logo





تئوری و پراتیک

چهار شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۸ اوت ۲۰۱۸

اسماعیل رضایی

بارزه و شاخصه زیست انسانی به تاثیر و تاثر بر یکدیگر و بر محیط و جامعه می باشد. این ویژگی اندیشه ورزی را در وی نمود می بخشد و عمل و اقدام را برای دگرگونی های الزام و نیاز در وی برمی انگیزد. مسلما دراین فرایند، غنای تحول و دگرگونی های اجتماعی انسانی به غنای تفکر پیرامون روندهای متکاثری است که انسان را تحت تاثیرمداوم خویش دارند. انسان ها نیز متناسب با ویژگی های معرفتی و معیشتی خویش نگاه متفاوت و متناقضی را پیرامون فراشدهای محیطی از خود بروز می دهند.پس ارائه نظر و عمل برای اهداف متصور نیزاز وابستگی اقتصادی اجتماعی و از نوع نگاه و جایگاه انسانی در روابط و مناسبات حاکم بر جامعه تبعیت می کنند. پس انسان ها برای حرکت و اقدام پیش فرض هایی را براساس مشاهدات و محاورات خود اتخاذ می کنند که راهنما و راهبردشان در تعاملات و محاورات درون اجتماعی شان می باشد. ضمن اینکه می تواند فاقد بسترهای عینی بوده و بصورت پندارو توهم وی را از اهداف و الزامات محیطی دور سازد.

تئوری از بطن تاثیرات مداوم محیطی و بصورت امری انتزاعی نمود یافته و در پیوند با شاکله های فکری و ارزش های منبعث از آن بسوی تعبیر و تفسیر ها و تاویل و تقلیل های راهبردی و کاربردی روی می آورد. بنابراین تئوری اگرچه ممکن است بصورت ایدۀ غیرواقعی، تخیلی و موهوم نمود یابد؛ ولی در پیوند با پدیده های عینی و علمی از یک واقع پذیری و حقیقت جویی خاصی تبعیت می کند که فراشدهای کمی و کیفی برای تحول و تکامل را با خود حمل می کند. برآمدگاه اینگونه تئوری ها به درک و شناخت واقعی و حقیقی فرایندهای محیطی وابسته است.درک ناواقع از پویش های عینی و علمی اقتصادی اجتماعی، مبانی تئوریک را در پس فرضیه های فاقد محمل های ساختی و شناختی لازم، از حمل و هضم نمودهای تحولی و تکاملی دورساخته؛ و با درک وارونه و انتزاعی مفاهیم و مضامین حیات اجتماعی انسانی، تحلیل و تبیین ها ی علمی را در پس خود اقناعی و خود القایی کاذب و غیرواقع، از درگیر شدن با پلشتی ها و ناروایی های محیطی دور می سازد.

تئوری علمی از یک انسجام درونی و همپیوندی عناصر سازنده آن برخودار است که تبیین و تحلیل پدیده ها را تسهیل می کند.پس سازوکارهای یک تئوری علمی از انتزاع بدور بوده و رویکردهای محیطی را در تاثیر و تاثر مداوم وتحولی مد نظر می گیرد. تئوری علمی در پس واقع پذیری و حقیقت پویی اندیشه و عمل آدمی نمود یافته ودر راستای تحقق آرمان و اهداف انسانی با پراتیک پیوند می خورد. چرا که هر ره آورد علمی اگر نتواند روند بهپویی و بهسازی زیست انسانی را در خود داشته باشد؛ فاقد هرگونه مفهوم علمی بوده و در پس توجیه و تاویل های پندارگون و وهم انگیز، از درک واقع و فهم حقیقی فعل و انفعالات محیطی فاصله می گیرد. براین اساس تئوری علمی با جامعیت و دقت بی بدیل خویش قابل اتکاترین نمود پویش های فکری در راستای تحقق اهداف و آرمان های اجتماعی انسانی می باشد. نگاه عوامانه و پندارگرایانه به تئوری که آن را امری مدلل ندیده و در حدس و گمان خویش محدود و محصور می سازد؛در تناقض آشکار و بنیادین با تئوری علمی قرار دارد. پس تئوری علمی با پویایی جامعه و انسان می پوید و با شناخت روندهای تحولی تاریخ تکامل اجتماعی، تاثیر موثر پراتیک را در دستیابی به اهداف ممکن می سازد.

تئوری نیز همانند تمامی پدیده های پویای اجتماعی، با زمان می پاید و با پویش های مکانی همراه می باشد. بدین مضمون که همپیمایی تئوری با زمان و مکان، درک و شناخت بهینه برای وصول و حصول بهینه و مطلوب روندهای متکاثر ومتنافر اجتماعی امری حتمی و الزامی است.بنابراین الگوگیری های فاقد پشتوانۀ تئوری علمی متکی بر بستر زمانی و مکانی خاص خویش، پراتیک را با بن بست های صعب و دشوار مواجه می سازد. چرا که پراتیک درگیرشدن با واقعیت هایی است که تبیین و تحلیل های تئوریکی آن را در فعل و انفعالات درون اجتماعی شاخص و بارز دانسته است. پس برای یک نتیجه مطلوب در فراز و فرود های تحولی و تکاملی جامعه و انسان،بایستی بین تئوری و پراتیک یک ارتباط علت و معلولی در راستای الزام و نیاز زمانی و مکانی خاص آن برقرار گردد. بنابراین، مخدوش کردن مرزهای طبقاتی، اختلاط و امتزاج مفاهیم و معانی کاربردی و راهبردی و تئوری بافی های فاقد مبناهای عینی و علمی، روند مبارزه با رویکردها و رویدادهای نامتعارف و ضد انسانی در جامعه را با موانع جدی روبرو می سازد.

پس تئوری و پراتیک نمود روشن تاثیر واقعیت های محیطی بر انسان بوده و با بارزه های زمانی و مکانی، بروز خاص خود را دارا می باشند. اصولا تئوری علمی انتزاع پدیده های محیطی را برنتافته و آن ها را در تاثیر و تاثر مداوم در روندهای تحولی و تکاملی جامعه و انسان می بیند. برخی ها با انتزاع طبقاتی و فسون و فسانه سازی های اقشار و طبقات اجتماعی، روند مبارزه با تعدیات و تجاوزات مداوم نظام سلطه سرمایه را به بیراهه سوق می دهند. چرا که می پندارند که قشر میانی عامل و ابزار سلطه سرمایه بوده و نمودهای استثنایی در اقشار و طبقات را به عنوان نمودهای غالب و تعمیمی قلمداد کرده و ستم و سلطه سرمایه را بر آن استوار می بینند. در حالیکه تمامی اقشار و طبقات اجتماعی تحت تاثیر آگاهی های کاذب القایی نظام سلطه سرمایه، در دام چارچوب های غالب سازه های نظام سلطه سرمایه گرفتار آمده و ناخودآگاه با امیال و اقوال آن همراه می گردند. این ویژگی یک نمود کاذب و بیمارگونی را در بین اقشار و طبقات اجتماعی برقرار کرده که انسان ها براساس امتیازات و اکتسابات کاذب و اعطایی محیطی رتبه بندی شده و مطالبات فردی بر مصالح و منافع جمع وجامعه ارجحیت دارد.

با دگرگونی های کنونی جامعه جهانی بر بستر تحولات علم و فن، که با شاخصه پیوندهای جهانی اقتصادی اجتماعی نمود یافته است؛بارزه های نوین تئوریکی بایستی با ویژگی های برآمده از تحول و تکامل جامعه و انسان برای یک اقدام و عمل موثر و کارآمد،همراه گردد. نادیده انگاشتن این فرایند بالنده و پویا، توقف در سازه های فکری گذشته را احیاء و به به تبع آن تئوری و فرضیه هایی را براساس روندهای پراتیکی ناکام گذشته اعلام و اعمال می دارد که الفاظ و اعمال را در بدفهمی و نافهمی مفاهیم و مضامین بی بدیل و ناواقع به بی راهه سوق می دهد. براین اساس است که برخی ها نبود آزادی و دمکراسی را با مفهوم بی اساس و فاجعه بار«سوسیالیسم استبدادی» پیوند می زنند؛ چرا که قادر به درک مضمونی و محتوایی سوسیالیسم و عناصر نهادین و بنیادین تشکیل دهندۀ آن نبوده و با نگاهی ارتجاعی و واپسگرا، با عمال نظام سلطه سرمایه و دشمنان بالفعل و بالقوه این نمود رهائیبخش همراه می گردند. برآمدگاه این نمودهای غیرواقع و مخرب، توقف در سازه های تشکیلاتی کهنه و فرسوده با بار تئوریکی و پراتیکی فاقد مبنا و معنای علمی و عینی می باشند؛که ازدرک روندهای تحولی کنونی عاجز بوده و با دگم و تحجر به اقدام و عمل مبادرت می ورزند. سوسیالیسم در گذر از رذایل و دسایس رذیلانۀ آدمی نمودیافته و با نمودهای واقعی و حقیقی نهادین الزامات تعاملی درون اجتماعی همراه می باشد. بدین مضمون که آزادی، دموکراسی و بسیاری از الزامات زیست اجتماعی که با نمودهای کاذب کنونی خود، جامعه و انسان را در ناهنجاری ها و تالمات روحی و جسمی مداوم خود گرفته است؛ در سوسیالیسم در پس آگاهی های واقعی انسانی، بصورت حقیقی و واقعی نهادینه شده و راهبرد انسان ها در فعل و انفعالات اجتماعی خواهند بود.

هرچه قدر شناخت انسان پیرامون رویکردها و فعل و انفعالات محیطی بیشتر و عمیقتر باشد؛ مبانی تئوریک غنی تر و کارآمدتر نمود یافته و پراتیک با یک موضع روشن و تاثیر گذار، با روند تحولی و تکاملی جامعه و انسان همراه می شود. پراتیک بدون پیش زمینه های تئوریک قوی و غنی، به مولفه های تصادفی، موقت و گذرا روی آورده و از درک دورنمای روشن و شفاف برای گذر از ناروایی ها و روندهای نامطلوب محیطی باز می ماند. فرایندی که اکنون بر روندهای مبارزاتی نیروهای مترقی بویژه نیروهای چپ بدلیل فقد مبانی تئوریکی غنی و مبتنی بر حقایق و واقعیت های جامعه های انسانی حاکم است. ضمن اینکه، پراتیک فاقد پشتوانه مبانی تئوریکی علمی و عینی، امیدهای واهی و کاذبی را ایجاد می کند که تحریک و تحرک اجتماعی را در پس پندار و توهم از رسالت و اصالت مبارزاتی دور می سازد. براین اساس است که برای برخی از اندیشمندان روشن ضمیر، مقایسه به مطلوب دانستن عناصر ناهمگن، متضاد و نامترادف چون«لیبرالیسم و سوسیالیسم»مطرح می شود و برای برخی دیگر، نواندیشی و اندیشه رهایی خواه با استعانت از مبانی سازه ای تئوریکی بجای مانده از اعصار گذشته تاریخی، خود را بروز می دهد.

روند امید های کاذب و واهی ناشی از ضعف مبانی تئوریک ضمن اینکه بیراهه بردن پراتیک را در خود می پروراند؛ به توسعه دامنه آگاهی های کاذب منجر می شود که بصیرت و هویت انقلابی جامعه و انسان را در پس تلاطم های روزمره اکتساب و امتیاز در خود جای داده که با بار مفهومی و معنایی دگرگونی های الزامی حیات اجتماعی و انسانی فاصله بعید دارد. تقویت بنیان های آگاهی های کاذب القایی نظام سلطه سرمایه بر بستر بی مایگی مبانی تئوریکی، شور و شعور عمومی را در نوسانات و افت و خیزهای مداوم رویکردهای محیطی از مطالبه و مبارزه واقعی و حقیقی دور می سازد. چراکه در ضعف مبانی تئوریکی، الویت ها در پس عدم شناخت مبرمات و ملزمات تحول تاریخی و جایگاه گذر تاریخی نظام سلطه سرمایه، از نظر دور می ماند. ضمن اینکه پراتیک نیز در یک روند روزمرگی و گذرا، قدرت ارتباط موثر و کارآمد خود با مولفه ها و سامانه های رشد و بالندگی عمومی را از دست می دهد. این ویژگی که عموما از نهادینگی عادت گون بسیاری از سازه های فکری گذشته تبعیت می کند؛ با فرمول بندی های ذهنی و پندار گون خویش، تلاش بیهوده و فاقد بنیان های مادی را از خود بروز می دهد که بدلیل ناهمخوانی و ناسازگاری با بنیان های متحول کنونی از نفوذ و تاثیر موثر خود برجامعه و انسان دوربوده و از متن به حاشیه رانده می شود.

پیوند ارگانیک بین تئوری و پراتیک و وحدت آن ها در روند تحول و تکامل جامعه و انسان امر الزامی حیات هارمونیک و پویای اجتماعی محسوب می شود. ناهمگنی و عدم تطابق با قانونمندی های حاکم بر جهان واقع، روند گذر از مرز شناخت برای پراتیکی موثر و کارآمد را با موانع و محدودیت های جدی روبرو می سازد. چرا که تئوری و پراتیک با روایت گری غیرعلمی و پنداری عادت و سنت برای ابقاء و القای سازه های فکری کهنه، روند شناخت و فهم گذر تاریخی تحولات اجتماعی را نادیده انگاشته و در پس انتزاع و ارتجاع، جامعه و انسان را در تنگناهای معیشتی و معرفتی به اسارت می گیرد. پس تئوری و پراتیک علمی مفهوم واقعی خویش را در تبیین و تغییرمداوم جامعه و طبیعت پیدا کرده و ایستایی در ایستارهای گذشته را بر نمی تابند. مخدوش کردن مرز بین تئوری و پراتیک، و الویت بندی و روایت های کاذب از آن ها، همزمانی و همگرایی تغییر و تحول اجتماعی اقتصادی را با موانع جدی روبرو می سازد. چرا که پراتیک بایستی حتما با مدد شناخت تئوریکی و تئوری با استعانت از تجارب پراتیکی به غنا و لعای خود تداوم بخشند.

کارکردهای اجتماعی، تئوری و پراتیک را تحت تاثیر مداوم خود دارند. پس همگرایی و همپیمایی با رویکردها و گرایشات تحولی اجتماعی برای پویش های تکاملی جامعه و انسان امری الزامی می باشد. ناتوانی کنش های عمومی در پیوند با روندهای تحولی روزافزون و دم افزون دامنۀ دانش و فن، بین دریافت های محیطی و کنش های به موقع و الزامی فاصله ایجاد می کند که در ناهنجاری ها و ناروایی های اجتماعی نقش اساسی را بازی می کنند.بدین مضمون که تئوری تحت تاثیر تحول دم افزون و مداوم دانش و تکنیک، نیازمند واکنش بموقع و مناسب پراتیک است که قادر به ایجاد دگرگونی های لازم در فعل و انفعالات اقتصادی اجتماعی باشد. تاخیر کنش های پراتیکی، تئوری را از سامانه های حقیقی و واقعی اش دور ساخته و حدس و گمان و روایت های کاذب را رواج می بخشد. چرا که در شتاب تحولی، عموما نیاز و احتیاج تلون پذیرفته و نیازمند کنش های بموقع رویکردهای اجتماعی برای پاسخگویی می باشند. تئوری وقتی بسترهای پراتیکی خود را پیدا نکند؛ از دایره تعاملات اجتماعی خارج شده؛ و به ابزار هزل و هجو گویی های دشمنان مردم تبدیل می شود.

نتیجه اینکه: انسان ها با تاثیر پذیری مداوم از رویکردهای محیطی، فرضیه هایی را متناسب با دریافت ها و شناخت فعل و انفعالات اجتماعی برای تحقق اهداف و آرمان های خود ارائه می کنند. تئوری هایی که عموما بار معنایی مصالح و منافع خاصی را در خود جای داده اند. چرا که تئوری ها در پیوند با پراتیک ودر برخورد با واقعیت های محیطی بسوی تاثیر و تغییر لازم الزام و نیاز گام بر می دارند. درک و فهم ناواقع روندهای اقتصادی اجتماعی، تئوری ها و به تبع آن پراتیک را در نمودهای بی بازده و مخرب حیات اجتماعی هدایت می کند. تئوری و پراتیک در پیوند با مطلوبیت زمانی و بازدهی لازم مکانی، قدرت بهپویی، بهسازی و دگرکونی های مطلوب اقتصادی اجتماعی را خواهند داشت. اتکای محض به تئوری های نهادین و عادت گون گذشته وبا تعبیر و تفسیر به ظاهر علمی و دگرگونه، پراتیک را درپس پندار و توهم و روندهای موقت، گذرا و تصادفی از درگیر شدن با ناهنجاری ها و ناروایی های محیطی برای تحول و دگرگونی های الزامی جامعه و انسان باز می دارد. این ویژگی یک فاصله و ابهام و ایهام ملموسی را بین آرمان های تئوریکی و کنش های پراتیکی برای تحقق آن ها ایجاد می کند. این فرایند که از دم افزونی تحول و کمال دانش و فن نمود می یابد؛ ضمن مخدوش کردن همپویی تئوری و پراتیک، حدس و گمان و تصادف و گزینش های مبهم و عموما موقتی را نیز موجد خواهد بود. مواضع مغشوش،ابهام گزینی ها و اختلاط و امتزاج مفاهیم و مضامین در مبارزات طبقاتی، توقف در ایستارهای گذشته و به تبع آن عدم درک و شناخت الزامات و نیازهای کنونی جامعه های انسانی و..... همگی محصول ناهمگنی و عدم همگرایی تئوری و پراتیک در روند تحول و تکامل جامعه و انسان حکایت دارند. در پس روشن بینی های کنونی بسیاری از روندهای مبهم و ناگویای گذشته، مبانی تئوریکی و پراتیکی بایستی هرچه بیشتر خود را در این شفافیت و گویایی رویکردهای محیطی بیالایند و روند مبارزه با پلشتی ها و ناروایی ها را تسهیل نمایند.

اسماعیل رضایی
08/08/2018
پاریس

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد