logo





هاروکی موراکامی

سرآمد

ترجمه فارسی: گیل آوایی

دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۷ - ۰۴ فوريه ۲۰۱۹

GilAvaei2.jpg
دارم به دوست جوانترم، دربارۀ رویداد عجیبی می گویم که پیشترها، زمانی که هیجده سالم بود، روی داد. دقیقاً یادم نیست چرا این رویداد را بیاد آورده ام. داشتیم قدم می زدیم که آنر ا بطور اتفاقی مطرح کردم. منظورم این است که خیلی وقت پیش روی داده بود. یک تاریخ کهن. یکی از آن سرفصلهایی که درباره اش هرگز قادر نبوده ام به نتیجه ای برسم.
" آن موقع دبیرستان را تمام کرده بودم اما هنوز به کالج نرفته بودم."
من توضیح می دادم:
" کاملاً آزاد و بیکار بودم. طوری که به آن رونین می گفتند. دانش آموزی که از کنکور باز می ماند و منتظر کنکور دیگریست تا دوباره برای ورود به دانشگاه آزمون بدهد. طوری بود که -هر چه پیش آید خوش آید- می نمود."
ادامه می دادم:
" ولی زیاد ناراحتم نمی کرد. می دانستم که اگر می خواستم می توانستم به کالج خصوصی می رفتم اما پدر و مادرم اصرار داشتند که من برای یک کالج دولتی/ملی تلاش کنم برای همین در آزمون شرکت کردم اگر چه می دانستم قبول نمی شدم. و همانطور هم از شکست در کنکور مطمئن بودم. کنکور دانشگاه دولتی در آن زمان یک بخش ریاضی داشت که در کنکور اجباری و الزام آور بود. و من علاقه ام به ریاضیات در حد صفر بود. سالِ پس از آن را اساساً طوری گذراندم که وقت کشی کنم، طوری که بهانه ای درست کرده باشم.
بجای شرکت در آموزشگاههای آمادگی برای کنکور، به
کتابخانه ها می رفتم و خود را در رمانهای قطور غرق می کردم. پدر و مادرم می بایست تصور می کردند که من داشتم در کتابخانه ها برای کنکور می خواندم اما خوب. زندگی یعنی همین. اینکه کتابخانه و رمانها را لذتبخش تر از آماده شدن برای کنکور می دانستم. خواندن بالزاک جالبتر بود تا با ریاضیات سرو کله می زدم."
در آغاز اکتبرِ آن سال دعوتنامه ای برای شرکت در یک رسیتال پیانو از سوی دختری دریافت کردم که یک سال پس از من درس فراگیری پیانو را از همان مربی ای گرفته بود که من گرفته بودم. یک زمانی، دو نفر ما قطعه ای چهار دست از موتزارت را با هم نواخته بودیم. هرچند وقتی شانزده سالم شد، یادگیریِ پیانو را ادامه ندادم. و او را از آن پس ندیدم. برای همین نمی دانستم او برای چه این دعوتنامه را برایم فرستاده بود. آیا به من علاقمند بود؟ امکان نداشت. مطمئناً او خیلی جذاب بود اگرچه از نگاه من او همیشه خوش لباس بود وبه مدارس خصوصی گرانِ ویژه دختران، می رفت. به هیچ وجه به تیپِ پسری آس و پاسِ سرگردان مثل من نمی خورد.
وقتی ما قطعه ای زیبا را با هم نواختیم گاه به گاه که روی نُتِ اشتباهی می زدم، او نگاه تندی به من می انداخت. او نوازنده ای بهتر از من بود. و من بیش از حد سخت و هیجانزده می شدم چنان که وقتی هر دو نفر ما کنار هم می نشستیم پیانو بنوازیم، من بخشهای زیادی از نُتها را سرسری می نواختم. آرنج من بارها به بازوی او می خورد. هرچند قطعۀ دشواری هم نبود. من بخش آسانتر را داشتم و هر بار که خراب می کردم، او نگاهی که لجش از کار من در آمده باشد به من می انداخت. زبانش را در دهان صدا می داد نه آنطور که بلند باشد ولی آنقدر بود که می توانستم بشنوم و متوجهش باشم. هنوز هم می توانم آن صدا را بیاد بیاورم. حتی حالا. آن صدا حتی شاید نقشی در تصمیم من داشت که از پیانو دست کشیدم.
رابطه من با او، از هر نظر که بگویی ، فقط در همان حدی بود که برای یادگیری پیانو به یک آموزشگاه می رفتیم. اگر با هم در آنجا برخورد می کردیم، سلامی به هم می گفتیم اما هیچ یادی از اینکه چیزی غیر از آن با هم قسمت می کردیم( با هم می داشتیم – م) در خاطرم نیست. برای همین هم دریافت ناگهانیِ دعوتنامه برای شرکت در رسیتالِ او( نه یک رسیتال تکنوازی پیانو بلکه رسیتال گروهی از سه نوازنده پیانو) کاملا غافلگیرم کرد. در حقیقت جا خوردم. ولی یک چیز که در آن سال داشتم این بود که زمان را یک جور وقت کشی می کردم. طوری که به دعوتنامه پاسخ دادم و گفتم که شرکت می کنم. یک دلیل که این کار را کردم این بود که کجکاو بودم بدانم چه چیزی پشتِ این دعوت نهفته بود. در واقع اگر انگیزه ای هم پشت این کار بود، چرا پس از این همه زمانی که گذشته بود برایم یک دعوتنامۀ غیر منتظره ای فرستاده بود؟ شاید برای اینکه در نواختن پیانو مهارت کسب کرده و می خواست آن را نشانم دهد. یا شاید چیزی شخصی وجود داشت که او مایل بود به من منتقل کند. به عبارت دیگر من هنوز در فکر آن بودم که از حسِ کنجکاوی خودم سر در بیاورم و از هر چه و هر چیزی که در این کار بود، بفهمم.
تالارِ رسیتال در بالای یکی ازکوههای " کوبه " بود. من قطار هانوکیو، به نزدیکترین ایستگاهی که ممکن بود، گرفتم سپس سوار اتوبوس شده و به جادۀ پر پیچ و خمی رسیدم. در ایستگاهِ نزدیک به قله پیاده شدم و پس از آن با یک پیاده روی کوتاه به محل کنسرت درساختمانی نسبتاً متوسط رسیدم. ساختمانی که مالکیت و مدیریتش با یک مجموعۀ صنعتی و تجاری بزرگ بود. من اصلاً نمی دانستم که تالار کنسرتی هم در چنان محل آرام، مرفۀ مسکونی در بالای کوهستان بود. چیزهای بسیاری در دنیا
بود که در بارۀ آنها نمی دانستم.
حس کردم، به خاطر دعوتی که از من شده بود، چیزی به نشانۀ قدردانی باید می آوردم. برای همین هم به گلفروشی نزدیک ایستگاه قطار رفتم و گلهایی که بنظرم مناسب برنامه بودند دستچین کرده و آنها را بصورت یک دسته گل درست کردم. اتوبوس درست در همان موقعی پیدایش شد که می خواستم. نیمروز سردِ یکشنبه بود. آسمان از ابرهای خاکستری ضخیمی پوشیده شده بود. و بنظر می رسید هر لحظه ممکن بود باران شدیدی شروع شود اگر چه باد نبود. کاموای نازکی زیر کت چرمی خاکستری با حسی از رنگ آبی، پوشیده بودم و یک کیف کاموایی هم به شانه ام آویخته بود. ژاکت کاموایی خیلی تازه، کیف خیلی کهنه و فرسوده بود. و در دستان من هم این گلهای سرخ پیچیده شده در ورق نازک ( سلفون) قرار داشت. وقتی با چنان وضعیتی سوار اتوبوس شدم، مسافران دیگر به من خیره شده بودند. یا شاید بنظرِ من آنطور می آمد. طوری بود که حس می کردم گونه هایم سرخ می شدند. بعد به روی خودم نیاوردم و سرخی گونه هایم هم برای همیشه محو شدند.
" من برای چه اینجا هستم؟"
همچنان که روی صندلی نشسته و گونۀ گُر گرفته ام را با پهنای دستم خنک می کردم، از خودم پرسیدم. من که نمی خواستم این دختر را ببینم یا رسیتال پیانویش را بشنوم پس چرا همۀ پولِ توجیبی ام را برای دسته گل هزینه کردم و این همه راه را در این نیمروز دلگیرِ یکشنبۀ نوامبر به بالای این کوه آمده ام؟ از وقتی که کارت دعوت
برایم رسیده، باید چیزی ام شده باشد.
هر چه از کوه بالاتر می رفتیم مسافران کمتری از اتوبوس پیاده می شدند و تا وقتی که به ایستگاهی که باید پیاده می شدم، رسیدیم. در این موقع فقط من و راننده در اتوبوس باقی مانده بودیم. از اتوبوس پیاده شدم و راهنماییِ در دعوتنامه را دنبال کردم و از خیابان با شیبِ ملایم بالا رفتم. هر وقت به گوشه ای از خیابان می رسیدم، شمایی از بندرگاه در نگاه من می آمد و بعد باز هم ناپدید می شد. آسمان از ابری که نم بارانی داشته باشد، بود؛ طوری که از پرده ای سربی رنگ پوشیده شده باشد. جرثقیلهای بسیار بزرگی در بندرگاه بودند که مانند آنتنهای برخی موجودات زشت در آسمان می نمودند که از اقیانوس به خشکی کشیده شده بودند.
خانه های نزدیک بالای کوه بزرگ و مجلل با دیوارهایی از سنگهای بزرگ و دروازه های ورودیِ چشمگیر و دو گاراژ ماشین بودند. آزالیاها، همه بخوبی و منظم هرس شده بودند. صدایی شنیددم که مانند عوعو کردن سگی بزرگ بود سه بار به صدای بلند واق واق کرد و بعد طوری که کسی او را بشدت ساکت کرده باشد، صدایش قطع شد و سکوت همه جا را گرفت.
همچنان که نقشه سادۀ روی دعوتنامه را دنبال می کردم، حسِ دلسرد کننده ای به من دست داد. چیزی درست نبود. پیش از هر چیز، هیچ کسی در خیابان نبود. از وقتی که از اتوبوس پیاده شدم حتی یک عابر پیاده ندیده بودم. دو ماشین سواری از خیابان گذشت اما به طرف پایین کوه راندند نه بالای کوه. انتظار داشتم آدمهای بیشتری ببینم. اما تمام دُور وُ اطراف آنجا خلوت و ساکت بود طوری که انبوه ابرهای آسمان همۀ صداها را بلعیده باشد.
آیا اشتباه فهمیده بودم؟
دعوتنامه را از جیب ژاکتم بیرون آوردم و اطلاعاتِ در آن را دوباره وارسی کردم. شاید آن را اشتباه خوانده بودم. دوباره با دقت خواندم اما نتوانستم چیزِ اشتباهی در آن ببینم. خیابان را درست آمده بودم. در ایستگاهِ درستی پیاده شده بودم. زمان و تاریخ هم درست بود. نفس عمیقی کشیدم تا خودم را آرام کنم و دوباره به راه خودم رفتم. تنها چیزی که می توانستم بکنم این بود که به سالن کنسرت بروم و ببنیم.
سرانجام وقتی به ساختمان رسیدم، دروازه بزرگ آهنین محکم قفل شده بود. زنجیر کلفتی اطراف دروازه بود و قفل بزرگی زنجیر را به هم بسته بود. هیچکسِ دیگری در آنجا نبود. از درِ کوچکِ باریکی می توانستم اندازه محوطۀ پارکینگ را ببینم ولی حتی یک ماشین هم در آن پارک نشده بود. علفهای در آمده از لای سنگفرشهای پارکینگ نشان از آن داشت که مدت زیادی از پارکینگ استفاده نشده بود. علیرغم همۀ اینها یک نشانۀ اسمِ بزرگی بر روی ورودیِ ساختمان بود که به من می گفت اینجا سالن رسیتالیست که دنبالش می گشتم.
به دکمۀ زنگِ روی درِ ورودی فشاردادم اما کسی پاسخ نداد. کمی منتظر ماندم بعد دوباره دکمه را فشردم ولی باز هم پاسخی نیامد. به ساعت مچی ام نگاه کردم. رسیتال باید پانزده دقیقه دیگر شروع می شد. ولی هیچ نشانه ای از آن نبود که دروازه باز شود. رنگهای روی در کهنه و ترکیده می نمود و جاهایی از دروازه که رنگِ آنها از بین رفته بود، داشت زنگ می زد. کار دیگری نمی توانستم انجام دهم برای همین هم به دکمۀ زنگِ در چندین بار فشار دادم و هر بار زنگ را بیشتر نگه داشتم اما نتیجه همان بود. سکوتِ سنگین تری برقرار بود.
نمی دانستم چه کار می توانستم انجام دهم. پشت به دروازه تکیه دادم و چند دقیقه به همان حالت ماندم. هنوز کمی امید داشتم که کسی پیدایش شود. ولی هیچکس نیامد. هیچ نشانی از یک هیچ حرکتی نبود. نه داخل و نه بیرون از دروازه. نه صدای پرنده ای بود و نه سگی واغ می کرد. بادی نبود. مانندن قبل، لایه ای از ابر انبوه باز در آسمان بود.
سرانجام نا امید شدم- چه کار دیگری می توانستم بکنم؟- و با گامهای سنگین و فکرِ اینکه چه پیش آمده بود، بطرف ایستگاه اتوبوس در پایین خیابان رفتم. اصلاً سر در نمی آوردم چه شده بود. تنها چیزی که برایم روشن بود این بود که آن روز در آنجا هیچ برنامه یا رسیتالِ پیانویی انجام نمی شد. تمام کاری که می توانستم بکنم این بود که با دستۀ گل به خانه برمی گشتم. مادرم بدون تردید می پرسید:
- " گلها برای چیست؟"
و من پاسخ شادکننده ای می دادم. می خواستم گلها را در سطل زباله ایستگاه بیندازم اما نهایتاً اینکه گلها مالِ خودم بود و گلهای گرانی بودند که نمی شد دور بیندازم.
پایین کوه در فاصله کوتاهی، پارک کوچکی به اندازه محوطۀ یک خانه بود. در یک سمت پارک، دور از خیابان، دیواره صخره ای قشنگی بود. پارک چنان نمی نمود که براستی یک پارک باشد. چشمۀ آب یا جای بازی نبود. تمام چیزی که بود این بود که باغ کوچک میوه ای وسط پارک بود. دیوارها از گیاه پیچک پوشیده شده بودند. بیشه ای آن را احاطه کرده بود و سنگهای پهنی برای راه رفتن روی زمین بود. بسختی می شد گفت که به منظور ایجاد یک پارک ساخته شده بود. ولی کسی بطور مرتب از آن مواظبت می کرد. درختان و انبوه گیاهان بخوبی و با دقت هرس شده بودند و هیچ علف هرز یا زباله ای روی زمینِ پارک نبود. در راهِ بطرف بالای کوه، درست کنار پارک، می رفتم بدون اینکه به آن توجه کرده باشم.
داخل پارک رفتم تا فکرهایم را جمع و جور کنم. روی یک نیمکت کنار دیوار سنگی نشستم. حس کردم باید کمی در نزدیکی محل منتظر بمانم ببینم چه می شود( چیزی که می دانستم این بود که امکان داشت آدمها بطور نگهانی پیدایشان شود) و هنگامی که نشستم فهمیدم چقدر خسته بودم. یک جور خستگی عجیب و آزاردهنده بود طوری که مدت زیادی بود که از پا در آمده بوده باشم و متوجه نبودم که چقدر خسته شده بودم. از میان انبوه سبزِ پارک، چشم اندازی از بندر دیده می شد. شماری از کشتیهای کانتینربر در اسکله پهلو گرفته بودند. از بلندای کوه، کانتینرهای فلزی، مانند هیچ چیز بجز قوطی های فلزی که روی میزِ کارت برای نگهداری سکه یا گیره های کاغذه استفاده می کنی، بنظر نمی آمدند.
پس از لحظه ای صدای مردی از دور شنیدم. نه یک جور صدای طبیعی بلکه صدایی که از بلندگو می آمد. نمی توانستم بفهمم چه گفته می شد اما پس از هر جمله یک مکث بود و صدا دقیق و بدون هیچ حسی که در آن باشد شنیده می شد طوری که خواسته باشد چیزِ بسیار مهمی را با قطعیتِ هر چه بیشتر به آگاهی همه برساند. بنظرم رسید که این پیام شاید برای من بود. فقط برای من. کسی داشت می گفت که کجا را اشتباه رفته بودم و گشته بودم. نه چیزی که معمولاً فکرش را می کردم اما به دلایلی برایم آنطور بنظر آمد. با دقت گوش کردم. صدا بلندتر و مفهوم تر به گوشم رسید. باید از یک بلندگو بر بالای یک ماشین که آهسته به طرف بالای کوه می رفت پخش می شد. بنظر می رسید اصلاً عجله ای هم نداشت. سرانجام فهمیدم چه بود.: ماشینی بود که پیام مسحیت پخش می کرد.
" همه خواهند مُرد"
صدا با لحنی آرامبخش می گفت:
" هر کسی در واقع می میرد. هیچکس نمی تواند از مرگ یا داوریِ پس از مرگ( روز قیامت!-م) بگریزد. پس از مرگ همه برای گناهانشان داوری می شوند."
روی نیمکت نشستم به پیام گوش دادم. بنظرم عجیب می آمد که کسی در چنین منطقۀ مسکونی متروک در بالای یک کوهستان به چنین تبلیغ دینی می پرداخت. مردمی که اینجا زندگی می کردند آدمهای ثروتمند و بی نیاز بودند و چندین ماشین سواری داشتند. شک داشتم که این آدمها دنبال بخشش گناهانش بودند یا شاید هم بودند؟ درآمد و جایگاه اجتماعی شاید ربطی به طلبِ بخششِ گناهان نداشت.
" اما همۀ کسانی که دنبال بخشش عیسی مسیح هستند و از گناهانش توبه می کنند، مسیحِ ما گناهانشان را می بخشد. آنها از آتش جهنم خلاص می شوند. به خدا ایمان داشته باشید. آنهایی که به خدا ایمان دارند پس از مرگ بخشیده می شوند و زندگی ابدی می یابند."
منتظر بودم که ماشینِ تبلیغ مسیحیت پیدایش شود و در خیابان از برابر من بگذرد و در مورد روز قیامت بیشتر بگوید. فکر می کنم باید منتظر شنیدن صدایی بوده باشم که کلمات اطمینانبخش و آرامش دهند می گفت این که چه بودند مهم نبود. اما به هیچ وجه از ماشین خبری نشد. و در یک نقطه معین صدا ضعیفتر و دورتر شد تا جایی که دیگر آن را نمی شنیدم. ماشین باید در مسیر دیگری و دورتر از جایی که نشسته بودم پیچیده باشد. وقتی ماشین ناپدید شد، حس کردم دنیا مرا بحال خودم رها کرده است.
ناگهان فکری مرا در خود گرفت: شاید تمام این چیزها یک شوخی بدمزه بود که آن دختر برایم ترتیب داده بود. این فکر یا بهتر است بگویم یک حس معماگونه- بی دلیل به من دست داد. به دلایلی که نمی توانستم درک کنم. که او عمداً اطلاعات غلطی به من داده باشد و مرا به بالای کوه در این منطقه متروک در نیمروز یکشنبه کشانده باشد. شاید کاری کرده بودم که باعث شد او از من یک کینۀ شخصی به دل بگیرد. یا شاید بدون دلیل مشخصی، مرا آدمی ناخوشایند می دید که نمی توانست تحملم کند. و بخاطر همین هم یک دعوتنامۀ رسیتالی که وجود نداشت برایم فرستاد و حالا داشت به سرگردانی ام در اینجا می خندید. نگاهم می کرد و سرش را تکان می داد( یا برعکس، تصور می کرد) چطور گولم زده بود و من باید چقدر سرگردان و
خنده دار شده باشم.
باشد اما واقعاً یک نفر این همه بخودش زحمت می دهد تا چنان برنامه پیچیده ای ترتیب دهد برای این که حال کس دیگر را بگیرد!. فقط از روی تاسف و ناراحتی؟ حتی چاپ کردن کارت دعوتنامه باید خیلی کار داشته باشد. براستی کسی هست که تا این حد بخودش زحمت بدهد؟ من حتی نمی توانستم یک چیزی بیاد بیاورم که از من سر زده باشد و او را تا آن حد ناراحت کرده باشد. ولی گاهی بدون حتی درک کردن چیزی باعث زنجش کس دیگری می شویم. باعث می شویم حس بدی نسبت به ما داشته باشد. به امکان و احتمال چنین حسهای بد فکر کردم، سوء تفاهمی که ممکن بود روی داده باشد اما دلیلی که متقاعدم کند نیافتم. و همچنانکه درگیرِ فکر کردنِ بی حاصل به این حسهای تعجب آور بودم، حس کردم حافظه ام را از دست داده ام. پیش از آن که بدانم، حس کردم بسختی نفس می کشم.
این اتفاق سالی یکی دو بار برایم می افتد. فکر می کنم باید ناشی از استرس یا نفسهای شدید( نفس تنگی-م) باشد. گاهی سراسیمه ام می کند، گلویم خشک می شود و قادر به نفس کشیدنِ هوای لازم به ریه هایم نیستم. دستپاچه می شوم طوری که انگار با جریان شتابناکِ آب به پایین فرو برده می شوم و بدنم منجمد می شود. تمام کاری که می توانم در چنان موقعیتی بکنم این است که دو لا شوم، چشمهایم را ببندم و صبورانه منتظر باشم بدنم به حالت عادی برگردد. هر چه بزرگتر می شدم کمتر گرفتار این نشانه ها می شدم ( و یک وقتهای دیگر دچار چنان رنگ پریدگی هایی نشدم) اما در سالهای جوانیم هنوز با این مشکل روبرو بودم.
روی نیمکتِ پارک، چشمانم را مالیدم، چشمهایم را آرام بستم و خم شدم. منتظر ماندم تا حالت نفستنگی از بین برود. نمی دانم چند دقیقه طول کشید شاید حدود پنج یا پانزده دقیقه طول کشیده بود. تمام آن وقت من نشانه های عجیبی می دیدم که ظاهر شده و در تاریکی محو می شدند و من به آرامی آنها را می شمردم. همۀ تلاشم را می کردم که نفسهایم به حالت عادی برگردد. قلبم با ضربانی تند در قفسه سینه ام می زد. طوری که یک موش از وحشت، دوان به سوراخش برود.
چنان روی شمارش متمرکز بودم که مدتی طول کشید تا از حضور کس دیگری آگاه شوم. طوری حس
می کردم که کسی در برابر من ایستاده و مانع من شده بود. با احتیاط و هنوز آهسته چشمانم را باز کردم و سرم را کمی بلند کردم. قلبم هنوز تند می زد.
بدون توجهم، یک پیرمرد آمده بود و کنارم روی نیمکت نشسته بود و داشت مستقیم به من نگاه می کرد. برای یک جوان آنقدر هم آسان نیست در مورد سنِ یک سالمند قضاوت کند. بنظرم همۀ سالمندان مانند هم هستند. شصت هفتاد ساله چه فرق می کرد؟ آنها که دیگر به هیچ وجه جوان نبودند. این مرد یک ژاکت پشمی کشباف آبیِ خاکستری و شلوار مخمل قهوه ای به تن داشت و کفش راحتی پایش بود. هر چند که چند سالی انگار پوشیده بود و تازه نبودند. نه چنان که مندرس و کهنه یا چیزی مثل آن به نظر می رسیدند. موهای خاکستری اش ضخیم و محکم بنظر می رسیدند و روی گوشهای او کشیده شده طوری بودند که انگار پرندگانی در آب بودند و حمام می کردند. عینک به چشم نداشت. نمی دانستم چند وقت بود که او کنارم نشسته و مرا زیر نظر داشت.
از آنجاییکه خودم طوری بنظر می رسیدم که مشکلی داشتم ( اینطور هم بنظر می رسیدم)،مطمئن بودم که می خواستم بگویم: " حال شما خوب است؟" یا چیزی مثل آن بگویم. وقتی که پیرمرد را دیدم، همین اولین چیزی بود که به فکرم رسید اما او چیزی نگفت چیزی نپرسید فقط چتر سیاه بسته ای را به چنگ نگه داشته بود طوری که یک چوبدستی را گرفته باشد. چتر سیاه، دسته ای از چوب رنگی داشت و بنظر آنقدر محکم می آمد که بعنوان یک سلاح هم اگر نیاز بود،استفاده می شد. از آنجاییکه او هیچ چیز دیگر با خودش نداشت، حدس زدم که باید در همان
حوالی زندگی می کرد.
آنجا نشسته بودم و سعی می کردم نفسم آرام شود. پیرمرد ساکت نگاهم می کرد. نگاهِ خیره اش یک لحظه هم از من برگرفته نمی شد. نگاهش ناراحتم می کرد- طوری که بدون اجازه وارد حیاط پشتی خانه کسی شده باشم.- و می خواستم از روی نیمکت بلند شوم و هر چه سریعتر به ایستگاه اتوبوس بروم اما به دلایلی نتوانستم سرِ پایم بایستم. زمان گذشت و بعد ناگهان پیرمرد حرف زد.
" دایره ای با مرکزهای زیاد"
به او نگاه کردم. نگاهمان با هم تلاقی کرد. پیشانی او بطرز غیرعادی ای پهن و دماغش تیز و باریک بود. طوری تیز و باریک که مانند منقار یک پرنده می نمود. هیچ حرفی نتوانستم بزنم برای همین هم پیرمرد به آرامی همان کلمات را تکرار کرد:
" یک دایره با مرکزهای زیاد"
طبیعتاً اصلاً هیچ نمی دانستم که چه می خواست بگوید. فکری به سرم زد.- این که این مرد همانی بود که از ماشین بلندگوی تبلیغات مسیحی حرف می زد. شاید همان نزدیکی پارک کرده بود و استراحتی می کرد؟ نه. اینطور نمی توانست باشد. صدای او با آن چه از بلندگو می شنیدم فرق می کرد. صدای بلندگو صدای مرد جوانتری بود. یا شاید هم صدای از پیش ضبط شده بود.
با حالت بی تفاوتی پرسیدم:
" دایره ها. همین را گفتید؟"
او بزرگتر از من بود و احترام حکم می کرد پاسخی می دادم.
" چندین دایره است-نه. گاهی شمار بینهایت- و دایره ای بدون یپرامون است"
پیرمرد طوری که اخم کرده باشد این را گفت. خطوط پیشانی اش ژرفتر شد ادامه داد:
" می توانی چنان دایره ای را در ذهن تصور کنی؟"
هنوز فکرم به چیزی متمرکز نبود اما به آن کمی فکر کردم. یک دایره که چندین مرکز دارد و بی پیرامون است. ولی هرچه فکر می کردم نمی توانستم تصویری از آن در ذهن درست کنم. گفتم:
" نمی فهممش"
پیرمرد بی حرف به من زل زد. بنظر می رسید منتظر پاسخ بهتریست.
با حالت نامطئنی افزودم:
" فکر نمی کنم در مدرسه چنان دایره ای به من یاد داده باشند."
پیرمرد سرش را به آرامی تکان داد گفت:
" البته که نه. همین هم انتظار می رود چون در مدرسه چنان چیزی به شما یاد نمی دهند. همانطور که خودت خوب می دانی"
چنانچه خودم خوب می دانم چرا این پیرمرد باید از من انتظار داشته باشد؟ پرسیدم:
" چنان دایره ای واقعاً وجود دارد؟"
پیرمرد گفت:
- "البته که وجود دارد"
و چند لحظه سرش را تکان داد و افزود:
- "آن دایره در واقع وجود دارد ولی می دانی که هر کسی نمی تواند آن را ببیند."
- " شما می توانید آن را ببینید؟"
پیرمرد پاسخ نداد. پرسشِ من لحظه ای بی پاسخ رها ماند و سرانجام فراموش شد.
پیرمرد دوباره به حرف آمد:
" گوش کن. تو آن دایره را باید با قدرت ذهن خودت تصور کنی. همۀ آگاهیِ خودت را به کار ببر و تصویری از آن در ذهن درست کن. یک دایره که چندین مرکز دارد اما پیرامون ندارد. اگر در این مورد با همۀ توان خودت طوری که چنان تحت فشار بوده باشی خون عرق بریزی- همان وقت برایت روشن می شود که چه دایره ایست"
گفتم:
" بنظر کار خیلی سختیست"
طوری که چیزی را به سختی بزبان بیاورد، گفت.:
" البته دشوار است."
ادامه داد:
" هیچ چیز ارزشمندی در این دنیا نیست که بتوانی به آسانی بدست بیاوری"
سپس طوری که پاراگراف تازه ای باز کند، حنجره اش را صاف کرد و گفت:
" اما وقتی آن قدر وقت و نیرو روی آن بگذاری، اگر به چنان چیز دشواری برسی، همان خامۀ زندگی تو می شود"
" خامه؟"
" در زبان فرانسه، اصطلاحی دارند که می گویند: کقِم دو لا کقِم. می دانی یعنی چه؟"
من که فرانسه بلد نبودم گفتم:
" نمی دانم"
" کِرمِ کرم. یعنی بهترین از بهترین. مهمترین عصارۀ زندگی- این عینی کقم دو لا کقم. متوجه شدی؟ بقیه اش دلگیر و بی ارزش است."
من واقعاً نمی فهمیدم پیرمرد چه چیزی می خواست بگوید.
کقِم دو لا کقِم؟
پیرمرد گفت:
" در باره اش فکر کن. دایره ای که چندین مرکز دارد اما پیرامون ندارد. مغز تو برای فکر کردن به چیزهای سخت است. چیزهایی را به تو می فهماند که در ابتدا نمی فهمیده ای. نمی توانی تنبلی را بهانه کنی و از زیر بار آن شانه خالی کنی. همین حالا یک لحظه سرنوشت ساز است. چون همین لحظه وقتیست که مغز و قلب تو شکل گرفته و تبلور می یابند."
چشمانم را دوباره بستم و سعی کردم تصویری از دایره در ذهنم تجسم کنم. نمی خواستم آدم تنبل و غافلی باشم. اما بی توجه به این که چقدر جدی درباره چیزی که پیرمرد گفته بود فکر کرده باشم برایم غیر ممکن بود که آن لحظه به معنی ای رسیده باشم. دایره هایی که می شناختم فقط یک کانون داشتند و پیرامونی داشتند که هر نقطه به آن مرکز( کانون) در یک فاصله مساوی بودند. موضوعِ آن قدر ساده ای که می توانستی با یک پرگار بکشی. پیرمرد دایره ای که می گفت آیا دایره ای متضاد با آن دایره نبود؟
فکر نمی کردم که پیرمرد عقلش را از دست داده بود. و فکر نمی کردم که مرا دست انداخته بود. می خواست چیزی مهم به من منتقل کند. به همین دلیل دوباره سعی کردم درک کنم اما ذهنم بیهوده مشغول می شد و به هیچ جا نمی رسید. چطور یک دایره می توانست چند مرکز داشته باشد( یا شاید شمار بینهاتی از مرکزها) مرکزهایی همچون دایره؟ آیا این یک استعارۀ فلسفی بود؟ از فکر کردن دست برداشتم و چشمانم را باز کردم. به جمعبندی بیشتری نیاز داشتم.
اما پیرمرد دیگر آنجا نبود. به اطراف نگاه کردم ولی هیچکس در پارک نبود. طوری بود که او هرگز وجود نداشت. آیا این چیزها را فقط تصور می کردم؟ نه.، البته خیالپردازی نبود. او درست مقابل من بود و چترش را محکم گرفته بود، به آرامی حرف می زد، سوال عجیبی طرح کرد و بعد رفته بود.
فهمیدم که نفس کشیدنم به حالت عادی، آرام و مداوم برگشته بود، جریان تند آب تمام شده بود. اینجا و آنجا شکافهایی بین ابرها بر بالای بندر بوجود آمده بود و تابش نور از میان شکاف ابرها شکسته شده همچون درخششِ روی کابین آلومینیومی بالای جرثقیل می تابید چنانکه به یک نقطه ثابتی دقیق نشانه کند. لحظه ای طولانی به صحنۀ جادویی خیره شدم.
دستۀ کوچک گلهای بسته شده در ورق پلاستیکی کنارم بود. مانند شاهدی بر رویدادِ همۀ این چیزهایی که بر من گذشته بود. با خود گفتم با آن چه کنم. سرآخر به این نتیجه رسیدم دسته گل را روی نیمکت پارک جا بگذارم. همین بنظرم بهترین گزینه آمد. بلند شدم و به طرف ایستگاه اتوبوس،
جایی که پیشتر پیاده شده بودم رفتم. باد شروع به وزیدن کرده بود و پاره های ساکن ابر را می پراکند.
پس از اینکه گفتنِ این داستان را تمام کردم، مکثی برقرار شد سپس دوست جوانم گفت:
" من واقعاً درک نمی کنم. براستی چه اتفاق افتاد. بعد؟ آیا عمد یا اصلی در کار بود؟"
آن شرایط عجیب در نیمروز یکشنبۀ آخر پاییز که در پی یک دعوت به رسیتالی که قرار بود در جایی آنجا بالای کوهستانِ کوبه برگزار شود، تجربه کردم فقط ساختمانی کشف کردم که متروک بود- همۀ این ها به چه معنی ای بود؟ و چرا روی داد؟ این چیزهایی بود که دوستم داشت می پرسید. پرسشهایی کاملاً طبیعی بودند بخصوص برای این که داستانی که من داشتم می گفتم به نتیجه ای نرسید.
اقرار کردم:
" من خودم هم، حتی حالا، نمی فهمم"
مانند یک معمای قدیمی برای همیشه بی پاسخ بود. چیزی که آن روز اتفاق افتاده بود، چیزی غیرقابل درک، غیرقابل توضیح و در هیجده سالگی مرا در حالتی سرگشته و مایوس باقی گذاشته بود. به همان اندازه به همان شکل. برای لحظه ای راه خودم را تقریباً گم کردم.
گفتم:
" اما حسش را درک می کنم. اصل یا خواستی که براستی مطرح نبود"
دوستم بنظر گیج شده بود. گفت:
" تو می خواهی بگویی که نیازی به این نبود که بدانی چه اتفاق افتاده بود؟"
من سر تکان دادم.
او گفت:
" ولی اگر من بودم. از ناتمامی خوشم نمی آمد. می خواستم حقیقت را بدانم. چرا چیزی مانند آن روی می داد. اگر من جای تو بودم اینطور بود."
" آره. البته. پس از آن، من هم نارحت شدم. خیلی هم ناراحت شدم. مرا هم رنجاند. اما بعد فکر کردن در باره آن، از یک فاصله زمانی، پس از مدتی که گذشته بود، بنظر بی معنی آمد. آنقدر ناچیز که ارزشش را نداشت برایش ناراحت شوم. حس کردم طوری که اصلاً هیچ ربطی به گوهر زندگی بودن نداشت."
" گوهر زندگی"
او تکرار کرد.
به او گفتم:
" چیزهایی مانند این گاهی اتفاق می افتد. غیرقابل درک، اتفاقهای غیر منطقی که به هر روی عمیقاً ناراحت کننده اند. فکر می کنم ما نیاز داریم که به آنها فکر نکنیم. فقط چشممان را ببندیم و از آنها بگذریم. طوری که از زیر یک موج عظیم می گذریم."
دوست جوانترم لحظه ای ساکت ماند و به موج بزرگ فکر کرد. او یک موج سوارِ با تجربه ای بود و بسیاری چیزها، چیزهای جدی که وقتی به موجها می رسید باید فکر می کرد. سرانجام به حرف آمد:
" ولی فکر کردن درباره چیزها ممکن است خیلی هم سخت باشد"
" حق با توست. براستی هم ممکن است سخت باشد"
هیچ چیزی ارزشمند در دنیا نیست که تو بتوانی به آسانی بدست بیاوری. پیرمرد گفت. با عزمی مصمم گفت. مانند فیثاغورث که تئوریش را شرح دهد، گفت.
" درباره دایره با چندین مرکز اما بدون پیرامون؟"
دوستم پرسید و ادامه داد:
" هیچ وقت به پاسخی هم رسیدی؟"
گفتم:
" سوال خوبیست."
به آرامی سرم را تکان دادم. آیا به پاسخی رسیده بودم؟
در زندگیم، هر وقت اتفاق غیرقابل درک، غیرمنطقی روی می دهد ( نمی گویم که اغلب روی می دهد اما چند بار اتفاق افتاد)، من همیشه به دایره بر می گردم- دایره با مرکزهای زیاد اما بی پیرامون. و همانطور که در هیجده سالگی روی نیمکت پارک برخورد کردم، چشمانم را می بندیم و به ضربان قلبم گوش می دهم.
گاهی حس می کنم که می توانم چیزی که دایره است بفهمم اما درکِ ژرف تر مرا می گریزاند. این دایره است، دایره است به احتمال زیاد نه دایره ای با شکلی محکم و واقعی ولی در عوض دایره ای که در حافظه وجود دارد. وقتی ما کسی را براستی دوست داریم، یا حس عمیق مهربانی داریم، یا حسی ایدآلیستی داریم از اینکه دنیا چگونه باشد، یا وقتی اعتقادی را کشف می کنیم ( یا چیزی نزدیک به اعتقاد)- همان وقت است که ما دایره را بعنوان چیزی در قلبمان می فهمیم و می پذیریم. هرچند صادقانه بگویم که این چیزی بیش از تلاش من برای استدلال و توضیح دادن آن نیست.
مغزِ تو برای فکر کردن به چیزهای دشوار ساخته شده است. به تو کمک می کند به نقطه ای برسی، چیزی را که در ابتدا درک نمی کرده ای، درک کنی. و همان خامۀ زندگیت می شود. بقیه دلگیر کننده و بی ارزشند. این چیزی بود که آن پیرمردِ موخاکستری به من گفت. در یک نیمروز یکشنبۀ آخر پاییز. در بالای کوهستان کوبه، در حالیکه من با دستۀ گلهای سرخ بودم. و حتی حالا هربار چیزی ناراحت کننده برایم اتفاق می افتد، من باز همان دایره خاص را بیاد می آورم. و دلگیرکننده و بی ارزش. و گوهر یگانه ای که باید وجود داشته باشد. در ژرفای وجود خودم. ♦

gilavaei@gmail.com
دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۷ - ۴ فوريه ۲۰۱۹ / هلند

ترجمه از ژاپنی به انگلیسی فیلیپ گابریل Philip Gabriel
.
متن انگلیسیِ این داستان از سایت نیویورکر برگرفته شده است.

برای آگاهی بیشتر خواهشمند است به نشانی زیر مراجعه فرمایید:
http://shooram2.blogspot.com/

دیگر آثار هاروکی موراکامی که به فارسی ترجمه و منتشر کرده ام:

۱
غارِ بادی
هاروکی موراکامی
ترجمه فارسی: گیل آوایی
ترجمه فارسیِ این داستان همراه با متن انگلیسی و شناسه های دیگر با فورمات پی دی اف منتشر شده است. برای دریافت/دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید

۲
کینو
نویسنده: هاروکی موراکامی
ترجمه فارسی: گیل آوایی
این کتاب با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر منتشر شده است. برای دریافت(دانلود کردن) آن همینجا کلیک کنید.

۳
مجموعه ای از داستانهای هاروکی موراکامی
ترجمه فارسی: گیل آوایی
این مجموعه نیز با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر بارگذاری و منتشر شده است. برای دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد