logo





فیدلیو*

يکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۱ فوريه ۲۰۱۸

بهمن پارسا

به خانه رسیدم، ساعت شش ونیم است. فرداصبحکارم. با عجله کته یی درست کردم ودوتا تخم مرغ نیمرو، واین شد شام. خیلی هم عالی. کتری را پرِ آب کردم وگذاشتم روی خوراکپزی تا هم آب ِجوشیده برای نوشیدن داشته باشم و هم اینکه یک پیاله چای دم کنم. تلفن زنگ زد ، گوشی را برداشتم؛
سلام خانوم خوشگله حالت چطوره!؟
سودابه است. نزدیکترین دوست ِ من در چندساله ی غربت. ویا شاید تنها دوستِ من. میگویم ، بدنیستم قصددارم یک چای بنوشم و بعد هم آماده ی خوابیدن بشوم، زیرا فردا صبحکارم .
که ینی مزاحم نشم درسه؟ پس باشه فردا باهات حرف میزنم برو بخواب.
میگویم ، آنقدر هم برای خوابیدن عجله ندارم واز احوالش جویا میشوم ، وقدری حرفهای دیگر و قرار میشود فردا شب برای شام به خانه اش بروم. ساعت پنج صبح در کمال بی میلی بیدار میشوم ، قبل از هرچیز ظرف ناهارم را آماده میکنم. بعد دست ورویی میشویم، وایستاده لقمه یی نان و کره و لیوانی شیر یعنی صبحانه و سریعا خود را به ایستگاه اتوبوس میرسانم . چند دقیقه یی به ساعت هفت مانده به بیمارستان میرسم. یکراست میروم به رختکن و لباس کار بتن میکنم وراهی رختشورخانه میشوم. مثل هرروز ،هوای دم کرده ومرطوب ، بوی نامطبوع موّاد شوینده و ضدّ عفونی کننده، سر و صدای ماشینهای بخار وخلاصه بیگاری! ولی سودابه همواره میگوید باید واقعا راضی باشم که کاری دارم، زیرا برای ما جماعت خارجی تقریبا کاری وجود ندارد. درست هم میگوید.
سه ی بعدازظهر وقتی دارم برای خروج کارتم را در ساعت ِ خودکار وارد میکنم، مدیر کارگاه لباسشویی صدایم میکند:سوزان بیا اینجا. میروم نزدیک درب ورودی اتاقک شیشه یی در آستانه میایستم، میگوید میخواهد برنامه ام را برای هفته ی بعد تغببر بدهد و همه ی هفته را نوبت بعدازظهر کار کنم ودرعوض شنبه و یک شنبه تعطیل باشم. می پذیرم . میپرسد راستی از ماشینت چه خبر؟ هنوز پیدا نشده؟ میگویم فکرنمیکنم هرگز پیدا شود، و خداحافظی میکنم.
ساعت هفت مقابل ساختمان محل سکونت سودابه هستم. زنگ میزنم،بی آنکه پاسخی بدهد درب اصلی ورودی ساختمان صدایی میکندوبازمیشود. طبقه ی ششم آپارتمان 601 . میان راهرو ایستاده با بازوان گشوده و پهناور ترین لبخند ممکن. روبوسی میکنیم. من میروم مستقیما روی نزدیکترین راحتی ولو میشوم.
چیه خسته یی؟ الان یه چیزی بِهِت میدم که حالتو جا بیاره! آ آ ، اینو نم نم بخور شامم الان حاضر میشه، تا خستگیت در بره منم سالادو رو براه میکنم!
همیشه همینطور زنده و خوشبین و دلپذیر است. سخت هم کار میکندو بخشی از درآمدش را میفرستد برای مادرش. من و او همه ی مراحل مختلف پناهندگی رابا هم پیموده ایم. نسبت به اوضاع یکدیگر آشنایی نزدیک به کاملی داریم . از داخل آشپزخانه با صدای بلند میگوید:
مادمازل "سوزن"-همیشه اسمم را اینطور تلّفظ میکند- تو فیدلیو رو میشناسی؟
میگویم نه چطور مگه؟!
اهه مگه میشه؟ تو فیدلیو رو نمیشناسی؟!
گفتم که نه از کجا باید و چرا باید بشناسم؟
منظورم شخصی به نام فیدلیو نیست ، متوّجهی …
وبا کاسه یی سالاد از آشپزخانه بیرون میاید و میگوید، :بلن شو بیا سالاد بکش ، یه بطرم قرمز دارم نم نم میخوریم، البّته شام گوشتابه درس کردم ؛و ادامه میدهد خُب تو که همه چی میدونی چطور فیدلیو رو نمیشناسی.؟ توکه موسیقی و اینا خوب سرت میشه!
میگویم اگر منظورت اپرای فیدلیو است ، من فقط میدانم اثر ِ بتهون است همین وبس. وهرگز هیچ چیز بیشتری در باره اش نه شنیده ام ونه خوانده ام ونه اساسا علاقه یی داشته ام.
خُب از حالا ببعد ، هم میخوانی ، هم میشنوی و هم علاقه مند میشوی!
میپرسم به چه دلیل و یا مناسبتی. میگوید دو بلیط اپرا ی فیدلیو را که قرار است روزنهم دسامبر در سالن "اپرا" بروی صحنه برود بدست آورده و من چه خواسته باشم و یا نخواسته باشم باید با او به دیدن این اپرا بروم، و شرح میدهد که این فرصتی است که ممکن است باین زودی ها و شاید هرگز نصیب ما نشود. و استدلال میکند ما اینجا نیستیم که بپوسیم و یا آویزان گذشته یی باشیم که فعلا هیچ اثرمثبتی در زندگی ما ندارد. درست است که اینجا سرزمین ِ موعود نیست، ولی این فرهنگ و تمدّن نیز ویژگیها و نقاط قوّت ِ برجسته یی دارد که میبایست آموخت و بکار گرفت و اضافه میکند ما وظیفه داریم رشد کنیم ،میفهمی ،ما وظیفه -این کلمه را میکشد- داریم رشد کنیم. میگویم تمام این شور وهیجان و حس رشد و پیشرفت بخاطر دو بلیط ِ اپرای فیدلیو است؟ بدون این بلیط ها نیز میشود شوریده وشیدا بود. میگوید:
شرّ و ورّ نگو، من جدی گفتم تو هم جدّی بگیر، میخای بگی از موسیقی کلاسیک سر در نمیاریم، باشه درسّه، تا نهم دسامبر یه عالمه راهه، میریم کتابخونه کتاب میگیریم میخونیم ،به رادیو گوش میدیم، از دس دومیه کاست میخریم گوش میکنیم تا وختی رسیدیم به اپرا پیاده نباشیم، بیخودم جرّ و بحث نکن، پاشو شام بخوریم و برنامه ریزی مطالعاتی کنیم.
واین شروع یک مشغولیتی بود در وانفسای غربتی که میرفت مراتمام کند. اغلب همکاران من در رختشورخانه ی بیمارستان ازاهالی شمال آفریقا هستند و عدّه ی بسیاری از کشور زییر -سابقا کنگو-. در هر فرصتی سعی میکنم به نوعی حرف از فیدلیو به میان بیاورم واز اطّلاعات احتمالی آنها بهره بگیرم، کوششی است بی فایده. یکبار در ناهار خوری با دختر سفیدی از اهالی همینجا در این مورد حرف میزنم، خیلی برایش جالب نیست و میگوید موسیقی کلاسیک را دوست ندارد.
در یکماه گذشته به زحمت توانسته ام یک کتاب کم حجم و آسان فهم را درباره موسیقی کلاسیک، آنهم بطور عمومی ، بخوانم و تا حدّ قابل قبولی بفهمم. برایم جالب است چه به لحاظ ظرایف این هنر و چه به لحاظ تاریخی. تا حدودی علاقه هم پیدا کرده ام. شبها تا فرصتی پیش بیاید از رادیو فرهنگ آنچه را پخش میکنند گوش میکنم و اگر میسر باشد بخاطر می سپارم که اثر چه کسی بوده است.
سودابه بطور جدی و بِکُش، دارد میخواند و گوش میکند و هفته یی یک کاست هم به من قرض میدهد که گوشم را و هوشم را تمرین بدهم، دوست ندارد وقتی به اپرا میرویم، "مثل ِ خنگا به نظر برسیم!" یکشنبه ی اول ماه به گردهم آیی دوستانه ِ ماهانه میروم. سودابه پیش از من رسیده. جمع کوچک و دلپذیری است از تعدادی هموطنان اختصاصا پناهنده و اهل فرهنگ و ادب و مسلّما سیاست. از همان نخستین روزها قرار بر تحمّل همگانی است، واحترام به آرا و عقاید دیگران. تا حدود زیادی موّفق بوده ایم. حالا شماره ی نفرات به شصت وشاید پنجاه نفر میرسد. اداره کنندگان جمع سخت زحمت میکشند. تمرین دموکراسی است برای روزی که برگردیم به ایران!
جسته و گریخته همه باهم در هر زمینه حرف میزنند. البتّه بیشتر حول و حوش اوضاع حاکم در ایران است و شرایط سخت روزهای جنگزدگی و نا بسامانی اقتصادی و از همه مهمتر ناامنی سیاسی -اجتماعی برای "بچهّ های داخل". در یک گوشه با چندنفری هم صحبت هستیم که من از کسی میپرسم : شما در مورد اپرای فیدلیوی بتهون چیزی میدونید؟! پیش از اینکه وی پاسخ دهد، فرد دیگری میگوید: بعله ….. ، همه مشکلات حل شده بود فقط مونده بود( فیدی لیو) که اونم الان حل میشه! فیدلیو را مخصوصا به سخره تلفّظ کرد. و در یک لحظه سودابه بود که غرید: وقتی نمیدونی بگو نمیدونم و الکی ادای آناتول فرانسو درنیار که اصلا بهت نمیاد! من ابدا نمیخواستم کار به مجادله بکشد به هر طریق ممکن سودابه را از آن جمع جدا کردم و کار به خیر گذشت. با او میرفتیم که از میز نوشابه ها نوشیدنی بگیریم که آندرانیک، آمد وپرسید " چی میل دارین؟ با لهجه ی دلپذیر فارسی/ارمنی. وقصدش پذیرایی بود و تعارف نمیکرد. سودابه نگاهم کرد که یعنی تعارفش را رد نکنم. گفتم من یه قرمز. سودابه هم گفت ،منم همینطور. آندرانیک رفت و با لیوان شراب برگشت، و بلافاصله پرسید: مثل اینکه به اپرای فیدلیو علاقه دارین درسه؟
من و سودابه هردو همزمان گفتیم :بله همینطوره. او گفت یک جزوه خلاصه در باره ی آن اپرا و یک کتاب به زبان فارسی در باره زندگی بتهون ،آثر رومن رولان را دارد که میتواند به امانت به من بدهد. گفتم عالی است ، عالی ، مسلّما از زبان اینجا بهتر و آسانتر است و قرار شد روز سه شنبه مقابل بیمارستان قبل از ساعت سه ی بعدازظهر مرا ببیند و جزوه و کتاب را بدهد. در راه برگشت به خانه ، سودابه میگفت ، پسر باادب و خوش تیپی است و گلویش پیش تو-یعنی من- گیر کرده و خوب است من در موردش فکر بکنم.
تا شب اجرای اپرا وقت زیادی نمانده. شب سودابه برای شام پیش من است. بعد از شام قرار است اطّلاعات و برداشتها و دانش خود را در مورد بتهون و اپرای فیدلیو رد و بدل کرده گفتگو کنیم. بعداز شام قوری چای را میگذارم روی میز ، استکانها را همانجا قرار میدهم ، قند و مقداری خرما هم هست ،صداپخش کن ارزان قیمت راروشن میکنم و ضمن گوش کردن به اپرای فیدلیو ،که حالا دیگر خیلی اشنا و مفهوم است، شروع میکنیم به حرف زدن و هردو از خود بسیار خشنود و راضی هستیم. ومن از سودابه سپاسگزاری میکنم که سبب این مطالعه ِمفید شد. اینبار مصرّا از وی میخواهم بگوید بلیط های اپرا را چگونه به دست آورده ، زیرا ظرف این مدّت دریافته ام که بلیط اپرا عموما گران است، و برای بودجه ی ما بسیار گران! واین اپرا خیلی گرانتر از دیگر نمایش های اپرایی است. سودابه میگوید: دختر خوب ، خواهرم، عزیزِ من، گفتم که وقتی رفتیم و اپرارو دیدیم و اومدیم بیرون که بریم شام بخوریم، بهت میگم، اونشب ما باید کلّی چُسان فِسان بکنیم، شوخی که نیست، فقط عیبش اینکه باید با مترو و اتوبوس بریم! گفتم عیبش چیه؟ گفت : لباس شب، کفش پاشنه بلند، دلنگ و دولنگ و پلّه ها و راهروهای مترو، صف اتوبوس، وتوخیابون واسادن، خوب خیلی مُند بالا نیس دیگه. حالا شاید تاکسی گرفتیم. گفتم:پس نمیگی بلیطارو چه جوری گیر آوردی ؟ ابرو بالا انداخت که ،نه!
ظرف این مدّت دریافته ام که ، رفتن به اپرا با در آمدهای در حد ما کارِ آسانی نیست، وبعد هم اینکه در شب اجرای اپرا همانطور که در فیلم دیده ایم باید خیلی "تی تیش مامانی" و شیک بود. مردان با لباسهای درجه ی یک مشکی و پیراهنهای سفید و پاپیون های گران قیمت و زنان با لباسهای شبِ سینمایی. و گاهی خودرا به همراه سودابه در شکل و شمایل مضحکی مجسمّ میکنم که ابدا مناسب چنان مجالسی نیست. اینطور است که "جا" میزنم. آری جا میزنم،اپرا جای ما نیست، ولی به سودابه نمیگویم زیرا میدانم دادش به هوا خوا رفت. و خواهد گفت: جای ما همه جای جهان است ، آنهم به شکلی که خود میخواهیم ونه به آن شیوه که دیگران می نویسند، فهمیدی خانوم خوشگله، خانومِ "سوزَن".
تا شنبه 9 دسامبر هفته یی بیش نمانده. من و سودابه جمله به جمله و صحنه به صحنه ی "فیدلیو" را با چشم بسته میتوانم مرور کنیم. از تاریخ بهترین اجرا ها و رهبری های این اپرا دقیقا اطلاع داریم. وبد نیست بگویم ، حالا دیگر هربرت فون کارایان، و سایمُن رَتِل را مثل پسر عموهایمان میشناسیم، و نتیجه اینکه بی هیچ ترس و واهمه آماده ی ورود به سالن اپرا شانه به شانه ی قشر ِ اپرا رونده هستیم و چیزی کم نداریم، مگر سر ووضع متناسب با شب ِ موعود که ترتیب آنرا هم خواهیم داد.
قرار است در شب نمایش ، من بروم منزل سودابه اینطور راحت تر است، فقط یک بار مترو سوار شدن کافی است. به آندرانیک گفتم هروقت بخواهد کتاب بسیار آموزنده ومفیدش را میتوانم پس بدم، در پاسخ گفت با علاقه یی که من برای بتهون واپرایش نشان داده ام ترجیح میدهد کتاب مال من باشد، به آسانی می پذیرم، زیرا به این کتاب علاقه ی عمیقی پیدا کرده ام و میخواهم بازهم آنرا بخوانم. وسودابه درست گفته بود آدرانیک نسبت به من علاقه ی توام با احساس ابراز میکند. من نیز متقابلا همین حال را دارم ولی با ته مانده یی از دلهره ی نمیدانم چگونه!
دیشب آندرانیک تلفن کرد و گفت میخواهد از من برای شام دعوت کند و خواهش کرد تاریخش را من تعیین کنم، البّته اگر میپذیرم، گفتم بعد از شب اپرا با او تماس خواهم گرفت زیرا فعلا خیلی خود رادرگیر این اپرا کرده ام. باور نمی کنم که تا این حد همه ی هوش و حواسم را به یک اثری که تا سه ماه قبل فقط اسمش را بطور اتفّاقی شنیده بودم وا گذاشته باشم.
جمعه شب آمده ام به خانه ی سودابه . چه شور و حالی داریم. شراب قرمز، سالاد، یکی دوجور سوسیس و کالباس، و موسیقی فاخر و عظیم بتهون. و سخن از والایی زنی است که برای نجات شوهر زندانی خود، که به ناجوانمردی و صرف اعتقاد سیاسی خاصّی در بند است، در نقش ِ مرد ِ زندانبانی ظاهر میشود. چه با شکوه نوشته شده شده است این تنها اپرای آن موسیقیدان ارجمند، و انسان باور. حدود نیمه شب به سودابه میگویم بهتر است بخوابیم وخود را برای شب بزرگ آماده کنیم و خسته به سالن اپرا نرویم. من مثل دفعات قبل روی مبل میخوابم و سودابه همانجا روی زمین نزدیک من وضمن حرف زدن خواب میرسد.
از صبح شنبه انواع و اقسام آرایش هارا روی سر و صورت وموی خود امتحان کرده ایم. ونتیجه چندان درخشان نبوده. دست آخر به یک آرایش ساده و بی مدعا بسنده میکنیم. هردو پیراهن سیاه رنگ تا زیر زانو میپوشیم، کفشهای ورنی ارزان قیمت دست دوم، که مال من کمی هم بزرگ است، و جورابهای سیاه . بالا پوش گرم هم پالتو های معمولی است و بیش از این هم برایمان میسّر نیست. تصمیم گرفتیم هیچ گونه مایعات ننوشیم - محض احتیاط - وفقط نفری یک ساندویچ کوچک خوردیم که سبک باشیم و خوابمان نگیرد- محض احتیاط - . بعد از کلّی محاسبات به این نتیجه رسیدیم یکشب هزار شب نمی شود، پس تاکسی سوار میشویم. واین اوّلین بار است که در خارج از ایران تاکسی سوار خواهیم شد و اصلا هم با رسم این کار در این جا آشنا نیستیم و از نرخ و قیمت هم بی خبریم. ساعت شروع اپرا هشت بعد از ظهراست. ما فکر میکنیم اگر هفت ونیم به محل برسیم مناسب است و حالت "ندید ،بَدید" هارا نداریم. شش و نیم از خانه بیرون میاییم، هواسرد است. شاید هم صفر. بارانِ ریزی به آرامی در حال باریدن است. ما چتر نداریم. من و سودابه هرگز در باران چتر به دست نگرفته ایم . دلیل خاصی ندارد فقط اینکه باران را غریبه نمیدانیم، همین.
پانزده دقیقه یی طول میکشد تا بالاخره یک تاکسی مقابل ما میایستد، سوار میشویم. سودابه میگوید، اپرا لطفا، و راننده به سرعت و از کوچه پس کوچه میگذرد. هرگز تا کنون از این محله ها عبور نکرده ام. برایم جالب است. سودابه میگوید: سوسن -این از آن نادر لحظه هاست که سودابه نام مرا اینطور تلّفظ میکند، یعنی موضوع جدّی است- فک نمیکنی این یارو داره مارو دور شهر میچرخونه، یعنی اپرا انقد دوره؟! من در عوض میگویم: بلیطا؟ راستی بلیطا آوردی؟! میگوید، الان یه ماهه که بلیطا تو این کیفه، فقط میگم نکنه این یارو… درهمین لحظه راننده ترمز میکند و میگوید: بفرمایین اپرا! ما طوری رفتار میکنیم که یعنی میدانیم کجا هستیم، که البتّه ساختمان اپرا را میشناختیم وبارها از مقابلش گذشته بودیم ولی امشب نقلِ دیگری است. سودابه امشب مادر خرج است . پول راننده را میدهد پیاده میشویم و میرویم به طرف ساختمان اپرا. ساعت هفت وبیست دقیقه است، در مقابل ساختمان پرنده پر نمیزند. میگویم، سودی فک نمیکنی زود اومدیم، بیا بریم یه قدمی بزنیم وبر گردیم! سودابه میگوید، مادمازل سوزَن فرمایش میفرمایین ، زیر بارون، هوای صفر درجه چه قدمی داریم بزنیم بیا بریم تو ،زودهِ که زود باشه، به کسی چه مربوطه، برو بریم. میرویم مقابل ورودی ساختمان ، ولی گویا تعطیل است و تابلوی اعلانات هم هیچ اعلانی برای امشب ندارد. کسی هم نیست تا بپرسیم جریان از چه قرار است. میگویم ، سودی مطمئنی که برنامه همینجاس؟! میگوید، یه اپرا بیشتر که نداریم. میگویم، خب پس چرا در بسته س، چرا هیچ تابلویی نزدن، چرا کسی اینجا نیس، یه جای کار خرابه ، بلیطو بده ببینم. سودابه از کیفش پاکت خوش نقش و نگار و فاخر بلیط ها را در میآورد و میدهد به دست من و میگوید، بیا بریم زیر تاق وگرنه بلیطا خیس میشن! نگاهش میکنم و صفای چشمان پاک و بی غلّ و غش اش، روحم را مینوازد. تا کنون خود زیر همین باران بودیم و شکایتی نداشت و حال برای بلیط هایش دلواپسی میکرد. سودابه همواره خوش قلب بوده است. میگویم ،باشه بفرمایین زیر تاق مبادا بلیطای خانوم خیس بشه سرما بخوره. پاکت را باز میکنم برای اولّین بار است که بلیط اپرای فیدلیو را میبینم، خوب که به نوشته ها مینگرم، کم کم احساس میکنم، هوا ی محیط اطرافم به ناگهان خیلی گرم شده، ابتدا پشت گوشها و بعد اطراف شقیقه ها و داخل موهایم، و تدریجا همه ی بدنم عرق میکند، هاج و واج به سودابه مینگرم، و در یک لحظه چنان قهقه ی خنده یی مرا درخود می پیچد که تا آن لحظه در زندگی من سابقه نداشته و بیاد ندارم. میخندم، به صدای بلندو اشک از چشمانم سرازیر است و قادر به خود داری از خندیدن نیستم. به خود میپیچم و میخندم. و سودابه با حالت غافل گیر شده و در نهایت تعجّبِ نزدیک به دلواپسی مرا نگاه میکند. من بلیط ها در هوار گردش میدهم ومیخندم و سودابه بالاخره به حرف میاید و میگوید، چته زده به سرت، چیه بگو منم بخندم ، چی شده سوسن، بگو ببینم چی شده، مرگ من بگو چیه که از خنده روده بر شدی!؟ یک لحظه خود را کنترل میکنم بلیطها را به سوی سودابه میگیرم و میگویم، هیچی نشده خره ، هیچی نشده خرگوش، و با شلیک مجدد خنده میگویم، این بلیطا مال پارساله خنگ خدا! سودابه بلیط ها میگیرد و به دقّت وارسی میکند و همین که متوّجه تاریخ سال بلیط میشود، دیوانه وار تر از من میخندد. صدای خنده ی ما زیر تاق اپرا می پیچد، گاهی رهگذری نگاهی میکند وشاید میاندیشد برای مست بازی خیلی زود است تازه اوّل شب است!
سرا پا خیس مثل موش آب کشیده خودرا به اوّلین کافه میرسانیم، میخواهیم جشن خود را ادامه دهیم. همانطور که قرار بود. بعداز اپرا ،شام وشراب قرمز و قهوه وکنیاک و سیگار. ما اپرا ی فیدلیو را از بر بودیم و میتوانستیم در باره اش حرف بزنیم و شاید زمانی دیگر ، آنگاه که توان مالی اجازه بدهد اجرای آنرا بر صحنه یی تماشا کنیم. گفتم : سودی جون حالا وقتشه دیگه، که بگی این بلیطا رو از کجا گیر آوردی؟! میگوید: همون روز که بهت تلفن کردم و خبر دادم، صبح ساعت شیش ونیم که سوار مترو شدم برم سر کار، این پاکت رو صندلی بود، ورداشتم وا کردم دیدم نوشته اپرا و فیدلیو و بتهون و این چیزا، منم میدنستم که تواَم ، به موسیقی علاقه داری و اینم بالاخره بتهونه ، دیگه خیلی کیف کردم و فقط یادم موند که نهم دسامبره، همین و تا همین امشبم هرگز در این پاکتو وا نکرده بودم. حالا از من دلخوری، ناراحت شدی. نگاهش کردم وگفتم نه تنها از وی دلخور و ناراحت نیستم بلکه برای سپاس از فرصتی که فراهم آورد تا چیزی بیاموزم و با بتهون وآثارش آشنا شوم تا هستم سپاسگزارش خواهم بود. میدانم که با شوقی که درمن بوجود آمده زمانی خواهد رسید که اجرای اپرای فیدلیو را بر صحنه ناظر باشم. با سپاس از سودابه.

***************************
فیدلیو، تنها اثر اپرایی بتهون است که در سال 1805 برای اول بار به صحنه رفته و با استقبال روبرو نشده.
بهمن پارسا. تابستان 1990 بروکسل.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد