logo





سرزنش به تو

سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۴ ژوين ۲۰۱۹

شهاب طاهرزاده

shahab-taherzade.jpg
فردا که آرام گیرد غم نان
آب پای گلدان دهیم به درمان

فردا که صلح شود میان من و تو
یکی کار می کند و یکی فرمان

فردا که در خانه مان را شستیم
بکی سامان گیرد و یکی بر توان

فردا که موج آمد تا ببرد شهر
ما خورشید را باز کنیم تا شود تابان

فردا که دست ما بهم گیرند
هیچ نیرویی نتوانست آفتاب را ویران

ما دور بودیم وقتیکه آفتاب زعفرانی شد
دستی برون نیامد که زعفران کند خندان

چشم ما در عمق شهر قهوه ای
کجا می نگرستیم که شهر شد به اینسان

به کجا می نگریستیم وقتی نان کاهش یافت
رفت رفت چون غده ای که بشود زیان

اکنون به کجا می نگریم با دهان باز
هر چه زمان می گذرد نام فقیر فراوان

بریز با چشمت اشک خون آلود غم
! تو بودی که با دستت ویران کردی خوبان

تو نبودی در دم صبح با شمشیر زدی
آفتاب را بر سر کوه با شمشیر بران ؟

این مردم که اکنون آغشته اند بر خون
! نگاه کن ! سر تا پایت بشور ! ...پشیمان

تو با جانت بعد از آن کردی معامله
قتل گل را به عهده نگرفته ای چه آسان

صدای مرگ می آید و قبرستانهای سرد
هیچوقت ندید ملتی با این تیغ و ترسان

بعد از آن پشیمانی گلهای تازه دمید
دوباره باغ پر شد از گل و گلستان

خوب است که گلها تازه اند و خوشبو
دردیست پر غم که جمع است دربهاران

بگذار که این گلها بزرگ شوند و معطر
شاید از صورت ما بریزد ترس بهتان

تو آشنا شدی با خودت آشکار گر دگر
! شدی آگاه شدی رها تا برسی به آن

یاد آن خوبان که رفتند به هیچ
مانده است در مغز تو فریاد آنان


07 04 2019
شهاب طاهرزاده



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد