logo





انحطاط فلسفه اروپا و تخریب مسیحی عالم بشری

يکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶ - ۲۶ نوامبر ۲۰۱۷

فرهاد قابوسی

نخستین حقیقت منطقی که پس از قرنها تحقیق فلسفی و تجربه علمی مسلم شده است، اینست که فلسفه بدون ارجاع و اتکا به تجربه و علم سخن مفت است. همچنانکه ارزش هر اندیشه یا "فلسفه" ای را نتایج فرهنگی و اجتماعی آن تعیین می کنند. بر این اساس است که در این خلاصه به انحطاط فلسفه در غرب و تخریب عالم و عقل بشری بدست دین مسیحی خواهم پرداخت، که علت اساسی تخریب فرهنگ معاصر و تسلط سرمایه داری بر فرهنگ و لذا نابسامانی جهان بشری است.

نتایج ملموس اجتماعی و انسانی معاصر باصطلاح فلسفه کلامزده و نومینالیست غربی نیز مؤید همین امر است که "فلسفه اروپایی" در نهایت منجر به استعمار و فاشیسم شده و متکی بر فرض غلط جهان چهاربعدی مانده است، که میلیاردها دلار مالیات مردم را با "تحقیقات" غلط و متناقض "علمی" هدر می دهد. به سخن دیگر، کلام زدگی فلسفه، تسمیه فلسفی مقولات بجای تعریف منطقی آن ها و لذا بیهودگی این "فلسفه" را از نتایج و عملکرد فرهنگی اش می توان سنجید که نه تنها منجر به بیراهه رفتن علم متناقض معاصر شده است، بلکه از یکسو مروج استعمار ضد بشری و فاشیسم فاجعه آمیز اروپائی است و از سوی دیگر بواسطه کلامزدگی و یاوگی محتوای موقر و غلط انداز این "فلسفه" که تنها قادر به خیره کردن چشم عوام است، تاکنون قادر به تصحیح فرهنگ استعمار گر و فاشیستی اروپا و آمریکای شمالی نشده است! کمااینکه درصد نسبتا بالای احزاب و جریانهای نئوفاشیستی معاصر کشورهای غربی از یکسو مؤید انحراف ذاتی این فلسفه و از سوی دیگر این ناتوانی آنست.

اگر کسی بخواهد جریان مخبط ضد انسانی فلسفی اروپا را بفهمد، می باید به تبلیغ "بی ارزشی بشر سیاهپوست" و توجیه استعمار اروپائی در "فلسفه کانت" که جوهر فلسفه کلاسیک اروپائی محسوب می شود، توجه و رجوع کند. این جریان منحرف فکر مسیحی که با تعطیل هزار ساله عقل در اروپا آغاز شد، با نفوذ در فلسفه کلام مسیحی و کلامزدگی فلسفه اروپا تا تجزیه غلط عالم به "متفکر و ممتد" در آثار مسیحیت زده دکارت ژزوئیت (!) چنان تشدید شد تا سرانجام توام با قیاس اروپائیان از سیاهپوستان به موجودات "نامتفکر" منجر به توجیه استعمار "نامتفکرین" بوسیله "متفکرین" شود.

مسیحیت زدگی دکارت را غیر از تحویل "تشخیص اعیان به اراده الهی" (1)؛ از سعی دینی دکارت در تعبیه اراده الهی در چرخش سیارات به کمک چرخش "اتر" میان افلاک و ستارگان می توان دید که مشخصا جهت توجیه خدای مسیحی تنظیم شده است (2). شکستی که این "سیستم مکانیکی دکارت" بر پیشرفت علم وارد کرد، هنوز هم ادامه دارد. به سخن دیگر انحرافات فکری این فلسفه مسیحیت زده نه تنها در ضدیتش با بشر غیر اروپائی مشخص می شود بلکه از ضدیتش با علم بشری نیز آشکار است.

ادامه این انحراف فلسفی به فاشیسم و نازیسم در اروپا مؤید صحت اساسی این انحراف و ارزیابی من از کم و کیف نتایج فلسفه مسیحی اروپا محسوب می شود. جریانی که ریشه در "بربر" شمردن ایرانیان نیز در همان فرهنگ قدیم یونان دارد که مولد "فلسفه خالص یونانی" بوده است! لذا جانبداری ایرانی بربر (!) از "فلسفه یونان" که میان پان ایرانیست های ضد اسلامی معاصر رایج شده است، موضوعی حداقل متناقض بنظر می رسد.

کمااینکه همین بربریت ایرانی از نظر فرهنگ یونان است که بعد از قرون وسطی به بربریت سامی (عربی ـ یهودی) و سپس بربریت رنگین پوستان و خصوصا سیاهان از نظر فرهنگ مخبط مسیحیت زده اروپائی تبدیل شده است که قربانیان اصلی اش را تا به امروز سرخپوستان، سیاهپوستان، زردپوستان آمریکا و یهودیان اروپا تشکیل داده اند. یعنی "صلیب و سرنیزه و شمشیر همواره در یک صف حرکت کرده اند". همچنانکه نه تنها استعمار سیاهپوستان به دست بوئر های هلندی نیز بر اساس اناجیل مسیحی توجیه شده اند، بلکه فاشیست های آمریکایی انتخاب کننده ترامپ به ریاست جمهوری نیز امروز تفاوت "ذاتی" میان سفید پوستان و رنگین پوستان را از محتوای همان اناجیل الهام می گیرند.

یعنی وضعیت معاصر جهان بشری نشان می دهد که سیادت فلسفه مسیحیت زده اروپایی جز تخریب فرهنگ، علم و عالم بشری نتیجه دیگری نداشته است. به سخن دیگر، نابسامانی عالم بشری اساسا و اصولا ناشی از تسلط اندیشه مخرب مسیحی بر فرهنگ بشری است.

دومین حقیقت منطقی در باره فلسفه، نادرستی تصور عوامانه برخاستن فلسفه از یونان است که در قرون اخیر بواسطه بینش اروپامرکز خصوصا میان عوام تبلیغ شده و جزء معلومات عمومی عوام به اصطلاح تحصیلکرده ایرانی در آمده است. در حالیکه نه تنها نشاَت گرفتن علم و فلسفه از بین النهرین و آمدن فلسفه و علم از آسیای صغیر و مصر به یونان مسلم است، بلکه چه طالس و چه افلاطون بعنوان بانیان و نمایندگان بارز تفکر یونانی ـ اروپایی دانسته هاشان را از مصر و از مکتب فیثاغورثی (محصل اندیشه مصری) گرفته اند.

نکته جالب در این انتقال فلسفه از آسیای صغیر به یونان اینست که این انتقال بواسطه حملات مخرب هخامنشیان صحرانشین پارسی به آسیای صغیر و فرار فلاسفه و برگزیدگان آسیای صغیر از مقابل این حملات به یونان تسریع شد. به سخن دیگر تجاوز و تخریب شهرهای آسیای صغیر که علم و فلسفه بر آمده از بین النهرین در آنها رشد کرده بود، بدست پارس های هخامنشی موجد "فلسفه یونانی" و مخرب حیات فلسفه در ایران محسوب می شود. همچنانکه تخریب و تسخیر شهرهای بین النهرین بدست امپراطوری ایران دوام و پیشرفت علم و فلسفه را در این ناحیه نیز از بین برد. به عبارت دیگر، ریشه عقب ماندگی فرهنگی ایران برخلاف تخیلات پان ایرانیستی معاصر در تجاوزات امپراطوری ایران نهفته است که با تسخیر و تخریب سرزمین های فرهنگ پرور بین النهرین و آسیای صغیر، سبب قطع نفوذ فرهنگ از این سرزمین ها به ایران شد.

(1) بنگرید به مقاله من در همین سایت و منابع ذکر شده در آن:

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=39465

(2) Descartes, R., 1976, Oeuvres de Descartes, C. Adams and P. Tannery (eds.), Paris: J. Vrin. (English and German translations).



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد