logo





تدریس خصوصی

شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۸ مه ۲۰۱۹

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
دفعه پیشم همین کاروکردن. زنگ دروفشارکه دادم، پسرشون اومد، ازپشت درپرسید: کیه؟ گفتم: معلم ریاضی هستم. لای دروبازگذاشت وبرگشت، لای دراطاقم بازگذاشت وباصدای بلندبه مادرش گفت: آدم قحطیه که این عتیقه بیادبه آبجیم درس بده!پشت درخشکم زد، نرفتم تو، پابه پاکردم که برگردم. مادره فهمید، پریدبیرون، هزارچهره! بغلم زد، صورتموغرق بوسه کردوگفت: فدای صورت ماهت شم، واسه چی نمیائی تو؟دخترم همیشه وردزبونشه که اگه توتموم منطقه یه معلم واقعی ودلسوزوکارکشته باشه، همین خانوم معلم دوسه سال پیشمه، بیاتو.
دندون روجیگرگذاشتم، زورکی لبخندزدم ورفتم تواطاق دخترش که چشمم توچشم پسره پرروشون نیفته...
دردمااهالی فرهنگ یکی دوتاکه نیست، واسه حداقل زندگی، پیه چه خفت وخواریائی روکه نبایدبه تنمون بمالیم. بایدپیش کسائی خم برداریم که سرتاپاشون یه چلغوز نمیارزه. وضع همین خونواده رو، به عنوان مثال، واگومی کنم:
اوایل انقلاب دوره تربیت معلم میخوندم. خونه مون کناریکی ازمیدونای نارمک بود. تعاونی مصرف محلی کنارخونه ی ماوپدرخدابیامرزم سرپرستش بود. زمستون بودویه جوونک بیست وسه چهارساله کناردربزرگ تعاونی مصرف چارپایه ای گذاشته وکفش واکس میزدو تعمیرمی کرد. هرازگاه کفشاوچکمه هامومیدادم واکس بزنه، کنارش می ایستادم، پشتمورودیوارتعاونی تکیه میدادم وبه درددلاش گوش می سپردم. زبون چرب ونرمی داشت،زبون بازوپرحرف بود. می گفت: ازقاینات واردتهرون که شدم، تنهایه پنج تومنی داشتم، خیلی دربه دری کشیدم. بگذریم،این رشته سری درازداره... حالابایه دخترهمولایتی ازدواج کرده م، توخیابون میتی موش میدون شاپور، یه زیرزمین نمورکرایه کرده م وبازنم شب وروزی می گذرونیم. ازخداپهنون نیست، ازشوماچه پنهون خانوم، هرچی طفره تقلامیزنم زندگیم اداره نمیشه، همیشه هشتم گرو نهمه. تواین سوزسرمای زمستون، به هم می چسبیم که گرم شیم، بازتاصبح می لرزیم....
حرفای واکسی کناردرتعاونی مصرفوواسه بابای خدابیامرزم تعریف کردم. پدرم ناراحت شد، بعدازاون هرروزچنتاکوپن نفت به واکسی میدادکه شبابخاریشون روشن باشه تازمستون سیابگذره....

دوره تربیت معلم روگذروندم ومعلم ریاضی شدم. ازدواج کردم وازخونه ومحله ی پدرم رفتم. گاهی میرفتم خونه پدرم ومقداری ازمایحتاجموازتعاونی مصرف محلی می خریدم . واکسی کناردرتعاونی مصرف ناپدیدوگم وگورشده بودودیگه ندیدمش...
سی سال آزگارمعلمی کردم وگچ پای تخته سیاخوردم. چن ساله بازنشسته شده م. مثل خیلیای دیگه، حقوق بازنشستگی کفاف خرجمونمیده، تدریس خصوصی میکنم. هم کمک خرجمه، هم به یه عده دانش آموزکمک می کنم. باخودم گفتم تانرفتم، بگذاراین معلوماتم، چراغ هدایت یه عده آدمای آینده باشه، اماقضیه به همین سادگی نمیگذره، جهل وجاهل هم بیکارنمی شینه، خون تودل آدم می کنن تاچندرغاز پول زحمتتو بهت میدن...
انگارازمرحله پرت شدم. این خونه ی قصرمانندی که میرم وبه دخترشون ریاضی درس میدم، توخیابون گل سنگ نیارونه، صاحب خونه ش همون واکسی کنارتعاونی مصرف پدرخدابیامرزمه. تصمیم گرفته م، رگمم بزنن، پاتوش نگذارم دیگه، نه به خاطراین که مالکش یه روزواکسی کنارتعاونی مصرف پدرم بوده، میخوائین علتشو بدونین؟ خیلی دردآوره، ولی تعریف میکنم:
چندرغازحقوق بازنشستگیم واسه خرجم کافی نیست وهمیشه هشتم گرونهمه، آخرهرجلسه تدریس، دستمزدمومیگیرم ومیزنم به زخماوکمبودای خرج روزانه م، چن جلسه م که نگیرم، بدهیشون زیادمیشه وازدادنش شونه خالی میکنن. تدریس جلسه قبلم تموم که شد، موقع رفتن، به دختره گفتم: پولمو ازمامانت بگیربیار. رفت تواطاق وازمامانش پول خواست. پدرش، همون واکسی قدیم، گفت: عجب زنیکه ی پرروئیه، بهش بگوالان پول نداریم. به دختره گفتم به مامانش بگه: پس من دیگه نمیام. مادره دستپاچه شدوبه عزوالتماس درآمد، پدره پول رابه دخترش دادوگفت: بندازجلوش که جلسه دیگه م بیاد....



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد