logo





همسایه من

جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸ - ۱۰ ژانويه ۲۰۲۰

محمد احمدیان(امان)

Mohammad
حدود بیست سال پیش نزد ما اسباب کشی کرد. همسرش سکته کرده و وارد حالت کوما شده بود. مدتی می گذشت. او می بایست خانه کوچکتری برای خودش پیدا می کرد. گارسن کافه بود. هر روز بعد از ظهر سر کار می رفت، نیمه شب باز می گشت. آپارتمانش روبروی آپارتمان من بود. به ورودش و کلید در قفل خانه انداختن در نیمه شب عادت کرده بودم.

از همسرش ابتدا در بیمارستان نگهداری می کردند. سپس او را به خانه پدر و مادرش انتقال دادند. او در هفته یک بار به آن ها سر می زد. از او پرسیدم، همسرت متوجه می شود که تو نزد او هستی. گفت نمی دانم. تنها وقتی دست او را در دست می گیرم لرزشی خفیف در بدن او حس می کنم.

همین طور نزدیک به شانزده سال سپری شد. دو سال پیش گفت، همسرش فوت کرده است. آسوده خاطر شده بود، که این اتفاق رخ داده است. من هم به او گفتم، این طور خوب شد. حالا راحت تر شده بود. یک سالی می شد که شریک زندگی داشت. گاه به گاه شریک زندگی اش به او سر می زد.

چند ماه پیش مطلع شدم. همسایه ای دیگر از من خواست جویای حالش شوم. دو هفته پیش شب، آمبولانس آمد و او را به بیمارستان انتقال داد. نفس کشیدن دیگر برایش مقدور نبود. غده سرطانی در ریه اش او را از پا در آورده بود. چند ماه شیمی درمانی نیز کاری از پیش نبرده بود.

تا روز آخر که سر پا بود، هر روز بعد ز ظهر با دوچرخه اش می رفت برای پدر و مادرش که در فاصله ای با ما زندگی می کردند، خرید می کرد. آن ها پیر بودند و خودشان از عهده اش بر نمی آمدند. اگر کسی در همین روز آخر، هنگام پارک کردن دوچرخه اش بعد از بازگشت از خرید برای پدر و مادرش در چهره او می نگریست، داستان زندگی او را حدس نمی زد.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد