logo





ترانه و خرچنگ

دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۷ - ۰۴ ژوين ۲۰۱۸

بهمن پارسا

از همانشب بار ها در گیر این بحث شدیم که چرا در تاریخِ آدم عشق همواره مذکر و یا مذکّر وار تعریف شده؟ چرا همواره مردی عاشق ِ زنی بوده و بر عکس. ادبیات ِ جهان لبریز است از این افسانه ها و قصّه ها . مردی ،زنی را دوست دارد، ویا زنی عاشق ِ مردی است ، و این نهایت زیبایی و تقّدس شاعرانه و عاشقانه تاریخ هنرِ بشری است. هرگز کسی نبوده و یا آنقدر کم و بی اهمیت بوده که بگوش تاریخ نرسیده، که از عشق جانسوز مردی به مردی و یا زنی به زنی گفته باشد و یا تراژدی و حماسه یی ازاین منظر ساخته باشد.
بوی عطر یاسمن، طبق طبق زیتون، آنهمه فلفل و ادویه، خورشید سوزنده ی دست و دلباز و آسمانی آبی تر از فیروزه ی نیشابور، و من وتو. نه تنها طنجه که هرجای جهان با تو زیبا بود . واینک من واین صخره های لخت و ضمخت. این موجهای دیوانه. اینهمه کف، گویی دنباله ی دامن عروسی است که رفته است. بو میکشم در فضایی که غیر از بوی نم دریا و جُلبَکهایش هیچ بوی دیگری به مشامم نمیرسد. بو می کشم تا شاید بوی ترا دریابم. تلاشی عبث. اول بار که دیدمت دوسالی از اقامت ما در این سرزمین می گذشت.
چهارماه یا کمی بیشتر چشمهایت مرا کاویدند و من با چشمانی بس کاونده تر میخواستم در عمق جانت رخنه کنم. از همه چیز و همه جا گفتی و گفتم و از آنچه که میباید ،حتی واژه یی بر زبان نیاوردیم. وتازه ما -من و تو- گستاخ ترین بودیم ویا که می پنداشتیم هستیم! نه نه ، بودیم و زمانه نشان داد که بودیم. آنروزها هنوز جوهر مُهر ِ پناهندگی ما خشک نشده بود. همه ی ما یکدیگررا میشناختیم. شاید از احوال خصوصی یکدیگر با خبر نبودیم ولی بطور روزمرّه در جای های متفاوت و صفهای مختلفی مثل اداره ی ژاندارمری، اداره ی اتباع بیگانه، راهروهای دادگستری و به خصوص دفاتر مخصوص کمک های مادی به افراد بی بضاعت(CPAS) به یکدیگر بر میخوردیم. در چنان احوالی که همه سیاسی و فعّال بودند از عشق و این حرفها چندان خبری نبود. این ویژه گی در همه ی دورانهای انقلابات و آوارگیهای تاریخی بشر بوده و قابل ملاحظه است و اختصاص به زمان ما نداشت. غرضم اینست که بگویم ما ، یعنی تو و من چه دُردانه بودیم ، چه بی مهابا به مصاف ِ زمانه رفته بودیم.
گفتی :من ترانه هستم
گفتم:منم شیوا
آنروزها ما ، یعنی من ، تو و بسیاران امثال من وتو وَبال مراکز ِ دولتی کمک به بی بضاعت ها بودیم و بعضی هامان نیز -یکی خود ِمن- دُزدَکی کارهای حقیر و پیش پا افتاده یی انجام میدادیم،کارسیاه ،پول نقد و این خود کمکی بود بسیار ارزشمند و میشد دلی بدریا زد و پاکتی سیگار خرید و لیوانی َآبجو نوشید و... بالاخره زندگی را چشید. غروب روزی که با اتوبوس راهی خانه ی خانواده یی مُتِمَوّل در محله Schaerbeek بودم تا بلکه هفته یی یکبار نظافت خانه را به من بدهند تو بطور اتّفاقی در ابتدای Rue Royal وارد اتوبوس شدی امّا مرا ندیده بودی . هواسرد بود ، خیلی سرد . سر و کلّه ات را لای شالی پشمی پیچیده بودی و شیشه های عینکت هم به محض ورود به داخل اتوبوس فورا مه آلوده شد! در چنین وضعی اساسا امکان نگاه کردن نداشتی که ببینی. صدایت کردم و بسادگی پیدا بود تردید نکردی که این شیوا ست که ترا صدا میکند. عینک را ازچشمهایت برداشتی. چشمها را جمع کردی و پلکها سرنیزه وار بهم نزدیک شدند و دماغ نرم و نازکت چین خورد و تمام اینها یعنی که میخواستی بهتر ببینی.- هموار وقتی عینک نداشتی برای بهتر دیدن اینکار را میکردی - و مرا دیدی و آمدی بالای سرم و بلافاصله گفتی ،مگه توام اسکاربک زندگی میکنی!؟ پاسخ دادم که دنبال کار هستم و مابقی ِ قضیه. بعد از کمی گفتگو پرسیدی، شنبه شب آزادی . گفتم من همیشه آزادم و... آری ... شنبه شب ... هم آزاد هستم. و قرار گذاشتیم غروب شنبه جایی در Place de Broukere یکدیگر را ببینیم.
غروب سرد ِ شنبه ی فوریه وقتی از پلّه های ایستگاه مترو بالا آمدم دیدمت که سَرَک می کشی ، دیدم که بی قراری و منهم بودم. به محض روبرو شدن با هم به شیوه و رسم مردم اینجا یکدیگررا بسرعت و سه بار روی گونه بوسیدیم. هیچیک نمیدانستیم کجا باید برویم، ولی مطمئن بودیم که به GRANDE PLACE نخواهیم رفت،تا سوژه ی سرگرم کننده یی باشیم برای آنان که نمیدانند و نمیدانند که نمیدانند!این قبیل آدمها همه جا هستند، همه جا، و در این شهر نمناک وکهنه و این میدان هزارساله ،گویی فقط همین میدان را عرصه و جولانگاه ابراز نظر و بررسی احوال شخصیه دیگران میدانند. از همین رو همیشه در گراند پلاس حضور دارند.. حرف میزدیم بی هیچ تمرکزی بر روی موضوعی خاص و میرفتیم، گویا یادمان رفته بود سرد است، گرسنه ایم، و دستها و انگشتها آنقدر یخ کرده اند که حتی دیگر از حمل سیگار هم عاجزند. و در یک لحظه هردو باهم گفتیم، راستی کجا بریم؟! و حالا جایی نزدیک Place Fontainas بودیم و در گوشه یی از این میدان کافه یی بود به همین نام Fontainas. گفتیم ، همین جا خوبه ،نه؟! و داخل شدیم .سرما آزارمان داده بود و گرمای مطبوع کافه لذتبخش بود. به هیچ وجه دود ودم داخل کافه در شلوغی شنبه غروب مارا نَرَمانید. یادم هست، و خوب یادم هست با لحنی ساده لوحانه پرسیدی ، "فک میکنی بوجّه ی ما از عهده برآد؟! "و خندیدیم. جایی برای نشستن نبود سرپا نفری یک لیوان Jupiler ، برای شروع -بقول تو-گرفتیم. جوانک پشت بار با مهارت کارش را انجام میداد و پرسید ، خیال خوردن هم دارید-یعنی شام خوردن- و با اشاره ی سر فهماندیم که آری و چشمکی زد که ترتیب نشستن مان را خواهد داد. موسیقی خوبی پخش نمی شد ولی بعضی ترانه ها دلنشین بودند. قُلُپ قُلُپ وبه آرامی آبجو را می نوشیدیم و جرئتی برای گفتنِِ آنچه می باید گفته شود بخرج نمیدادیم. شاید ترس ، و شاید هم تسلّط فرهنگی که درآن رشد و نمُو کرده بودیم هنوز هم ما را زیر سیطره ی خود داشت. حدود نیم ساعتی گذشته بود که جوان ِ مسئول بار گفت :شما آره شما ، بفرمایین اینجا الان میگم چی داریم ، یه دقه، الان برمیگردم. واقعا هم در دقیقه یی برگشت. صفحه یی کاغذدر دستش بود که یعنی " MENU"پیش از آنکه گارسن مارا ترک کند پرسیدم شراب قرمز با قیمت مناسب میتواند برایمان بیاورد و وی گفت در این صورت شراب قرمز ِ سفارش ِ خود مارا بنوشید هم خوب است و هم ارزان. گفتم یک بطری بیاورد . وی با بطری شراب برگشت و خواست رسم معمول را بجا آورد که یعنی من ابتدا بِچِشَم و خلاصه از این حرفها . گفتم همینطور خوبست نیازی به تشریفات نیست و سفارش شام دادیم. ابتدا تو. اسپاگتی با سُس ِ گوشت . منهم ،آمریکن*! که نمیدانستم چرا اسمش این است، ولی غذایی است که دوست میدارم. حالا شراب کار ِ خودش را کرده بود. گفتی :خودمونیم خوب را افتادی ها، خوب را و رسم اینارو یاد گرفتی، باورم نمیشه، آفرین آفرین. گرمای تن به ملایمت بالا رفته بود و گونه هاگل انداخته بودند،در یک لحظه ترانه یی که برای من همیشه بهترین است از بلند گوها بگوش رسید. Comme ils disent با صدای آزناوور. هردو مبهوت در سکوت فرو رفتیم. در حالی که مستقیم در چشمان ِ من نگاه میکردی از آن نگاه هایی که فقط یکبار در زندگی پیش میاید و بس، و به نرمی دستهایم را در میان دستانت گرفته و بسوی لبهایت بردی. نمیدانم می بوسیدی یا می بوییدی و یا فقط میخواستی همانجا کنار لبهایت نگاهشان داری. گرمای لبهایت به نوک مشتعل سیگاری می ماند که کسی پک میزند ، سوزان و سوزنده و من سر شار بودم از آتشی که همه ی جانم را می پیمود و هنوز از آن میسوزم. نگاهم میکردی دستهایم را به لبهایت گذاشته بودی و از چشمانت قطرات اشک آرام آرام فرو میبارید و من برای اولین بار با سر انگشتانم گونه هایت را لمس کردم و اشکهایت را سِتُردَم. سرم را به آرامی پیش آوردم لبهایت را بوسیدم و سوختم و سوزاندم. و من وتو به یکدیگر پیوستیم. Comme Ils Disent.
از همانشب بار ها در گیر این بحث شدیم که چرا در تاریخِ آدم عشق همواره مذکر و یا مذکّر وار تعریف شده؟ چرا همواره مردی عاشق ِ زنی بوده و بر عکس. ادبیات ِ جهان لبریز است از این افسانه ها و قصّه ها . مردی ،زنی را دوست دارد، ویا زنی عاشق ِ مردی است ، و این نهایت زیبایی و تقّدس شاعرانه و عاشقانه تاریخ هنرِ بشری است. هرگز کسی نبوده و یا آنقدر کم و بی اهمیت بوده که بگوش تاریخ نرسیده، که از عشق جانسوز مردی به مردی و یا زنی به زنی گفته باشد و یا تراژدی و حماسه یی ازاین منظر ساخته باشد. این انحصاری بودن عشق به جنس مخالف سر در کجا دارد ؟ در فرهنگ مُسلّط مردانه بشری! در موجدان باور های عهد ِ عتیق ِ مردمان ِ مُحال باور و دیندار و شریعتمدار!؟ والّا آدم ،آدم است و صرف نظر از جنس اش اعم از مذّکر یا مونّث دارای عواطف و علایقی است که اختصاصی ِ فقط یک جنس نیست. عشق یعنی آنکه مرز و حدود نشناسد، یعنی که فقط معشوق ویا عاشق قادر به درک آن باشند. عشق هرگز نیازمند تعریف نبوده و نیست و آنچه تعریف شده "عشق" نیست. همینکه عاطفه و احساسی زیر تعریفی قرار بگیرد چیزی است که تعریف شده و دیگر عشق نیست. آه نازنین ترین غایب ِ جهان، چه شبها و چه روزها که دل ِ سودایی ما در هوای یکدیگر تپید و سر و جان را در شوق بودن و زیستن ِ با یکدیگر سپری کردیم.
یادم هست وقتی در طنجه به مسافرخانه رفتیم و به مردی که مسئول آنجا بود خویش را معرفی کردیم که کلید اتاقمان را بگیریم، مردک نگاهی کرد و با لحنی نا محترم و خشن گفت ، پاسپورت! من جا را ذخیره کرده بودم و اتاق هم با نام من برای دونفر گرفته شده بود ، پاسپورتم را دادم دست مرد خشن و عصبی ِ مسئول میز خدمات مشتریان ، وی با لحنی کاملا نا موَّدبانه گفت ،همراه؟! پاسخ دادم دوستم همین خانم که اینجاست. نگاهی غضب آلود کرد و زیر لب به زبان خودش-مثلا عربی- چیزی گفت که به معنای جنده ویا در همین حدود است، و پرخاشگرانه گفت پاسپورت، ولی اینبار روی سخنش تو بودی. حالا وقتش بود که ازکوره در بروی و رفتی : هی مردک رییس تو کیه؟ توچرا انقد بی ادب و نفهمی، برو بگو اربابت بیاد ، یالا برو بگو اربابت بیاد، بیشعور بی ادب.... کار داشت بالا میگرفت که مرد ِ دیگری از انتهای راهرو ی کوتاهی که در سمت راست قرار داشت پیدا شد و با عجله بطرف میز خدمات آمد و با وضعی موّقر و محترم به زبان محلی با مرد دیگر چند کلمه یی گفت و سپس رو به ما پرسید ، میبخشید گویا سوء تفاهمی بوده که بر طرف شد و حالا اجازه بدهید من ترتیب بقیه کارها را بدهم، اجازه میفرمایید. من به وی گفتم سمت شما؟ پاسخ داد من مالک و مدیر این هتل هستم! به او گفتم سوء تفاهم نشده کارمند شما ما را به زبان عربی جنده خطاب کرد! آیا در فرهنگ شما دو زن نمیباید در یک اتاق اقامت کنند!؟ مرد محترم در کمال خضوع بازهم عذر خواهی کرد و گفت اگر بپذیریم شب را برای شام مهمان وی باشیم ودر این زمینه بیشتر صحبت کنیم.
آنشب را مهمان صاحب هتل بودیم در رستوران La Fabrique در خیابان انگلیس نزدیکیهای خیابان بلژیک! وی پس از عذر خواهی مجدد از آنچه پیش آمده بود گفت ، بینید من سالها مقیم اروپا بوده ام، با فرهنگ و سنن ایشان آشنا هستم و عمقیا احترام میگذارم. و این اواخر هم جریان همسکسوالیته و روابط مردم هم جنس گرابا یکدیگر برای من ملموس است و ابدا بخودم اجازه نمیدهم منفی یا مثبت نظری ابراز کنم ولی متاَسّفم که باید بگویم در این سرزمین - تازه اینجا (طنجه) خیلی مدرن است- موضوع روابط ِ زن ومرد هنوز آسان نیست تاچه رسد به اینکه مردی با مردی و یا مثل ِ شما زنی با زنی رابطه ی….. رابطه داشته باشد! این است که … ،من در همین جا حرفش را بریدم که شما بچه دلیل خیال کرده اید ما باهم "رابطه" داریم ؟! بلافاصله گفت این حدس من است و اگر اشتباه میکنم مرا ببخشید، امّا اگر اینطور است و صریح بگویم چنانچه شما علایق همجنس گرایانه دارید و رابطه تان بر این مبنا میباشد بهتراست برای راحتی و شاید امنیت خودتان به بعضی توصیه های من که محصول تجربه است عمل کنید. اینرا گفت و مستقیم در چشمان من نگریست و همینکه مطمئن شد با نظر وی مخالف نیستیم توصیه هایی کرد! و چه خوب که این پیش آمد رخ داد وگرنه ظرف آن پنج روزدر طنجه هیچ بعید نبود مورد حمله و صدمه قراربگیریم. سنّت، تعصّب، دین غیرت و همه ی این فشار فرهنگی مرد باور و مرد سالار نتوانست مانع عشقی باشد که جان را ما بیکدیگر پیوند داده بود. سفر طنجه فقط "وکانس" نبود پنجره یی بود به دنیایی که ما در آن بیگانه نبودیم، ولی و یا شاید مجرم بودیم! جُرم؟! عشق!
روزیکه در منزل ملیسا در شهر ِ Namur موضوع میل ِ خود را برای قبول و سرپرستی کودکی و یا نوزادی ،با او در میان گذاشتیم پیش از آنکه ملیسا بتواند حرفی بزند شوهرش ژان پل که مدد کار اجتماعی بود ودر بروکسل کار میکرد ناگهان از آشپزخانه فریاد زد : مثل اینکه شما عقلتونو از دس دادین، اصن می فهمین چی دارین میگین؟! و بعد به با پیش بند و کارد آشپزخانه و پیازی در دست وارد سالن شد - وی مشغول پختن شام برای ما بود- ادامه داد… در نظر بگیر شما رفدین اداره مخصوص حضانت از فرزندان بی سرپرست هیچکسم با شما نه نگفته و پرسشنامه ها و اوراق مربوطه رو داده دسدتون که برین پر کنین و برگردین تا دنباله ی قضیه رو بگیرین، خُب تا اینجا رو خیلی خوشحال و راضی هسدین درسّه؟ نه؟ در اینموقع ملیسا گفت : میخای سخنرانی کنی یا اشپزی ما گشنه ایم آ… ، ژان پل بلافاصله گفت: ایرادی نداره چون موضوع اهمیت داره پاشین بیاین آشپزخونه هم شرابتونو بخورین هم به حرف من گوش بدین بلن شین یالّا بلن شین! منم ضمن سخنرانی شامتونو میپزم، خوبه!؟
ژان پل ادامه داد: ببینین اینجا یه کشور ِ کاتولیکه ،حتّی Roi Baudouinام نمیتونه یه ذرّه خلاف عُرف و مسلک عمل کنه، اونوخ مجسم کنین دوتا خارجیِ نا کاتولیک ِ بدتر از همه "مسلمون" -واسه اونا فرق نداره که شما باور ِ دینی ندارین- و بد تر از بد دوتا همجنس باز ، دوتا لِزبین، … در اینجا همسرش ملیسا نگاه پراز سرزنش و ملامتبارش را مثل مواد مذاب آتشفشان نثار ژان پل کرد. ژان پل یک لحظه سکوت کرد و جرعه یی از شرابش را سرکشید و رو به همه ی ما گفت… آره آره ترمز بریدم ولی همه ی شما میدونین که من … بگذریم میدونم که می فهمین و منو میبخشین. اینو میگفدَم ، اونا با چنین کلّه و تفّکری میان به شما اجازه بدن که بچه adopt کنین؟و تازه شما چطوری میتونین از عهده ی اوراق و مدارک توانایی مالی ِ چنین وظیفه ی سنگینی بر بیایین، ها چطوری ، خیلی خوش خیالین، البته همه ی عاشقای روی زمین همینطور بودن و شما تنها نیسدین. ولی متاسفم باید بگم خوابشو ببینین.
روزها و ماه های بعد از آنشب را در فکر جستن راه چاره یی بودیم برای بدست آوردن حق سرپرستی از کودکی که کودک من و تو باشد. "چه تمنای محال… خنده ام میگیرد**"
پنچسال مثل ِ پنج روز رفته بود، شبی که برای برگزاری جشن کوچک سال روز توّلد عشقمان به همان کافه یی رفته بودیم که اوّلین بوسه ی عاشقانه را تجربه کرده بودیم، دریافتیم پنجسال از آن بوسه گذشته. چه روزها و شبها و ماه ها و سال های پر شور و شوقی را گذرانیده بودیم. حالا دیگر از رفتن ِ به گراند پلاس ابا نداشتیم که هیچ، حتّی اصرار داشتیم دست در دست و بازو در بازو دستکم هفته یی یکبار را در آن کانون خبری بی خبران حضور بهم برسانیم.
روز نحس هشت مارس مثل داغی بر گوشت و استخوان ذهن و جان من حک شده است . روز لعنتی ِ نکبتی. روز ویرانی و فرو ریختن همه ی آسمانهای جهان چون آواری بر سرا روی من ، روز مرگ تمام آرزوهایم!
گفتم ، بالاخره این دکتره سر درآورد ،یا باز میخاد بفرستت آزمایش؟ مگه چقد آزمایش لازمه که به آدم بگن چرا دل درد داره، چرا زیر شیکمش درد میکنه، چرا یبوست امونشو بریده، ینی این نمبینه تو هرروز داری از دیروز لاغر تر میشی؟ اگه این حالیش نیس عوضش میکنیم! میدانم خوب یادم هست داد میزدم، هوار میکشیدم و نزدیک بود خویش را از پنجره ی رو به خیابان به بیرون پرت کنم. خوب یادم هست. تو فقط آرام و بیصدا نگاهم کردی ، حتّی اشکی هم برگونه روانه ساختی. خسته و لهیده و بی اراده و سست افتادی روی مبل راحتی مخصوص خودت و به آرامی گفتی : میشه اِنقد داد نزنی شیوا! من خیلی خسته م! واین آغاز ذوب شدن تن و جانت بود، ذرّه ذرّه آب میشدی . "شیمی درمانی"! واژه ی کثیف و خر رنگ کنی که جز در پی انهدام تو و جانت نبود و من می دیدم و در خویش میگریستم. خرچنگها از همه ی جهات اصلی و فرعی هجوم کرده بودند و هیچ سدّی جلو دارشان نبود. هرچه تعداد خرچنگها زیاد تر میشد تو بیشتر می پُکیدی و من مثل غول آدمخواری ایستاده بر پا شاهد فروپاشی همه ی رویا ها و خیالاتم بودم. و تو در ذراّت هوا ممزوج میشد
گفتم شاید آب وهوایت را به سفری عوض کنم ، که آن سفر زمستانی را تدارک کردم. تو ، من ، آلپ و سرزمینهای برف و برف و برف. چقدر Annecy را پسندیدی . وقتی از بلندای بام هتل به کوه ها و تپّه های پوشیده از برف و جنگلهای انبوه غان و اقاقیا نگاه میکردیم گفتی: ، شیوا قرار نبود من در اینجا به پایان برسم، ولی رسیده ام، همین جا مرا بسوزان، همین جا. در میان همین کوه ها و جنگلها در حضور اینهمه برف، مرا به بروکسل باز مگردان. من هنوز آن روز را میگریم. خرچنگها ترا خوردند ، هیچکس از آنهمه خرچنگ نمیتوانست جان بدر برد. امّا من چه کرده بودم که تا تاوان اینگونه میباید پس بدهم.
من، این صخره های ضُمُخت، این همه موج کف آلود و این ترانه Comme Ils Disent و مردمی که از کنار من بیخیال و بی تفاوت میگذرند. بوی تو ، بوی لبها و لبخند هایت را از همین امواج میجویم که خاکسترت را در خویش محلول دارند. از تراس قهوه خانه که مشرف بر دریا چه است چشمهایم در میان آبهای کبود و منجمد گونه ترا میجوید و از رادیو ترانه ی دو صدایی Tu Est Mon Autre با صدای Lara Fabian , Mauran دارد پخش میشود، چقدر شبیه من و توست این ترانه. من این دو زن هنرمند را صرف نظر از اینکه هم محله یی من و تو می بودند و بارها دیده بودیمشان و آنموقع نامی نداشتند، بخاطر این ترانه و شباهت های موجودش با من و تو سخت محترم میدارم. آری ای همیشه نیمه ی بیشینه ی من ، تو ، من هستی ، تو من ِ من هستی. عشق یعنی همین.

************************
*غذایی از گوشت ِ چرخ کرده خام. همانکه فرانسوی اش استک تر تر است.** از حمید مصدق است در "آبی ،خاکستری ،سیاه"
فوریه ی 2005




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد