logo





بگو مگوهای آق جواد (۱۰)

دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۷ - ۲۱ ژانويه ۲۰۱۹

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
«مستقیم وغیرمستفیم، باانواع شگردا باد توغبغب شون انداختن که کوس شهرتمون گوش فلکوکرکرده. یکی شون می گفت:خارج که میشم، همیشه ویزای برگشتم توجیبمه. نان به نرخ روزخور، تاحس میکنه اوضاع قاراش میشه وممکنه طناب دورگلوش بندازن، باروابط وضوابت وشاخکاش، جیم میشه خارج. آباکه ازآسیا میافته،برمی گرده ومیشه عضوبرجسته. طناب مال نویسنده های دیگه است، دعوتنامه های طاق وجفت مال چارپنج نفرازمابهترونه. آهسته میرن وآهسته میان، گربه م اصلاوابداشاخشون نمیزنه. هیچوقت بهشون نگفتن بالای چشم تون ابروست! کدوم شهروکشور؟شهری که نگین کشوریه که خودشونگین زمردی کشورای اروپامیدونه. اسم دونفرشونونمیارم که به بال قبای حضرت عالی برنخوره وبازبگی به اهل قلم وهم کانونیام اهانت کردی. اهل قلمی که امثال اون دوتاوخودت باشین میباس شبانه روزواسه قلم عزاداری کرد، که الانم همین وضعوداره. یه کم دیگه مونده پاک فاتحه هرچی قلم واهل قلمیه خونده بشه. بیخودی بادتوغبغبتون نندازین. واسه چی ماتت برده وهی مثل بزاخفش کله تکون میدی؟ نکنه شاخ درآوردم وخبرندارم! »
« توکه مهلت نمیدی آق جواد، رفتی رومنبرموعظه، همینجوریه ریزمی گی، میخوای کله موداغ کنی وبازحرفائی ازم بیرون بکشی که بعضی هابگن منظورت من بودم وچپ وراست شلاق کشم کنن؟ واسه چی حرفاتودورسرت می پیچونی ومیندازی بیرون؟ من که مثل خیلیانابوغه نیستم که اشاره های پساسوررالیتستی توروبفهمم، حرفتوراستاحسینی بگووخلاصم کن. انگارایناکه گفتی وداری می گی درباره نویسنده های داخله، اینهمه نویسنده بااسم ورسم وپرآوازه خارج نشین که نمردن، همه شونم علمدارمعرفی ادبیات ولایتی توسراسرعالم وآدمن. واسه چی عزاگرفتی وجوادبازی درمیاری، آق جواد؟ »
« منظورت همین طبلای پربادتوخالی سرودست شکسته کج وکوله سـت؟»
« امروزبازخیلی توپت پره آق جواد، صغیروکبیروبدون ملاحظه وبی پروامی گیری زیربدویرا! لااقل حرمت این پرتورونگادار، مام یه کم آبروداریم آ! »
« یکی ازهمین خارج نشینای پرآوازه مثلاآبرودارجناب عالی هستی. شراب پرتوروبالامینداری، رون جوجه رو به نیش می کشی، آروغ صدتایه غازمیزنی، خودتوکنارلبتاپ ول میدی ودرباره گشنه های ولایت می نویسی. جمع کنین بساط شامورتی بازیاتونو، دیگه حنای شوماخارج نشینای دودوزبازم واسم رنگ نداره. »
« ایرادش چیه؟ میفرمائی ماهای خارج نشین قلم وکاغذوول کنیم وبریم دنبال دراگ وگرت وماریجوناوتوالکل وآرامبخش غرق شیم، آق جواد! »
« کدوم نوشتن؟ کدوم قلم؟ بااین شیکمای گوشت آورده ی مثل طبل توخالی که غیرسروصدا، هیچی بارتون نیست؟ »
« نفهمیدم، چیجوری وکی به این مقام شامخ نقدوتجزیه تحلیل کلیه آثار نویسنده های خارج نشین رسیدی و مابی خبریم؟ نکنه تموم مدت این غیبت کبرا، دودچراغ موشی بالامی کشدی، آق جوادناقلا! داری انگشت به دهنم میکنی آ...»
« خودتودست بندازداشم. »
« اصلاوابدا، عینهوواقعیتو میگم تونمیری. حالامحض خاطرجمال دلارای ما، کج بشین وراستاحسینی، چن نمونه ازایرادای نوشته های خارج نشینای خوش گوشت وگل روواسه م بشمرتاخودم بهت ایول بگم. »
« جای دوری نمیریم، خودحی وحاضرت مشتی ازیه خرواری. »
« خیلی خب، بیا، همین نوشته رو که تازه تموم کرده م، ویراستش کن تابفرستیم واسه چاپ که مثل همیشه بااون همه غلط وغلوط صغیروکبیربه ریشم نخندن.»
« ردش کن بیاد، همچین بادتوخالی کنم که دیگه سینه سپرنکنی وبیخودی هارت وهورت راه نندازی. »
« شعارنده! بخون ونمونه بده وتصحیحش کن. »
« حوصله خوندن همه شوندارم، خوش ندارم گرمی این چن مثقال پرتوی بیزبون ازکله م بپره. »
« خیلی خب، هرقدرشودوست داری بخون وایراداشوبگو. »
« تویه پاراگراف ازنوشته ت پره از« که-چه-برای اینکه-مثل اینکه-چراکه-به خاطراینکه-همچونکه-همچینکه-همچنانکه-ویه خروار«واو»وحروف ربط واضافات مزخرف دیگه. بخوام مته توخشخاش بذارم، دو سوم نوشته های همقطارای خارج نشینت، جاش توسطل زباله ست. اونقدم دماغتون باد داره که هیچ خدائی روبنده نیستین. بهتونم که میگن، میخواین دودمان طرفوازروزمین وربندازین. به عوضش سال به دوازده ماه باهم خرخره کشی دارین. گوش تیزکردین یه غلط چاپی یایه لغزش کوچیک تونوشته دیگرون پیداوپیرن عثمان وطرفورسوای سربازارش کنین. انگارجای همدیگه روتنگ کردین. »
« گفتم که، امروز خیلی پرزهری آق جواد!انگاراین پرتوی پرتقالیم خونتواز جوش نمیندازه. صغیروکبیروازدم تیغ گذروندی. نه داخلی ونه خارجی، به هیچکدوم رحم نکردی. لااقل دستی بالاکن وخودت علم افتاده روزمین ادبیات جهانی روبلندو بگذاررو دوشت وجلوداری کن....»
« بگذریم، این رشته سری درازداره. حواسمو پرت کردی، داشتم درباره یه چیزای دیگه حرف میزدم انگار. »
« این گیلاسم بندابالا. نفسی تازه کن وبروسراغ موعظه قلبیت. »
« آره، میگفتم، رفتن باکارچاق کنی جواد، که گویاسبزی آدمای کونسولگری اینجاروپاک میکنه، یه دعوتنامه گرفتن. »
« جوادکه الان روبه روم نشسته وپنبه زنی میکنه، چیجوری باکونسولگری، این مملکت پارتی بازی کردی ودعوتنامه گرفتی؟ »
جوادپله کانی رومیگم، همونی که به آق دائی کج وکوله ش میگه دنبالم نیابو میدی، خودت که بیترازمن میشناسیش، همونی که باقبلیامیلاسید، بااینام زیرزیرکی، انگاربعله...»
« واسه چی لغزمیبافی آق جواد! اصلامعلومه امروزدردومرضت چیه؟ یامی خوای دقمرگم کنی، باخزرفاتت؟ یکی ازجابلقامیگه، یکی ازجابلسا، یه چیزی بگومنم حالیم شه. »
« اگه جناب عالی اینقده پابرهنه توحرفم نپری. »
« دلخورنشو، این یکی گیلاسم بریم بالا، گوربابای هرچی بدخواهیه. »
« آره، بادوزوکلک ورابطه ضابطه وریش گروگذاشتن یه دعوتنامه دست وپاکردن. ازفرداشم دوتائی شروع کردن به تبلیغ خودشون که دعوت شدیم توکشورگل سرسبداروپاواسه دانشجویای دانشگاه آلبرت اینشتین جلسات داستان خوانی داشته باشیم. »
« این کارچی عیبی داره که بیخودی جوش آوردی، آق جواد؟ دوتاآدم میان، توبزرگترین دانشگاه اروپاکه هرکسی روتوش راه نمیدن، داستان می خونن. ادبیات مملکتوکه اینجائیاهیچی ازش نمیدونن، معرفی میکنن. واسه مملکتت اسم ورسم وشهرت دست وپامی کنن. نکنه نازه گیاخائن به وطن شدی که این خزعبلاتو بلغور می کنی؟»
« کدوم دانشگاه؟ کدوم دانشجو؟ همین چن ماه پیش بود. انگارالزایمرگرفتی آ!مگه باهم نرفتیم؟ روچمنای کنارشهر، پهلو«روته فابریک»که غلغله معتاداوگرسیاست، نشستیم ومثلاداستان خونی شونوگوش دادیم. واسه چی اینقده حواست پرته؟ »
« آها، یواش یواش داره یه چیزائی یادم میاد. منظورت اینه که هموناتوولایت چوانداخته بودن که فلان وفلان وفلانیم؟ »
« آره تونمیری. هموناکه یه روزم یکی شونوبردی توجنگلا، جوجه کباب روآتیش وشراب ناب مهمونش کردی. بعدازبرگشتن، بیاوببین چی گرت وخاکی واسه خودشون راه انداخته بودن. هم ولایتیای ازهمه جابیخبرتم باچشمای گشادچارشاخ شده بودن که ای داد؛ ایناچی نویسنده های قدری شدن! فلان کشوردعوتشون کرده که توفلان دانشگاه داستان بخونن! خبرندارن که تمومش هوچی گری وتبلیغ خودشونه...»
« همونارومیگی که هشت ده نفرروعلفانشسته بودن واسه خودشون بگووبخندداشتن، اونام واسه خودشون مثلاداستان می خوندن؟ »
« حالایواش یواش داری سرافتادمیشی. خودشونن. بروببین چی دکون دستگاهی واسه خودشون راه انداختن، تونمیری. »
« همونا که داستانای پساسوررالیستی می خوندن، هیچ کسم گوش به حرفشون نداشت. خیلیام پوزخندتمسخرتحویلشون میدادن؟ »
« حالیشونم نبودکه اون جماعت مال دوران داستانای حسینقلی مستعان، ر.اعتمادی وتویست داغم کن، منوجهرمطیعی، ارونقی کرمانی ومحمدحجازی وامثالهم بودن وهنوزم توحال وهوای همون داستاناهستن وچیزی ازداستانای پساسوررالیستی اونانمی فهمن وزیرزیرکی به ریششون می خندن. »
« حالادارم می فهمم. همونارومیگی که توته شهرنواینجایه سوراخی به اسم هتل واسه شون گرفته بودن که توسرسگ میزدی گریه ش می گرفت...»
« دمت گرم، حالافهمیدی چی میگم. آخرین گیلاسم به سلامتی خودبی اسم ورسممون بندازیم بالا، گم نامیم واسه خودش یه دنیانام ونشون داره، داشم....»

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد