logo





پیام گیر*

يکشنبه ۹ تير ۱۳۹۸ - ۳۰ ژوين ۲۰۱۹

بهمن پارسا

برای مدّتی در پاره یی هزینه های غیر ضروری و یا کمتر واجب صرفه جویی کردم، حتّی دود کردن سیگار را به حداقل رساندم . وبالاخره بعد از چند ماه بودجه ی کافی را برای خریدن و بکار انداختن این دستگاه معجزه آسا تهیّه کردم."Repondeur Automatic**" بعله .. پاسخگوی خودکار! مدّتها بود که رنج می بردم از اینکه دوست وآشنای دور ونزدیک میگفتند: دختر تو کجایی هروخ تلفن میزنیم نیستی، نمیگی شاید یه وخ آدم کار ِ واجب داشته باشه". همه را میتوانستم به نوعی بپذیرم و از کنارش بگذرم ولی زمانی که به مادرم تلفن میکردم تا صدایش را بشنوم و باطری اخلاقم را شارژ کنم و غم این غربت تازه برگزیده را با شنیدن صدای وی که آواز زندگی است تا حدودی فراموش کنم ،مادرم همین که صدایم را می شنید میگفت:
مادرجون تا حالا سه دفه تلفن کردم هی بوق میزنه و نیستی که گوشی رو ورداری ، دلم هزار جا میره ، کجایی آخه دخترم؟!
به جای اینکه تازه شوم ،می پژمردم. از حضورش عذر خواهی می کردم، که نبوده ام تا به تلفن جواب بدهم. واین همواره مرا آزار میداد. چندی پیش هنگام ساعت ناهار در غذا خوری کارکنان بیمارستان با یکی از همکارانم که جوانی است به نام صلاح و از اهالی مراکش- خودش میگوید طنجه- میباشد صحبت میکردم واو گفت دو روز قبل نیاز داشته تا برنامه ی کارش را در یک نوبت به دلیل کار شخصی با کسی عوض کند و به من نیز چند بار تلفن کرده و امّا موفق به برقراری تماس نشده و اضافه کرد:
البتّه من قصد دخالت در کار و زندگی ِتورا ندارم، ولی چرا یک دستگاه repondeur automatique تهیّه نمیکنی که به تلفن ات وصل کنی و به این شیوه همیشه خبر داشته باشی چه کسی به چه دلیل باتو تماس گرفته؟!
من اصلا در این مورد اطلّاعی نداشتم ولی صلاح توضیحات لازم را داد و من مصمّم شدم این دستگاه را ،البّته یک نوع ساده و ارزان قیمتش را که تازه آنهم با بودجه ی من کمی ناسازگار است ،بخرم و بالاخره موفّق شدم. جریان ِ کار از این قرار است که این دستگاه را که به سبکِ یک ضبط صوت کار میکند به تلفن وصل کرده ام وبا صدای خودم یک جمله ی کوتاه را به هردوزبان روی نوار کاست موجود، ضبط کرده ام وسپس شماره ی زنگ های تلفن را گذاشته ام روی سه، واگر تا آنموقع گوشی را بر ندارم این دستگاه به طور خودکار شروع میکند به پخش پیام من برای طرف ِ تلفن کننده، که به فارسی میگویم "سلام سوسن هستم لطفا برایم پیامی بگذارید" وطرف مربوطه میتواند به مدّت دودقیقه -کمابیش- مرا از علّت تماس خود با خبر نماید. وقتی من به خانه میرسم اگر چراغ کوچک قرمز رنگ ِ چشمک بزند، یعنی که کسی تلفن کرده وپیامی گذاشته، و یا حداقل اینکه کسی تلفن کرده. البّته این دستگاه ها انواع بسیار متنوع و پیچیده تری دارند ولی اینکه من دارم برایم کافی است و از نوع ِ کاملا معمولی و ساده ی آن میباشد.
حالا دیگر همیشه در جریان ِ تماسهایی هستم که در غیاب من برقرار شده است و این خود برایم نوعی سرگرمی و پرکردن ساعات تنهایی است هنگامی که به خانه میرسم. بعضا نیز مایه رنجش و آزار ، مثل همه ی پدیده های دیگر زندگی ولی وجودش به زِ عدم است! اوّلین پیام است: زرشگ! با تاکید وکشش ِ حرف "ر" با لحنی به شیوه مثلا داش مشدی ها. صدا ، صدای هومن پسر خاله ام میباشد که بامن بسیار نزدیک و صمیمی است وقصدش مزاح بوده. خودش بعدا برایم گفت : نه با با کی میره اینهمه راهو سوزان جان! بعدا پیام سودابه است: واه واه افاده ها طبق طبق پیامی بگذارید، نچایی مادمازِل سوزَن!. او نزدیکترین دوست من است خیلی مهربان ویاور؛ سر به سرم گذاشته، وگرنه ازاینکه این فکر را کرده ام و چنین ابتکاری به خرج داده ام نه تنها خوشحال شده، بلکه در فکر پس انداز و خرید و براه اندازی یکی از همین دستگاه هاست. پیام بعدی از مادرم است که تا زنده هستم نوار آنرا نگه میدارم ،میگوید: سلام مادر ،سوسن جون، سوسن! آذر آذر بیا بیا اینجا…. صدا قطع میشود، آذر خواهرم است ، مادر که صدای مرا به فارسی و غیرآن میشوند دچار نوعی حیرت و تعجّب میشود میخواهد برای حلّ موضوع از خواهرم کمک بگیرد که زمان نوار به پایان رسیده. در پیامی دیگر که گویا به فاصله ی چند دقیقه بعد از همان پیام پیشین است، آذر میگوید،: مامان این که خودِ سوسن نیست؛ این فقط صداشه الان برا…. صدا قطع میشود و بقیه اش را من باید حدس بزنم.
اغلب روزها به هنگام کار در خیال این هستم که تا وقتی به خانه میرسم چه کس و یا کسانی خواسته اند بامن تماس بگیرند، و برای چه، و چه پیامی گذاشته اند! اینهم نوعی مشغولیت ِ بی ضرر و سرگم کننده است واین تکنولوژی تازه برایم جالب وخوشایند میباشد. با مادرم تماس گرفتم و برایش تعریف کردم که این دستگاه چیست و نحوه کار آن چگونه است و قصد دارم که یکی هم برای خانه ی خودمان در ایران بخرم و به وسیله ی مسافری برایش بفرستم، مادر میگوید ، نه دخترم خودتو به زحمت ننداز اولا که تو خونه ی ما همیشه یکی هست، من ،بابات، برادرت، آذر ،بعدشم تو خودت بیشتر از ما به پولت احتیاج داری دخترم… آذر که تعارف مادر را شنیده از گوشه یی داد میزند، نه آبجی نه سوسن جون به حرفش گوش نکن عالیه عالی بفرست، مادر میگوید، ببر صداتو. هنوز بودجه ی لازم فراهم نشده ولی همه ی تلاشم را میکنم تا برایشان یکی از این دستگاه ها را بفرستم. یکبار که با سهراب برادرم صحبت میکردم میگفت ،چیز خوبی است و تنی چند از دوستانش که دارای بستگانی در خارج کشور هستند این دستگاه را دارند و او مدّتهاست که آنرا می شناسد، واضافه میکرد که :میدانم برای تو آسان نیست، ولی منهم مثل آذر از داشتن چنین چیزی خوشحال خواهم شد. با این حرف سهراب بغض گلوگیرم میشود، چشمانم را اشک پرده میکشد و سر میخورد روی گونه ام، وبه سهراب میگویم، با اوّلین مسافر آشنا برایش میفرستم. با مهربانی و شوق قربان صدقه ام میرود، ومن به آرامی می گریم.
از در خانه وارد میشوم، چراغ قرمز ِ دستگاه چشمک میزند، پیام اوّل : سلام مانی هستم جلسه ی یکشنبه را فراموش نکنید! پیام بعدی،***bonjour c'est Sala donne moi un coup de fil si tu veut ,merci . وسپس، هومن هستم سوسن جان لطفا تماس بگیر ممنونم. صدای هومن و لحن سخن گفتنش دلم را میلرزاند، باید چیز نا ملایم و یا نامساعدی در کار باشد که او اینطور حرف میزند ، زیرا که هومن همواره سرشار از مزاح و لودگی است . نگران میشوم، ساعت را نگاه میکنم وقت اینجا و Bremen برابر است ،اینک زمانی است که باید او در کلاس باشد،به هر زحمتی بوده دارد مهندسی مکانیک میخواند، دزدکی هم در یک رستوران کار میکند، کارِ سیاه. دلشوره دارم و باید دوساعتی صبرم کنم. میخواهم ببینم پیام های دیگری هست قبل از ادامه زنگ تلفن به صدا در می اید. الو ، سلام هومن چیزی شده؟! میگوید، نه چتو مگه؟ میگویم، آخه لحن پیغامت خیلی جدّیه وهمین منو به شکّ انداخت. با لودگی خاصّ خودش میگوی، آگه یه کم کمتر کارکنی خیالات ورت نمیداره ، لحن چی ، کشکِ چی، اونموقه که تلفن کردم خونه ی یکی از رفیقام بودم خاسم مثلا مودّب باشم همین، تلفن کرده بودم ازت بپرسم تو میدونی "پِتی شاتُ " کجاس و چه جورجاییه ؟! گفتم، "پُتی شَتُ" مثل اردوگاه یا "کمپ" است برای کسانی که تقاضای پناهندگی کرده اند و تا روشن شدن تکلیفِ رسیدگی به وضعیتشان باید در آن پادگان ِ قدیمی بسر ببرند. وبعد می پرسم ، حالا مساَله تو چیه ، واسه چی میپرسی؟! میگوید خواهر یکی از کسانی که در بِرِمِن پناهنده شده از دوهفته ِ قبل در "پُتی شَتُ" اسکان داده شده و هومن میخواست از اوضاع و احوال آن کمپ اطّلاعاتی داشته باشد. من آنچه را میدانستم گفتم و قول دادم اگر ازمن کمکی بر آید کوتاهی نخواهم کرد.
امروز تعطیل هستم. تا به حال از خانه بیرون نرفته ام هیچکس تلفن نکرده. میدانم همینکه پایم را بیرون بگذارم و باز گردم چراغ قرمز چشمک خواهد زد. اصلا ناراضی نیستم اینهم نوعی مشغولیات فکری است ، البتّه از نوع مثبتش. امشب شام مهمان سودابه و دوست ِ "پسرش" هستم son petit ami! به مناسبت روز توّلدم دعوتم کرده اند به یک رستوران یونانی. ساعت شش میایند دنبالم. دوست سودابه اهل همینجاست، آدم دلپذیری است. ظاهرا روی همین راحتی خوابم برده بود. زنگ تلفن بیدارم کرد، الو عزیز دلم دخترم تولّدت مبارک، … صدای پدرم بیش از این دوام نیمآورد و خواهرم آذر در گوشی میدمد، آبجی خوشگله تولّدت مبارک به جون خودت جات هرسال خالی تر از پارساله، چه خوبه که خونه هستی سهراب و مامانی هم میخان باهات حرف بزنن! میدانم که پدرم را گریه امان نداده تا با من به سخن ادامه بدهد. من همیشه خیالم این است که صدای حافظ عینا همین بوده که از حنجره ی پدر ِ من بیرون میآید، خیال انگیز ترین صدایِ عالم. حیف که نشد بیشتر بشنوم. مامانی و سهراب هم حرف میزنند. میگویم ، بسه دیگه پول تلفنتون زیاد میشه و مکالمه را تمام میکنم. حالا هم بَزَک کرده نشسته ام که سودابه و اریک بیایند و گذشت یکسال ِ غربتی ِ دیگر را جشن بگیریم و من وقتی به خانه بازگشتم ببینم آیا چراغ قرمز دستگاه پاسخگوی خودکار چشمک میزند!؟

**************************
فوریه ی 1988 بروکسل
*عنوان این نوشته در اصل Repondeur Automatique بود. ولی امروز بعد از 30سال واژه ی "پیام گیر" در فارسی جا افتاده منهم خواستم از آن بهره بردای نمایم.
** همان "پاسخگوی خودکار"
*** صلاح هستم ممنون میشوم اگر تلفن کنی.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد