logo





هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود / مانیفست

سه شنبه ۴ تير ۱۳۹۸ - ۲۵ ژوين ۲۰۱۹

س. سیفی

دود شدن را برای کارکرد قداست‌مآبانه‌ای از آتش نشانه گذاشته‌اند. چون چنان پنداشته می‌شد که در فضای آتش همه چیز تطهیر می‌پذیرد. بی‌دلیل نیست که در جهنم خدایان سامی همواره سامانه‌ای از آتش را به کار می‌گیرند. در همین آتش تمامی آنچه که با خواست و اراده‌ی خداوند همسویی ندارد دود می‌گردد و به هوا فرستاده می‌شود. در واقع بر گستره‌ی همین ترفند، خداوند نیز وحدت و یگانگی خود را حد اقل در دنیایی دیگر به نمایش می‌گذارد. چنانکه در این دنیای برآمده از یکتایی هرگز پدیده‌ای مخالف اراده‌ی خداوند وجود نخواهد داشت.
هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. همگی این جمله‌ی تاریخی را که در متن مانیفست حزب کمونیست بازتاب می‌یابد، به خاطر سپرده‌اند. عبارتی که بیش‌تر به شعری تمثیلی می‌ماند و به راحتی در ذهن هر خواننده‌ی مشتاقی می‌نشیند تا آن را در محاوره‌ی خود آنجاها که لازم بداند به کار ببندد. اما مارکس و انگلس این تمثیل و پیام زیبا را در خصوص عملکرد اثرگذار بورژوازی در جامعه‌ی بشری به کار می‌گیرند. چون امیدوار بودند که طبقه‌ی نوظهور بورژوازی اروپا بتواند تمامی قید و بندهای دیروزی را از گستره‌ی جامعه‌ی امروزی به دور بریزد.

کارل مارکس و فردریک انگلس نویسندگان مانیفست به همین اعتبار بورژوازی را طبقه‌ای انقلابی نام می‌نهند. آنان برای اثبات گفته‌هایشان دلیل‌هایی هم پیش روی خواننده می‌گذارند. چون می‌نویسند: "بورژوازی عجایبی پدید آورده که به مراتب برتر از اهرام مصر، آب‌راه‌های روم و کلیساهای گوتیک است؛ بورژازی بسیج‌هایی را دامن زده که بر تمام لشکرکشی‌های پیشین ملل و جنگ‌های صلیبی سایه افکنده است".[۱]

چنین برداشتی از حال و آینده‌ی بورژوازی سرآخر مارکس و انگلس را به این دریافت عالمانه سوق می‌دهد که "بورژوازی نمی‌تواند بدون انقلاب دایمی در ابزار تولید و در نتیجه در مناسبات تولید، و توأم با آن‌ها در کل مناسبات اجتماع، به حیات خود ادامه دهد".[۲] با این رویکرد، پیش‌بینی مانیفست از عملکرد بورژوازی آن بود که در آینده‌ای نزدیک، "آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود". گویا با همین دود شدن دنیای بالنده‌ی بورژوازی قرن نوزدهم بنا به طبیعت اجتماعی خود خواهد توانست جهان‌های کهنه‌ی پیشاسرمایه‌داری را پس بزند و سرانجام تمامی کهنگی و فرسودگی سالیان سال جامعه‌ی انسانی را به تاریخ بسپارد.

مارکس و انگلس سرسختی و استواری اجسام را برای مناسبات پیچیده‌ی اجتماع پیشاسرمایه‌داری تمثیل می‌گذارند. مناسباتی که مناسبات جدید را چندان تاب نمی‌آورند و بدون استثنا به ماندگاری مناسبات گذشته اصرار می‌ورزند. اما با همین سرسختی و استواری است که به طبع شکنندگی این پدیده‌های کهنه و فرسوده نیز فزونی می‌گیرد.

مارشال برمن متفکر امریکایی با عنایت به چنین نگاهی که در متن مانیفست حزب کمونیست انعکاس می‌یابد، عنوان دومی نیز برای کتابش "تجربه‌ی مدرنیته" برمی‌گزیند. ولی این عنوان دوم همان نوشته‌ی مانیفست را با خود به همراه دارد که می‌گوید "آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود". پیداست که برمن در چنین فضایی از دود شدنِ اجسام سخت و استوار است که جانمایی "مدرنیته" را امری ممکن می‌بیند.

متن نخست مانیفست حزب کمونیست در سال ۱۸۴۸ میلادی انتشار یافت. اما حدود دو دهه از انتشار آن گذشته بود که ایوان تورگنیف رمان "دود" خود را به چاپ سپرد. بنا به نوشته‌ی برمن، ایوان تورگنیف در رمان دود بر این نکته اصرار می‌ورزد که "پیشرفت یعنی سوختن پترزبورگ از چهار طرف".[۳] در واقع تورگنیف این عبارت را بر زبان شخصیت رمان خود می‌نشاند. چون متن عبارت رمان دود، این‌گونه در کتاب برمن انعکاس می‌یابد: "ژنرال گفت، پیشرفت؟ پیشرفت یعنی سوختن پترزبورگ از چهار طرف".[۴] بدون شک تورگنیف پا گرفتن مدرنیسم را در شهر پترزبورگ تنها به اعتبار دود شدنِ کهنگی آن امکان‌پذیر می‌دید.

دودشدن و سوختن شهر، آرزویی است که یوحنا آن را در متن مکاشفه‌ی خود به کار می‌گیرد. چون او در مکاشفه، رؤیایی را در دل می‌پروراند تا بابل برای همیشه از کره‌ی زمین محو گردد. در نتیجه تصویری از تاجران شهر بابل به دست می‌دهد که آن‌ها همگی دود شدن بابل را به نظاره نشسته‌اند و با خود می‌گویند: "افسوس که آن شهر بزرگ با تمام زیبایی و ثروتش در یک چشم زدن دود شد".[۵] ولی خواست یوحنا تنها در حد آرزویی دست نیافتنی باقی می‌ماند. آرزویی که مسیحیان ضمن همسویی خویش با یهودیان، آن را برای انتقام‌جویی در ذهن تاریخی خود هدفگذاری کرده‌ بودند. به طبع آنانی که هرگز توان مقابله با حاکمان بابل را در خود نمی‌دیدند، برآوردن چنین آرمانی را فقط در یاری گرفتن از نیروهای فراطبیعی ممکن می‌دیدند. چون می‌پنداشتند که سرانجام به اتکای وهم و خیال خود خواهند توانست ضمن محو بابل، دنیای آرمانی مسیح را در همان مکان مستقر نمایند. در واقع یوحنا و پیروان خیال‌باف او، بر گستره‌ای از رؤیا به ستم‌های مداوم شاهان بابل پاسخ می‌گفتند.

خیزابه‌هایی از همین پندار در ادبیات زردشتی هم به چشم می‌آید. چون زردشتیان نیز در فضای ادبیات دینی خود آرزوی محو بابل را در سر می‌پروراندند. این آرزو از آن‌جا پا می‌گرفت که آنان "کفر و جادو" را همواره به مردمان شهر بابل نسبت می‌دادند. حتا از بابل به عنوان زادگاه ضحاک یاد کرده‌اند تا در انتساب او به جادو و جادوگری تسهیلگری به عمل آید. چنانکه در متن دینکرد هفتم آشکارا می‌گویند که زردشت راه و رسم جادوگری را از شهر بابل برانداخت و به منظور توضیح بیش‌تر می‌نویسند: "یکی دیگر آنکه چند چیز شگفت که دهاک به جادویی اندر بابل ساخته بود و مردم به سبب آن به گمراهی و بت پرستی آمده بودند، و از آنها نابودی جهان بود، به وسیله‌ی آن گفتار پیروزگر دین که زردشت در برابر آن جادویی فراز گفت، همه آشفته و ناکار شد".[۶] شکی نیست که ادیان تک خدایی و توحیدی ایرانی یا سامی به اشتراک جادو و کفر را بهانه می‌کردند تا بتوانند به اندیشه‌های تکثرگرایی و چندایزدی در سرزمین بابل پایان ببخشند.

دود شدن را برای کارکرد قداست‌مآبانه‌ای از آتش نشانه گذاشته‌اند. چون چنان پنداشته می‌شد که در فضای آتش همه چیز تطهیر می‌پذیرد. بی‌دلیل نیست که در جهنم خدایان سامی همواره سامانه‌ای از آتش را به کار می‌گیرند. در همین آتش تمامی آنچه که با خواست و اراده‌ی خداوند همسویی ندارد دود می‌گردد و به هوا فرستاده می‌شود. در واقع بر گستره‌ی همین ترفند، خداوند نیز وحدت و یگانگی خود را حد اقل در دنیایی دیگر به نمایش می‌گذارد. چنانکه در این دنیای برآمده از یکتایی هرگز پدیده‌ای مخالف اراده‌ی خداوند وجود نخواهد داشت. بدون تردید پیامبران خواسته‌اند با آفرینش چنین دنیایی آن هم در وهم و خیال نارضایتی خود را از وضع موجود اعلام نمایند. آنان در سامانه‌ی هستی طرحی نو را انتظار داشتند که همراه با آن نظم موجود از هم بپاشد. اما چون خود را از اجرا و عملیاتی شدن چنین طرحی ناتوان می‌یافتند، برآوردن آن را به جهانی دیگر حواله می‌کردند.

در استوره‌ی سیاوش گذر او از آتش هدف قرار می‌گیرد تا آتش گواهی بر پاکی‌اش باشد. گویا ناپاکی‌های او را از پیش با دود به هوا فرستاده‌ بودند. در همین راستا همچنین "روی گداخته" را بر سینه‌ی زرردشت و دیگر قدیسان زردشتی می‌گذارند تا به ظاهر بر پاکی درون آنان از پلیدی پای بفشارند. [۷] بی‌دلیل نیست که در گزارشی از اوستا ضحاک تلاش می‌ورزد تا به فر و آتش ایزدی دست یابد، اما همواره در این آرزوی خود ناکام می‌ماند. چون آذر در نقشی از ایزدِ آتش، ضحاک را از این هدف بازمی‌دارد.[۸] با همین ترفند پیداست که صف‌بندی بین ایزد خیر و نیکی با ایزد شر، قوام می‌یابد. چنین چیدمانی در استوره‌ی پرومته نیز دیده می‌شود. چون او بنا داشت برخلاف میل خدایان، آتش را به انسان بسپارد اما خدایان بهره‌گیری انسان از آتش را تاب نمی‌آوردند. پرومته به همین منظور حتا "بارقه‌ای از آتش مقدس را ربود و در دودکشی پنهان کرد و آن را برای آدمیان برد".[۹] چون آتش همواره به ایزدانی تعلق داشت که پاکی را نمایندگی می‌کردند اما دود آتش همیشه به جهانی از نیروهای شر اختصاص می‌یافت که امثال ضحاک و اژدها در پیدایی آن نقش می‌آفریدند.

با این همه آتش همواره در اختیار ایزد یا ایزدان نیکی قرار نمی‌گیرد. چه‌بسا نیروهای شر نیز از کارکرد آن به نفع خواست خود سود می‌برند. تا آنجا که در این خصوص حتا با عملکرد مخرب ابلیس و شیطان همپوشانی صورت می‌پذیرد. جهت توضیح یادآور می‌شود که مفیستوفلس در فاوست، از اینکه بر آتش چیرگی دارد خوشحال به نظر می‌رسد. چنانکه می‌گوید: "اگر من آتش را به خودم اختصاص نداده بودم، هیچ چیز با خودم نداشتم".[۱۰]

یونگ به درستی به عملکرد آتش در فرآیند کیمیاگری واقف بود. او نیز ضمن همسویی با نویسندگان مانیفست یا ایوان تورگنیف در رمان دود، یادآور می‌گردد: "آتش چیزهای مرکب را نابود می‌کند و تصویر آن‌ها را به صورت دود به هوا می‌فرستد".[۱۱] یونگ انگار بخواهد از متن مانیفست تأویلی کیمیاگرانه به دست بدهد که برای انسان ویژگی‌های آتش را یک یه یک نشانه‌گذاری می‌کند. ویژگی‌هایی که در دنیای امروزی نیز هرگز از اهمیت آن چیزی کاسته نخواهد شد.

چون نشانه‌گذاری پدیده‌های پیرامون، در گذشته نیز اغلب همان اهداف امروزی را به پیش می‌برد. با این تفاوت که صف‌بندی‌های گوناگون مردمان جامعه همواره از کارکرد آن‌ها تأویل‌های متفاوتی به دست داده‌اند. همچنان که یونگ نیز همانند مارکس و انگلس تأویل ویژه‌ی خود را از نشانه‌گذاری دود به نمایش می‌گذارد. این نشانه‌گذاری در ذات خود با آنچه که یوحنای نبی در دل می‌پرورانید چندان متفاوت به نظر نمی‌رسد. اما همه‌ی آنان، خواست و اراده‌ی شخصی خود را در سودجویی از این نشانه‌ها به کار می‌گیرند. در واقع خواست و اراده‌ی آنان از این نشانه‌های یگانه و همسان، تأویل‌های متفاوت و ویژه‌ای به دست می‌دهد.

ضمن آنکه در دود شدن اجسام سخت و مرکب، گوشه‌هایی از باور هزاره‌ای نیز به چشم می‌آید. باوری که بر دنیای موجود گردن نمی‌گذارد تا بتواند از تخریب آن به دنیایی دیگر و آرمانی راه یابد. گرچه در آموزه‌های ادیان توحیدی نمونه‌های همسانی از دنیای آرمانی شکل می‌گیرد، ولی کم نیستند نمونه‌هایی که طرح چنین دنیایی را در فضای زیست انسان امروزی نیز شدنی و دست یافتنی می‌بینند. بی‌دلیل نیست طرفداران سوسیالیسم علمی، پیامبران خیال‌پرور دیروزی را به هیچ می‌شمارند تا بر حقانیت انحصاری خود در راه نیل به چنین دنیایی اصرار بورزند.

در ادبیات هزاره‌ای، از گذشته نمونه‌های فراوانی یافت می‌شوند که تمثیل‌های آن را ضمن تأویل‌های لازم در ادبیات امروزی نیز به کار می‌گیرند. محمد مجلسی در بحارالانوار بر بستر پیشگویی از حوادث آخرالزمان می‌نویسد: "بعضی گفته‌اند که عیسی بن مریم دجال را در کوه دُخان به قتل خواهد رسانید".[۱۲] در این گزارش محل واقعه را کوه دُخان برگزیده‌اند که به طبع نشانه‌ای روشن از دود را هم با خود به همراه دارد. لابد در همین کوه است که دجال را همانند گروه پرشمار او دود خواهند کرد. عملی که انجام آن را به قهرمانی هزاره‌ای همچون عیسا احاله کرده‌اند. گویا عیسا در فرآیند هنجارهای آخرالزمانی خود، خواهد توانست برای همیشه به دنیای کهنه‌ی پیشین پایان ببخشد تا از فضای آن دنیای جدیدی را به نمایش بگذارد. چنین راهکاری به طبع همراه با سوختن و دود شدن دنیای قدیم رقم خواهد خورد.

در عبارت بالا همچنین صف‌بندی روشنی از گروه بالنده‌ی عیسا در برابر جرگه‌ی ناپایدار و میرنده‌ی دجال صورت می‌پذیرد. گروه بالنده، به شکل طبیعی دنیایی از خیر و نیکی را علیه جرگه‌ی میرنده‌ی دجال رهبری می‌کند. تا آنجا که قرار می‌گذارند سرانجام پیروزی خیر و نیکی را بر شر و ظلمت جشن بگیرند. چون پیروان جهان نیکی، همیشه باوری را پی می‌گیرند که گویا با نابودی شر و پلیدی، مرگ و میرایی نیز از جهان رخت برخواهد بست. انگار انسان تخدیرهایی از این نوع را نیاز داشت تا زیستن در جهان پر درد و رنج گذشته برایش آسان نماید.

از همین سازه‌های فرهنگی در دنیای مدرن امروزی نیز به فراوان سود برده‌اند. چنانکه امروزه از کارکرد هزاره‌ای آن در قطب‌بندی‌های سیاسی جدید نیز استفاده به عمل می‌آورند. جلال ستاری نمونه‌ای از آن را از نوشته‌های بابک امیرخسروی در خصوص "راه رشد غیر سرمایه‌داری" بیرون می‌کشد. چون بابک امیرخسروی در نقد خود از قطب‌بندی اتحاد شوروی در مقابل جهان سرمایه‌داری می‌نویسد: "نظریه‌ی راه رشد غیر سرمایه‌داری که به نام پروفسور روسی الیانوفسکی گره خورده بود، بر این بود که در جهان دو قطبی، گذار از قطب شر به سوی قطب خیر، در مقیاس جهانی، خصلت و ماهیت تمامی روندهای سیاسی را تحت‌الشعاع قرار داده است. لذا کشورهایی که دارای رهبری کمونیستی‌اند، اما در مقابله با سرمایه‌داری جهانی و در رأس آن امریکا قرار دارند، خواهی نخواهی در چارچوب اردوی خیر یعنی اتحاد شوروی سوسیالیستی قرار می‌گیرند".[۱۳] در این قطب‌بندی سیاسی، دنیای سرمایه‌داری در چهره‌ای از دجال به ایفای نقش می‌پردازد تا آنجا که اردوگاه سوسیالیستی تلاش سوشیانت‌مآبانه‌ی خود را در نابودی همیشگی آن به کار می‌بندد. طبیعی است که در فرآیند چنین دیدگاه‌هایی سرآخر تضادهای اجتماعی از جامعه رخت بربندند تا فرشته‌ی خیر و نیکی سیمای خود را به مردم زمانه بنمایاند. پدیده‌ای که با نفس زندگی و جوشش و حرکت آن در هستی سازگاری ندارد. چون وحدت و یگانگی یعنی مطلق و سکون؛ و این سکون و ایستایی به طبع با بالندگی و نوشدن جامعه و انسان به چالش بر می‌خیزد.

بورژوازی در زمانه‌ی ما، خود به پدیده‌ای "سخت و استوار" تبدیل گردیده است. چون بنا به ماهیت فرسودگی خود به مناسبات اجتماعی امروزی گردن نمی‌گذارد و همچنان بر دوام و بقای سنت‌ها و مناسبات پیشین اصرار می‌ورزد. چنانکه امروزه در بسته‌ای از سرمایه‌داری نولیبرال حضور آسیب‌زای خود را برای شهروندان جامعه به نمایش می‌گذارد. ضمن آنکه گروه‌هایی از مارکسیست‌های سنتی به اتکای همان نسخه‌های دیروزی به تقابل با این پدیده‌ی جدید برخاسته‌اند. علی‌رغم آنکه در چنین فضایی همواره نیروهای چپ جامعه به همراه رادیکالیزه شدن اهداف عدالت‌خواهانه، گسترش می‌یابند. پدیده‌ای که عده‌ای از طیف راست با راهکارهای نژادپرستانه و شبه فاشیستی به تقابل با آن روی آورده‌اند. ولی ناتوانی چپ رادیکال در مقابله با چنین آسیبی کار را به آنجا می‌کشاند که بنا به ضرورت‌های پیش آمده، تنها مهار سرمایه‌داری نولیبرال را بر خود واجب بشمارند. ضمن آنکه نشانه‌گذاری‌های هزاره‌ای در این گستره نیز، حضورشان را بی‌کم و کاست اعلام می‌نمایند.

بر این اساس دانسته و آگاهانه مانیفست حزب کمونیست بر جای مکاشفه‌ی یوحنا می‌نشیند تا ضمن قداست‌زدایی از حریم دین، بر پیدایی استوره‌‌های امروزی برای رهایی انسان اصرار بورزد. همچنان که نولیبرالیسم نیز با کنار نهادن دین از پهنه‌ی سیاست، حد اقل در این گستره راه و رسم مارکسیست‌ها را محترم می‌شمارد. گفتنی است در صف‌بندی‌های جدیدی که امروزه از کنشگران سیاسی صورت می‌پذیرد قهرمان دوران در تنهایی خود راهش را برای همیشه گم می‌کند و نقش تاریخی خود را به طبقاتی از رنجبران جامعه وامی‌گذارد. چنانکه پرولتاریای مانیفست نیز اینک در کارکردی از قهرمان هزاره‌ای نقش می‌آفریند، تا اژدهای دوران را به گور بسپارد. اما این اژدهای دوران، همان ابلیس و شیطانی است که حضور شرارت‌بار خود را در بافت سیاسی و اقتصادی جهان نولیبرال سرمایه‌داری برای مردمان زمانه به اجرا می‌گذارد.

[۱] - مانیفست کمونیست: کارل مارکس؛ فردریک انگلس، مسعود صابری، تهران، طلایه‌ی چهارسو، چاپ چهارم، ص۴۰.

[۲] - پیشین: ص۴۰ و ۴۱.

[۳] - تجربه‌ی مدرنیته: مارشال برمن، مترجم مراد فرهادپور، تهران، طرح نو، چاپ سوم، ص۲۹۹.

[۴] - پیشین: ص۲۸۱.

[۵] - مکاشفه: ۱۵/۱۸.

[۶] - دینکرد هفتم: تصحیح متن، آوانویسی، نگارش فارسی، واژه‌نامه و یادداشتها محمدتقی راشد محصل، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۹، ص۲۴۳ (۷۲/۴).

[۷] - پیشین: ص۲۴۷ (۴/۵).

[۸] - اوستا کهن‌ترین سروده‌ها و متنهای ایرانی: گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران، مروارید، زامیادیشت ۴۸/۱۹.

[۹] - اساطیر یونان: ف. ژیران، ترجمه‌ی ابوالقاسم اسماعیل‌پور، تهران، کاروان، چاپ پنجم، ص۴۸.

[۱۰] - فاوست: یوهان ولفگانگ فون گوته، ترجمه‌ی م.ا. به‌آذین، تهران، نیلوفر، ۱۳۷۶، ص۳۹.

[۱۱] - روانشناسی و کیمیاگری: کارل گوستاو یونگ، ترجمه‌ی پروین فرامرزی، مشهد، به‌نشر، چاپ دوم، ص۳۹۳.

[۱۲] - درباره‌ی ظهور و علائم ظهور: صادق هدایت؛ حسن قائمیان، ویراست جدید به کوشش نورالدین نوری، تهران، اسطوره، ۱۳۸۳، ص۱۲۹.

[۱۳] - جهان اسطوره‌شناسی، اسطوره‌های ایرانی: جلال ستاری، تهران، نشر مرکز، ۱۳۸۵، ص۱۲۱.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد