logo





مرا به نقش خود می آفرینی

شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۷ - ۰۲ فوريه ۲۰۱۹

مرضیه شاه بزاز

marzie-shahbazaz.jpg
مهاجرین، به تقویم، روز را می شناسند
اما
-چون آوارگی خویش در خیابان-
جایگاهش را در فصل به اشتباه می گیرند.
....
می گویم درختها ناپیدا و برگهای ریخته، خشک و له شده اند
می گویی "کارِ رهگذرِ ِنابکارِی است، زمستان نمی رسد"
می گویم چه زمستان و چه توفان
و یا گیرم که این درختزار
قربانی زادروزِ مسیحایی گشته باشد
هر چه باشد یا نباشد
این باغ میوه نمی دهد که نمی دهد
آن تابستانی که از درختِ باور بالا می رفتیم و
در غروب، زانوان زخمی مان را از نگاههای تیز پنهان می کردیم بسر آمده و
خاک سرد است و این توده ی عبوس که گرمایش روزی باغ را بارور می کرد، گرمی نمی بخشد
می گویی "بزیر خاک و خاکسترِ ِ باور، اِژگلها سوزانند"
پنجره های خانه را بسته ای و
مرا مدام در فرمولهای عتیق تجزیه و تفریق می کنی و
آنگاه
از بام، سوز سرمایی بر باغ می فرستی و
می گویی که "اِژگِلها سوزانند؟"
بیاد دار
که این خاک، گهواره ی یکروزه ی بابونه ها، اما گور جاودانشان می گردد و شرم نمی دارد
که به هر سپیده بر این خاک، نهالِ حقیقتی را دستی می کارد و به غروب
باغ، بستر ِدروغی تازه می گردد.
بیاد آر که این خاک
یادگارِ سمْ کوبشِ اسبهای جنگجویان
یادگارِ شخم زدنهای بیهوده ی خارزار
تکرارهای پوسیده، رویاهای کودکانه، پرسشهای بی پایان، پاسخهای بی معنا و
چون از زنبورهای سال پیش، قطره ای به یادگار بر شاخه ی نارنجِ پیر مانده است، اکنون
انکارِ پایانی است.

و ما زمستانْ بر دوشْ تبعیدیانی هستیم
که مرغان مهاجر هرگز به آسمانمان باز نمی گردند.

دسامبر ۲۰۱۸. آذر ۱۳۹۷
http://www.divanpress.com





نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد