logo





موزه ی لووووووووورررررررغ

پنجشنبه ۲ فروردين ۱۳۹۷ - ۲۲ مارس ۲۰۱۸

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
حدود چهل سال پيش، اگر می رفتيم و از افرادی که برای پاسخ دادن به سؤال " جمهوری اسلامی، آری يا نه؟" در صف ايستاده بوديم، می پرسيديم که " موزه ی لوور پاريس در کجا واقع شده است" ، احتمالا، از هر صد نفرمان، فقط دونفرمان بودند که متوجه شوخی مان می شدند ؛ چون، می دانستند که لوور نام يک موزه است و در پاريس واقع شده است و پاريس هم پايتخت کشور فرانسه است! اما، نود و هشت نفر باقی مانده مان، به فکر فرو می رفتيم و همينطور هاج و واج در خط مستقيم نگاه عاقل اندر سفيه به خودمان خيره می مانديم!

بنيان گذاشته شدن نظام جمهوری اسلامی مان با رأی اکثريت قاطع همان نود و هشت درصدها مان بود. نمايندگان مجلس شورای اسلامی مان با رأی همان نود هشت درصدها مان، به مجلس راه يافتيم و از دل مشورت های پنهان و آشکار همان نمايندگان نود و هشت درصدی مان بود که قوانين:

"آن کس که ادعای همراهی با مارا دارد، بايد مسلمان باشد، نه کافر.

بايد کارگر باشد ، نه سرمايه دار. بايد مخالف شرق و غرب باشد، نه موافق." بيرون آمد و از دل آن قوانين و تبصره های بعدی آن بودکه " دولت ها" ی رنگارنگمان در اين چهل سال پای به عرصه ی وجود گذاشتند!

در اولين مجلس شورای اسلامی پس از انقلابمان، نود و هشت درصد از نمايندگانمان که با رأی ما وارد مجلس شده بودند، به احتمال زياد نه تنها اطلاعی از وجود موزه ای بنام "لوور" نداشتيم، بلکه شايد در همه ی عمر، پايمان را به هيچ موزه ای نگذاشته بوديم!

نود و هشت درصد وزراء و مسؤلان بلند پايه ی وزارتخانه ها يمان ، از جمله مسئولان مراکز مختلف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مان هم، به همچنين!

نود و هشت درصد از مديرانی که برای اداره کردن دانشگاه هنر، اداره، دانشکده و سالن های تاترمان از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مان تعيين شده بودند، به همچنين!

(چرا؟! )
(چون، انقلاب ما، يک انقلاب روستائی بود ؛ روستائيانی که در جستجوی کار"يدی"، به شهرها هجوم آورده بوديم و از شهرهاهم، به مراکز استان ها و از مراکز استان ها به استان تهران و بعد هم زبر زرنگ های بيرون آمده از دل دو نسل در به در، پايمان به تهران رسيد و ساکن محله های جنوبی وحاشيه های شهر تهران شديم و انقلاب به ياری نود و هشت در صد از همين سه نسل روستائی و روستا زاده ی آواره ی انقلاب سفيد شاه بود که در 22بهمن ماه 1357به پيروزی رسيد و به ياری نود و هشت درصد همان ها توانست در مقابل هجوم جهانی هشت ساله ای بنام"صدام حسين" به ايران مقاومت کند و نود هشت درصد شهدا، معلولان و گم شدگان و آوارگان جنگ هشت ساله از ميان همين روستائيانی چون ما بودند و ... طبيعی می نمود که نود و هشت درصد از ميان مسئولان و مديران وزارتخانه های دولت های تشکيل شده ی پس از جنگ هم، از ميان ما روستائيان بازگشته از ميدان های جنگ باشند و پس از آنکه چهل و هشت در صد از ما به عنوان نماينده به مجلس شورای اسلامی پس از جنگ راه يافتيم و از دل مشورت های پنهان و آشکار مان بر آن قوانين قبل از جنگ ، تبصره های:

"آن کس که ادعای همراهی با مارا دارد، کافر هم می تواند باشد، اما، به شرط و شروطه ها. سرمايه دار هم می تواند باشد، اما به شرط و شروطه ها. موافق شرق و غرب هم هم می تواند باشد، اما به شرط و شروطه ها" را افزوديم، آنگاه ، وقتش رسيده بود که برای تبری از هرآنچه در اين چهل سال، به دليل روستائی بودنمان نسبت به دنيای پيرامونمان انجام داده بوديم، برای نمونه ، و بی رحمانه يکی از خودمان را به خاطر تلفظ غلط کلمه ی" لوور" به مسخره بگيريم که گرفتيم و داريم همچنان بر او در مجلس و تلگرام و .... می خنديم تا دنيا ببيند و شاهد باشد که ما ، ديگر آن روستائيان و روستازادگان چهل سال پيش نيستيم که ندانيم " لوور" چيست و ... نخير! امروز، ما نه تنها می توانيم کلمه ی "لوور" را به خوبی خود فرانسوی ها تلفظ کنيم بلکه می دانيم که " لووووووووورررررررغ " نام يک موزه ی مهمی است که در پاريس واقع شده است و پاريس عروس شهرهای جهان است و پايتخت کشور فرانسه است و کشور فرانسه هم در اروپا واقع شده است و ما که حالا ديگر روستائی فقير و بی سواد که نيستيم ، هيچ، بلکه خيلی هم ، شهری و پولدلر با سواد هستيم و آنقدر موزه ی موزه ی لووووووووورررررررغ را دوست می داريم که در کشور خودمان، يک موزه ی موزه ی لووووووووورررررررغ ايرانی بنياد نهاده ايم و....

( از پول کدام بنياد؟! )

اينش ديگر به کسی ربطی ندارد، چون، ما، پولدلر هستيم ديگه! بعله! شهری هستيم ديگه! و کم کمش ليسانس به بالا و دکترا و پرفسوری و فوق پرفسوری ها داريم و عوضش ، دين و اينطور چيزهای عقب افتاده نداريم !

( پس، اسلام چی شد؟!)

بله؟! چی گفتيد شما؟! بعله! معلوم است! يک روز آخوندها را دوست داشتيم. با آنها عکس می گرفتيم. برای راه انداختن يک شرکت، کمپانی آنها را شريک می کرديم! بلی. معلوم است! حتی به طور سوری! بعله! توی کمپانیمان وجودشان لازم بود. احتياج داشتيم. بعله! به قول آقای استاد دکتر پرفسور: احتياج پدر اختراع است! بعله. حق دارید ! بعدها دست که زياد شد ،ديگر آخوند پيدا نمی کرديم. گوشه ی دفترمان يک عبا و عمامه ای چيزی به جالباسی آويزان می کرديم. بعله! نخير! آقا جان! ما، ديگر به اسلام، انقلاب و از اين طورچيزها احتياج نداريم! چرا؟! چون، ما ، خودمان، هم اسلام هستيم، هم انقلاب هستيم، هم ... اصلا، خود جمهوری اسلامی هستيم تا کور شود ....

( خودت کور بشیوی بی شعور!)

بله؟! چی گفتيد؟! معلوم است! لازم بشود، آخوندش هم هستيم! تا کور شود ... بله؟! معلوم است که داريم! همه اش را از برکت انقلاب داريم ! بر منکرش لعنت . حالا ، شما حرف حسابتان چيست؟! دنبال چی هستی برادر من؟! درست است. به جايش، پول و قدرت و مقام های انقلاب آورده داريم؛ ماشين های شاسی بلند داريم، مبل و ميز نهارخوری داريم. مسواک می زنيم. اودکلن می زنيم. بچه هايمان، عروس و دامادهايمان همه شون در خارجه تحصيل کرده اند. ما که به خارجه برای ديدنشان میرويم، در کمال آزادی با هم به کنار دريا می رويم. مثل زمان شاه. عيسی به دينش ، موسی به دينش. کراوات میزنيم. به کافه و کازينو می رويم ما. ... ولمان کن آقاجان! چند دفعه معذرت بخواهيم؟! حالا، چهل سال پيش! يک کاری کرديم. يک کمی هم کشته شده اند! کمی نبوده؟! خيلی خب! زياد بوده! حالا می گوئی چيکارش کنم؟! گفتی معذرت بخواهيم. گفتيم چشم! ديگه ول کن جان مادرت ! نه جانم! ما، دیگر فرصت و انرژی آن را نداریم که دنبال مقصر بدبختی های زندگی شما بگردیم! برويد خودتان بگرديد و پيدايشان کنيد! چقدر کينه ای هستيد شما! به قول آن استاد دکتر بروفسور که می گفت: چون ديروز بگذشت ديگه فکرشو نکن! فرداهم که هنوز نيامده، فرياد چه کنم چه کنم نکن! بعله! امروز را خوش باش و اينهمه فکر د خيالات مکن! بعله! حالا، بوده هرچه بوده! خورده و برده و دزديده، هرکسی که تونسته! استاد دکتر پرفسور می گفت: ما مثل دهاتی هائی هستيم که بر سر سهم‌ آب با هم دعوا داريم! کدوم آب؟! آب رودخانه! حالا اينکه چرا رودخانه دارد خشک می شود و چه کسانی از آن بالابالا ها ، آن را منحرف کرده اند به سوی زمين های خودشان، امر ديگری است که ما نبايد زياد روی آن بهانه گيری کنيم. بايد ببخشيم همديگر را. بايد بگذريم. بايد آشتی کنيم با همديگر. ما که ديگر روستائی نيستيم. ما همه با سواد دار شده ايم. اختلاف و جنگ و دعوا مال بی سواد ها و بی تمدن ها است. ما که همه مان پول داريم، تمدن داريم. پس به جای متهم کردن یکدیگر، برويم به ديدن همديگر برای عيد ديدنی. ماچ و بوسه کنيم همديگر را. اذيت نکنيم همديگر را با اين کلمات نامربوط که فلانی از کجا آورده است؟! او که چيزی نداشت اول انقلاب ؟ حالا داشته! حالا نداشته ! اين دوروزه عمر را اينقدر با هم سخت نگيريم که نمی گيريم. سختگيری مال فقير فقرا است! بی سوادها است.! ما که بی سواد نيستيم! ما که فقير نيستيم مثل روستائی! به قول آقای استاد دکتر پرفسور: از ميان ما، فقط دو درصدمان هستند که همچنان روستائی مانده اند و می خواهند دوباره انقلاب راه بيندازند! به همين دليل هم نه تنها با ما نمی خندند و شادی نمی کنند، بلکه به فکر فرو رفته اند و هاج و واج در خط مستقيم نگاه عاقل اندر سفيه به خود ما ن خيره مانده اند و....." بقيه اش را خودتان بنويسيد و در ديد و بازديدها، برای همديگر بخوانيد ".


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد