نمی شود، چگونه می تواند به شکنجه‌گر بدل شود و مرد را با ستمگری خویش بکشد؟

آن‌چه حافظ و شعر او را در ادبیات فارسی برجسته می کند، زبان ساده و آشنای اوست که با اشاره بر آسمان، دل بر زمین دارد. در طلب حقیقت، پرسنده‌ای‌ست که اگر هم به حقیقت دست نیابد، از پا نمی افتد. بی‌زار از هر چیزی‌ست که رنگ تعلق پذیرد، انسانی که می خواهد بیشتر بداند و از معمای وجود انسان و راز جهان آگاه شود. در جست و جوی حقیقت با "رند"ی بی‌مانند خویش اسرار هویدا می کند و در این راه حتا به جنگ خدا می رود:

صوفی بیا که خرقه سالوس بر کشیم

وین نقشِ رزق را خط بطلان به سر کشیم

نذر فتوحِ صومعه در وجهِ می نهیم/ دلقِ ریا به آب خرابات برکشیم

بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان/ غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم

عشرت کنیم ورنه به حسرت کُشندمان

روزی که رختِ جان به جهانی دگر کشیم

فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند/ غلمان ز غرفه حور زجنت بدر کشیم

حافظ در این غزل بر علیه خدا می شورد و اعلام می دارد که اگر حور و غلمان به او ندهند، از بهشت بیرون می جهد و باده صوفی را مصادره می کند و شاهد به بر می کشد. "حافظِ مسلمان" و "حافظِ قرآن" در این شعر خلاف اراده خدا عمل می کند و عقل را در برابر توهم قرار داده، لذت دنیوی را بر وعده‌های خوشِ بهشتی ترجیح می دهد. او حداقل این‌که نفی می کند و یا شک، اگرچه نتواند که عمل کند.

سعدی آنجا که سخن از عشق پیش آید، آن را نزد هم‌جنس خویش یعنی مرد (پسر) می بیند. زنان برای کار خانه و تولید مثل هستند. عشق آتشین و پُر شور را اما باید نزد شاهدپسران و پسران نوبالغ یافت. زن باید در خانه باشد و "زبان درازی" نکند؛

زن بد در سرای مرد نکو/ هم در این عالم است دوزخ او

زبان سعدی آنجا که به شاهدپسران می رسد، رنگی دیگر به خود می گیرد؛

در عنفوان جوانی، چنانکه افتد و دانی، با شاهدپسری سر و سری داشتم، به حکم آن‌که حلقی داشت طیب‌الادا و خُلقی کالبدر اذا بدا.

آن‌که نبات عارضش آب حیات می خورد/ در شکرش نگه کند هر که نبات می خورد. و الی آخر[۶]

بیشتر حکایات باب "در عشق و جوانی" گلستان سعدی به روابط همجنسگرایانه مردان با پسران جوان می پردازد. به همین علت توصیفات عاشقانه او ملموس‌تر به نظر می رسند. جاذبه فردی بین عاشق و معشوق و هم‌چنین تجربه را می توان در این داستان‌ها بازیافت؛

احمد حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یک بدیع جهانند. چون است که با هیچ یک میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز، که او را زیاده حُسنی نیست. گفت: هرچه در دل فرود آید در دیده نکو نماید.

کسی به دیده انکار اگر نگاه کند/ نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی

وگر به چشم ارادت نظر کند در دیو/ فرشته‌اش نماید به چشم کروبی

سعدی عشق صوفیانه را بر نمی تابد و آن را هم‌چون فلسفه فقر و زُهدپرستی صوفیان به مسخره می گیرد. زن اما در اشعار سعدی موجودی است فاقد اختیار که او را به مردان می بخشند. همه زن را مصرف می کنند، بدن زن غذای مرد است و اصلاً زن برای مصرف آفریده شده تا بزاید و شهوت مردان فرو نشاند. زن خدمتکار است نه معشوق؛

زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری

و یا؛

زور باید نه زر که بانو را/ گزری دوست‌تر که ده من گوشت[۷]

به طور کلی، سعدی بین شعر عرفانی و غیر عرفانی در گشت و گذار است. هر دو نوع شعر در آثار او دیده می شود. در نوشته‌ها و سروده‌های سعدی چندین نوع عشق مشاهده می شود. او هم عشق ناتورآلیستی، هم رمانتیک، هم عارفانه، هم عذرایی و هم همجنسگرایانه را تجربه می کند.

معشوق در شعر سعدی نیز غیرقابل دستیابی‌ست. عاشق را رقیبی‌ست که هم او پاسدار و یا "صاحبِ" معشوق است:

شیرین به در نمی رود از خانه بی رقیب

داند شکر که دفع مگس بادبیزن است

شیرین در این شعر معشوق و مگس عاشق است.

دانی چه جفا می رود از دست رقیب/ حیف است که طوطی و زغن هم قفسانند

طوطی در این شعر معشوق و زغن رقیبِ عاشق است.

- حق به دست رقیب ناهموار/ پیش خصم ایستاده چون سپری

زان که آیینه‌ای بدین خوبی/ حیف باشد به دست بی بصری

حق و آیینه در این شعر معشوق است که در برابر رقیب که خصم است و ناهموار و بی بصیر قرار دارد.

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم/ همه دانند که در صحبت گُل خاری هست

خار در این شعر رقیب است که همنشین گل یعنی معشوق شده.

رقیب در "مثلث عشق" نقشی دیرینه در ادبیات ما دارد و تقریباً در تمامی آثار برجسته عاشقانه ادبیات کهن ما حضور دارد. معشوق در آغوش رقیب است: در ویس و رامین، ویس شوهر دارد و شوهر پادشاه مرو است. در شیرین و فرهاد، شیرین همسر خسرو است. در لیلی و مجنون، لیلی دارای شوهر است. این مثلث را می توان حتا در ادبیات مذهبی نیز بازیافت. در داستان یوسف و زلیخا، به روایت قرآن و هم به روایت تورات، زلیخا همسر خدیو مصر است.

فروید ریشه عشق‌های مثلث را در "عقده اُدیپ" می بیند، در عقده‌ای که می بایست عاشق (کودک) در برابر معشوق (مادر) به رقیب (پدر) ابراز می کرد.[۸]

عاشق هم‌چون کودکی رفتار متناقص عشق و کین را نسبت به مادر از خود نشان می دهد. مادر آنگاه که به کودک می پردازد، خوب و آنگاه که به فریاد و گریه او پاسخ نمی دهد، بد است. عاشق نیز با معشوق چنین برخورد می کند. گاه معشوق را تا بی‌نهایت می ستاید و آنگاه که می بیند، به آرزوهایش دست نیافته، از او انتقاد می کند و کینه به دل می گیرد. بررسی این امر در ادبیات فارسی موضوع دیگری‌ست که جایی دیگر باید به آن پرداخته شود.

بی‌وفایی معشوق در اشعار سعدی نیز برجسته است. معشوق اگر وفا کند، نمی تواند نقش معشوق داشته باشد:

- یار با ما بی‌وفایی می کند/ بی‌گناه از من جدایی می کند

شمع جانم را بکشت آن بی‌وفا/ جای دیگر روشنایی می کند

- جوفروش است آن نگار سنگدل/ با من او گندم‌نمایی می کند

یار من اوباش و قلاش است و رند/ بر من او خود پارسایی می کند

ای مسلمانان به فریادم رسید/ کان فلانی بی‌وفایی می کند

در عشق‌های مجنون‌وار، بی‌وفایی یار و حضور رقیب پیش‌شرطی عمومی‌ست. فروید در باره چنین عشق‌هایی می نویسد: چه بسا که عاشقِ مجنون هرگز زنی وفادار نمی جوید تا هم‌چون بت پرستیده شود. در عشق‌های مجنون‌وار، عشق معطوف به زنانی‌ست که وفادار نیستند و با دیگران سر و سری دارند. عاشق در این گونه از عشق‌ها، معشوقی می جوید که "صاحب" دارد. حسادت نقش بزرگی در این نوع از عشق دارد، عشق که مغازله، جز در عالم خیال، در آن جایی ندارد.[۹]

عاشق که به وصال برسد، عشق مجنون‌وار پایان می یابد و معشوق شایستگی عشق واقعی را از دست می دهد. در چنین عشق‌هایی اگر عاشق و معشوق به وصال هم برسند، زندگی مشترک دوام نمی یابد و رابطه به شکلی، عموماً مرگ، پایان می گیرد. وصال به طور کلی به فاجعه می انجامد و به تراژدی ختم می شود. ویس و رامین در این زمینه، در ادبیات ما استثناست.

در ادبیات ما معشوق، زنِ مطلوبِ مرد، مطلقیت یافته و حالت شخصی و جزئی خویش را از دست داده، حالتی ایده‌آل به خود می گیرد و در نتیجه، غیر قابل دسترس است. در چنین رابطه‌ای هر گونه وصل غیر ممکن می شود، آتش عشق شعله‌ور می گردد و مرد به دور باطلی گرفتار می آید. جذابیتِ خیالِ وصل به رنج و درد می آمیزد و روح و روان عاشق پریش می شود. در چنین حالتی بیگانگی از خود در او رشد می کند و میل به مرگ قوت می گیرد. غریزه مرگ از بطن غریزه زندگی سر بر می آورد. عاشق در ادبیات ما آن چیزی را به معشوق، آن موجود دست نیافتنی، هدیه می کند که او هیچ میلی به دریافت آن ندارد.

مولوی هم‌عصر سعدی بود، اولی در قونیه و دومی در شیراز می زیست. در نظر مولوی عشق را نمی توان با عقل سنجید؛

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت/ شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

زیرا عشق ابزار کشف اسرار خداست؛

علت عاشق ز علت‌ها جداست/ عشق اسطرلاب اسرار خداست

مثنوی مولانا مجموعه بی‌نظیری‌ست از قصه که مثل دانه‌های مروارید گردنبندی با رشته‌ای به هم متصل‌اند. این رشته واحد بینش کلی او را بیان می کند. در دفتر پنجم و ششم، قصه‌ها با مضمون‌هایی هرز بیان می شوند، چیزی که در دفترهای دیگر تکرار نمی شود. مثنوی دایرةالمعارفی از تفکر و اندیشه ایرانی قبل از اسلام، اسلامی و یونانی را به همراه دارد. مولانای خردستیز با تمام غیر استدلالی بودن خویش، دیالکتیسینی پیشرو محسوب می شود. مولانا بر خلاف حافظ روح سرکش و عصیان بر باورهای آسمانی ندارد. سقف اندیشه‌اش از چهارچوب دین خارج نمی شود، شک نمی کند، استدلال الهی را جانشین استدلال عقلی می کند. او همه چیز را در قالب قرآن می جوید.

اگر مولوی را در اندیشه‌هایش دنبال کنیم، می رسیم به سهروردی و عین‌القضات، ابو سعید ابوالخیر و ابوعلی سینا، زکریای رازی و ابن مقفع. مانی را نیز می توان در افکارش کشف کرد. او از آدم‌های تاریخی سود می جوید، بی آن‌که تاریخ نوشته باشد و سخنان مستند مکتوب کند. کاوش او در ناخودآگاه جمعی ما، میترائیسم، زرتشت، مغانی‌گری و زروانی‌گری را نیز شامل می شود. افکار افلاتون و ارستو و فلوتین را هم می توان در اشعارش به روشنی بازیافت. محمد و علی و نوح و لوط برایش بهانه‌اند تا عوام‌الناس را به راه خویش بکشاند و با خود هم‌نظر و همراه کند، راهی که هستی را مطلق می بیند، مطلقی که بر روح و ذهن مردم حاکم است و در همه جای آنان رسوخ کرده است.

مثنوی مولوی مملو از طرح مسائل کلی جهان هستی است که به تفکیک می تواند زیبا باشد. از آن جمله است؛ بحث رنگ‌ها، بحث بخت و ستاره و عدد، بینش دوگانه و جنگ اضداد که عموماً برگرفته از اندیشه ایران باستان است. مولوی در خصوص خیر و شر، گناه آغازین، اختیار و سرنوشت، معاد و... هیچگاه دید روشنی ندارد. موضوع‌های مذکور در اشعارش به دفعات طرح و همیشه به سفسطه ختم می شوند. تناقص‌گویی در سرتاسر مثنوی دیده می شود، حتا در یک داستان، او به دفعات از سویی به سوی دیگر می تازد و به نعل و به میخ می زند.

مولوی یک التقاطی دُگم است با دنیایی از تناقضات، یک پای او در ایران است و پای دیگرش در یونان. در نزد مولوی، عشق تنها در رابطه با خداست که معنا می پذیرد. عشق اطاعت بنده‌وار و بی چون و چرای انسان است از خدا و مرشد که نماد اوست بر زمین در خانقاه. میل جنسی انسان به بخش حیوانی او مربوط می شود و انسان باید با تزکیه نفس، آن را پشت سر بگذارد. مولوی عشق زمینی را شهوانی و حیوانی می داند. عشق برای او همان عشق به خداست که برای رسیدن به آن باید عشق زمین را در خود کشت. عشق به خدا اما در انحصار مردان است. زن اشعار مولوی نیز باید در خانه بماند، کار خانه را انجام دهد، رفع شهوت مردان نماید و بچه بزاید.

عشق واقعی مولانا عشق روحانی است. حکایت "کنیزک و خر خاتون" او عصاره نظر اوست در باره عشق زمینی. در این داستان، زن (کنیزی) که نماینده شهوت بی‌پایان است، به خر روی می آورد؛

یک کنیزی شد خری بر خود فکند/ از وفور شهوت و فرط گزند

آن خر نر رایگان خو کرده بود/ خر جماع آدمی پی برده بود

و سرانجام؛

در فرو بست آن زن و خر را کشید/ شادمانه لاجرم کیفر کشید

در میان خانه آوردش کشان/ خفت اندر زیر خر هم در زمان

هم بر آن کرسی که دید او از کنیز/ تا رسد در کام خود آن قحبه نیز

پا در آورد و خر اندر وی سپوخت/ آتشی از کیر خر در وی فروخت

خر مؤدب گشته در خاتون فشرد/ تا به خایه در زمان خاتون بمرد

بر درید از زخم لخت خر جگر/ روده‌ها بگسسته شد از یکدگر

کرسی از یک سو زن از یک سو فتاد/ دم نزد در حال و در دم جان بداد

مولوی در این داستان به این نتیجه می رسد که خاتون سخن استاد به گوش نگرفته، ناشیانه از خر بهره گرفته و به کام مرگ افتاده است؛

ظاهرش دیدی سرش از تو نهان/ اوستا ناگشته بگشادی دکان

کیر دیدی هم‌چو شهد و چون خبیص/ آن کدو را چون ندیدی ای حریص[۱۰]

مولوی از شعر به عنوان ابزار تعلیم مردم استفاده می کند:

بیت من بیت نیست، اقلیم است/ شعر من هزل نیست، تعلیم است

شاهکار او این است که، حکم ارتداد، حذف و یا زندان برای اعضای بدن صادر نکرده وعضو جنسی را به نفع "عفت عمومی" سانسور نمی کند. بر این اساس از قصه‌های شهوانی خویش نتایج و پندهای دیگری می گیرد.

در میان قصه‌های مثنوی، داستان‌های بسیاری می توان یافت که به رابطه جنسی پرداخته‌اند. در این قصه‌ها مولانا به سخنی برهنه، بی هیچ پرده‌پوشی، آلت‌های جنسی انسان را نام می برد و از عمل جنسی برای افشای زشتی‌ها و ناپسندی‌های زندگی روزمره در دفاع از اخلاق جامعه، استفاده می کند. از این منظر، او هیچ توجهی به رفتار تن ندارد، نمی تواند هم داشته باشد. از آن اندیشه چیزی جز همین "شهوانی‌نویسی" نمی تواند بتراود. در اشعار مولوی، آنجا که شاعر به میل جنسی نظر دارد، این رابطه گزارش داده می شود. عمل جنسی پنداری نه در زندگی، بل‌که خارج از آن است که جریان دارد. شاعر گزارشگر چیزی است که می بیند و یا در عالم خیال به ذهن می رسد، در به تصویر در آوردن آن اما احساسی بر زبان نمی آید و یا دیده نمی شود. به طور کلی، قصه‌های مثنوی در این عرصه، در تحقیر جسم نوشته شده است، از این روی نمی توان نام ادبیات اروتیک بر آن نهاد. این ادبیات اما نمایانگر رفتار و فکر یک جامعه است.

مولانا نوعی "شهوانی‌نویسی" را در ادبیات ما دامن زد که اگر خصلت ادبی را از آن برداریم، سخن هرزی بیش به جا نمی ماند. این خود اما نوعی شهامت نیز بود. مقام والای مذهبی و ادبی او، دریچه هر گونه اتهامی را بر وی می بست و مردم نمی توانستند چهره‌ای دیگر از این عالم روحانی در ذهن تصور کنند.

بعضی از قصه‌های مثنوی شباهت زیادی به قصه‌های "هزار و یک شب" دارند، پرواز خیال است در ناممکن‌ها، چیزی که در ادبیات عارفانه ما، به ویژه آثار عطار نیشابوری نمونه‌های فراوانی می توان از آن یافت. همان‌طور که حلاج با دست‌های بریده، زیر چوبه دار، پند و اندرز می دهد، یکی بر آب راه می رود و آن دیگری سجاده بر هوا می گشاید، پهلوان داستان مولانا نیز در حین جماع، خبر حمله شیری را به خیمه می شنود، بر می جهد، شمشیر می کشد و به مصاف شیر می رود. او را می کشد، به بستر باز می گردد و به کارش ادامه می دهد. در تمام این مدت:

چونک خود را او بدان حوری نمود/مردی او همچنان بر پای بود

با چنان شیری به چالش گشت جفت/مردی او مانده بر پای و نخفت

آن بت شیرین‌لقای ماه‌رو/در عجب درماند از مردی او

در اشعار مولانا، زنان و همجنسگرایان پیوسته تحقیر می شوند. لذت، اگر پذیرفته شود، از آن مردان است و زن نمی تواند از آن بهره برد.

آن کس که تا این اندازه از جماع بنویسد و تصور و خیال (فانتزی‌) خود را بر کاغذ بیاورد، نمی تواند از چنین احساسی در زندگی بی‌بهره باشد و در واقع آن را نادیده انگارد.

مولانا نماد فرزانگی در جامعه و فرهنگ ماست، از سخنان او آخوند و روشنفکر ایرانی، هر دو به یک سان لذت می برند. یکی در منابر و آن دیگر در استدلال از اندیشه نهفته در اشعارش بهره می برد. شهرت مولانا اما، فراتر از آثار او، بر ذهن جامعه نشسه است.

این نوشته فصلی است از کتاب "عشق در ادبیات داستانی ایران در تبعید"
_______________________

[۱] - فرهنگ معین
[۲] - پیشین
[۳] - خواجه نصیرالدین طوسی، اخلاق ناصری، صص١٩٥-١٩٣، تصحیح و توضیح مجتبی مینوی- علیرضا حیدری، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ چهارم، تهران ١٣٦٩
[۴] - حافظ، دیوان، به کوشش محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، تهران کتابفروشی زوار
[۵] - برای اطلاع بیشتر رجوع شود به؛ مجید نفیسی، فائز و عشق ستمگر، از کتاب "در جستجوی شادی"، نشر باران، سوئد ١٩٩٢
[۶] - سعدی، گلستان، باب "در عشق و جوانی"، تصحیح و توضیح دکتر غلامحسین یوسفی، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، تهران ١٣٦٩
[۷] - سعدی، گلستان، پیشین
[8] - Sigmund Freud, Drei Abhandlungen zur Sexualtheorie, in der Fischer Bücherei, 1961, Verwandte Schriften
[9] - Sigmund Freud, Beiträge zur Psychologie des Liebeslebens und andere Schriften, Fischer Taschenbuch Verlag,1981 und auch,
- Siegmund Freud; Schriften über Liebe und Sexualität: Einteilung von Reimut Reiche, Frankfurt am Mainz, 1994. ss 151 - 155

[۱۰] - مولانا جلال‌الدین رومی، مثنوی معنوی، به اهتمام رینولد نیکلسون، دفتر پنجم، حکایت کنیزک و خر خاتون،


google Google    balatarin Balatarin    twitter Twitter    facebook Facebook     
delicious Delicious    donbaleh Donbaleh    myspace Myspace     yahoo Yahoo     


نظرات خوانندگان:


قصه
2019-07-19 20:48:30
با سلام و تشكر از آقاي سيف. كاش مشخصات كتاب عشق در ادبيات داستاني ايران را هم مي نوشتيد كه بتوان تهيه مردش. با احترام

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد