logo





گریز

چهار شنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۲۵ آپريل ۲۰۱۸

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
بعدازگرگ ومیش وسرچراغ بود، باصورت وگل وگردن پرازلکه های دودی رنگ ودستهای سیاه وانگشتهای ترک خورده، ترانس قراضه برق رارومیزلکنته ی وسط تعمیرگاه لوازم الکتریکی سه درچهارگذاشته وباششدانگ حواس مشغول تعمیرش بود. لبهای کت کلفتش بازمانده وآب ازکناره هاش راه برداشته بود. هرازگاه سرش راآهسته تکان میداد...
انگارناگهان مقوله ی فراموش شده ای رابه خاطرآورد. چرتش پاره شد، ازحالت خلسه غرقه در کاربیرون آمد، دستهاش راروهم مالید، روبه روواطراف راپائیدوصداکرد:
« نصرت!...آهای نصرت!...مگه قرارنبودازدائیت خبرائی واسه م بیاری!...»
نصرت پیداش نبود. ماتش بردودرجابی حرکت ماند. کف دستهاش رارولباس چرب تیره ی خودمالید، یک سیگاراشنوروشن کرد، چندپک پرنفش کشیدودودش راقورت داد. سیگارته می کشیدکه نصرت باشتاب پریدتودکان، نفس نفس زنان تاکنارش دوید، دهنش راگذاشت کنارگوشش وپچپچپه کرد:
« استا، دائیم گفت تالباس شخصیانرسیدن، مثل تیرخودتوبرسون خونه ت، تموم اعلامیه ها، روزنامه هاوکتاباروبکش بیرون وسربه نیست کن...»
« دائیت الان کجاست؟ »
«داشت ایناروبهم می گفت، لباس شخصیاریختن توخونه ش، یواشکی بیرون زدم که خبررو برسونم....»
« وسائلو جمع وجورودردکونوببند، کلیدم پیش خودت باشه. تندی بروپیش بابات وتاازمن خبری نشده، این دوراطراف یافتت نشه. این لباس کارمم مچاله کن بگذارجای همیشه، من رفتم....»

*
پرشتاب پریدتوخانه کلوخی نیمه سازپشت دیوارکارخانه تیربتنی، زن پابه ماهش شام آماده می کرد. نفس بریده روبه روی زنش ایستادونهیب زد:
« همه چی روول کن، بیااینجاتاباسرعت برق، همه چی روجمع وسربه نیست کنیم، امنیتیاریختن توخونه دائی شاگردم نصرت وبردنش. الانه که باحکم تیربریزن اینجاوکت بسته ببرنم. صبح اول وقتم خبرولباساموواسه ت میارن. خیلی ازرفقامونوتیربارون کردن....»
بدون ردوبدل کردن کلامی، باسرعت تمام روزنامه ها، اطلاعیه هاوکتابهاراتوچمدان کهنه وازچندجاترک برداشته ی دامادیش ریختند. خانه راپاک سازی که کردند، به زنش گفت:
« چمدونومی برم بالاکه ازرو پشت بوماببرم ویه جائی سربه نیستش کنم. اطراف کارخانه تیربتونی پرازخرابه وبیابونه، اگه ناغافله واسه م اتفاقی افتاد، چمدونوورمیداری وباسرعت برق، توتاریکی شب ازروپشت بوم هشت ده تاخونه ردمیشی، تویکی ازخرابه های خلوت، زیرخاکش می کنی...»
لگدهائی رودرکوبیده شدوصداراتوگلوی مردخفه کرد. زنش ازجاپرید، جمدان راازدستش بیرون کشیدوپله هاراباسرعت بالاکشید، بیلچه راازروپشت بام برداشت، توتاریکی باسرعت روهشت ده بام کاهگلی توسری خورده راگذشت. ازرخنه ی دیواری، پاتوخرابه ی نیمه تاریکی گذاشت. گریه کنان زمین سست خاکی رازیرتیغه ی بیلچه گرفت....
پنج نفراهل حال گوشه ی خرابه دورهم جمع شده بودند، می ومعشوقی دست وپاکرده وپچپچه وار، گل می گفتندوگل می شفنتد. اولی سقلمه ای روگرده ی پهلوئیش زدواشاره کرد:
« اونجاروبپا، داشی!...»
چرت همه پاره شدورفتندتونخ زنی که زمین رامی کند. دومی گفت:
« نصف شبی داره طلایاپولاشوچال میکنه انگار!...»
سومی گفت « راست میگه تونمیری!ازدولت سرعشق امشبمون، شانس آوردیم.»
چهارمی گفت « بریم ببنیم چی خبره، نمیخوره تمون که!...»
اولی گفت « هرچی عشق خوش قدممون بگه، همون کارومی کنیم...»
عشق شنگول می زده، گفت « دوست دارم بریم نزدیک وببینیم قضیه چیه...»
همه بلندشدندوعشق شنگول رادنبال کردند. کنارزن که زمین رامی کند، ردیف شدند. عشق شنگول سرفه کردوپرسید:
« چی شده خانوم؟ واسه چی گریه می کنی؟ »
زن یکه خورد، دست ازکارکشید، بیلچه ازدستش افتاد، روکپه خاک فروکش کردوهایهای گریست. عشق شنگول کنارش نشست، سرش رابغل زدوبوسید، پرسید:
« چی شده؟ به مابگو، شاید بتونیم کمکت کنیم؟ »
زن اشکهاش راباآستین پاک، سکسکه وپچپچه کرد« دست رودلم نگذارین، بچه م مرده، آهم ندارم که باناله سوداکنم، شبونه وتوتاریکی آوردمش که بی سروصدااینجادفنش کنم...»
نفراول گفت « توکه الان بچه ی توشکمت هفت ماهه ست انگار، چیجوری بچه ت مرده؟ »
« بچه یه سال ونیمه م مرده، آقاجونم. »
عشق شنگول نهیب زد « ادم درست وحسابی بایه خانوم بچه مرده اینجوری حرف نمیزنه. هرکی منودوست داره بایدکمک حال این خانوم داغ دیده باشه. یااله، زمینوبکنین وطفل معصوم نامرادشودفن کنین. این کارونکنین، همین الان میرم، هرکیم دنبالم بیاد، پاسبون صدامیکنم...»
چهارمست شنگول هجوم بردند، به نوبت زمین کندند. حول وحوش نیم مترگودبرداری وچمدان رادفن وروش خاک کپه کردند. زن صورت عشق شنگول رابوسید، اشکهاش راباکف دست پاک کردوگفت:
« حالامیشه خواهش کنم تنهام بگذارین وازاینجابرین؟ میخوام اینجاروصاف وصوف کنم، نمی خوام کسی بفهمه بچه مواینجادفن کرده م. میخوام مدتی روقبرش توتنهائی گریه کنم...»

*
درخانه باچندلگددرهم شکست وچارطاق بازماند. چهارهیولای شخصی پوش به خانه هجوم بردند. مردرازیرمشت وتیپاگرفتند، خردو خاکشیرومرده وار، روکف لخت اطاق انداختند. تمام سوراخ – سمبه اطاق وخانه رادرهم ریختندوزیروروکردند، چیزی دستگیرشان نشد، بالب ولوچه ی آویخته، مردرادوباره زیرمشت وتیپاگرفتند...
اولی گفت « واسه چی واسه این خرابکارخودمونوهلاک میکنم؟ »
دومی گفت « میگی چیکارش کنیم؟ »
سوم گفت « هیچی، یه کم نازش کنیم تاهمقطارمون یه کم خوش خوشانش بشه! »
چهارمی گفت « مسخره بازی روکناربگذارین، مااحتیاج به مدرک نداریم. »
اولی گفت « پس بفرمااینجاچیکارداریم، رئیس؟ »
چهارمی گفت « اومدیم این خرابکاررودستگیرکنیم وبفرستیم پیش رفقاش. »
دومی گفت « باچی مدرکی، رئیس؟ »
چهارمی گفت « باحکم تیربارانی که توجیب منه، اینهاش، همه تون خوب نگاش کنین! »
سومی گفت « درسته، حالامیفرمائی می باس چکارش کنیم، رئیس؟ »
چهارمی گفت « خلاصه وخیلی ساده، می بریمش پادگان کوچیکه ی دورافتاده همین پونصدمتری، مثل رفقای دیگه ش، بی سروصداحکمو اجراوتیربارونش میکنیم، خلاص...»
اولی گفت « پربیرام نمی گه، کاروتموم می کنیم ومیریم دنبال عیش مون... »
یک سطل اب رومردریختند، مردبه خودآمدوبلندشد. دونفردوبازویش راچسبیدند، تاکناربنزتیره رنگ کشیدندوتوماشین پرتش کردند. همه سواربنزشدند، دونفرمردراروصندلی عقب بین خودگرفتند، بنزتیره ازجاکند...
توپادگان متروکه ی چسبیده به بام خانه های خشت وگلی، همه ازماشین پیاده شدند. برق پادگان رفته وهمه جاراسیاهی درخودگرفته بود.
نفرچهارم دستهاش رابه هم کوفت، دندان قروچه کردوگفت:
« بخشکی شانس!همین یکی روکم داشتیم، الان چی وقت قطع برق بود؟کدوم یکیتون ازبرق چیزی سرش میشه که برقووصل کنه وراه بندازه؟ تموم اتصالات رونوک تیربرق کناردیوازاون خونه ست. »
همه سرشان راپائین انداختند، ساکت ماندندوزمین رانگاه کردند.
اولی گفت « هفت خط کارای برق والکتریکی همین یاروست که توچنگمونه، رئیس. »
چهارمی پرسید« ازکجااینارومیدونی، بیکاره ی عالم دهر؟ »
اولی گفت « یادت رفته؟ یه ماهه دوراطراف دکونش چشم چرونی میکنم، رئیس. »
چهارمی شانه های مردراتکان دادوباتحکم پرسید«یادم رفته بود، انگاریه چیزائی ازبرق واین چیزاسرت میشه، درسته؟ »
مردخون های خشکیده ی لب ودهن، صورت وگل وگردنش راپاک کردوگفت:
« آره تعمیرگاه لوازم برقی والکتریکی دارم، بایدچیکارکنم؟»
« میتونی ازتیربرق کناردیواراون خونه بری بالاوبرقووصل وروبراه کنی؟انگاریه سیمم بریده وآویزونه، می بینی؟»
« آره می بینم، یه آچاروپیچ گوشتی لازم دارم. »
« یکی ازبچه هایه آچارویه پیچ گوشتی ازصندوق عقب ورداره بیاره بده این بابا، ببینیم چن مرده حلاجه. »
مردآچاروپیچ گوشتی راگرفت، باکمک دیوارخانه، روتیربرق پیچیدوخودرابالاکشید.
چهارمی بااشاره افرادرادورش جمع وپچپچه کرد:
« برقاروشن که شد، همه باهم، می بندیمش به گلوله، همون بالاحکمشو اجرامی کنیم، آماده اشاره من باشین...»
مردبالای تیربرق که رسید، توتاریکی، پریدروی پشت بام، بامهای کاهگلی رازیرگام گرفت وباسرعت یک گربه ی چالاک، توسیاهی شب گم شد....

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد