logo





مردی با عطر افشانی بر دست

بیاد غضنفر سفید گری

پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۰ ژوين ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
دبیرستان امیر کبیر یکی از روز های روشن اواخر مهر ماه .از آن روزهائی که تمامی عناصرحیات دست به دست هم می دهند تا نشاطی نا شناخته درفضا معلق ات سازد.

هنوز به خوبی آن روز را به خاطر می آورم . اطاقی نسبتا بزرگ در طبقه دوم ساختمان تازه ساز که کتاب خانه اش کرده بودند ومن اجازه داشتم که ساعت فراغت آنجا بنشینم کتاب بدهم وکتاب بگیرم .

در باز شد پسری بلند قد ، سبزه رو با خنده ای نمکین به داخل آمد . خوب می شناختمش از نادر کسانی بود که همیشه کتابی ، روزنامه ویا مجله ای زیر بغل داشت با کلامی شیرین آمیخته با طنز. "به خنده گفت پسرزرد پیراهن خوب جا ئی برای خود یافته ا ئی! چه می خوا نی ؟"

تازه به سختی کتاب جنگ وصلح را خوانده بودم. "گفتم از جک لندن می خوانم، از تولس ته وی . خنده ای کرد وگفت" من نمی شناسم !نکند منظورت تولستوی است ؟" هر دو خندیدیم من از خجالت واو از سر شوخی .

روزنامه ای از زیر بغلش بیرون کشید .کیهان بود " من این پا ورقی های احمد احرار را دوست دارم .این گاه نامه برسر بازار وهنر بسیار گاهنامه خوبی است!در رشت چاپ می شود ."

هم صحبتی با کسی که آن روز ها نماد روشنفکری چپ ز نجان بودوهمپای رسول مقصودی ، بهروز جاویدی ، سیروس جاویدی ،منصور جباری، مهدی مجیبی می گشت ومن آرزوی هم پا شدن با آن را داشتم برایم لذت بخش بود.هرگز آن بعد از ظهر را که باب آشنائی شد فراموش نمی کنم .

شلوغ بود ،خوش صحبت ومحفل گرم کن ! این قدرت او بود که فضا را از شور ،نوعی هیجان هنر که موسیقی ونقد همان اندک فیلم هائی که در زنجان نمایش داده می شد پر سازد .هیچ چیزی نبود که او نتواند شور درونی خود در آن نریزد از خوردن سیخی کباب که به شوخی مست می شد تا رقص زیبای فیلم مشهدی عباد که سخت آن را دوست داشت وبار ها وبارها برایمان نقدش کرد.

وقتی نخستین بار فیلم زوربا را دیدم چهره او در نظرم مجسم شد .نگاه عاشقانه به زندگی به همان حداقل ها وشوری که از درون بر میخاست "من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من."مولانا

عاشق بود از همان نخستین کلامی که خواند ونخستین گامی که باعاشقان شهر کوچک بر داشت عاشق شد.

عاشقا نی چون رسول مقصودی ، حسین منزوی مجنون صفتانی که در عشق خدا بودندو رهنوردانی چون بهروز جاویدی ,علی میرابیون واصغر جیلو حلاج وشان سر دار.

.زند گی او با آزادی خواهان و عدالت طلبان جوان آن روز های زنجان گره خورده بود.

" که خوردم من دهان بندی کفی افیون از آن دریای بی پایان "

نوشید و نوشاند کفی افیون آگاهی را در آن محفل کوچکی که می خواست سقف فلک بشکافد و طرحی نو در اندازد .تا آخرین لحظه حیات به شیوه خود به کفی آب که از آن دریای بی پایان خورده بود وفادار ماند .

هرگز تن به ذلت نداد ودر این سراچه غم باری که حکومت اسلامی بر مردم روا داشته ازتوانمندی انسان گفت واز شادی درون او در اوج درناکی زندگی.

در تنهائی چهار دیواری سلول زندان شکنجه وفشاررا تاب آورد. حتی زمانی که سرطان بر وجودش چنگ انداخت آن لبخند نمکین ونگاه امید بخش به زندگی را از کف نداد .

بسیار فراز وفرود زندگی دید .چه بسیار آرزوها که بر بر باد شدن آن ها را نظاره کرد اما آن روح شاداب وامیدوار را در درون خودبه خون دل حراست نمود!به قول خود او "آفتاب زندگی تابنده بود چشم ما بر طلعت آینده بود ."

تلاش کرد با هر زخمه برساز پای بکوبد واز شادی دریغ شده از مردم نشانی دهد . چرا که از آتش گذاران باغ آتش بودو می دانست در این زمهریر حکومت اسلامی باید که خدمت گذار باغ آتش بود.

در سر زمینی که خنده را برلب ها جراحی کرده ودهان ها می دوزند به گونه تلاش کرد خنیاگر شاداب این شهر خفته در انجماد مذهب باشد . برقصد پای بکوبد ، آواز به خواند .بحث کند ،هم راه رهنودان کوه ها گردد. پای هر چشمه زانو بزند از آب گوارای چشمه ها بنوشد ،گوش به سنگهای راه به چسباند واز دل آن تاریخ را بیرون بکشد ،از سم اسب سوارانی که بر براین سرزمین تاختند وگذشتند حکایت کند و به طنز" سیف فرقا نی " بگوید"آن که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد "

این چنین بود تا زمان بدرود حیات از خواندن نیستاد وعهد مودت با کتاب نگسست .زیر بغل از کتاب ومجله خالی نکردو به گونه ای تاریخ شفاهی شهری شد که انقلاب سیمای آن را دگر گون کرد .

حکومت اسلامی بروسعت عزاداران نان به نرخ روز خور افزود .از وسعت کانون های هنری ونوای موسیقی کاست وبر ترویج تکیه ها و نوحه خوان ها سرمایه ها ریخت. تحجر روستائی را با دین حکومتی در هم آمیخت و شهر را به شهر شور کور حسینی مبدل ساخت .

چه درد آور وسخت است در چنین فضا ئی آگاه بودن، زیستن واز هنر وشادی سخن گفتن .به مبارزه با تحجر برخاستن واز گذشته وسیمای گذشته شهر نوشتن. او راوی شیرین سخن شهر بود .او نماد شهری بود که در گذشته ای نه چندان دور با تمام محافظه کاری خود تقابل اندیشه و مبارزه برای آزادی وعدالت هر چند ضعیف در آن جریان داشت .

او " بدور چراغی گشت که خود انتخاب کرده بود .همواره سنگ پاره بود که بر چراغت پرتاب می شد ،تاب آوردنی به هجرانی دل عاشق که برد باری عصب سوز را می بایست! تاب می آوریم اما جان خورده می شود ، زندگی سخت تر وملال انگیزترمی گردد. در آینده باید راهی به دیار دیگر داشته باشم وآیندگان باید بدانند داستان آمدن ورفتن ما که حیات جاودانه هم چنان پا بر جاست .آغاز وپایان معلوم نیست در سایه می آئیم ودر سایه می رویم " غضنفر سفید گری

حال آن خنیاگر آگاه رفته است. مردی که مانند قهرمان داستان همنگوی با عطر دانی در دست در شهر می گردید و عطر صد خاطره در یاد مردمان شهرمی افشاند.

چهره ای سبزه با دهانی گرم، چشمانی با محبت و اندگی شوخ! با لبخندی نمگین که هرگز از خاطرم نمی رود ساعاتی که در دروازه ارک می ایستادیم ،یا بر نیمگت سبزه میدان می نشستیم واو می گفت ومیگفت ساعات شاد ولذت بخشی که "پرنده گانش به منقار می بردند "سفرت به خیر " غضتفر سفید گری" که در شب تلخ وطن آواز خود خواندی ورفتی. فضیلت بی گزند در سرزمین هزار دستگی! یادت گرامی باد.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد