logo





در دلِ هزاران اُمید

دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ - ۱۸ دسامبر ۲۰۱۷

ا. رحمان

من چرا این همه داغم
سرم آتش است
سوزان...

می سوزم
تب دارم بی خیال
جهان هم تب دارد
بگذار تبخال این پوسته
باز متورم شود
که این همه عفونت را
در خود جای داده،

کوره گداخته ای ست
در آغازینش
که در تنوره آتش
می گدازم

چه کسی شیطان را
از بهشت راند
که آدمِ اسیرِ
ِ زمین،
با خودش سگ دو زند

دستانم ،
دستهایت را جستجو می‏کنند
می خواستم گرمای تنم را
با دماسنج چشمانت
اندازه بگیرم
اما هنوز نگاهم
پشت سایه چشمانت
غبار از تنِ دوست داشتنها
می‏رباید.

در سایه روشن افقهای دور
تو بر تنهایی‏ام تکیه زدی
می‏بینی عزیزم،
دلم هزار راه می رود
اما باز می گردم

دندان های واژه هایم
می درد ...
سیاهی شب را
می‏دانی عزیزم
من تمام نمی شوم
من آغاز شدم
در رودهای بی پایان،
در تلاطم دریا
در دل هزاران امید
و در همه زیبایی‏ها،
که در نگاه تو و...
ستاره ها بنشینم

رحمان
27/09/96


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد