logo





جهان را مهربان می‌خواهيد؟!
بسپاريدش به دست بانوانی مهربان!

"بيستمين هنگام"

پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸ - ۳۰ ژانويه ۲۰۲۰

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
مهربانو، سوراخ کليد را ازسال‌ها پيش کشف کرده بود و ازطريق همان سوراخ کليد بود که فهميده بود، دکترعلفی و حاجيه بانو، پدرو مادر واقعی او نيستند، بلکه پدر و مادر واقعی او، عارفی‌هائی بوده‌اند که به دليل چون و چرا کردن‌هاشان، سرشان را برباد داده بودند. بعدها، همان سوراخ کليد به او نشان داده بود که دکترعلفی، حاجيه بانو، شيخ علی، صولت، اژدری و........حتی، چهارقولوها، همانی نيستند که در بيرون می‌نمايند ! و درطول همه‌ی آن سال‌ها، هرچه بيشتر، چشم بر سوراخ کليد گذاشته بود، رازهای بيشتری براو آشکارشده بود تا ..... رسيده بود به امشب که ازلحظه‌ی ورود حاجيه بانو به باغ - و بعد هم دکترعلفی - ، سايه به سايه شان رفته بود و گوش تيز کرده بود برگفتار و رفتارشان تا....سرانجام، آمده بودند به اتاق و مهربانو هم، فورا خودش را رسانده بود به اتاقش و پشت در، زانو زده بود و چشم برسوراخ کليد گذاشته بود که در همان لحظه، صدای کوچه باغی خواندن يعقوب، او را کشانده بود به سوی پنجره‌ی اتاق، تا........ باز، مثل هميشه، پيشانی برشيشه بگذارد و گوش هوش بسپارد به صدای معشوق که برايش بخواند، غم عشقت، بيابون پرورم کرد. هوای بخت.......
صدای ريز ريز خنده‌ی حاجيه بانو و بعد هم، صدای هِن و هِن دکترعلفی، او را، دوباره کشاند به سوی سوراخ کليد. چشم که بر سوراخ گذاشت، حاجيه بانو و دکترعلفی را ديد که لخت و عور، وسط اتاق، روی زمين برهم پيچيده‌اند. از ديدن آن منظره، لبخندی بر لب‌هايش نشست و فکری در مغزش جرقه زد. فورا، چشم از سوراخ کليد برداشت و چادر و کفش‌هايش را زير بغل زد و به سرعت، از پنجره، بيرون زد و خودش را رساند به حياط و بعد هم پشت در باغ ايستاد و نفسی تازه کرد و کفش‌هايش را پوشيد و چادرش را بر سر کرد و درهمان حال که از باغ بيرون می‌آمد، با خودش انديشيد که اگر به سرعت خودش را برساند به خرابه‌ی رو به رو، در آن صورت می‌تواند يعقوب را سر پيچ کوچه‌ی بعدی غافلگير کند و...... همان هم شد. پای که از خرابه بيرون گذاشت، يعقوب، سر پيچ کوچه، ظاهر شد. مهربانو، فورا پريد به سوی او و چهره در چهره‌ی او ايستاد و لب باز کرد تا شعری را که سرشب به خاطر سپرده بود، برای يعقوب بخواند، اما ناگهان، حافظه‌اش خالی شد و آنچه بر زبانش آمد، تنها نام يعقوب بود:
- يعقوب!
يعقوب، وحشت زده، عقب عقب رفت و تکيه داد به ديوار پشت سرش و لحظه‌ای به مهربانو خيره شد و بسم الله بسم الله گويان، روی زانوهايش نشست و بعد هم دراز به درازافتاد کنار ديوار. مهربانو، خودش را به او رساند و بالای سرش نشست و گفت:
- يعقوب! يعقوب! من هستم. مهربانو!
در همان لحظه، نور ماشينی محل تقاطع آن کوچه و کوچه‌ی ديگر را روشن کرد. مهربانو، فورا، شانه‌های يعقوب را گرفت و او را، کشان کشان، برد به درون خرابه و چادرش را روی زمين، پهن کرد و يعقوب را غلتاند به روی چادر و صبر کرد تا ماشين بيايد و بگذرد و بعد، کنار يعقوب زانو زد و چنذبار، پشت سر هم، سرو پيشانی و گونه‌های يعقوب را بوسيد و گفت:
- يعقوب! من هستم! مهربانو!
و چون بازهم از يعقوب صدائی در نيامد، لب‌هايش را روی لب‌های او گذاشت و آنقدرآن‌ها را مکيد تا يعقوب بدون آنکه چشم‌هايش را باز کند، دو باره، شروع کرد به گفتن بسم الله که مهربانو، خنده‌اش گرفت و لب‌هايش را از روی لب‌های يعقوب کنارکشيد و آنها را برد، درگوش او و آهسته گفت:
- هی! چرا اينقدر بسم الله بسم الله می‌کنی؟! مگر از ما بهتران ديده ای؟! چشم‌هايت را بازکن! من هستم! مهربانو!
يعقوب، چشم‌هايش را بازکرد و دو باره، به سرعت بست و گفت:
- قل اعوذ برب الناس........ من شرالوسواس الخناس...... من الجنة والناس.
مهربانو، زد زيرخنده و گفت:
- چرا سوره‌ی قرآن را غلط می‌خوانی؟! تازه، کدام جن؟! پاشو! چشم‌هايت را بازکن. ببين که نه دم دارم و نه سم! من مهربانو هستم يعقوب!
يعقوب، چشم بازکرد ونشست و مهربانوهم برخاست و پشت به يعقوب ايستاد و دامن پيراهنش را بالا زد و گفت:
- ببين! دم که ندارم!
بعد، پاهايش را از کفش بيرون آورد و يکی پس از ديگری، رو به يعقوب گرفت و گفت:
- نگاه کن! اينهم از پاهايم! می‌بينی که سم هم ندارم!
يعقوب، نگاهی به مهربانو و نگاهی به اطراف و نگاهی به آسمان انداخت و بعد، خودش را جمع و جور کرد و سرش را پائين انداخت و گفت:
- سلام مهربانو خانم! حال شما چطور است؟!
مهربانو، خنديد و دستش را برد زيرچانه‌ی يعقوب و صورت او را بالا آورد و گفت:
- ای شيطون! نمی‌دانستم که از آن سال‌ها تا حالا، اينقدرخجالتی شده ای؟!
در همان لحظه، سر و صداهائی از سوی باغ به گوش رسيد. مهربانو، از جايش برخاست و با عجله راه افتاد و گفت:
- من، ديگر بايد بروم! فرداشب، وقت آوازخواندنت، بيا از جلوی باغ رد بشو. اگر، من پشت در بودم که در را برايت بازمی کنم و می‌آيی توی باغ. اگرهم نبودم، باز شب بعدش بيا. حالا خدا حافظ.
يعقوب، گيج و منگ به مهربانو خيره شده بود. مهربانو پريد به سوی او و چندبار، سر و صورت او را بوسيد و بعد هم بوسه‌ی محکمی از لب‌هايش و گفت:
- فردا شب! فردا شب يادت نرود!
مهربانو، به سرعت، از خرابه بيرون زد. پيچ اولين کوچه را که پشت سر گذاشت و می‌خواست بپيچد به سمت باغ، چشمش به ماشين خسرو اژدری افتاد که جلوی در باغ ايستاده است. خودش را کشاند به زير طاق خانه‌ای و از گوشه‌ی ديوار، سرک کشيد به سوی باغ. اژدری را ديد که به ماشين تکيه داده است و دارد سيگار می‌کشد. در همان لحظه، در باغ بازشد و اول، پيرمردی عينکی با کلاهی پوستی از باغ بيرون آمد و پس از او، دکترعلفی و حاجيه بانو. سه نفری رفتند به سوی ماشين اژدری و سوارشدند و پس از آنها، اژدری هم سوارشد و ماشين، به راه افتاد و دورشد. مهربانو، راه افتاد به سوی باغ. در باز بود. با خودش انديشيد که:
- در باغ را چرا بازگذاشته اند؟! آيا حاجيه بانو و دکترعلفی، متوجه غيبت او شده اند؟! چرا اژدری، اين وقت شب آمده بود به در باغ؟! آن پيرمرد عينکی چه کسی بود؟! با ماشين به کجا رفتند؟! چرا ............
- مهربانو خانم! خبری شده است؟!
مهربانو، به خود آمد و يعقوب را ديد که در رو به رويش ايستاده است و به او خيره شده است. قدمی به سوی يعقوب برداشت و گفت:
- بعله که خبری شده است!
- چه خبری؟!
با لبخندی برلب، دست يعقوب را گرفت و گفت:
- بيا. بيا برويم به باغ تا به تو بگويم!
يعقوب، خودش را پس کشيد و گفت:
- توی باغ؟! نه!
- چرا؟!
- چون، گناه دارد!
مهربانو، دست در گردن يعقوب انداخت و گفت:
- ای شيطون!
بعد هم، در باغ را بازکرد و يعقوب را کشاند به درون و در را پشت سرخودشان بست.
صبح آن شب، درون بوی " گه و گلاب"‌ای که همه‌ی شهر را فراگرفته بود، " باغ " درآتش می‌سوخت و اين خبر، ميان مردم، دهان به دهان می‌گشت که:." - .... بلوا، بلوای " الم"‌ی‌ها‌ها بوده است. هفتاد هزار پيرو داشته‌اند که هفت هزار نفرشان را تا به حال گرفته‌اند. از آن هفت هزار نفر، هفتاد نفرشان، دولت آبادی بوده‌اند و...... - بعد، از ميان آن هفتاد نفر، کسانی را که می‌شناختند، نام می‌بردند:
1 - شيخ حسين دولت آبادی.
2 - حاجی زعفرانی.
3 - دکترعلفی و عيالش حاجيه بانو.
4 - حسن قهوه چی.
5 - غلام گاريچی و عيالش کوکب و دخترش سکينه و ...
- سکينه؟! او که هنوز، نه سالش هم نشده بود!....... يعقوب چه؟!
- می گويند که با مهربانو، دختر دکترعلفی، فرار کرده‌اند. ديده اندشان که می‌رفته‌اند به سوی عشق آباد.
- کدام عشق آباد؟!
- کدام عشق آبادش را، ديگر نمی‌دانم!
پايان.
................
...........................................................
توضيح:
" کدام عشق آباد"، جلد اول از مجموعه‌ای سه جلدی است بنام " برزخ" . کتاب دوم، " هفت شهر عشق" نام دارد و کتاب سوم،" به وطنم بازخواهم گشت". "کدام عشق آباد" در سال 1377 در "پاريس. انتشارات خاوان" به چاپ رسيده است.


.........................................................
سيروس "قاسم" سيف در قبل از انقلاب:
..........................................
سيروس "قاسم" سيف ، فارغ التحصيل رشته ی بازيگری و کارگردانی از دانشگاه هنراست و از سال 1352 تا زمان ترک ايران "سال 1362"، به عنوان بازيگر، مدرس تاتر، نويسنده و کارگردان در تلويزيون، صحنه و سينما، مشغول به کار بوده است.
در قبل از انقلاب، سال 1354 با بازی در نمايشنامه ی "سلام خداحافظ"، اثر "آتول فوگارد" و به کارگردانی رکن الدين خسروی ، از طرف منتقدين تأتر، به عنوان بهترين بازيگر – مرد- سال انتخاب شد و ....
در سال 1355، با بازی " نقش ترپلف" در نمايشنامه ی مرغ دريائی ، اثر آنتوان چخوف و به کارگردانی حميد سمندريان ، با رأی منتقدين به عنوان ارائه دهنده ی بهترين بازی در آن نمايشنامه و ....
با درخشيدن در نقش "کيخسرو" در نمايشنامه ی کيخسرو ، به کارگردانی ايرج انور در جشن هنر طوس و...
بازی در نمايشنامه ی تلويزيونی " خاموشی دريا ، اثر " ورکور" نويسنده ی فراننسوی به کارگردانی رکن الدين خسروی و...
بازی در نمونه آثاری از "ماکس فريش" ." دورنمات" و ... برای تلويزيون- شبکه 2- به کارگردانی اسماعيل شنگله و ....
نوشتن و کارگردانی کردن نمايشنامه هائی همچون: ":درون اتاق. بيرون اتاق" ، " هنوز هم باران می بارد" ، " برزخ" برای صحنه و تلويزيون و ...
نوشتن و کارگردانی" نمايشن "آوانگارد – اولين حکايت از کلام قفس- که در فضای آزاد از خيابان شروع می شد و در فضای بسته درون ساختمان "واحد نمايش" ادامه می يافت و دوباره در خيابان و در فضای باز پايان می گرفت و ....
............................................
سيروس " قاسم سيف" در بعد از انقلاب:
...............................................
کارگردانی نمايشنامه ی "براند" اثر " هنريک ايبسن" نمايشنامه نويس نوروژی، در صحنه ی "تأتر شهر" .
نوشتن و کار گردانی فيلم های مستند داستانی برای تلويزيون در مورد انقلاب مشروطه. نوشتن و کارگردانی سريال "راز".
نوشتن و کارگردانی سريال " هفت شهر عشق" .
بازی در چند فيلم سينمائی – بازيگر نقش اصلی- از جمله :
بازی در فيلم " مدرسه ای که می رفتم" به کارگردانی داريوش مهرجوئی.
بازی درفيلم "گراند سينما" ،" به کارگردانی حسن هدايت .
بازی در فيلم سينمائی "آتش در زمستان" .به کارگردانی حسن هدايت.
بازی در فيلم سينمائی "پرستار شب"، به کارگردانی محمد علی نجفی.
بازی در فيلم سينمائی "پنجاه و سه نفر" ، به کارگردانی حسين مهددوی.
.........................................................
سيروس "قاسم" سيف Cyrus G Safe . بعد از انقلاب، در خارج از ايران:
....................................................................
سيروس " قاسم" سيف Cyrus G Safe از سال 1362 در آمريکا، فرانسه ، هلند زندگی
زندگی می کرده است و اکنون ساکن انگليس است. عضو کانون نويسندگان و سناريونويسان هلند و عضو هيئت دبيران کانون نويسندگان و انجمن قلم ايران در "تبعيد " بوده است و به تدريس تاتر اشتغال داشته است.
يکی از نمايشنامه‌های او، بنام " آرمانشهر" به زبان هلندی " اتوپيا" ترجمه و چاپ شده است و با کارگردانی خود او به روی صحنه رفته است .
در انگيليس، " نمايش دومين کلام از حکايت قفس "را با گروه انگليسی در لندن به روی صحنه برده است.
يکی از رمان‌های او بنام " آوارگان خوابگرد" به هلندی ترجمه شده است و در دست انتشار است.
کارهای ديگری که تا کنون از اين نويسنده در خارج از کشور منتشر شده اند، عبارتند از:
شعر ومقاله و داستان، در نشرياتی چون : (فاخته. هلند).
(برسی کتاب. آمريکا).
(آفتاب. نوروژ).
(کار.آلمان)
.(پژواک . هلند).
(آرش. پاريس).
(شهروند. کانادا).
(پويشگران. آمريکا).
(نيمروز.لندن).
( نقطه. آمريکا).
(نمايش. آلمان).
(رايو زمانه. هلند).
( سايت ايران امروز. آلمان).
( سايت عصر نو. فرانسه).
کتاب ها:
رمان " کدام عشق آباد" . کدام عشق آباد"، جلد اول از مجموعه‌ای سه جلدی است بنام " برزخ" . کتاب دوم، " هفت شهر عشق" نام دارد و کتاب سوم،" به وطنم بازخواهم "کدام عشق آباد" در سال 1377 در "پاريس. انتشارات خاوان" به چاپ رسيده است.
رمان " آوارگان خوابگرد" ( انتشارات خاوران. پاريس. 1998).
رمان " دستتان را از جيب ايشان بيرون بياوريد- آنلاين- وبسايت ايران امروز . راديو زمانه-
مجموعه قصه‌ی " تابستان شاد" ( انتشارات آرش. سوئد. 1994).
نمايشنامه "ا ايران خانم و شوهرش" (انتشارات خاوران. پاريس. 1997 ).
نمايشنامه " آرمانشهر" ( اتشارات خاوران . پاريس)
نمايشنامه " علی آقا" ( انتشارات خاوران. پاريس)
نمايشنامه‌ی " نوعی زن. نوعی مرد. نوعی کابوس" (انتشارات نقطه. آمريکا.1995 ).
نمايشنامه " خوردن روح در بهترين رستوران های جهان" ( در دست انتشار)
رمان "هفت شهر عشق"( در دست انتشار)
رمان " به وطنم باز خواهم گشت" ( در دست انتشار)
رمان" طاهره قرت العين"دردست انتشار.
رمان "صولتی ها" در دست انتشار.
رمان" راننده تاکسی" در دست انتشار.
رمان" " پسر عمو محمود" در دست انتشار و ....
..........................................................................
. رشيو مقالات

» چاقوها و دسته‌هاشان [۲۲ آپريل ۲۰۱۹]
» عاشقی بر من؟! تو را رسوا کنم [۱۴ آپريل ۲۰۱۹]
» ما را ز سربريده می‌ترسانی؟! [۰۵ آپريل ۲۰۱۹]
» عارفی‌ها و بلوای قريب‌الوقوع [۲۹ مارس ۲۰۱۹]
» عارفی‌‌ها، اهل اين دنيا نيستند [۲۳ مارس ۲۰۱۹]
» عارفی ها؛ مرغان عروسی و عزا [۱۴ مارس ۲۰۱۹]
» «ما» و از مابهتران«ما» [۰۹ مارس ۲۰۱۹]
» بانو، آينه ای برای «فرشاد»، فرشاد - فرشاد، آينه ای برای «ما» [۰۵ مارس ۲۰۱۹]
» تن های بی سر"الم" سرهای بی تن [۲۷ فوريه ۲۰۱۹]
» دايره ی «ما» – دايره ی «جادو» [۲۰ فوريه ۲۰۱۹]
» فرشاد عارف و عشق بانو به شيخ علی «دومين هنگام» [۱۳ فوريه ۲۰۱۹]
» « عقاب دوسر» جيغ میکشد! [۰۶ فوريه ۲۰۱۹]
» تفاوت «نمايش ايرانی» با «تأترفرنگ-شتانی» [۳۱ دسامبر ۲۰۱۸]
» خردمند، از خرد جويد همه چار به دست چاره بگذارد همه کار [۱۹ دسامبر ۲۰۱۸]
» آب ، در کوزه و ما تشنه لبان می گرديم؟ يار، در خانه و ما گرد جهان می گرديم؟! [۱۰ دسامبر ۲۰۱۸]
» شما، در جستجوی کدام انسان هستيد؛ انسان کامل ياانسان زرنگ؟ [۲۱ نوامبر ۲۰۱۸]
» خر، خودتان هستيد [۲۴ اکتبر ۲۰۱۸]
» «ظهور ايرانويچ در بين البرجامين» [۱۰ سپتامبر ۲۰۱۸]
» چون نيک نظر کرد، پر خويش در آن ديد [۲۰ ژوين ۲۰۱۸]
» نگران روزه تان نباشيد! [۰۶ ژوين ۲۰۱۸]
» « آتش بازی، برای خدايان زر و زور و تزوير!» [۱۶ مه ۲۰۱۸]
» از حافظ شاعر تا خود حافظ [۱۴ مه ۲۰۱۸]
» «و... هنوزهم باران می بارد» [۱۳ آپريل ۲۰۱۸]
» انقلاب و عمو « نوروزی» هايش [۰۵ آپريل ۲۰۱۸]
» موزه ی لووووووووورررررررغ [۲۲ مارس ۲۰۱۸]
» مرغ سحر، ناله سرکن. داغ مرا، تازه تر و تازه ترکن [۱۲ مارس ۲۰۱۸]
» « ايران، ذکر خدا گفته» [۰۳ مارس ۲۰۱۸]
» انقلاب؛ تولدت مبارک! [۲۴ فوريه ۲۰۱۸]
» وای به حال فرهاد، اگر از زندان آزاد می شد! [۱۱ فوريه ۲۰۱۸]
» مجلس ترحيم دوستی [۳۰ ژانويه ۲۰۱۸]
» « دارند می آيند» [۱۹ ژانويه ۲۰۱۸]
» روز و شب، در درون خود ما است [۰۹ ژانويه ۲۰۱۸]
» چيزی به صبح نمانده است [۰۳ ژانويه ۲۰۱۸]
» آلترناتيو روحانی [۲۱ نوامبر ۲۰۱۷]
» آهای! ای ويروسيان! [۲۳ اکتبر ۲۰۱۷]
» به کجا چنين شتابان! [۱۵ ژوين ۲۰۱۷]
» مأموران اهل حساب و اهل کتاب، دارند می آيند؟! [۰۳ مه ۲۰۱۷]
» پاپا نوئل تار می زند، عمو نوروز گيتار! [۱۹ مارس ۲۰۱۷]
» تارزنان ، رقص کنان و آوازخوانان پای به بيرون گذاشت [۱۱ مارس ۲۰۱۷]
» حقيقت کتمان شده [۲۸ فوريه ۲۰۱۷]
» انتخابات [۱۵ فوريه ۲۰۱۷]
» "گشنه های ايرون و جهون، خوش اومدين به کلبه ی داداشتون" [۱۳ ژانويه ۲۰۱۲]
» (از آن " ۱۶ آذر" تا اين" ۱۶ آذر") [۰۶ دسامبر ۲۰۱۱]
» جفتتون پوچ! [۲۸ اوت ۲۰۱۱]
» " انقلاب و جيمزباندهايش" [۱۵ ژوين ۲۰۱۱]
» چه کسی از درخت مرگ ميوه ی زندگی چيده است [۱۶ مه ۲۰۱۰]
» توپ مرواريد [۰۸ آپريل ۲۰۱۰]
» ادبيات "من" ايرانی، در دادگاهی خودمانی [۱۶ دسامبر ۲۰۰۹]
» آقای مجيد تالش مجيدی! آيا هنوزهم خدا محبت است؟! [۲۷ نوامبر ۲۰۰۹]
» کفر نگو! خدا، سايه ندارد [۰۷ نوامبر ۲۰۰۹]
» علی "معلم" و بچه های مسجد پائين دارند می آيند! [۰۳ نوامبر ۲۰۰۹]
» "هيچ . نيچ. کا" [۱۹ اکتبر ۲۰۰۹]
» پيش بينی سرنوشت فردای ايران، [۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹]
» "سيمرغ تنها" [۱۷ ژوين ۲۰۰۹]
» آقای سروش! محمود دولت آبادی هم، "دولت آبادی" نيست. [۰۳ ژوين ۲۰۰۹]
» ضد انقلابی ها، "شيطان زده گانند" و آزادی انديشه و بيان، "بسم الله [۱۹ مه ۲۰۰۹]
» انقلاب و اين جهل "نوين" کمر بسته به قتل دانائی [۱۵ آپريل ۲۰۰۹]
» در آستانه ی سال نو، به خود نگاه کنيم [۲۱ مارس ۲۰۰۹]
» " کجا است آنکه مرا، ازهست اين خدا برهاند" [۰۹ مارس ۲۰۰۹]
» "شرم" واژه ای فرودست و پيشامدرن! [۱۸ فوريه ۲۰۰۹]
» آه! با کشورم چه ها که نکرديد! [۰۷ فوريه ۲۰۰۹]
» پيرمرد ضد انقلاب [۲۶ ژانويه ۲۰۰۹]
» پيرمرد - مورچه - گلدسته [۱۵ ژانويه ۲۰۰۹]
» نيايش آوارگان جهان [۰۴ ژانويه ۲۰۰۹]
» آتش بازی، برای خدايان [۳۰ دسامبر ۲۰۰۸]
» "يا محيرالعقول و الاقوال" [۱۷ دسامبر ۲۰۰۸]
» "رهبر" آزاد شد [۰۵ دسامبر ۲۰۰۸]
» دکتر غلامحسين ساعدی " اتللوئی در سرزمين عجايب" [۲۶ نوامبر ۲۰۰۸]
» "خون، وقتی بند می آيد که سرتان را بالا بگيريد" [۰۹ سپتامبر ۲۰۰۸]



از اين نويسنده در ساير بخش ها:

» قرن بيست و يکم، قرن رستاخيز مهاجرين است: (مهاجرين جهان، متحد شويد! ) [۲۸ اکتبر ۲۰۱۵]
» درخواست عاجزانه ی يک "عيدی" از حضرت آيت الله خامنه ای [۱۱ سپتامبر ۲۰۱۰]
.................................................................................................

خوانندگان گرامی،
برای دسترسی به مطالب قديمی می توانيد از آرشيو به نحو زير استفاده کنيد:
اولين روز موجود در آرشيو قديمی، اول مهرماه ۱۳۸۱ و آخرین روز آن، ۲۲ مرداد ماه ۱۳۸۷ می باشد.
با کليک روی هر روز می توانيد به مطالب آن روز برگرديد. دقت کنيد که آرشيو در طرح سايت قديمی، در قسمت پايين ستون چپ قرار دارد. برای ادامه جستجو در آرشيو می توانيد به ترتيب زير جستجو کنيد:
با کليک روی فلش های طرف راست و چپ سال، می توانيد به سالهای عقب تر یا جلوتر برگرديد (توجه کنيد که قديمی ترین سال موجود در آرشيو، ۱۳۸۱ می باشد)
با کليک روی فلش های طرف راست و چپ ماه، می توانيد به ماههای جلوتر یا عقب تر برگرديد.
با کليک روی هر روز، می توانيد به مطالب آن روز برگرديد.

توجه: با توجه به تغييرات داده شده، ممکن است لينک بعضی روزها درست کار نکند. ما تلاش می کنيم به تدريج آرشيو را برای همه روزهای سالهای مختلف، تکميل کنيم و از کمبودهای احتمالی قبلا پوزش می طلبيم.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد