logo





داستان آفرینش در بوف کور

يکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۹ ژوين ۲۰۱۹

طاهره بارئی

tahere-barei1.jpg
برخی از دوستان که مقالۀ " از مزایای انسان بودن" را، به این قلم، خوانده بودند از من خواستند راجع به گذر و خط سیر داستان افتتاحیۀ کل ادبیات، یعنی آنچه به عنوان داستان آفرینش در کتب مقدس نقل شده، بیشتر بنویسم. در مقاله قبلی به طور مختصر گفته بودم که خط سیر این داستان را در غالب رمان ها داستانها، حتی داستانهای کودکان و نمایش های تاتر میتوان پی گیری کرد. و اشاره ای هم به بوف کور کرده بودم. واقعیتش به خاطر نسپرده ام که انعکاس داستان آفرینش را در بوف کور روی کدام سایت فارسی زبان گذاشته ام. اینست که سعی میکنم در اینجا مجددا به این مسئله بپردازم.

در مقاله قبلی نوشته بودم:

"داستان یا قصۀ آفرینش سرچشمۀ تمام ادبیات، رمان نویسی و تاترست. نمایش در سه پرده، پرده ی اول فضای بدون تنش و حاوی صلح و صفاست. در پرده دوم شخصیت نابکاری وارد نمایش شده و قصد فریفتن پرسوناژ ساده دل و بیگناه را دارد.تماشاچی یا خواننده با دلهره منتظر نتیجه میماند و امیدوارست عنصر نامطلوب در نیت خود موفق نشود و شخصیت ساده دل نجات یابد. ولی این پرسوناژ میان آه و حسرت تماشاچیان یا خوانندگان و شنوندگان، می لغزد و به دام می افتد. پرده سوم، به سیاستی می پردازد که شخصیتِ خسران دیده، و دور شده از شرایط صلح و صفا، در پیش میگیرد تا راه خانه را از نو بیابد.

این سه پرده جان مایه و آبشخور همه داستانهاست. از قصه های کودکان گرفته تا پرده های تاتر. البته هر کدام با دستکاری و حتی مسخ نمونه ابتدائی و افزودن پرسوناژ ها و موضوعات کناری، یا تمرکز تنها بر یک یا چند خط قصه، اما در نهایت همگی با وفاداری به سه مرحله در گردش روزگار داستان. این آبشخور واحد و دوردست، با بررسی رمان ها و نمایشات به چنان قطعیتی نزدیک شده که بخش قابل توجهی از نقد ادبی به تحلیل چگونگی برخورد نویسنده با داستان ابتدائی آفرینش پرداخته و به این موضوع توجه میکند که چگونه نویسنده ی مورد نظر، سکانس ها را تغییر داده یا حفظ میکند و اساسا با چه نوع موضع گیری نسبت به هر یک از سه پرده به آفرینش هنری می پردازد.من قبلا در مورد صادق هدایت و بوف کور، با این ابزار نقدی نوشته ام که در آن نشان داده میشود برای هدایت، راه بازگشت به خانه بالکل مسدود شده و دیگر بازگشتی به آن شرایط شادمانی بی پایان وجود ندارد.اما نکته مهم آنکه، حتی برای هدایت، آن داستان ابتدائی در دوردست ناخودآگاه همچنان اکتیو است و هدایت آنرا دریافت میکند، هر چند دستگاه تخیل او داستان را به صورت دیگری ترجمه و تبدیل میکند. در مورد شعر کلاسیم ما هم تِم "هجران و وصل" بریده شدن از نیستان و جستجوی خانۀ یار، از همین داستان ابتدائی بر می خیزد.

خلاصه کنم: داستان آفرینش در کتب مذهبی مختلف، منشأ بحث های فلسفی بسیار بوده و هست و نظر به پتانسیلی که در نحوه تفکر و تخّیل ما دارد، جا دارد این بحث ها ادامه یابند. داستان آفرنش را با "بینگ بنگ" و تئوری های پیدایش زمین نباید اشتباه گرفت. کارکرد و کاربرد داستان، بحث دیگری ست ومقصود ونتیجۀ دیگری از آن مد نظر بوده و هست. من از پرداختن به فونکسیون داستان در اینجا صرفنظر کرده و با توجه به فراوانی اطلاات در این زمینه به هر زبانی روی انترنت، مطالعه در این مورد را در صورت تمایل به خودتان می سپارم."

برویم سر داستان هدایت.

در داستان بوف کور، اگر تنش و اضطرابی را که در آن چنان موج میزند که خود را به موضوع اصلی قصه تحمیل کرده و مانع دید بستر اصلی آن میشود، کنار بزنیم، با این سه پرده روبرو خواهیم شد.(سه پرده ای که همان اضطراب و تنشی که ذکر آن رفت، همۀ آنرا به صورت یک پرده واحد ولی بریده بریده ، کج و معوج و واژگون می نمایاند)

در پرده اول پرسوناژ در محیطی مینوی بوده، کنار جوی آبی و درختانی و زیباروئی، شبیه پرده هائی که از جهان مینوی در نقاشی های مینیاتور ایرانی نقش زده شده. در پرده دوم، پرسوناژ ازین جهان سقوط کرده و در جهانی فرو غلتیده که همه چیزش به چشم او کریه است. جستجوی دائم جهان مینویِ از دست رفته او را لحظه ای رها نمیکند. در این میان پرسوناژ کریه المنظر و توطئه گر و خیانت بازی ظهور میکند که نقشِ همان ابلیس را دارد. با همان فونکسیون و همان برنامه. پرسوناژ از فرط عذاب روز به روز آب میرود و در کنار او پرسوناژ بی نام و نشانی حاضر است که نویسنده چهره او را پررنگ نمیکند و به او زیاد نمی پردازد هر چند او تمام وقت در کار تیمار داری و مواظبت از پرسوناژ در خدمتگزاری است. زنی که همه فرزندان خود و غیر را به یک چشم می پذیرد و مهر می ورزد. این شخصیت که نویسنده از او به ننه جون یا دایه اسم می برد، یا د آور الوهیت زنانه است. خدای مادر. که هست ولی به چشم نمی آید. پرسوناژدر یک جهان مجازی زندگی میکند و چهره های کناریش، از جمله لکاته، تصویری و انعکاسی از چهره های مینوی هستند که نمیتوانند درقالب اصلی خود جا گرفته و ناامید کننده اند.

زخمهائی که در زندگی هستند و آنها را به هیچکس نمیتوان گفت، هر چند به زبان هدایت بنظر میرسد بسیار از قالب ادبیات کلاسیک دور شده باشند، اما چیزی نیست، جز همان زخم جدائی از نیستان در ادبیات مولوی. زخم جدائی از جهان صلح و آرامش و سرمستیِ مینوی.

هدایت می خواهد پرده سوم یا پروژه بازگشت به خانه اصلی، به جهان مینوی را با یک شگرد خشونت آمیز حل کند. گوئی با ازبین بردن نمونه بدلی، و مجاز، به نمونه اصلی دست خواهد یافت. اما این امر میسر نمیشود بلکه پرسوناژ پی می برد که در این کشاکش دائم در طی پرده دوم، به پیرمرد خنزرپنزیری یا خود شیطان تبدیل شده است.

به این ترتیب هر چند سبک نویسندگی هدایت داستان آفرینش را به هم ریخته و پس و پیش آورده، و این موضوع با یک نقد ادبی میتواند تحلیل شود، اما در نهایت زیر نفوذ همان سه پرده باقی مانده است. هدایت پرده اول را به چشم به هم زدنی تصویر میکند. چون جرقه ای کوتاه که از خاطره محو آن دوره حکایت دارد. اما یادمان آن دوره و حسرتِ از دست دادنش پا به پای روایت قدم بر میدارد و کِش می آید.

دوران و پرده میانی، همکاری با ابلیس و تأثیر گرفتن وآموزش از او، بیشترین زمان را به خود اختصاص میدهد.

این پرده که باید به جستجو و سفر طی شود فاقد علائم چنین جستجوئی ست. جستجو به عالم ذهن و افیون زدگی خلاصه میشود. کل جابجائی پرسوناژ، از رفتن به شهر ری آنهم به قصد پنهان کردن آثار جنایت، فراترنمیرود. چاره اندیشیش نیز در حد غر زدن و شکایت از نقش نیک و بد ونفرین به سرنوشت است. او بیشتر از آنکه یک عامل و تغییر دهنده محیط باشد، بازیچه است. و برای رسیدن به هدفش بجای عمل صادقانه به تزویر و خدعه متوسل میشود. و ایضاً به مقصد مورد نظر نمی رسد.

پرده سوم و نهائی که جستجوی بازگشت و بازیابی اصل خویش است، آن نیز به طرفه العینی و اینبار گزلیک به دست طی میشود.

پرسوناژ متوجه میشود به مقصد نرسیده، بلکه در نقش ابلیس یا پیرمرد خنزرپنزیری پیاده شده است.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد